گفتگو

– خرداد نزدیکه ها.

+ خب؟

– یعنی حرفی نداری؟

+ چه حرفی؟! نه ندارم.

– ولی من تو رو یه جور دیگه ای یادمه.

+ بیا این بحثو بیخیال شیم.

– چرا؟ تو که همیشه عاشق بحث کردن بودی.

+دلیلشو خودت خوب میدونی و الانم نمیدونم چرا داری اصرار میکنی به ادامه دادنش!

– برادر من، تموم شدن اون روزا، بیخیالشون شو، نمیشه که توی گذشته زندگی کرد. باید ببینی الان چیکار میتونی بکنی.

+ حق با توئه.

– خب؟

+ چی خب؟!

– حق با منه که چی؟ تو چیکار میخوای بکنی؟

+ من ولی همچنان میخوام توی گذشته زندگی کنم، به طور دقیق توی ١٩ سالگیم، تقریبا همین روزا.

– چرا انقدر نا امیدی تو آخه.

+ تعریفت از “امید” چیه؟ بهش اعتقاد داری؟

– مسلما، با همه وجودم. بخاطر همینم دارم اصرار میکنم به ادامه این بحث. امید، همه چیه، نباشه نمیشه ادامه داد، الانم خیلی امید دارم به این روزا. امید همه چیه.

+ خب من دیگه ندارمش. توی گذشته، توی ١٩ سالگیم داشتمش، بعد، یه روز از دستش دادم، مفت و مسلم، از دست رفت، یا چه میدونم ازم گرفته شد، فرقی نمیکنه. از اون روز تنها کاری که تونستم بکنم همینه که برگردم و توی روزایی که داشتمش زندگی کنم، که به قول تو بتونم ادامه بدم، حالا تو به من میگی که باید بیخیالش بشم.

– آره، باید بیخیالش بشی.

+ گفتی منو یه جور دیگه ای یادته. فکر میکنی میشم؟

– چی بگم والا.

+ گفتم که، بهتر بود از همون اول هم بحثو شروع نمیکردی…

گفتگو

– زیاد بهش فکر میکنی؟

– به قصه ی ماهی سیاه کوچولو؟

– آره!

– خیلی عجیبه؟

– نمیدونم… شاید.

– آخه میدونی، من با ماهی سیاه کوچولو زندگی میکنم، بعضی وقتها باهاش حرف میزنم، بعضی وقت ها خودش باهام درد دل میکنه، موجود خیلی جالبیه. خاطرات زیادی داره از روزایی که توی مسیر دریا بود، حتی میدونم که خیلی از خاطراتشو به صمد بهرنگی هم نگفت چون نمیخواست هیچکس اونا رو بدونه.

– داری دیوونه میشی فک کنم!

– به قول حسین پناهی، دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟…

– حالا چه خاطراتی رو داری میگی؟

– مثلا یه روز وسطای مسیر دریا بود و حسابی از سختی های راه خسته شده بود که بهش گفتن شاید تا یه مدت زیادی نتونه برگرده و برکه رو ببینه.

– خب؟ چیکار کرد؟

– منم ازش همینو پرسیدم.

– چی گفت؟

– هیچوقت جواب این سوالو نمیده، هر وقت در موردش حرف میزنم با چشمای بزرگش بهم زل میزنه و فک کنم تلخ ترین لبخند دنیا رو تحویلم میده.

– احتمالاً شنیدن همچین خبری باید خیلی سخت باشه.

– آره حتما. البته من میدونم چیکار کرد بعدش. اونی که خبر رو بهش داده بود برام تعریف کرد.

– خب؟

– گفت وقتی ماهی سیاه کوچولو اینو شنید یه لحظه مکث کرد و بعد سرشو آروم برد توی آب و یه مدتی هم اصلا به سطح آب نیومد.

– احتمالا میخواسته تنها باشه.

– احتمالا میخواسته هیچکس اشکاشو نبینه. فک کنم دریا پر از اشک ماهی هایی باشه که وقت و بی وقت دلشون واسه برکه شون تنگ میشه و نمیتونن جلوی اشکشونو بگیرن.

[سکوت]

– خودت خوبی؟

– احتمالا میخوام تنها باشم…

گفتگو

– برمیگردی؟

+ بعداً حرف میزنیم…

– خوبی؟

+ نمیدونم.

– مشکل کجاست؟

+ شعر دوست داری؟

– زیاد

+ میخواست که قهرمان باشه توو دنیا / غماشو توو وجودش غرق می کرد

غمش از جنس دنیا بود اما / غمش با کل دنیا فرق می کرد…

– داری غرقشون میکنی؟

+ بعداً حرف میزنیم.

 

گفتگو

– دریا رو دیدی؟

+ هنوز نه، ولی فک کنم توی مسیرشم.

– سخته؟

+ چی؟

– مسیر.

+ قرار نبوده که آسون باشه. تو که دیگه میشناسی منو، زندگی من همیشه سخت بوده، یادته بعضی وقتها گله میکردم که پس کی قراره رنگ خوشی رو ببینم؟ یادش بخیر اون روزا…

– حالا داری رنگ خوشی رو میبینی؟

+ از آدمی که زیاد فکر میکنه، نباید انتظار زیادی داشت.

– این آدمه به چیا فکر میکنه؟

+ بیخیال.

– میدونی که قرار نیست بیخیال بشم.

+ ماتریکس رو دیدی؟

– چی؟

+ فیلم ماتریکس رو دیدی تا حالا؟

– آره فک کنم. چطور؟

+ من خیلی به اون فیلم فکر میکنم.

– که طبیعتا الان میخوای توضیح بدی دیگه…

+ “طبیعتا” تیکه کلام منه ها 🙂

– آره طبیعتاً!

+ مسخره!! اون صحنه شو یادته که نئو قرص قرمز رو میخوره و از خواب بیدار میشه؟

– نه!

+ یه جاش هست از خواب بیدار میشه و میبینه همه توی محفظه های خودشون خوابن و میفهمه که همه مردم دارن توی خوابهاشون زندگی میکنن.

– خب؟

+ به نظرت توی اون لحظه اگه یکی از نئو میپرسید “داری رنگ خوشی رو میبینی؟” چه جوابی میداد؟

– نمیدونم، چه جوابی میداد؟

+ فک کنم دوباره با بهت به دور و برش نگاه میکرد و بدون اینکه حرف بزنه پا میشد میرفت.

– و الان میخوای به چی برسی؟

+ بعضی وقتها شک میکنم که واقعا بشناسی منو. من اصلا نمیخوام به هیچی برسم، صرفا از بحث کردن لذت میبرم.

– مریضی دیگه!

+ احسنت! 🙂 میخوام بگم که شاید بعضی وقتها نئو هم خیلی خیلی آرزو میکرد که بتونه مثل بقیه بخوابه حتی با اینکه میدونست قراره توی دنیایی زندگی کنه که اصلا وجود خارجی نداره، صرفا لذت ببره ازش و به هیچی فکر نکنه.

– میخوای بگی تو هم یه روزی توی زندگیت بیدار شدی؟

+ من فقط زیاد فکر میکنم، همین.

– اصلا تا حالا فکر کردی که اون دریایی که داری براش این همه سختی رو تحمل میکنی چه شکلیه؟

+ فکر که خیلی، ولی خب واسه شکلش هنوز به ایده ای نرسیدم.

– پس واسه چیش به ایده رسیدی؟

+ واسه حسش!

– مسخره کردی منو؟!

+ نه جدی میگم، میدونم که قراره چه حسی داشته باشه ولی نمیدونم چیه!

– خب قراره چه حسی داشته باشه؟

+ حس رسیدن به دریا!

– پس فک کنم خودتو مسخره کردی!

+ بیخیال 🙂

– حالا جدی، ارزششو داشت؟

+ نمیدونم در مورد چی حرف میزنی ولی فک کنم جوابم قراره “آره” باشه.

– دیدن دریا، راه افتادن توی مسیر…

+ اهل سیاوش که هستی دیگه؟

– نه همیشه…

+ که سفر تقدیر ماست واسه همیشه…

– میخوای بگی تو جنگل بدون ریشه ای؟

+ میخوام بگم آدم به همین حرکت آدمه. به قول دیالوگ اون فیلمه، رفتن دلیل نمیخواد، این موندنه که دلیل میخواد، پس آره ارزششو داشت.

– الان آدم تری؟

+ آدم تر… نه فک نکنم. ولی فک کنم بزرگ تر شدم.

– و آروم تر.

+جدی؟

– آره، قبلا خیلی دغدغه هات زیاد بودن.

+ البته الانم خیلی زیادن ولی خب قبول دارم، الان آروم ترم.

– پس امیدوارم ببینی دریا رو به زودی

+ زود و دیرش مهم نیست البته، سفر از زمانی که راه میافتی شروع میشه، نه لزوما وقتی که میرسی.

– شاید راست میگی.

+ بازم حرف میزنیم؟

– حتما.