گزارش به آینده

۱. چند ماه پیش بالاخره بعد از اصرار های فراوان من و انکارهای فراوان استادام، تونستم راضیشون کنم که ترم بعد در یکی از درس هایی که یکی از استادام درس میده، Teaching Assistant بشم. اصرار زیاد من از این بابت بود که میدونم که اگه این ترم TA نشم دیگه فرصتش پیش نمیاد چراکه بخش زیادی از کار من مربوط میشه به ریسرچ و RA شدن و در نهایت دانشگاه پردو رو بدون تجربه تدریس ترک خواهم کرد. این شد که اصرارها جواب داد و خوشبختانه در ترم پیش رو من TA درس Environmental Soil Chemistry خواهم بود. درسی که به شدت توام هست با کارهای آزمایشگاهی و عملا کار سختی پیش رو دارم ولی خب انقدر براش آماده و هیجان زده م که حتی اگه استادم کلا همه چی رو هم بسپره به من، بازم مشکلی نخواهد بود. البته خب احتمالا خیلی ها معتقد باشن که اینکه Research Assistant بودن رو حتی برای یک ترم رها کنی و بری TA بشی اصلا لزومی نداره و به سختیش نمیارزه. اما خب من معتقدم که میارزه! از طرفی، TA شدن توی دانشگاه پردو به همین راحتی هم که به نظر میاد نیست و اولین مرحله ش به عنوان یه دانشجوی اینترنشنال اینه که باید ثابت کنی که وضعیت زبانت و علی الخصوص Speaking در سطح قابل قبولی هست. حالا تعریف سطح قابل قبول چیه؟ یعنی حداقل نمره ی Speaking شما در آزمون تافل باید ۲۷ باشه و اگر نباشه باید یه آزمون Speaking مشابهی رو در دانشگاه پردو بدی که در ادامه بهش میپردازم. نمره ی speaking من توی تافل شده بود ۲۵ و کمترین نمره ی من در مقایسه با نمره ی سایر اسکیل های من بود که خب مهمترین دلیلش عدم تمرین من به جهت آماده شدن برای آزمون تافل بود (فارغ از اینکه به عنوان یه آدم ایده آل گرا؛ معتقدم هنوزم سطح speaking خوبی ندارم). در نتیجه بر اساس نمره ی تافل، لازم بود که من هم در Oral English Proficiency Program – OEPT دانشگاه پردو شرکت کنم. ثبت نام در این امتحان از طریق دپارتمان صورت میگیره و در وب سایتشون (اینجا) دو تا امتحان آزمایشی هم بود که با بررسی اون متوجه شدم که فارغ از توانایی speaking، به نوعی میزان دانش و آمادگی شما برای TA شدن هم مورد سوال قرار میگیره. برای مثال از شما پرسیده میشه که فرض کنید یکی از دانشجوها به آفیس شما میاد و ازتون در رابطه با مشکلی که با استادش داره سوال میپرسه و شما باید بگید که به چه نحوی به این دانشجو کمک خواهید کرد! و سوالات این چنینی دیگه که حتما باید بدونید که بهترین جواب ممکن چیه و تازه بعدشه که باید بتونید اون جواب خوب رو به درستی بیان کنید و نمره ی خوبی کسب کنید. به هر حال چیز خاصی به نظر نمیومد و منم یکی از این امتحان های آزمایشی رو بررسی کردم و دو هفته پیش رفتم امتحانش رو دادم. خلاصه هفته پیش به من خبر داده شد که نمره ی قبولی این امتحان رو گرفتم و نمیدونم چرا استادم از منم خوشحال تر بود! البته حدس میزنم دلیلش دانشجوهای اینترنشنال سابقش باشن که شاید سطح زبانشون در ابتدا اونقدری خوب نبوده که این امتحان رو قبول بشن و در نتیجه تا زمانی که این امتحان رو پاس نشن نمیتونستن TA بشن. سیستم نمره دهی این امتحان رو میتونید “اینجا” ببینید. افرادی که نمره شون یه مقدار کمی کمتر از نمره ی قبولی میشه باید یه کورس ۵ واحدی زبان رو بگذرونن و افرادی که نمره شون خیلی خیلی پایین تر میشه باید ۶ ماه تا یک سال صبر بکنن و دوباره امتحان بدن که خب شانش TA بودن رو از دست میدن. در کل امتحان سختی نیست و مدلش مثل همون تافله و خوشبختانه از پسش بر اومدم.

۲. ساخت و ساز عجیبی در سطح دانشگاه پردو در حال انجام شدنه و انواع مختلف ساخت و ساز ها رو هم شامل میشه. از اصلاح سیستم های زیر زمینی و آسفالت گرفته و تا ساختن ساختمون های جدید و من عملا مطمئنم که یه نفر ۵ سال دیگه بیاد و کمپس دانشگاه پردو رو ببینه، در بسیاری از موارد اصلا باورش نمیشه که این همون پردوی پنج سال پیشه. اما خب این ساخت و ساز ها تبعاتی هم داشته و مهمترینش اینه که خیلی از خیابون ها بسته شده یا میشن و خیلی وقتها پیدا کردن بهترین مسیر ممکن واقعا سخت میشه. اما خب احتمالا نتیجه ش خیلی خوب خواهد شد. و خب به عنوان کسی که با ساختمون سازی در ارتباط بودم، دیدن ساختمون های در حال ساخت واقعا واسم جذابه و چیزی که به وضوح به چشم میاد، سریع و دقیق بودن ساخت و سازهاست. کارگرها راس ساعت ۸ کارشونو شروع میکنن و راس ساعت ۵ کارشون تموم میشه. شاید مهترین تفاوت اصلی کار کردن در کشور آمریکا و ایران، «بازده کاری» یا «وقت مفید» کار کردن باشه و این عدد در کشور آمریکا به طرز باورنکردنی ای بیشتر از ایرانه (این عدد در کشور ایران، به طرز باور نکردنی ای کمتر از آمریکاست!).

۳. پروژه رادیو پردو همچنان ادامه داره و یه تغییر ساختاری مهم درش به وجود آوردم و به زودی جلسات محتوا رو برگزار خواهم کرد. امیدوارم که اونطوری که مد نظرم هست پیش بره و افرادی که فکر میکنم، همکاری کنن و کارها جلو بره. کارهای طراحی وب سایتش هم داره از طریق آرش و من صورت میگیره و فکر میکنم تا هفته بعد بتونیم نسخه local host رو داشته باشیم و روش کار کنیم که قطعا خبرهاش رو اینجا میدم. در همین راستا هم چند روز پیش توی جلسه ای که با Purdue Foundry داشتم و البته در مورد یه پروژه دیگه داشتم ازشون اطلاعات کسب میکردم؛ رادیو پردو رو هم مطرح کردم و اونا هم به شدت از کارم حمایت کردن و به عنوان یه پروژه ی دانشگاهی، خیلی ازش راضیم و بخش زیادیش رو هم مرهون حضور آرش هستم بدون شک. به هر حال به زودی در این راستا هم خبرهایی رو اعلام میکنم.

۴. مجدداً و به لطف پیگیری های احمدرضا وحامد توی ایران، داریم پروژه ی “زمین ما” رو پیگیری میکنیم و بعد از اون هم کارهای جدی ترش مثل طراحی وب سایت و طراحی فرایندش رو جلو میبریم که خوشبختانه #ریفیق۱۴ حامی پروژه ست و این یعنی من هیچ غمی ندارم. هنوز مشکلات زیادی سر راه هست که خب باید کم کم یه چاره ای براشون اندیشیده بشه تا در نهایت بتونیم این پروژه رو عملی کنیم. چند ماهه که داریم تلاش میکنیم که بتونیم این کار رو بکنیم و هر بار یه مانعی پیدا میشه.

۵. در راستای پروژه ترجمه گروهی که نسبت به اونم خیلی هیجان دارم، سه روز پیش با یکی از اعضای موسسه Worldwatch Institute اسکایپ داشتم و بعد از اینکه فرایند مذکور رو بهشون توضیح دادم و هدف از انجام چنین کارهایی رو گفتم؛ به طرز عجیبی ازم حمایت کردن و الان در حال رایزنی هستیم که من اجازه رسمی ترجمه ی کتابشون به زبان فارسی رو داشته باشم. متاسفانه با توجه به عدم وجود قانون کپی رایت، خیلی از افراد، به راحتی هر کتابی رو که دوست دارن ترجمه میکنن و خیلی وقتها حتی بدون اشاره ی درست و حسابی به نویسنده ی اصلی کتاب، اون رو به فروش میرسونن، فارغ از اینکه اصلا از نویسنده کتاب یا انتشاراتش اجازه ترجمه و چاپ رو نمیگیرن. البته همین پروسه ی گرفتن مجوز رسمی هم کار آسونی نیست واقعا، من خودم دو کتاب دیگه هم تا الان مد نظرم بوده ولی به سبب عدم موافقت انتشاراتشون، نتونستم ازشون اجازه ی رسمی رو بگیرم و در نتیجه ترجمه اون کتاب ها کنسل شدن، اما خب همچنان نهضت ادامه داره! (هر کسی هم که مایل به همکاری و پیگیری کارها هست، میتونه به من پیام بده و با کمال میل حضورش رو ارج خواهم نهاد!)

۶. یه پروژه ای هست که خیلی دوست دارم انجامش بدم ولی به یه گروه اپ نویس احتیاج دارم و تقریبا ۳۰ هزار دلار خرج داره واسم که خب از اونجایی که من اینقدر پول ندارم فعلا، سکوت میکنم و از کادر خارج میشم!

۷. دکتر صادق زیبا کلام، اخیراً و به بهانه درگذشت مریم میرزاخانی، مقاله ای نوشته به اسم “وطن آنجاست کسی را با کسی کاری نباشد” که خوندنش خالی از لطف نیست.

۸. روز ۱۴ آگست که حدوداً ۲۰ روز دیگه ست، مصادف با روزیه که من وارد آمریکا شدم. یک سال گذشت و حالا به وقتش در موردش مینویسم اما واقعا به طرز باورنکردنی ای سریع گذشت و این چیزی بود که از همون روزهای اول همه بهم میگفتن که توی آمریکا زندگی خیلی خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی سریع میگذره، البته من فکر میکردم که توی ایران هم همینطور باشه ولی بهم اثبات شده که اینجا خیلی سریع تر از تصورم بود.

۹. کم کم ترم جدید هم داره شروع میشه و باید خودمونو واسش آماده کنیم که خب اونم یه مکافاتیه واسه خودش! البته خوشبختانه الان دیگه من حسابی به سیستم خو گرفتم و عملا دیگه عادی شده این موارد ولی خب به هر حال باید بیشتر از قبل تلاش کنم تا بتونم به مواردی که مد نظرم هست برسم. احتمالا تا یک ماه دیگه هم یکی از مقاله هام رو سابمیت میکنم تا ببینیم چه پیش خواهد آمد. فکر میکنم این یک سالی که گذشت، آماده سازی های خوبی در موارد علمی و غیر علمی به وجود آوردم که به زودی نتایج این آماده سازی رو در زندگی علمی و غیر علمیم خواهم دید. باید صبر کرد و دید.

۱۰. اخیراً شروع کردم به خوندن کتاب “خاطرات و تالمات مصدق” که به دست خودشون نوشته شده و به کوشش دوستشون “ایرج افشار” انتشار پیدا کرده. قسمتی از توصیف این کتاب رو که در فضای مجازی میشه پیداش کرد، اینجا میارم: “کتاب «خاطرات و تالمات مصدق» به قلم ارزشمند دکتر «محمد مصدق» و به کوشش «ایرج افشار» تدوین شده است. مقدمه‌ای از «غلامحسین مصدق» نیز در ابتدای اثر آورده شده است. این اثر، دو کتاب با عنوان‌های«شرح مختصری از زندگی و خاطراتم» و «مختصری از تاریخ ملی شدن صنعت نفت در ایران» را دربردارد که دکتر مصدق آن‌ها را در روزهای زندان لشکر دوم زرهی و سکونت مقید و اجباری در احمدآباد نوشته و به یادگار گذاشته است که به عنوان سند تاریخی منتشر شده است. در یادداشت آغاز کتاب به قلم ایرج افشار، ایران‌شناس برجسته آورده شده: «کتاب اول “شرح مختصری از زندگی و خاطراتم” در بیست و چهار فصل نگارش یافته و شرح سرگذشت دوران جوانی و روزگار تحصیل و سپس تصدی چند مقام دولتی را دربردارد و مصدق در آن کوشیده است حوادث مهم دوران زندگی خویش را تا پایان ایام تصدی وزارت امور خارجه در سال ۱۳۰۲ بنویسد. کتاب دوم “مختصری از تاریخ ملی ‌شدن صنعت نفت در ایران” از سه بخش تشکیل شده است. بخش اول مشروحه‌ای است با عنوان “تصدی مقام نخست‌وزیری”، بخش دوم لایحه‌ی دیوان عالی کشورست و بخش سوم “عرض جواب به فرمایشات اعلی‌حضرت همایون شاهنشاه” نام دارد و عبارت است از پاسخ به آن قسمت از مطالب کتاب “ماموریت برای وطنم” که ذکر مصدق در آن‌ها شده است.» کتاب خاطرات و تالمات مصدق، از سوی انتشارات «علمی» منتشر شده و در اختیار مخاطبان قرار گرفته است.” کتاب خیلی عجیبیه. مصدق مرد بی نظیری بوده و همیشه یکی از بزرگترین آدمهایی بوده که من توی زندگیم بهش اشاره میکردم و به همین سبب لازم بود که به صورت دقیق تری باهاش آشنا بشم و واقعا دارم از خوندن این کتاب لذت میبرم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۲ جولای سال ۲۰۱۷ میلادی

گزارش، درد دل، بی دلیل

الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
گله ای هست اگر، حوصله ای نیست عزیز…

شعر از حامد عسکریست. خیلی وقته اینجا ننوشتم، احتمالا ماحصل خمودگی این دوران باشه. یکی از خصوصیت های اخلاقی خیلی بد من اینه که حالات روحیم به شدت وابسته است به کمیت و کیفیت دستاوردهایی که به دست میارم. حالا این دستاوردها یا علمی هستن، یا شروع یه ایده و یه کار هستن، یا هر چیزی که بعد یا در حینش این احساس رو داشته باشم که دارم کار تاثیرگذاری میکنم. برهه های زمانی ای مثل حدود یک ماه گذشته که به هر دلیلی این اتفاق برای من میافته و دستاورد مد نظرم حاصل نمیشه، کسالت و بی حوصله گی زیادی بر من چیره میشه. اومدن من به آمریکا ضمن اینکه باعث شده که با فرکانس خیلی بیشتری به ایده های جدید و بزرگ فکر کنم، خبر بدی رو هم برای من داشته و اون چیزی نبوده جز اینکه متاسفانه متاسفانه متاسفانه اکثریت این ایده ها (که تقریباً هیچکدوم از اون ها هم برای کسب درآمد نیستن و صرفاً به بهبود اوضاع میپردازن) ناخودآگاه در فضای جامعه ایران قراره اتفاق بیافته و باور بکنید یا نکنید، این اصلا خبر خوبی نیست. چون من به ضرس قاطع به این نتیجه رسیدم که ایده های من به هر دلیلی در ایران اتفاق نخواهد افتاد. سیستم کند اداری، بی مسئولیتی، بد قولی، اختلاف زمان، عدم حضور فیزیکی، از دست دادن اعتبار در میان اطرافیان و … باعث شده که من کمتر و کمتر به ادامه ی ایده های خیریه و محیط زیستی توی ایران فکر کنم. حالا من که کسی نیستم، اما بعضی وقتها فکر میکنم به آدمای خیلی خیلی درست و حسابی ای که ایده های مشابهی برای اصلاح امور داشتن و همین مشکلای اداری و مسئولیتی باعث ناامیدی اونا شده و اون قبیل اتفاقها و ایده ها که میتونستن سرنوشت و آسایش مردم رو تغییر بدن، هیچوقت اتفاق نیافتادن.

ایده ی موسسه خیریه «زمین ما» تقریبا ۵ ماه پیش به ذهن من خطور کرد. طبیعتاً خیلی نمیتونم در موردش توضیح بدم ولی همین که اشاره کنم به اینکه یه ایده ی خیریه بود برای بهبود اوضاع زیست محیطی ایران کافیه. یکی از لازمه های اجرای این ایده داشتن مجوز “سازمان مردم نهاد (سمن)” از وزارت کشور یا استانداری تهران بود. از اون موقع فقط حدود سه ماه طول کشید که من با کمک حامد بتونم پرونده های اعضای هیئت امنای این موسسه رو جمع آوری کنم! بله سه ماه!!. به هر حال بعد از همه تعطیلیا و بالا و پایین ها، ما ۱۲ اردیبشهت امسال درخواست رسمی خودمون رو ثبت کردیم و از طریق پرتال به ما گفته شده که در عرض ۱۰ روز به شما خبر داده میشه. امروز که دارم این متن رو مینویسم، شنبه ۲۰ خرداده و نه تنها خبری به ما داده نشده، بلکه عملا «هیچ» راه ارتباطی ای مبنی بر پیگیری بیشتر هم وجود نداره. من حتی سعی کردم که از طریق بخش تماس با مای  وب سایت استانداری تهران هم به مسئول روابط عمومی پیام بدم که الان بیشتر از ۱۵ روزه که حتی پیام های ما ارسال هم نمیشه و همیشه “مشکلی در فرستادن پیام” وجود داره. یعنی ما الان هم باید منتظر باشیم که ۱. خبر بدن ۲. ببینیم اصلا این خبر، لزوما خبر خوبی هست یا نه، چون احتمال داره به هر دلیلی بگن که اصلا مجوز به شما نمیدیم!  برای این پروژه تا الان بیشتر از ۱۰ نفر حدود ۳ ماه هست که منتظرن که کار رو آغاز کنیم ولی الان همه ی ما انقدری ناامیدیم که حتی شک دارم که همین الان مجوز رو هم بهمون بدن بتونیم با همون انرژی سابق ادامه بدیم یا نه.

من در حال آماده کردن یه پروپوزال برای سازمان ملل هستم، پروژه ی خیلی بزرگی خواهد شد که شاید یکی دو سال طول بکشه که به مرحله ی اجرایی شدن برسه. فی الحال دیگه به “زمین ما” فکر نمیکنم. بدون شک اگر مجوز رو به ما بدن روش کار خواهیم کرد ولی دیگه دغدغه ش رو ندارم، دیگه هر روز نمیرم و پرتالشون رو چک نمیکنم تا با “پرونده شما در حال بررسی است” مواجه بشم. من تلاشمو کردم، ما تلاشمونو کردیم… بقیه ش دست ما نیست. به قول صائب تبریزی:

از مردم دنیا طلب هوش مدارید
بیداری این طایفه خمیازه ی خواب است!

برای اینکه به خودم در آینده گزارش بدم، چند تا پاراگراف هم از روزهایی که گذشت مینویسم. دو هفته ی پیش بالاخره موعد کنسرت ابی رسید و ما به اتفاق دوستان رفتیم شیکاگو در خونه ی آرش و همسرش ساکن شدیم. آرش و همسرش برای من خیلی خیلی عزیزن، خیلی هوای منو داشتن و دارن و همیشه به من انرژی دادن و میدن برای کارهام. جمله ی آرش رو که چند وقت پیش اینجا هم نوشتمش، هیچوقت یادم نمیره که گفت: توی آمریکا هر چیزی که بخوای میتونی بشی، پس کوچیک فکر نکن. کنسرت ابی بی نظیر بود. البته من کلا بر عکس خیلی ها، با ابی و داریوش و سیاوش بزرگ نشدم که الان بخوام اشاره کنم به نوستالژی بودن اون آهنگ ها و توی خونه ما خواسته یا ناخواسته شجریان و بنان بودن که گوش میدادیم و با اینکه در کودکی من هیچ علاقه ای هم به این آهنگ ها نداشتم، از یه جایی به بعد دیدم که نمیتونم بدون اون ها، موسیقی رو موسیقی بدونم، ولی خب این خواننده های مثل ابی و داریوش و سیاوش توی زندگی هر ایرانی ای نقش خودشونو دارن و منم از این قاعده مستثنی نیستم. قبل و در حین کنسرت، خیلی از دوستان سابق رو که حتی نمیدونستم توی آمریکا هستن، دیدم و لذت این بخش از کنسرت، حتی با لحظاتی که خود این اسطوره داشت میخوند برای من برابری میکرد. اینجا چند تا از فیلم هایی که توسط دوستای من گرفته شد رو میذارم:

به هر حال جای همه ی افرادی که میشناختم و نمیشناختم خالی بود. البته یه مورد خیلی جالبی که اینجا دیدم این بود که بخش زیادی از ایرانی هایی که اینجا دیدم همه کت و شلوار و کروات پوشیده بودن! و من واقعا واقعا نمیتونستم تصور کنم که چرا باید در کنسرت پاپ، اون هم از نوع ابی، با کت و شلوار و کروات شرکت کرد. البته هرکسی مختار هست که هر چیزی که دوست داره بپوشه ولی غالب افراد و دوستانی که من ازشون درمورد دلیل این نوع لباس پوشیدن میپرسیدم، این دلیل رو میاوردن که خب همه میپوشن!! و این چیزی بود که من درک نمیکردم. آمریکایی ها فقط و فقط و فقط در کنسرت های اپرا لباس رسمی میپوشن و در باقی موارد به هیچ وجه Dress Code خاصی وجود نداره براشون. چی بگم والا… به هر حال هر کسی هر چیزی که دوست داشته باشه میتونه بپوشه، حرف من اینه که امیدوارم اون چیزی که میپوشه رو خودش با علاقه و انتخاب بپوشه و نه بخاطر روند جمعی. البته این ها نظر شخصی من بود و میتونه کاملا غلط باشه.

استادم حدود یک هفته ست که رفته مسافرت و من یه خورده سرم خلوت تر شده به صورت کلی، هرچند که این آرامش قبل از طوفانه بدون شک! اما در کل همین کمتر شدن مشغله باعث شده که چند تا از کارایی که قبلا داشتم رو ادامه بدم که مهم ترینش ترجمه ی کتابی بود که چند ماه پیش شروعش کردم و یه مدتی ازش غافل مونده بودم، یه ایده هایی هم برای ترجمه ی عمومی این کتاب دارم که فی الحال بخاطر همون دلسردی مذکور خیلی انرژی ای ندارم براش ولی خب اگه تصمیم گرفتم کارایی بکنم براش اینجا فراخوانش رو میذارم بلکه شاید کسی دوست داشته باشه حضور داشته باشه در اون پروژه.

دیروز یکی از دوستان ما که مسئول آزمایشگاه ما هم هست، به من و دوستم کایل ایمیل زد که قراره ساعت ۵ بعد از ظهر با هواپیمای Piper Warrior II برای تمدید گواهینامه خلبانیش پرواز کنه و به ما پیشنهاد داد که اگه دوست داریم بهش ملحق بشیم. حالا ما هم از همه جا بی خبر، قبول کردیم و ساعت ۵ بعد از ظهر راه افتادیم به سمت فرودگاه دانشگاه پردو. دانشگاه پردو اولین دانشگاه آمریکا محسوب میشه که فرودگاه مختص خودش رو داشته که در سال ۱۹۳۰ زمینش توسط David Ross که اسم ایشون در ورزشگاه Ross–Ade Stadium دانشگاه پردو هم به چشم میخوره، به دانشگاه پردو داده شد. از افتخارات دانشگاه پردو و این فرودگاه که عملا دومین فرودگاه شلوغ ایالت ایندیانا بعد از  Indianapolis International Airport محسوب میشه این هست که خانم Amelia Earhart که به عنوان نخستین زنی که پرواز تک نفره رو در عرض اقیانوس اطلس انجام داده و همچنین U.S. Distinguished Flying Cross را دریافت کرده است، شناخته میشه، در سال ۱۹۳۵ به عنوان استاد مدعو و برای پشتیبانی از زنان در حال کار و نیز مشاور فنی دپارتمان Aeronautics به دانشگاه پردو میاد و در سال ۱۹۳۷ با هواپیمای  Lockheed Model 10 Electra که توسط دانشگاه پردو برای ایشون تهیه میشه، سفر خودشون رو به دور دنیا آغاز میکنه و متاسفانه در ادامه این سفر هم ناپدید و هواپیمای اونها تا به امروز هم پیدا نمیشه. ایشون منبع الهام بسیار از دانشجوها و خصوصا خانم ها بوده و هستن و در دانشگاه پردو هم مجسمه ی زیبایی از ایشون وجود داره:

خلاصه ما با کلی استرس وارد فرودگاه شدیم و دوست ما هم هی به ما میگفت که نگران نباشیم و این حرفا ولی نمیدونم چرا من اصلا نگران نبودم و فکر نکنم این خبر خوبی باشه اصلا. به هر حال همونطوری که عکس هاش رو میبنید، سوار هواپیما شدیم و از شهر وست لافیت تا Lake Michigan پرواز کردیم و عملا حدود ۲ ساعتی مشغول پرواز بودیم که توام بود با دیدن منظره های خیلی خیلی بی نظیری که خوشبختانه از بعضی از اون ها عکس هم گرفتم:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

اینم یه چند تا فیلم که البته کیفیت خیلی زیادی ندارن:

در کل تجربه ی خیلی خوبی بود و از اینکه این کار رو کردم خیلی خوشحالم. یه چند تا مورد دیگه در این ژانر هم هستن که باید تجربه شون کنم که حالا کِی بشه نمیدونم.

استاد من توی دانشکده ی عمران، علاقه ی خیلی زیادی به مولانا که البته اینجا “رومی” خطاب میشه داره و خوشبختانه و به لطف یکی از دوستان، امروز کتابی رو که پدر برای ایشون از ایران خریده بود به دست من رسید و من خیلی هیجان دارم که این کتاب رو به ایشون بدم. کتاب تقریبا ۴ کیلوگرم وزن داره و دارای دو نسخه فارسی و انگلیسیه و در رده بندی کتاب های نفیس دسته بندی میشه و مطمئنم که استادم خوشحال خواهد شد. در نتیجه سنت هدیه دادن کتاب همچنان ادامه دارد.

امیدوارم دفعه ی بعدی که اینجا در مورد خودم مینویسم، بتونم یه سری خبر خوب در رابطه با کارهایی که مد نظرم هست رو بنویسم هرچند که به قول صائب:

امید دل گشایی داشتم از گریه ی خونین
ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید…

با احترام،
پیمان یوسفی
۹ ژوئن سال ۲۰۱۷ میلادی

غیاث الدین جمشید کاشانی!

دیروز برای اولین بار توی زندگیم با دوچرخه رفتم به محل کار و تحصیلم. توی تهران به دلیل تنبلی، آلودگی هوا، فاصله زیاد منزل و محل کار و فراهم نبودن ساختار شهری برای دوچرخه سواری در تمامی طول مسیر، هیچوقت حتی به فکر دوچرخه سواری هم نبودم و البته خودم تنبلی رو مهمترین عامل میدونم ولی خب نمیشه از اهمیت بقیه دلایل هم گذشت چون واقعا در بسیاری از موارد، دوچرخه سواری به معنی وسیله نقلیه برای رفت و آمد از محل کار به منزل در تهران غیر ممکنه. اما به هر حال از وقتی که اومدم اینجا، چیزی که خیلی خیلی زیاد دیدم دوچرخه و اسکیت بورد بوده و تعداد زیادی از دانشجوها و حتی اساتید (البته اساتید معمولا از دوچرخه استفاده میکنن) از این وسایل برای حمل و نقل استفاده میکنن. اون اوایل برای من هم دیدن این صحنه ها مثل دیدن خفن ترین استاد دانشکده در حال رکاب زدن و اون تصور “غلطی” که من از مفاهیمی مثل استاد توی ذهن داشتم، یه خورده عجیب بود ولی بعد از مدتی که اینجا بودم و خب خواسته یا ناخواسته تاثیر گرفتم از این محیط، به این نتیجه رسیدم که به جای رفت و آمد با ماشین، دوست دارم که دوچرخه سواری کنم. این شد که تصمیم گرفتم از سیامکِ بزرگ بخوام که لطف کنه و بگرده برام یه دوچرخه خوب پیدا کنه و در نهایت منجر شد به خریدن دوچرخه ای که عکسش رو میبینید و اسمش هم به احترام سیامک که ریاضی دان ما هست، گذاشته شده “غیاث الدین جمشید کاشانی“! در نتیجه من دیروز برای اولین بار با غیاث الدین به محل کارم اومدم و این یعنی ۱۵ دقیقه دوچرخه سواری رفت و ۲۰ دقیقه برگشت که خب تجربه ی خوبی بود و قصد دارم که همین روند رو به شرط همراهی آب و هوا، ادامه بدم. البته ناگفته نمونه که در ۱۰ دقیقه اول بعد از دوچرخه سواری به معنی واقعی کلمه پاهامو حس نمیکردم!! ولی بعدش بهتر شد! خدا بقیه ش رو ختم به خیر کنه!

به صورت کلی، حضور من در اینجا باعث شده که خواسته یا ناخواسته بیشتر به کانسپت های مربوط به سلامتی اهمیت بدم و فکر میکنم دلیلش این باشه که تقریباً همه ی افراد چنین رویه ای دارن و تو عملاً نمیتونی خودتو تافته ی جدا بافته بتونی و در نتیجه کم کم به وضعیت تغذیه، و از این قبیل موارد بیشتر اهمیت میدی. البته این به این معنی نیست که من الان دارم خیلی عالی عمل میکنم ولی خب فکر میکنم که دارم کم کم توی مسیر خوبی قدم بر میدارم و با شروع تابستون این روند رو بهتر خواهم کرد.

حقیقتاً این ترم تا الان خیلی سخت بوده و من واقعا خیلی اذیت شدم، اما خب داره تموم میشه و واقعا برای تابستون خیلی هیجان دارم چون حداقل میتونم بدون داشتن کلاس و … به ریسرچ و کارهای جانبی بپردازم. یکی از ادوایزرهای من آدم فوق العاده فوق العاده معروف و به همون نسبت فوق العاده سخت گیریه و من اصلا نمیتونم توضیح بدم که چقدر سخت گیره ایشون. از اینجا بعد رو مجبورم یه خورده اطلاعات عمومی بدم: توی آمریکا (یا حداقل توی پردو) هر دانشجوی دکترا باید ۴ نفر استاد به عنوان committee member داشته باشه که از این ۴ نفر یک و در بعضی موارد مثل من دو نفر به عنوان ادوایزر هستن و سایر افراد هم صرفاً اعضای کمیته هستن و این ۴ نفر هستن که در نهایت شما رو به عنوان دانشجوی دکترا معرفی میکنن و بر عکس ایران چیزی به عنوان داور و … اینجا نداریم و همین افراد داور تو هستن که به نظر منطقی تر هم میاد چون این افراد توی تمام دوره دکترا با تو در ارتباطن و تو بهشون گزارش میدی، در نتیجه به طور کامل به کار تو واقف هستن. هر دانشجو حداقل هفته ای یک بار با ادوایزار های خودش جلسه داره و با اونها کار رو جلو میبره و معمولا سالی یکی دو بار هم Committee Meeting  برگزار میشه و سایراعضای کمیته هم در جریان کارها قرار میگیرن و سوال میپرسن و ایده میدن و … . در این راستا هر دانشجوی دکترا حداقل یک سال قبل از زمانی که به صورت نهایی باید از تزش دفاع کنه، میبایست با حضور اعضای کمیته ش یه دفاع دیگه ای داشته باشه که بهش میگن Prelim و دانشجویی که از این جلسه سربلند بیرون بیاد از Ph.D. Student تبدیل میشه به Ph.D. Candidtae به این معنی که توانایی ایشون در گرفتن مدرک دکترا به اعضای کمیته ش ثابت شده و این باعث میشه که جلسه ی اصلی دفاع با استرس کمتری برگزار بشه چون استرس اصلی مربوط میشه به Prelim. در واقع در دانشگاه پردو، Prelim سخت ترین و دردناک ترین لحظات ممکن برای دانشجو رقم میخوره چراکه اعضای کمیته “وظیفه دارن” با پرسیدن سخت ترین سوالات ممکن و به چالش کشیدن فرد، شرایط فوق العاده سختی رو براش فراهم کنن به این منظور که توانایی فرد رو در این شرایط بسنجن. در نتیجه این که بشنوی فلانی حتی توی Prelim گریه کرد و کم آورد و … به هیچ وجه دور از ذهن نیست و خب خیلی ها نمیتونن از پس این جلسه بر بیان و باید مجددا این رو پشت سر بذارن. همه ی اینا رو گفتم که بگم که کسی که Prelim میده دیگه معمولا خیالش راحت میشه و میدونه که به زودی دکترا رو میگیره چون جلسه ی دفاع یک مقدار فرمالیته تر خواهد بود براش. «اما» ادوایزر  دوم من، سابقه داشته که توی جلسه دفاع هم بیخیال نشده و حتی چند نفر رو توی جلسه دفاع fail کرده!! (حتی سابقه داشته که یه بار توی جلسه ی بررسی توانایی یکی از افرادی که قرار بوده استاد دانشگاه پردو بشه و خب باید در حضور چند نفر دیگه در مورد یه مطلبی توضیح بده و این افراد باید تواناییش رو بسنجن، ادوایزر من وسط توضیحات فرد که در رابطه افزایش بازدهی در سیستم های شهری و … بوده، متوقفش کرده و گفته لطفاً سیستم رو تعریف کن!. که در عین سادگی میتونه سوال واقعا سختی باشه) خب آدم خفنیه واقعا و توی هر کنفرانسی که ازش اسم میبری غیر ممکنه که کسی نشناسدش ولی خب به همون نسبت هم سطح توقعاتش زیاده. این برای من البته خبر خوبیه هر هفته باهاش جلسه دارم و در نتیجه میتونم خودم رو برای اون شرایط آماده کنم ولی وای به حال کسایی که این دو تا استاد من ادوایزرشون نیستن و صرفاً توی کمیته شون حضور دارن چون عملاً با سبک سوال پرسیدن های این دو نفر آشنا نیستن و قطعاً توی جلسه Prelim خیلی شوکه خواهند شد. به هر حال اینا باعث شده که من خیلی وقت بذارم روی ریسرچم و امیدوار باشم که تهش به سر منزل مقصود برسم.

در نهایت و برای عوض شدن فضا، شما رو دعوت میکنم به گوش دادن به موزیک های گروه مورد علاقه ی من که در زمینه ی Post Rock فعالیت میکنه و به نظر من واقعا فوق العاده ست:

وب سایت گروه The Best Pessimist:  اینجا
یکی از آهنگ های مورد علاقه من: اینجا

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۳ آوریل سال ۲۰۱۷ میلادی

آنا گاوالدا، زندگی، مسیر…

“زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از ناامیدی های تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هایشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی های هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هرچیز دیگری قوی تر است…”

این یه قسمتی از کتاب “من او را دوست داشتم” (یا در بعضی از ترجمه ها، “دوستش داشتم” از آنا گاوالدا نویسنده فرانسوی هست که من مدت ها قبل کتابش رو خونده بودم و این قسمتش برای همیشه و همیشه توی ذهن من موند و خواهد موند. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است . . .

طبیعتاً روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم و گذاشتیم، خیلی از دوستانم ازم خواستن که اینجا یه چیزایی بنویسم و خب من هم بعد از همه ی این اتفاق ها و مدت زمانی که برای تنها بودن و دوباره برنامه ریزی کردن لازم داشتم، الان دوباره برگشتم که بنویسم و جلو برم و زندگی کنم. توی روزها و ماه های اخیر، اتفاق ها و خبر ها برای ما ها خیلی زیاد بود. از حادثه پلاسکو، تا دستورات مهاجرتی اخیر، از اتفاقات مربوط به زندگی شخصی من تا کنسل شدن سفر احتمالی تابستون به ایران و چندین اتفاق دیگه. طبیعتاً این اتفاق ها و تاثیراتش چیزهایی نیستن که به راحتی بشه هضمشون کرد ولی خب بیشتر که فکر میکنی میبینی که این اتفاق ها با همه خوبی و بدی خودشون، همگی با هم مفهوم “زندگی” رو به وجود میارن.

بین همه ی این اتفاق ها، توی روز ها و هفته های اخیر چیزهایی به وقوع پیوست که خیلی خیلی از وجود خودم و بودنم توی این فضا و شرایط خوشحال باشم و به خودم افتخار کنم. توی این مدت حمایت افرادی رو در کنار خودم دیدم که بهم ثابت کرد که انسان بودن هیچوقت نمیتونه در سلطه ی مرز و ملیت و مذهب و زبان قرار بگیره. توی اعتراضات اخیری که اینجا به وجود اومد و من البته در هیچکدومشون شرکت نکردم و نمیکنم و دلایل خودم رو هم برای این قضیه دارم، دوستان آمریکایی و غیر آمریکایی من که اتفاقا بعضی هاشون از طرفدار های رییس جمهور هم هستن، به جای من و برای من توی اعتراض ها شرکت کردن و به گفته ی خودشون حتی اسم من رو توی اعتراضاتشون فریاد زدن! و این واقعا مایه مباهات و غرور منه که طوری رفتار کردم و میکنم که برای یه عده ای که طبیعتاً حضور یا عدم حضورم تاثیر مستقیمی روی زندگیشون نداره، انقدری ارزش پیدا کردم که بخاطر من توی هوای سرد اینجا ساعت اداری و ریسرچ خودشون رو رها کنن و  بیرون برن و اعتراض کنن. این همون چیزیه که من از زندگی میخوام، اینکه ببینم روزی رو که فارغ از ملیت و مرز و مذهب و زبان، مردم بتونن در صلح زندگی کنن و به پیشرفت نژاد بشر در کنار حفظ محیط زیست، کمک کنن.

استاد من توی این مدت خیلی خیلی هوای من رو داشته و البته با اینکه من به هیچ وجه نذاشتم که این اتفاق ها روی عملکرد علمی من تاثیر بذاره، ولی خیلی با من صحبت کرده و قوت قلب داده به من. این خیلی چیز مهمیه که من همیشه سعی میکنم که هم به خودم و هم به همه ی دوستام یادآوری کنم که نذاریم که مشکلات کنونی (که شاید سال ها بعد که بهشون نگاه میکنیم حتی دیگه نشه بهشون واژه “مشکل” رو اطلاق کرد) بر روی عملکردمون و تلاشمون برای رسیدن به اهدافی که برای خودمون مشخص کردیم، تاثیر بذاره. به قول امیر توی صحبت یکی دو ماه پیشمون، همه مشکل دارن و اینکه فکر کنیم که این فقط ماییم که در معرض مشکلات جهان قرار داریم، خیال باطلیه که فقط باعث ناراحت شدن خودمون میشه. یا به قول شاعر: “بر هر کسی که مینگرم در شکایت است / در حیرتم که گردش گردون به کام کیست؟…” .

قرارداد خونه جدیدم رو که احتمال میدم تا پایان دوره دکترا در همونجا خواهم موند، هفته پیش امضا کردم و از آگوست به اونجا نقل مکان میکنم. البته در حاضر در کنار سیامک به عنوان هم خونه ای، روزهای خیلی خوبی داریم و من از سیامک خیلی چیزا یاد میگیرم و خلاصه رفیق خیلی خوبیه و تازه ماشین باز خفنی هم هست! در این راستا نظرتون رو به ماشین و موتور ایشون (و در پس زمینه، خونه ی ما، در دو فصل مختلف سال) جلب میکنم:

ثبت قرار داد خونه جدیدم رو بدون شک مدیون نیما هستم بابت پیگیری و کمکی که به من کرد و بدون نیما قطعا نمیتونستم همچین خونه خوبی پیدا کنم. اصولا یکی از شانس هایی که من توی دانشگاه پردو داشتم و دارم اینه که دور و برم دوست های خیلی خیلی خوبی جمع شدن که من میتونم روشون حساب کنم و البته من هم تلاش میکنم که بتونم دوست خوبی باشم براشون. شاید در خیلی از مواردی که من بر عکس خیلی از ایرانی های توی آمریکا، گله و شکایت نمیکنم، همین مساله باشه که بدون شک حتی توی روزهای ناراحتی هم حداقل یکی دو نفر هستن که با هم یه بیرونی بریم و صحبتی کنیم و خالی بشیم. در کل خیلی خوشحالم که توی این زمینه همه چی دست به دست هم داد و من توی این شرایط قرار گرفتم.

بلیط کنسرت ابی برای ماه مِی در شیکاگو رو هم خریدیم که خب من خیلی خیلی هیجان دارم در این رابطه، خصوصا اینکه ابی اعلام کرده که این آخرین تور کنسرتش خواهد بود و پس از این دیگه کنسرت نخواهد داشت. البته خب خیلی ها معتقدن که چنین نخواهد شد ولی خب این از میزان هیجان من برای این قضیه کم نمیکنه اصلا. حالا سالهای بعد که بیام این پست وبلاگم رو بخونم میتونم بفهمم که واقعا بعد از این تور، باز هم کنسرتی از ابی برگزار شد یا خیر.

ماه دیگه به مدت یه هفته قصد داریم با سیامک و نیما و با ماشین من به مقصد فلوریدا بزنیم به جاده!. البته این برای من یه سفر معمولی نخواهد بود چرا که قراره با یکی از اساتید دانشگاه فلوریدا که به  احتمال خیلی زیاد در هیئت علمی ریسرچ من هم قرار خواهد داشت، ملاقات داشته باشم و صحبت کنیم در مورد ریسرچ من. ولی خب سفر فوق العاده ای خواهد شد بدون شک، هم از رانندگی حدود ۲۰ ساعته ی توی مسیر که خیلی خیلی هیجان انگیزه، و هم خود فلوریدا که توی این موقع از سال هوای خیلی عالی ای داره و برای مایی که داریم توی سرمای پردو دست و پا میزنیم! یه فرصت بی نظیر خواهد بود. ضمن اینکه سیامک تجربه زندگی توی فلوریدا رو قبلا داشته و خلاصه برنامه های زیادی خواهیم داشت.

با اینکه به زعم دوستان با تجربه تر توی پردو، امسال زمستون خیلی سردی نداشتیم در کل، ولی خب باز هم روزهای سرد و برفی کم نبودن. البته من دیگه واقعا حس میکنم که به این سیستم عادت کردم و یه جورایی لذت میبرم ازش. این هم دو تا عکس از کمپس دانشگاه پردو که توسط یکی از دانشجوهای اینجا گرفته شده و فک کنم با سرچ توی گوگل و … نشه پیداشون کرد:

مجدداً داریم روی پروژه ی خیریه توی ایران که توی این مدت اخیر در حاشیه قرار گرفته بود، کار میکنیم و امیدوارم به زودی بتونم اخبار خوبی در این زمینه بدم، خوشبختانه دوست های خیلی خوب و قوی ای مثل حامد، احمد، مرتضی و چندین و چند عزیز دیگه توی این پروژه به من ملحق شدن که حضورشون اطمینان من رو از تحقق این هدف خیلی بیشتر میکنه.

درس ها و تعداد کورس های این ترم من خیلی خیلی زیاده و واقعا سرم حسابی شلوغه، ولی با انرژی خیلی زیاد دارم ادامه میدم تا رسیدن به روزهای عالی…

با احترام،

پیمان یوسفی

۱۱ فوریه سال ۲۰۱۷ میلادی

شروع ترم و سال جدید

ترم قبل به پایان رسید و تعطیلات بین دو ترم هم تموم شد و این تعطیلات برای من توام بود با یک سفر ۳ روزه به شیکاگو که خب بیشتر سفری بود که به شیکاگو گردی پرداختیم و با چند تا از موزه ها و مکان های توریستی این شهر بیشتر آشنا شدیم. در کل سرمای هوا که برای این موقع از سال نسبتاً طبیعی به نظر میرسه نمیذاشت که به طور کامل بشه به کنکاشت این شهر پرداخت ولی خب به صورت کلی الان دیگه نسبتاً با این شهر آشنائم و فکر کنم توی روزای گرم سال هم حتما چند باری خواهم رفت که بتونم حسابی آشنا بشم با قسمت هایی از شهر که لزوماً توریستی نیستن ولی خب باید رفت و دید.
یکی از موزه های خیلی خیلی جالبی که توی شهر شیکاگو وجود داره، Adler Planetarium هست که “اینجا” میتونید با وب سایت و “اینجا” میتونید با تصاویر این موزه که مربوط میشه به تحقیقات فضایی و نجوم، بیشتر آشنا بشید. از بین تمامی مکان هایی که رفتیم، این موزه برای من رنگ و بوی دیگه ای داشت چراکه در اون به راحتی میتونستی پیشرفت تدریجی علم و تاثیرش در دستاوردهای بشر در شناخت جهان رو ببینی. از اولین تجربیات تحقیقات فضایی کشور آمریکا گرفته تا اولین قدم های یک انسان بر روی ماه که طبیعتاً دیگه گفتن نداره که ایشون، جناب Neil Armstrong دانش آموخته دانشگاه پردو بودن و این چیزی نیست که دانشگاه پردو و دانشجوهای اون به راحتی ازش بگذرن و اینجا هم میتونید عکسهایی از مجسمه یادبود ایشون و ضمناً خودشون در هنگام سخنرانی در روبروی Hall of Engineering که به احترام زحمات و دستاوردهای خارق العاده ایشون، به اسم خودشون هم نامگذاری شده رو در قسمت مرکزی دانشگاه پردو مشاهده کنید:

بازدید از این موزه جذابیت های خاص خودش رو داشت چراکه در اون میتونستی به راحتی با چالش های موجود و سختی ها و استرس های لاینفک تحقیقات فضایی کشور آمریکا آشنا بشی و یه جاهایی از اینکه انسان به سبب پیشرفت علم تونسته و میتونه به کاوش جهان بپردازه احساس غرور کنی به اینکه چقدر به مفهوم علم اعتقاد داری و داری به زعم خودت و در یه زمینه دیگه در اون راستا تلاش میکنی. من اطلاعات چندانی از مسائل مربوط به نجوم و جهان ندارم و درنتیجه قصد ندارم اشاره ای به این مفهوم بکنم، فقط در حد خودم وقتی با مدل سه بعدی ای که از کهکشان هایی که تا به حال در محدوده ی دید بشر بودن ( که بر اساس گفته های فردی که داشت توضیح میداد، بشر تا کنون تنها موفق به رویت تنها حدود ۲۰ درصد از کل جهان شده و سایر نقاط هستی هنوز برای ما ناشناخته هستن) و توسط دانشگاه شیکاگو تهیه شده، روبرو شدم، فقط و فقط داشتم به بی نهایت کوچک بودن انسان در مقایسه با جهان هستی دقت میکردم که به نوع خودش به شدت جالب و تفکر برانگیز بود.

در قسمت دیگه ای از موزه که به فروشگاه اختصاص داشت، من یه تی شرتی رو دیدم که خیلی چشمم رو گرفت و اینجا عکسش رو میذارم. اصولا من علاقه زیادی به اینشتین دارم و طرح روی تی شرت توی اون لحظه و با توجه به چیزهایی که از مفهوم فضا دیده بودم و تاثیر بی بدیل این دانشمند در شناخت بشر از هستی، چیزی نبود که به راحتی بتونم ازش بگذرم.

خلاصه که ما اینو خریدیم و میپوشیم تا زمانی که یکی بیاد بگه اصلا هم قشنگ نیست! در کل سفر خیلی خوبی بود و چیزای زیادی یاد گرفتم و فک کنم برای ترم پیش رو که از پس فردا شروع میشه آماده باشم. ترم بعد درس های خیلی سختی دارم و فارغ از تعداد زیادشون و ریسرچ خودم، در حال مدیریت پروژه خیریه ای هستم که برای ایران در نظر داشتم و خیلی خیلی بهش امیدوارم و معتقدم که به زعم خودم و با همکاری دوستانم میتونیم تاثیر گذار باشیم در این زمینه. این روزا با خیلی از بچه ها در ایران در ارتباطم و هر کدومشون یه بخشی از کار رو به عهده دارن و داریم آهسته و پیوسته در این زمینه جلو میریم.

توی این مدتی که اینجا بودم، خواسته یا ناخواسته تاثیرات زیادی گرفتم از سیستم زندگی آدمای اینجا، نوع نگاهشون به انجام پروژه های کاری و خیلی چیزهای دیگه که راستش در بعضی مواقع باعث شده نتونم با بعضی از افراد توی ایران کار کنم چراکه این تفاوت های دیدگاهی در کار و اولویت بندی زندگی واقعا فاحش شده و خب طبیعیه چراکه ملاک ها و خط قرمز ها و استانداردهای آدما تغییر میکنه به مرور زمان. در کل همچنان در حال یاد گرفتن و بزرگ شدن و تجربه های جدید هستم چون احتمالا معنی زندگی هم همین باشه. اگه تونستید فیلم Hector and the search for happiness رو حتما نگاه کنید. این فیلم خیلی حال خوبی میده به من.

تا بعد.

با احترام،

پیمان یوسفی

۷ ژانویه سال ۲۰۱۷ میلادی

شیکاگو یا به قول داییِ رضا و احمدرضا، شیگاگو!

یادمه من قرار بود یه چند تا عکس از پدیده Supermoon ِ هفته گذشته بذارم اینجا، بعد همون شب توی اینستاگرام دیدم که تقریبا از هر ۴ دوستی که من عکس هاشونو دنبال میکنم، یک نفر به هر حال یه اشاره ای به این مفهوم کرده و یه عکسی گذاشته ازش و یه شعری هم گذاشته و خلاصه فضای عاشقانه ای رو رقم زده! اصولا بعضی از اسم ها ناخودآگاه منو یاد یه سری بیت ها میندازن و کلمه “ماه” بدون شک توی ذهن من عجین شده با شعر بی نظیر حسین منزوی جایی که میگه: «پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد / که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود…» ، شعر قشنگیه و میتونید نسخه کاملش رو “اینجا” بخونید و اگه دوست داشتید میتونید درمورد رابطه پلنگ و ماه در ادبیات ایران هم جستجو کنید. خلاصه در نتیجه به نظر میرسه که پرداختن من هم به موضوع Supermoon صرفا باعث اطناب میشه و تاثیر آنچنانی ای نداره.

ما به صورت خیلی ناگهانی روز شنبه با امیر تصمیم گرفتیم که روز یکشنبه بریم شیکاگو که هم به یه چند تا کار اداری برسیم و هم اینکه با دوستای قدیمی امیر که قبلا دانشجوی پردو بودن و الان ساکن شیکاگو هستن، تجدید دیداری به عمل بیاریم. در نتیجه شنبه اکثر کارها رو انجام دادیم و قرار شد که یکشنبه ظهر راه بیافتیم. نکته قابل توجه اینه که با اینکه بین شیکاگو و شهر کوچک ما! کلا یک ساعت و نیم فاصله هست، ساعت رسمی شیکاگو از ما یک ساعت عقب تره! که خب این برای ما خبر خوبی بود در اون لحظه. به هر حال یکشنبه صبح مدارک لازم رو جمع آوری و ساعت ۱۲:۳۰ حرکت کردیم.

مسیر توام بود با یه عالمه صحبت کاری و آهنگهای خانمان سوز سیاوش قمیشی و البته امیر یه سری آهنگ از جناب ستار ارائه کرد که خیلی خیلی جالب بود! طبیعتاً پینک فلوید و جیم موریسون هم که این روزها جزو آهنگهایی هست که همیشه و همه جا باید باشه. توی مسیر به راحتی میشد تعریف مشخصی از ایالت ایندیانا به دست آورد و مزرعه های ذرت و توربین های بادی همه جا رو اشغال کردن! حالا بعدا یه متنی در مورد این توربین های بادی مینویسم. اینجا آسمون واقعا چیز جالبیه. خیلی خیلی تمیز و خیلی خیلی نزدیکه!، و در مورد شبِ اینجا نمیدونم چی بگم! زبانم قاصره از وصف زیبایی و عظمت آسمون شب. منو خیلی خیلی یاد آخرین باری میندازه که توی ایران رفتیم کویر مرنجاب و تونستیم یه دل سیر آسمون واقعی رو ببینیم. آسمون، کوه و دریا توی شب عظمت و هیبت عجیب و غریبی رو به آدم القا میکنن که آدم هر لحظه بیشتر پی میبره به کوچک بودن خودش در برابر هستی.

توی مسیر، دوستامون توی شیکاگو زنگ زدن و با در نظر گرفتن اختلاف زمان یک ساعته ی موجود، قرار شد بعد از انجام کارهای خودمون، بریم ببینیمشون و باهاشون یه دوری بزنیم توی مرکز شهر شیکاگو که یکی از قشنگ ترین قسمت های شهری آمریکا محسوب میشه. هوا از وقتی که راه افتادیم سرد بود و وقتی برای بنزین زدن بین راه وایستادیم متوجه شدیم که هوا همچنان در حال سرد شدن هم هست که خب برای من که آدم سرمایی هستم خبر عالی ای نبود!! خلاصه بعد از یه مدت آهنگ گوش دادن و صحبت کردن، کم کم شاخصه ها و علامت های رسیدن به یه شهر بزرگ به چشم میخورد:

که این برای من حالت عجیبی رو به وجود آورده بود چراکه مدت نسبتاً زیادی هست که از فضای شلوغ شهر فاصله گرفتم و کم کم دارم عادت میکنم به زندگی آروم بدون هیاهو و ترافیک شهر. اما خب نمیتونم منکر هیجان خیلی زیادم به سبب دیدن شهر شیکاگو بشم چراکه این شهر واسه من نوستالژی خاصی رو به وجود میاره چون زمانی که دبیرستانی بودم و پلی استیشن ۱ یکی از عناصر تفکیک ناپذیر زندگی بود، بازی Driver رو خیلی دوست داشتم و شهر شیکاگو یکی از مرحله های اصلی اون بازی بود و من همیشه انجام کارهایی که منجر به اتمام اون مرحله میشد رو بیخیال میشدم و با ماشین توی شهر پرسه میزدم! و حالا واقعا داشتم توی همون شهر به ساختمونها نگاه میکردم و توی خیابوناش راه میرفتم.

بعد از انجام کارهای شخصی و خرید های لازم، با ماشین برگشتیم به مرکز شهر و مثل تهران عزیز، مدت خیلی زیادی مشغول پیدا کردن جای پارک بودیم که بالاخره بعد از تلاش های مذبوحانه، یه پارکینگ عمومی پیدا کردیم و با پرداخت ۱۰ دلار، ماشین رو رها به سمت محل قرارمون با دوستانمون راهی شدیم. شیکاگو تقریبا ۳ میلیون نفر جمعیت داره و سومین شهر پرجمعیت آمریکاست. شیکاگو شهر خیلی پرجنب و جوشی محسوب میشه و برای من این قضیه به راحتی قابل حس کردن بود. اما خب باز هم در بسیاری از مسائل به ابرشهری مثل تهران نمیرسه و به نسبت خیلی کوچیکتره. دوستانمون رو دیدیم و بعد از معرفی شدن من و صحبت های اولیه به سمت مرکز شهر راهی شدیم و از کنار رودخونه ای که از داخل شهر میگذره رد میشدیم و من با بی جنبگی مفرط، آسمون و زمین رو نگاه میکردم و عکس میگرفتم و با وجود سرمای زیاد هوا، از جنب و جوش حاکم بر شهر و ساختمون های واقعا زیبا و بلند شهر لذت میبردم.

برج جناب ترامپ هم به نوبه خودش و فارغ از زیباییش این روزها به یکی از نکات جالب این شهر تبدیل شده و الحق و الانصاف معماری فوق العاده زیبا و موقعیت مکانی خیلی خوبی هم داشت. هوای سرد شیکاگو و خب کمبود وقت من و امیر، به ما اجازه نمیداد که به همه جاذبه های این شهر بپردزایم و عملا قرار هم نبود که چنین اتفاقی بیافته. برای مثال اونجا میتونستی با پرداخت ۳۵ دلار، سوار قایق های موجود در رودخونه بشی و مسئول قایق با عبور از هر ساختمون و منطقه، تاریخچه و نقاط عطف اونها رو برای دیگران توضیح میده که خب سرمای هوا ما رو از چنین امکانی بازداشت و دفعات بعدی حتما اینو امتحان میکنم.

با در نظر گرفتن اینکه ما از قصد نهار نخورده بودیم و به دوستامونم گفته بودیم که نهار نخورن، مسیرمون رو به سمت یکی دیگه از جاذبه های توریستی شهر شیکاگو تغییر دادیم و راهی شدیم به سمت محلی که میتونستیم Chicago Style Pizza یا به نوعی Chicago Deep Dish Pizza سفارش بدیم. پروسه سفارش غذا و آماده شدنش بالغ بر ۵۰ دقیقه طول کشید و بعد از ۵۰ دقیقه، با چنین پدیده ای مواجه شدیم:

photo_2016-11-21_23-00-03

که به طرز فجیعی بزرگ و جالب بود و ما ۴ نفر دو تا سفارش دادیم و فقط تونستیم نصفشو بخوریم و نصفه دیگه موند برای وعده های بعدی. البته طعم پیتزا توی آمریکا به مقدار زیادی با پیتزای توی ایران متفاوته و من شخصاً پیتزای ایران رو بیشتر میپسندم ولی خب گویا به مرور زمان به این طعم نسبتا متفاوت خو خواهم گرفت. خلاصه بعد از صرف غذا و خروج از رستوران مربوطه، سرمای هوا باعث شد که با تاکسی به سمت ماشینمون برگردیم و حدودای ساعت ۸ شب بود که از دوستانمون خداحافظی کردیم و راهی شهر کوچک خودمون شدیم.

این سفر تجربه جالبی بود چراکه حس کردم بعد از سه چهار ماه زندگی آروم توی یه شهر کوچیک، که من واقعا دوسش دارم، تجربه هیجان یه شهر بزرگ میتونه خیلی جذاب باشه و انرژی خوبی به آدم بده. نکته ای که داشتم بهش فکر میکردم اینه که انسان چقدر راحت به همه چی خو میگیره و خودشو وفق میده با شرایط جدید و چه بسا لذت هم میبره ازش. این منو یاد یه قسمتی از کتاب “دوستش داشتم” از خانم “آنا گاوالدا” (توضیحات بیشتر: “اینجا“) میندازه که میگفت:

“زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .”

با احترام

پیمان یوسفی

۲۲ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی