دانشگاه هاروارد از نگاه یک دانشجوی دانشگاه پردو!

هفته ی پیش یکی از دانشجوهای استاد من به اسم Jenny برای گذروندن Prelim خودش به اینجا اومده بود. Jenny دانشجوی دانشگاه پردوئه ولی به این سبب که همسرش در حال گذروندن دوره ی post doc در دانشگاه هاروارد هست، الان در حدود یک سال و نیمه که با هماهنگی هایی که استاد من با یکی از اساتید دانشگاه هاروارد به عمل آورده، داره ادامه دوره ی دکترای خودش رو در اونجا و زیر نظر یکی از اساتید اون دانشگاه و استاد من به طور مشترک، میگذرونه. روزایی که اینجا بود و به این سبب که ماشین نداشت، من خیلی باهاش این ور و اونور میرفتم و چندباری هم به اتفاق استادم با هم نهار رفتیم بیرون و خلاصه این مدتی که اینجا بود یه عالمه چیز جدید ازش یاد گرفتم. خوشبختانه Prelim رو هم به خوبی پشت سر گذاشت و مجددا برگشت به بوستون تا دکترای خودش رو ادامه بده. یکی از عمده سوال هایی که من زیاد ازش میپرسیدم، تفاوت های بین دانشگاه پردو و دانشگاه هاروارد بود.

با اینکه عملا دانشگاه پردو در رشته های مهندسی با اختلاف خیلی زیادی از دانشگاه هاروارد قوی تره و رتبه ی خیلی خوبی در آمریکا و جهان داره (منبع ۱ ، منبع ۲، منبع ۳) اما خب هنوز هم دانشگاههایی مثل هاروارد یا سایر دانشگاههای The Ivy League از شهرت خیلی بیشتری برخوردارن و به راحتی حتی میشه اینو توی ایران هم از روی مقایسه تعداد افرادی که اسم مثلا دانشگاه هاروارد، کلمبیا یا پرینستون رو شنیدن با افرادی که اسم دانشگاه پردو رو شنیدن، متوجه شد! به هر حال اومدن Jenny باعث شد که توی این چند روز من خیلی باهاش صحبت کنم و فارغ از چیزای زیادی که توی کارای تحقیقاتی ازش یاد گرفتم، چیزای خیلی زیادی هم ازش در مورد شهر بوستون و دانشگاه هاروارد پرسیدم که جواب هایی که بهم داد خیلی جالب بود از این دیدگاه که خب من خودم هم به راحتی میتونستم اطلاعاتی رو که میخواستم از طریق جستجو در اینترنت به دست بیارم، اما هیچوقت نمیتونستم و نمیتونم از این طریق، به مقایسه این دو دانشگاه بپردازم و نظرات Jenny به عنوان دانشجوی دانشگاه پردو که الان داره در هاروارد درس میخونه، نظرات خیلی خاص تری بودن و به راحتی میشد از این مقایسه چیزای زیادی رو یاد گرفت که من بعضی از اون ها رو اینجا مینویسم. در نتیجه مجددا تاکید میکنم که این اطلاعات Fact نیستن و همشون نظرات یک دانشجوی دانشگاه پردو نسبت به تحصیل در دانشگاه هاروارده که میتونه با حقیقت یا نظرات سایر افراد متفاوت و بعضاً متناقض باشه.

یکی از مواردی که افرادی که توی ایران برای دانشگاههای آمریکا اقدام میکنن یا کردن (از جمله خودم)، هیچوقت در نظر نمیگیرن یا حداقل در درجه ی چندم اهمیت قرار میدن، شهری هست که اون دانشگاه در اون واقع شده و صرفاً رنکینگ دانشگاه و بعضاً فاندینگ مهمترین نقش رو در انتخاب افراد بین گزینه های موجود بازی میکنه. در حالیکه با ورود و آغاز دوران تحصیل در آمریکا متوجه میشید که شهر مذکور از لحاظ جمعیت، جاذبه های موجود، آب و هوا، و … اتفاقا از اهمیت خیلی زیادی برخورداره و شاید در بعضی از موارد حتی بتونه تاثیر مستقیم بذاره روی انتخاب افراد؛ هر چند که واقعا برای کسی که از ایران اپلای میکنه شاید منطقی هم باشه که این رو در اولویت اول خودش نذاره، ولی صرفاً حرفم اینه که این فاکتور هم چیز خیلی مهمیه و نمیشه هم نادیده ش گرفت. در همین راستا Jenny به شدت معتقد بود که شهر ما وست لافیت، به شدت نسبت به بوستون جاذبه های کمتری داره و این باعث میشه شاید بعضی روزها حسابی حوصله ت سر بره که خب من هم باهاش موافقم در بعضی مواقع. Jenny از هوای شهر ما هم راضی نبود و میگفت که اونجا هواش به نسبت بهتر (گرمتر) از اینجائه و یک مقدار میزان غیر  قابل پیش بینی بودنش کمتره، البته من اینو نشنیده بودم و جایی نخونده بودم ولی خب در عدم کیفیت بالای وضعیت جوی شهر ما با Jenny موافق بودم هرچند که شاید اصولاً مقایسه شهر بزرگی مثل بوستون با شهر کوچیکی مثل وست لافیت در ذات، قیاس مع الفارغ باشه ولی خب توجه به بعضی موارد بد نبود. اما در عوض Jenny به شدت از گرون بودن اون شهر مینالید و معتقد بود تفاوت قیمت ها خصوصا در بحث اجاره منزل با اختلاف خیلی زیادی متفاوته و اونجا شاید یه خورده از لحاظ مالی اذیت بشن افراد. به هر حال هر کدوم از این گزینه ها خوبی ها و بدی های خودشونو دارن ولی در نهایت Jenny بوستون رو به اینجا ترجیح میداد خصوصاً به سبب وجود دو دانشگاه هاروارد و MIT در یک محدوده ی نزدیک به هم و فضای خیلی خوب آموزشی ای که به این سبب در اون قسمت از شهر وجود داره و خصوصاً تاکید خیلی زیادی داشت که این فضای آموزشی تاثیر خیلی خوبی در رشد علمی کودکان و افرادی که در معرض این فضا که توام هست با سمینارها و جشن های مختلف، داره.

نکته ی جالب دیگه ای که باعث تعجب من شد این بود که Jenny متوجه شدم که تعداد افرادی که بعد از تحصیلشون قصد دارن پوزیشن آکادمیک پیدا کنن و استاد دانشگاه بشن، در دانشگاه پردو به مراتب بیشتر از دانشگاه هاروارد بوده و اونجا اکثرشون میخوان که بیزنس خودشون رو داشته باشن و این واقعا برای من عجیب بود. Jenny معتقد بود که استاد شدن توی دانشگاه هاروارد خیلی سخته و برای اینکه بتونی از Assistant Professor به Associate Professor ارتقا پیدا کنی واقعا باید یه کار خیلی خفنی کرده باشی (که خودش به چاپ مقاله در Nature یا Science (که آرزوی هز آزاده ای در دنیائه!!) اشاره داشت).

یه موردی که توی صحبت های Jenny بهش اشاره شد این بود که ساختمون های اون دانشگاه خیلی قدیمین و اصلا قابل مقایسه با ساختمونهای دانشگاه پردو (که با رشد روز افزونی هم دارن بیشتر میشن). مورد دیگه ای که باعث تبختر من شده بود این بود که Jenny میگفت که آزمایشگاه ما با اختلاف چندین برابری از تمامی آزمایشگاهایی که اونجا دیده بود مجهز تر و بهتر بوده و اونجا برای پایان دادن یه کار تحقیقی همیشه مجبوره که به چند تا آزمایشگاه مختلف بره در حالیکه ما همه ی اون دستگاهها رو اینجا داریم و شاید همین بحث تجهیزات باعث شده باشه که توی رشته های مهندسی که خب خیلی وابسته به انواع مختلف آزمایش هستن، دانشگاه پردو انقدر رتبه ی خوبی کسب کنه.

دانشگاه هاروارد یک دانشگاه خصوصیه و این یعنی بسیاری از قوانینش به طور کل با قوانین دانشگاههای عمومی ای مثل دانشگاه پردو تفاوت داره و در بعضی موارد محدود تر و در بعضی موارد هم آزادتره که حالا من به طور دقیق به مصداق هاش مثل مالکیت اطلاعات، ممنوعیت و عدم ممنوعیت پاره ای از مسائل و … نمیپردازم.

در کل با تمامی این حرفها و نظرات شخصی و غیر شخصی، چیزی که مهمه اینه که هر کدوم از این دانشگاهها خوبی ها و بدی های خاص خودشونو دارن و در بعضی موارد میشه و در بعضی موارد نمیشه با هم مقایسه شون کرد و باید دید دست سرنوشت انسان رو به سمت کجا میکشونه و مهمه که همونجایی که هست سعی کنه پیشرفت کنه و بهترین باشه. من برای هاروارد اپلای نکرده بودم و اصلا معلوم هم نبود اگر اپلای میکردم ادمیشن میگرفتم یا نه، ولی با فرض اینکه این اتفاق میافتاد، فکر کنم انتخاب بین دانشگاه فعلیم و اونجا تصمیم خیلی سختی میتونست باشه، هر چند که اگر بخوایم بر اساس شهرت حرف بزنیم جوابش مشخصه، اما شاخصه های خیلی مهمتری نسبت به شهرت هم وجود داره. در هر حال من خوشحالم که الان اینجائم و مطمئناً برای post doc به هر دانشگاهی مثل دانشگاه هاروارد هم فکر میکنم ولی تا اون موقع خیلی مونده و فعلا باید روی اهداف کوتاه مدت تر تمرکز کرد.

تابستون شروع شده و من با شدت خیلی زیادی مشغول تحقیقم هستم خصوصاً اینکه در ترمی که گذشت به سبب تعدد دروس اونجوری که میخواستم نتونستم به تحقیقم برسم که باید جبران کنم. هوا رو به گرم شدن داره پیش میره و به نظرم خبر خوبیه با اینکه بعضی از رفقا اینو اصلا قبول ندارن! دو هفته ی دیگه هم قراره بریم کنسرت ابی بزرگ در شیکاگو که من خیلی خیلی براش هیجان دارم و سعی میکنم مختصری از تجربه ش اینجا واسه دل خودم بنویسم که بعدنا بیام بخونمش.

یه پروژه ی جدید در ذهن دارم که به کمک اون قصد دارم با کمک و داوطلبی عده از افراد به افزایش دانش زیست محیطی افراد جامعه در ایران از طریق انتشار یه سری اطلاعات بپردازیم که به زودی بیشتر در موردش توضیح میدم و اینجا لینک فراخوانشو میذارم ولی قبلش لازمه که پروژه های کنونی مثل “زمین ما” (که امیدوارم به زودی بیام و خبر خوب کسب مجوزش رو اینجا با شما شریک بشم) و “رادیو پردو” رو به سرانجام برسونم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۵ مِی سال ۲۰۱۷ میلادی

فداکاریِ اجباری

بین افرادی که در آزمایشگاه ما کار میکنن، یه خانم کره ای و یه خانم چینی هستن که داستان نسبتاً مشترک و خیلی جالبی رو با هم شریک میشن. خانم کره ای اسمش هست Saerom و خانم چینی هم Xeudan, هر دوی اونها دوستهای خیلی خوب من هستن و من خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و میگیرم. هم در موارد علمی و هم موارد غیر علمی. برای مثال، قبل از ورود به آمریکا، من قادر نبودم تفاوت فاحشی بین رویه ی زندگی و فرهنگ مردم آسیای شرقی قائل باشم چراکه نهایت شناخت من از فرهنگ کشورهای اون ناحیه، محدود میشد به آثار سینمایی Kim Ki-duk از کره جنوبی و نوشته های هاروکی موراکامی از ژاپن و چند تا مقاله ی ناواضح هم از وضع زندگی در چین. اما بعد از ورودم به اینجا، به وضوح تونستم این تفاوت رو در رویه های فرهنگی این کشور ها ببینم و این واقعا برای من خیلی جذاب بود. به عنوان تجربه ی شخصی، کره ای ها خیلی راحت تر ارتباط برقرار میکنن و به سبب اینکه یه خورده هم کانسپت های مشترک داریم با هم، معمولا دوست های خیلی خوبی برای هم میشید. در عوض، با اینکه شاید چینی ها یک مقدار تودار تر بشن و بیشتر با هموطن های خودشون بگردن، ولی اون ها هم به همون نسبت انسان های فوق العاده خوب و دارای فرهنگ فوق العاده غنی ای هستن و میشه چیزهای خیلی خیلی زیادی ازشون یاد گرفت. حتی من اخیراً از یکیشون خواستم که من رو با ادبیات کشور چین هم آشنا کنه و به زودی یکی از رمان های معروف ادبیات چین به اسم To Live یا 活着/活著 رو شروع خواهم کرد.

در کل دانشگاه پردو، به سبب تعداد زیاد دانشجوهای بین المللی ای که داره، یه تجربه ی فوق العاده فوق العاده ارزشمند برای شناخت فرهنگ های مختلفه و من خیلی خوشحالم که دوستانم محدوده ی وسیعی از کشورهای جهان از جمله کنیا، ایتالیا، کره جنوبی، چین، تایوان، مالزی، آلمان، جمهوری چک، ترکیه، امارات متحده و آمریکا رو شامل میشه و من توی این مدت تونستم به معنی واقعی کلمه، اشتراک مفهوم انسانیت و رویای عدم وجود مرز و ملیت و صرفاً انسانیتِ محض رو در بسیاری از موارد حس کنم و ازش لذت ببرم.

اما برای اینکه از موضوع دور نشم، به داستان زندگی Saerom و Xeudan اشاره میکنم. Saerom ماه های آخر دکترا رو پشت سر میذاره، همسر ایشون دانشجوی دانشگاه Georgia Tech هست و برای اینکه همدیگه رو ببینن، همسرش یا باید از هواپیما استفاده کنه یا حدود ۱۲ ساعت رانندگی کنه. Saerom حدود ۷ ماه پیش مادر شد و یه دختر خیلی خوشگل به دنیا آورد، ما اینجا براش جشن گرفتیم و روزهای خیلی خوبی بود. اما به سبب مشغله ی طبیعی یک دانشجوی دکترا، مجبور شد فرزندش رو به کره بفرسته و الان دخترش توسط مادر Saerom نگهداری میشه. Xeudan هم حدود یک سال پیش مادر شده در حالیکه همسرش در کانادا درس میخونه و ایشون هم به سبب همون مشغله ها، مجبور به فرستادن فرزندش به چین شده و برای دیدنش لحظه شماری میکنه. راستش حتی نوشتن این چیزها هم باعث میشه مو به تن من سیخ بشه اما همونطوری که به خودشونم گفتم، واقعا و با همه وجودم این میزان از فداکاری رو تحسین میکنم و با اینکه حتی اندکی هم نمیتونم تصور کنم سختی این میزان دوری رو، سعی میکنم بهش فکر کنم و حس کنم که چقدر مفهوم مهاجرت میتونه توام باشه با مواردی که هیچوقت نمیشه بهشون فکر کرد.

چند وقت پیش، داشتم برای دوست دیگه ی کره ایم که برای یک پوزیشن GA اقدام کرده بود، یه ریکامندیشن مینوشتم و به همین بهونه رفتیم با هم یه قهوه ای بخوریم و صحبت رفت به همین سمت. به اینکه هر کدوم از ما برای اینکه در شرایط فعلی خودمون باشیم، خواسته یا ناخواسته چه فداکاری هایی کردیم و چه چیزهایی رو از دست دادیم و اونجا بود که میشد حس کرد که مفهوم مهاجرت چیزی نیست که صرفاً مختص ایرانی ها باشه و در تمامی دنیا و در تمامی ادوار تاریخ وجود داشته و از دیدگاه های مختلفی هم بهش نگاه شده. همینجا توجه به این نکته هم خیلی مهمه که وقتی یه نفر از واژه ی مهاجرت استفاده میکنه، باید از تفاوت فاحش این واژه با واژه تبعید آگاه باشه و حداقل برای من حتی تصور مفهوم تبعید هم کار خیلی سختیه و شاید بهترین کاری که میتونم بکنم همین باشه که آرزو کنم هیچ فردی در هیچ جای دنیا، بدون میل شخصی مجبور به ترک جایگاهی که در اون بزرگ شده و بهش تعلق داره نشه.

اما مهاجرت به معنی آغاز یه مسیر جدید، نوع دیگه ای از نگاه کردن به این مفهوم هست و در اون اهداف و نوع برخوردها تفاوت چشمگیری دارن چراکه فرد خودش چنین تصمیمی رو گرفته و با خودش عهد کرده که تا آخر این مسیر هم چیزهایی که از دست داده رو بپذیره و هم چیزهایی رو که به دست میاره.

ترم دوم هم با همه ی سختی های خودش تموم شد و ایام امتحانات هم پشت سر گذاشته شد. ترم خیلی خیلی سختی بود و تعدد درس هایی که در این ترم داشتم باعث شد حسابی از روند نرمال زندگی خارج بشم ولی خوشحالم که به خوبی پشت سر گذاشته شد و این ترم توام بود با یه سری کار تحقیقی خیلی خوب، یه پوستر خوب که کاندید Audience Choice Award هم شده و امیدوارم که اونو برنده بشه، دو تا ایده که یکیش مربوط میشه به ایران و در مراحل کسب جواز رسمی اون هستیم و یکی از اون ها هم مربوط میشه به دانشگاه پردو که دارم روش کار میکنم و به زودی خبرهاشو اینجا انعکاس میدم.

تابستون در پیشه و من باید یه عالمه کار کنم و خودم رو آماده کنم برای اولین جلسه ی اعضای کمیته ی دکترای خودم که در ماه June برگزار خواهد شد و از همین الان براش هم هیجان دارم و هم استرس. اخیراً هم خوشبختانه یه Travel Grant برنده شدم و اگه اوضاع خوب پیش بره سه روز در ماه November در فلوریدا خواهم بود تا یه وورکشاپ خیلی خوب رو پشت سر بذارم، البته تجربه بهم ثابت کرده که از الان نباید دلمو صابون بزنم و قبلش بهتره با استادم در این زمینه مشورت کنم.

توی یه قسمتی از این متن به بحث تبعید و تفاوت هاش با مفهوم مهاجرت اشاره کردم و این باعث شد یاد این شعر مهدی موسوی بیافتم و بهتر دیدم که اینجا به اشتراک بذارمش:

تبعید، فُرم دیگری از “بَعد” و
مشکوک، شکل تازه ای از “کشک” است!
من که قرار بود قوی باشم
بر روی گونه هام چرا اشک است؟!

تنهایی ام فشرده شده در هیچ
خود را میان آینه می بوسم
بیدار می شوم وسط وحشت
امّا هنوز داخل کابوسم

بیگانه از زمان و زبان هستم
از ارتباط، عاجزم و خسته
باید شروع کرد به پوسیدن
در این اتاقِ کوچکِ در بسته

یک بمبِ منفجر نشده در مرز
یک بسته خاک در چمدان هستم
این بغض نیست، گریه و شیون نیست
من نصف رودهای جهان هستم

حک می کنم به مرحمت چاقو
روی لبانِ غمزده ام خنده!
با داستان مسخره ی تغییر
یا با جوکِ امید به آینده!!

تبعید، قبل و بعد نمی فهمد
پاییزِ ما ادامه ی پاییز است
فرقی نمی کند که کجا هستی
این آسمان، همیشه غم انگیز است

هر گوشه ای که آدمِ غمگینی ست
من شکلی از ادامه ی شب هاشم
این شعر را چرا به شما گفتم؟!
من که قرار بود قوی باشم

درجا زدم، دویده شدم در جا
این قصّه ی همیشگی من بود
بر سنگ قبر کوچک من بنویس:
این لاک پشت، فکرِ رسیدن بود

غیاث الدین جمشید کاشانی!

دیروز برای اولین بار توی زندگیم با دوچرخه رفتم به محل کار و تحصیلم. توی تهران به دلیل تنبلی، آلودگی هوا، فاصله زیاد منزل و محل کار و فراهم نبودن ساختار شهری برای دوچرخه سواری در تمامی طول مسیر، هیچوقت حتی به فکر دوچرخه سواری هم نبودم و البته خودم تنبلی رو مهمترین عامل میدونم ولی خب نمیشه از اهمیت بقیه دلایل هم گذشت چون واقعا در بسیاری از موارد، دوچرخه سواری به معنی وسیله نقلیه برای رفت و آمد از محل کار به منزل در تهران غیر ممکنه. اما به هر حال از وقتی که اومدم اینجا، چیزی که خیلی خیلی زیاد دیدم دوچرخه و اسکیت بورد بوده و تعداد زیادی از دانشجوها و حتی اساتید (البته اساتید معمولا از دوچرخه استفاده میکنن) از این وسایل برای حمل و نقل استفاده میکنن. اون اوایل برای من هم دیدن این صحنه ها مثل دیدن خفن ترین استاد دانشکده در حال رکاب زدن و اون تصور “غلطی” که من از مفاهیمی مثل استاد توی ذهن داشتم، یه خورده عجیب بود ولی بعد از مدتی که اینجا بودم و خب خواسته یا ناخواسته تاثیر گرفتم از این محیط، به این نتیجه رسیدم که به جای رفت و آمد با ماشین، دوست دارم که دوچرخه سواری کنم. این شد که تصمیم گرفتم از سیامکِ بزرگ بخوام که لطف کنه و بگرده برام یه دوچرخه خوب پیدا کنه و در نهایت منجر شد به خریدن دوچرخه ای که عکسش رو میبینید و اسمش هم به احترام سیامک که ریاضی دان ما هست، گذاشته شده “غیاث الدین جمشید کاشانی“! در نتیجه من دیروز برای اولین بار با غیاث الدین به محل کارم اومدم و این یعنی ۱۵ دقیقه دوچرخه سواری رفت و ۲۰ دقیقه برگشت که خب تجربه ی خوبی بود و قصد دارم که همین روند رو به شرط همراهی آب و هوا، ادامه بدم. البته ناگفته نمونه که در ۱۰ دقیقه اول بعد از دوچرخه سواری به معنی واقعی کلمه پاهامو حس نمیکردم!! ولی بعدش بهتر شد! خدا بقیه ش رو ختم به خیر کنه!

به صورت کلی، حضور من در اینجا باعث شده که خواسته یا ناخواسته بیشتر به کانسپت های مربوط به سلامتی اهمیت بدم و فکر میکنم دلیلش این باشه که تقریباً همه ی افراد چنین رویه ای دارن و تو عملاً نمیتونی خودتو تافته ی جدا بافته بتونی و در نتیجه کم کم به وضعیت تغذیه، و از این قبیل موارد بیشتر اهمیت میدی. البته این به این معنی نیست که من الان دارم خیلی عالی عمل میکنم ولی خب فکر میکنم که دارم کم کم توی مسیر خوبی قدم بر میدارم و با شروع تابستون این روند رو بهتر خواهم کرد.

حقیقتاً این ترم تا الان خیلی سخت بوده و من واقعا خیلی اذیت شدم، اما خب داره تموم میشه و واقعا برای تابستون خیلی هیجان دارم چون حداقل میتونم بدون داشتن کلاس و … به ریسرچ و کارهای جانبی بپردازم. یکی از ادوایزرهای من آدم فوق العاده فوق العاده معروف و به همون نسبت فوق العاده سخت گیریه و من اصلا نمیتونم توضیح بدم که چقدر سخت گیره ایشون. از اینجا بعد رو مجبورم یه خورده اطلاعات عمومی بدم: توی آمریکا (یا حداقل توی پردو) هر دانشجوی دکترا باید ۴ نفر استاد به عنوان committee member داشته باشه که از این ۴ نفر یک و در بعضی موارد مثل من دو نفر به عنوان ادوایزر هستن و سایر افراد هم صرفاً اعضای کمیته هستن و این ۴ نفر هستن که در نهایت شما رو به عنوان دانشجوی دکترا معرفی میکنن و بر عکس ایران چیزی به عنوان داور و … اینجا نداریم و همین افراد داور تو هستن که به نظر منطقی تر هم میاد چون این افراد توی تمام دوره دکترا با تو در ارتباطن و تو بهشون گزارش میدی، در نتیجه به طور کامل به کار تو واقف هستن. هر دانشجو حداقل هفته ای یک بار با ادوایزار های خودش جلسه داره و با اونها کار رو جلو میبره و معمولا سالی یکی دو بار هم Committee Meeting  برگزار میشه و سایراعضای کمیته هم در جریان کارها قرار میگیرن و سوال میپرسن و ایده میدن و … . در این راستا هر دانشجوی دکترا حداقل یک سال قبل از زمانی که به صورت نهایی باید از تزش دفاع کنه، میبایست با حضور اعضای کمیته ش یه دفاع دیگه ای داشته باشه که بهش میگن Prelim و دانشجویی که از این جلسه سربلند بیرون بیاد از Ph.D. Student تبدیل میشه به Ph.D. Candidtae به این معنی که توانایی ایشون در گرفتن مدرک دکترا به اعضای کمیته ش ثابت شده و این باعث میشه که جلسه ی اصلی دفاع با استرس کمتری برگزار بشه چون استرس اصلی مربوط میشه به Prelim. در واقع در دانشگاه پردو، Prelim سخت ترین و دردناک ترین لحظات ممکن برای دانشجو رقم میخوره چراکه اعضای کمیته “وظیفه دارن” با پرسیدن سخت ترین سوالات ممکن و به چالش کشیدن فرد، شرایط فوق العاده سختی رو براش فراهم کنن به این منظور که توانایی فرد رو در این شرایط بسنجن. در نتیجه این که بشنوی فلانی حتی توی Prelim گریه کرد و کم آورد و … به هیچ وجه دور از ذهن نیست و خب خیلی ها نمیتونن از پس این جلسه بر بیان و باید مجددا این رو پشت سر بذارن. همه ی اینا رو گفتم که بگم که کسی که Prelim میده دیگه معمولا خیالش راحت میشه و میدونه که به زودی دکترا رو میگیره چون جلسه ی دفاع یک مقدار فرمالیته تر خواهد بود براش. «اما» ادوایزر  دوم من، سابقه داشته که توی جلسه دفاع هم بیخیال نشده و حتی چند نفر رو توی جلسه دفاع fail کرده!! (حتی سابقه داشته که یه بار توی جلسه ی بررسی توانایی یکی از افرادی که قرار بوده استاد دانشگاه پردو بشه و خب باید در حضور چند نفر دیگه در مورد یه مطلبی توضیح بده و این افراد باید تواناییش رو بسنجن، ادوایزر من وسط توضیحات فرد که در رابطه افزایش بازدهی در سیستم های شهری و … بوده، متوقفش کرده و گفته لطفاً سیستم رو تعریف کن!. که در عین سادگی میتونه سوال واقعا سختی باشه) خب آدم خفنیه واقعا و توی هر کنفرانسی که ازش اسم میبری غیر ممکنه که کسی نشناسدش ولی خب به همون نسبت هم سطح توقعاتش زیاده. این برای من البته خبر خوبیه هر هفته باهاش جلسه دارم و در نتیجه میتونم خودم رو برای اون شرایط آماده کنم ولی وای به حال کسایی که این دو تا استاد من ادوایزرشون نیستن و صرفاً توی کمیته شون حضور دارن چون عملاً با سبک سوال پرسیدن های این دو نفر آشنا نیستن و قطعاً توی جلسه Prelim خیلی شوکه خواهند شد. به هر حال اینا باعث شده که من خیلی وقت بذارم روی ریسرچم و امیدوار باشم که تهش به سر منزل مقصود برسم.

در نهایت و برای عوض شدن فضا، شما رو دعوت میکنم به گوش دادن به موزیک های گروه مورد علاقه ی من که در زمینه ی Post Rock فعالیت میکنه و به نظر من واقعا فوق العاده ست:

وب سایت گروه The Best Pessimist:  اینجا
یکی از آهنگ های مورد علاقه من: اینجا

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۳ آوریل سال ۲۰۱۷ میلادی

گفتگو در تهران

من کلا توی زندگی یه ابزار دارم برای اینکه بفهمم دارم توی مسیر درستی ادامه میدم یا نه و اون چیزی نیست جز “سختی کشیدن”! به هر حال هر کسی توی زندگیش یک شرایطی داشته و داره و قابل تعمیم دادن به هیچکسی هم نیست ولی حداقل برای من، مسیری که توام نباشه با سختی و تلاش معمولا جواب نداده و نمیده. البته خب یه عده ای هم هستن که به هر دلیلی حتی از چنین مسیر هایی هم جواب میگیرن ولی خب ما که هیچوقت نتونستیم شما هم بگید نتونست! در این راستا، این روزها و به سبب تعدد درس هایی که دارم و تقارنش با ریسرچ خیلی زیادم، واقعا روزهای سخت و پرمشغله ای هستن و برای خیلی از روزها، موندن من توی آفیسم تا ساعت ۲ تا ۳ شب، مساله ای دور از ذهن نیست و بعضاً عادی هم محسوب میشه چراکه باید بمونم تا کارهایی که بهم سپرده شده رو انجام بدم. ولی چیزی که خوشحالم میکنه همینیه که مطمئنم مسیر درست برای من همینه و من همینجوری میتونم داستان زندگیمو اونجوری که میخوام بنویسم.

از اونجایی که اصولا من نمیتونم بیکار بشینم و هزارتا ایده و کار دارم برای انجام دادن (که البته خیلی هاش به سبب کمبود وقت و البته شروع همکاری های اشتباه با آدمای مختلف، نیمه تموم مونده و بعداً ادامه شون خواهم داد. اما خب همین همکاری های متعدد طبیعتاً منجر به شناخت بیشتر از افراد میشه و در آینده در هر چه بهتر شدن انتخاب های در حوزه ی فعالیت های کاری، کمک زیادی میکنه به آدم)، جدیداً هم تصمیم گرفتم که اینجا یه پادکست به اسم “رادیو پردو”! تولید کنم برای دانشجوهای پردو و خلاصه همه ایرانی های اینجا. البته الان فعلا در مرحله آماده سازی هستیم و خیلی مونده تا به مرحله تولید برسیم ولی خب به عنوان یه ایده ی جذاب قراره ادامه ش بدیم. باشد که رستگار شویم.

هوا اینجا داره خوب میشه و این حداقل واسه من خبر خیلی خوبیه چون اصولا آدم سرمایی ای هستم و خوب شدن هوا منجر به نتایج خوبی میشه برای من. در همین راستا دارم یه دوچرخه میخرم که خیلی روزا با اون برم به آفیسم و آخر هفته ها هم داریم برنامه دویدن رو راه میندازیم بلکه از هوای تمیز و خوب و هم جواری دوستان نهایت استفاده رو کرده باشیم. خصوصاً اینکه ما اینجا یه Happy Hollow Park داریم که واقعا جون میده برای دویدن و یه جورایی آدم رو یاد چیتگر ِ بدون مامورین حراستش میندازه!

این روزها به لطف انتشار کتاب فوق العاده ی استاد ِ همیشه ادبیات من، دکتر سید مهدی موسوی، به شدت کتاب میخونم و حسابی لذت میبرم از کتاب فوق العاده ای که ایشون نوشته و از اونجایی که خودشون تصمیم گرفتن که پی دی اف کتاب رو در اختیار مخاطبین قرار بدن، من هم لینک پی دی اف کتاب رو اینجا قرار میدم و هم لینک خرید کتاب رو از وب سایت آمازون.

دانلود کتاب گفتگودرتهران به قلم سید مهدی موسوی
خرید کتاب گفتگو در تهران به قلم سید مهدی موسوی

کتاب ساختار عجیبی داره که حتماً سعی میکنم به زودی نقد مفصلی براش بنویسم اما فعلا فقط میخوام از خوندن یه رمان خوب لذت ببرم و خوشحال باشم که برای مدت زیادی، شخصاً از نویسنده ی این کتاب، ادبیات یاد گرفتم و شعر خوندیم و نوشتیم و گریه کردیم…

پی نوشت: یادداشتی بر کتاب “گفتگو در تهران” در “اینجا

با احترام،
پیمان یوسفی
۷ آوریل سال ۲۰۱۷ میلادی

گوگل ریدر

فکر کنم قضیه برمیگرده به اوایل لیسانس که از حامد در مورد Google Reader شنیدم. البته اون موقع ها خودمم آدم وبلاگ خونی بودم ولی نه به صورت حرفه ای و پیگیر. در ابتدا اصلا سر در نمیاوردم از گودر ولی با توضیحاتی که حامد بهم داد، متوجه شدم که با یک پلتفرم فیدخوان روبروئم که توش میتونم به صورت مستمر در جریان آخرین نوشته های وبلاگ هایی که دوست دارم قرار بگیرم و کلی کار جذاب دیگه ای که من تازه باهاشون آشنا شده بودم. وبلاگ هایی که خودم میخوندم خیلی زیاد نبود و در نتیجه از حامد خواستم که لیست وبلاگ هایی که خودش میخونه رو بهم بده و این شروع یه مرحله ی خیلی جذاب از وبلاگ خوانی بود که در خیلی از موارد حتی از خوندن کتاب هم لذت بیشتری داشت و یادم نمیره که با چه هیجان و استرس باحالی گودر رو باز میکردم و همینکه میدیدم عدد نوشته هایی که به تازگی آپدیت شدن و من باید بخونمشون صفر نیست، انقدر خوشحال میشدم و با هیجان مطالب رو میخوندم که الان که یادش میافتم حسابی به اون روزهای خودم حسودیم میشه. اون موقع ها البته خودمم توی یه وبلاگی که درست کرده بودم با اسم مستعار مینوشتم و انصافاً این اواخر مخاطب های خوبی هم پیدا کرده بودم ولی خب دیگه از یه جایی به بعد همه چی دست به دست هم داد که اون سبک نوشتن برای من ادامه پیدا نکنه.

لیست وبلاگ هایی که میخوندم کم کم داشت بزرگ و بزرگ تر میشد و واقعا فضای عجیب و غریبی در حوزه ی وبلاگ نویسی ایران به وجود اومده بود و گودر باعث شده بود “محتوا” حرف اول رو در جذب مخاطب بزنه و نه هر چیزی به جز محتوا!. خودم میتونم به ضرس قاطع بگم که خیلی از وبلاگ نویس های خوب اون روزا اگه بخوان اقدام کنن به نوشتن کتاب، از بسیاری از کتاب های حال حاضر فضای ادبیات داستانی ایران قوی تر و بهتر خواهند نوشت اما خب حداقل من در جریان نیستم که هیچکدومشون اصلاً به این فکر افتادن تا بحال یا خیر.

اون روزهای خیلی جذاب ادامه داشت تا اینکه گوگل توی سال ۲۰۱۳ اعلام کرد که قصد داره به عمر گودر پایان بده و اونو برای همیشه ببنده و من معتقدم این بدترین اتفاق ده سال اخیر برای ادبیات نوشتاری کشور ایران بود چراکه بعد از اون اتفاق، اپلیکیشن ها و شبکه های اجتماعی ای ظهور پیدا کردن که دیگه محتوا رو شرط اول افزایش مخاطب نمیدونستن و مردم کم کم عادت کردن به نوشته های کوتاه و گاهاً سخیف و عکس و خلاصه هر چیزی که حوصله داشته باشن که توی مثلا ۱۰ ثانیه بهش یه نگاهی بندازن و در نهایت “لایک” کنن. این وسط نویسنده های وبلاگها و وبلاگ خون هایی موندن که دیگه کم کم داشتن از هم دور میشدن و هیچ ابزاری برای ادامه این ارتباط محتوا محور نداشتن به جز چک کردن گاه و بی گاه وبلاگ همدیگه که خب عملا خیلی مشکل بود. با اینکه هیچکس نمیتونست این حقیقت رو بپذیره، اما این اتفاقی بود که افتاده بود و به وضوح میشد ناامیدی رو توی آخرین پست های وبلاگ های خوب اون دوران دید. من خودمم به هر دری زدم که بتونم نسخه های مشابه گودر رو پیدا کنم و در این راستا The Old Reader بهترین وب سایتی بود که من پیدا کردم اما خب این صورت مساله رو عوض نمیکرد و حقیقت چیزی نبود جز افول دوران نوشته های پرمحتوا ولی ساده و ظهور نوشته های صرفاً در طلب جذب حداکثری مخاطب با هر ترفند و تلاشی که میشد به کار برد.

از بین اون وبلاگ ها هنوزم چندتاشون به نوشتن ادامه دادن و من هنوز هم با همون هیجان دوران لیسانس اونا رو میخونم و لذت میبرم از نوشته هاشون اما خب بخش اعظمی از اون وبلاگ ها الان سال هاست که آپدیت نشدن ولی هنوز توی لیست من هستن و هنوز منتظرم که یه روز به وبلاگ خودشون سر بزنن و یه چیزی واسه دل خودشون بنویسن.
اینا اسم چندتا از وبلاگ هایی بود که همیشه میخوندمشون:

KHERS، Marde-Mokhtasar، Mr.Zip & Mrs.ZigZag (که خوشبختانه هنوز هم گاه و بی گاه ولی با قدرت گذشته مینویسه)، اتاق تمام فلزی، بارون درخت نشین، تراموا، توکای مقدس، تِس آپه، حسین وی، در قند قزل آلا، رقص روی سیم های خاردار، زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا، سه روز پیش، سیم، شاخ و دُم، صراحی، مجمع دیوانگان، منصفانه، موریانه های چوبی، مونولوگ، میرزا پیکوفسکی، راننده تاکسی، پیاده رو، نابهنگام، نام من مخمل، وقایع روزانه یک دانشمند، پرنده ی نیمه خودکار (که من عاشق نوشته هاش بودم)، پس لرزه، گاوخونی حسین نوروزی و بانو.

دلم تنگ شده برای اون روزا ولی خب کاریش نمیشه کرد و باید ادامه داد و همچنان اصرار کرد به چیزی که به درست بودنش اعتقاد داری.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۷ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

همینه آبرو …

میگفت دنیا کلاً جای درست و حسابی ای نیست، از همون اولین روزی که وارد جمع ما شد خیلی آدم عجیب و غریبی بود، یه جوری که توی نگاه اول میتونستی هر حدسی در موردش بزنی به جز اینکه شاگرد اول دانشکده باشه و کلی کتاب ترجمه کرده باشه و این حرفا، من خودم یادمه یه روز بهش گفتم شبیه راننده تاکسی ها میمونه، کلی خندید به حرفم. ما کلاً نمیفهمیدیم چی میگه! بخاطر همینم فک کنم خیلی جدی نمیگرفتیمش. یه روز یادمه توی پارک جلوی دانشکده نشسته بودیم حرف میزدیم، یهو خیلی ناگهانی و بی دلیل برگشت سمت من و گفت “مثلاً همین جمع الانمونو ببین، کنار هم خوشیم، هوای همو داریم، خلاصه که دنیامون خیلی کوچیکه ولی معلوم نیست مثلاً ۱۰ سال دیگه چی میشه و هر کدوممون کجای نقشه ی جغرافیا باشیم”. اسم نقشه ی جغرافیا رو که میشنیدم همیشه خندم میگرفت، فک کنم بخاطر آهنگ داریوش بود. بعدم با اینکه میدونست دوست نداریم که کسی بینمون سیگار بکشه، سیگارشو روشن کرد و یه پک سنگین ازش گرفت و مثل عادت همیشگیش زل زد به دود سیگار یه جوری که نمیتونستی بفهمی الان داره تو رو نگاه میکنه یا اینکه تو فقط توی زاویه دیدش قرار داری و از بین همه ی اون دودها داره یه قسمت دیگه ای از جهانو که تو بهش راه نداری نظاره میکنه. بعدش گفت “فقط وقتی یه نفر نقشه جغرافیا رو توی دستش مچاله کنه، بازم میتونیم کنار هم باشیم…. فقط توی نقشه.” یه جورایی دنیای خودشو داشت و کسی رو راه نمیداد توی دنیاش، یا انگار کسی علاقه ای نداشت با دنیاش آشنا بشه. اما همیشه بهترین بود، با اختلاف هم بهترین بود، مثل رضازاده میموند توی وزنه برداری المپیک، آخرشم که رفت…

مدت زیادی از اون روزا میگذره و بعضی وقتها خیلی یادش میافتم. خصوصاً یاد حرفی که اون روز در مورد نقشه جغرافیا زده بود. درست میگفت. سال ها گذشته و الان واقعا هر کدوممون یه جای نقشه ی جغرافیاییم و دل بستیم به امید دیدن همدیگه ای که شاید تا سال ها هم محقق نشه. خودشم فک کنم الان روزای خوبی داره، هر چی جایزه و مدال و اسکالرشیپ که توی دانشگاهش بود رو برده ولی هنوزم میتونم توی عکسهاش ببینم که داره توی دنیای خودش زندگی میکنه و کسی رو راه نمیده بهش. میگفت “تو هم بخوای نخوای همینی پیمان، یه چی بهت میگم آویزه ی گوشت کن. کلا هر چقدر ایده آل تر بخوای دنیا رو، این لامصب بیشتر ناامیدت میکنه، ولی قشنگیشم به همینه دیگه، که همینجوری به این خواسته ت اصرار کنی و هی دنیا رو بهتر از قبل بخوای”. نمیفهمیدم چی میگه راستش. اون موقع ها اصلاً نه دنیا رو میفهمیدم نه ایده آل گرا بودن رو. ولی اون خوب میفهمید.

احتمالا هیچکسی نمیتونه نقشه جغرافیا رو توی دستش مچاله کنه. یا حتی اگرم بتونه، انقدر غرق شده توی زندگی که دیگه حتی ارزشی هم برای مچاله کردن نقشه جغرافیا قائل نباشه. دنیا، با مفهوم “رفتن” گره خورده و ازش گریزی نیست، باید پذیرفت که در نهایت یا  ترک میکنیم یا ترک میشیم. حالا هر کسی به این “رفتن” یه اسمی میده، من بهش میگم سفر. اینجوری هضم بعضی چیزا آسون تر میشه. احتمالا اگه دنیا با “اومدن” گره میخورد خیلی قشنگ تر میشد، مثل هزاران چیز دیگه ای که وجودشون میتونست دنیا رو قشنگ تر کنه و الان وجود ندارن. اما همین مهمه که متوجه تاثیرمون توی زندگی بقیه و تاثیر زندگی بقیه روی زندگی خودمون بشیم. همین مهمه که تا جایی که میتونیم بهترین ِخودمون توی زندگی بقیه باشیم. حداقل اینجوری وقتی به مفهوم سفر نزدیک میشیم حس بهتری خواهیم داشت، حداقل اینجوری میتونیم امیدوار باشیم یه روزی یه نفر به این فکر کنه که نقشه جغرافیا رو بگیره توی دستش و با همه زورش مچاله ش کنه…

رادیو چهرازی، قسمت ۱۶، پاییز:

 

تولد عید شما مبارک !

سال به زودی عوض میشه و وارد سال ۱۳۹۶ میشیم. در واقع این اولین سالی هست که من در کنار خانواده نیستم و طبیعتاً الان میشه زانوی غم بغل گرفت و کنج عزلت اختیار کرد ولی خب اگر قرار بود چنین اتفاقاتی بیافته، از همون اول نباید این مسیر رو شروع میکردم. پس در نتیجه باید خوشحال بود و با انرژی و خوشحالی، سال نو رو شروع کرد و با تلاشی حتی بیشتر از قبل، در راستای رسیدن به هدف ها قدم برداشت.

سالی که گذشت خب بدون شک یکی از بزرگترین و مهمترین سال های زندگی من بود. سالی که توام بود یا یک تغییر بی نهایت بزرگ در زندگی و شروع یک تجربه جدید و هیجان انگیز و البته سخت. یادمه عید پارسال رو به طور کامل درگیر ایمیل ها و استرس های مربوط به ادمیشن گرفتن و نگرفتن و فاندینگ و … بودم و خب این قضیه نذاشت اونجوری که باید از مفهوم عید لذت ببرم ولی خب بد هم نبود. الان که دارم سال گذشته رو نگاه میکنم، میبینم که چقدر بالا و پایین رو پشت سر گذاشتم و چقدر اون روزها توام بوده با شادی و غم و استرس و خلاصه یه عالمه خاطره ی خوب و بد که خب من به صورت کلی از نتیجه ش راضیم. اومدن من به اینجا خاطرات زیادی رو رقم زد که خوشبختانه خیلی هاش رو اینجا نوشتم و بعدها میتونم بیام و تجدید خاطره کنم با خودم. اینجا دوست های خیلی خیلی خوبی پیدا کردم و کنارشون خیلی چیزها رو یاد گرفتم و الان هم با وجود همه ی سختی هایی که قطعاْ وجودشون طبیعیه، یه عالمه کار واسه انجام دادن و تجربه کردن وجود داره که امیدوارم توی سال جدید بتونم از پسشون بر بیام.

سال قبل برای خودم یه سری هدف مشخص کرده بودم که تقریباً اکثر اون ها محقق شدن و این باعث خوشحالی و البته مشخص کردن هدف های بزرگ تر برای سال جدیده که من همین الان هم که دارم اینا رو تایپ میکنم نسبت بهشون خیلی هیجان دارم و امیدوارم و مطمئنم که با تلاش زیاد میتونم بهشون دست پیدا کنم. کمک کردن بدون قید و شرط به انسانیت اونم از هر طریقی که شده و بدون در نظر گرفتن رنگ و نژاد و ملیت و مذهب و زبان، مدت زیادیه که تبدیل به بزرگترین هدف من توی زندگی شده و با همه وجودم در این راستا تلاش میکنم که بتونم بهش دست پیدا کنم. بدون شک توی سال پیش رو، پروژه ی “زمین ما” توی ایران و با لطف و همکاری رفقا و به خصوص حامد عزیز، یکی از اولویت های اصلی من خواهد بود. در کنارش پروژه ی قدیمی خودمون با بچه های شرکت به اسم “بیلبورد عمران” هم مطمئنم که در سال پیش رو موفقیت های بیشتری رو کسب خواهد کرد (دلم واسه روزایی که با آرش (ملقب به زاخی!) سر و کله میزدیم تا بتونیم اون چیزی که دوست داریم رو واسه بیلبورد عمران درست کنیم خیلی تنگ شده، کلا دلم واسه سر و کله زدن با آرش و سر به سرش گذاشتن خیلی تنگ شده، آرش آدم خفنیه، امیدوارم به زودی بازم بتونم در ارتباط باشم باهاش و ببینمش). توی سال جدید باید سعی کنم بیشتر کتاب بخونم و بیشتر از کنار آدم ها بودن لذت ببرم چون در واقع زندگی چیزی جز این نیست. سعی میکنم بیشتر از قبل شاد باشم و در کنارش بتونم تکیه گاه مستحکم تری برای دوستانم باشم. سعی میکنم هر چه بیشتر با فرهنگ های دیگه آشنا باشم و در کنار این آشنایی چیزهای خوبی ازشون یاد بگیرم و بزرگتر بشم. سعی میکنم بیشتر سفر کنم و به معنی واقعی از مفهوم سفر لذت ببرم همونطوری که زندگی رو هم یه سفر میدونم. سعی میکنم سعه صدر داشته باشم و اگر از کسی دلخور شدم فراموش کنم و ببخشم. سعی میکنم دوستان بیشتری پیدا کنم و دوست بهتری برای دیگران باشم و سعی میکنم و سعی میکنم و سعی میکنم…

توی سال جدید برای همه دوستانم و همه ی مردم ایران و جهان آرزوی موفقیت و سلامتی و شادی و نشاط دارم و امیدوارم سالی باشه که توش نه خبری از جنگ باشه نه دشمنی و عناد بلکه سرشار باشه از دوستی و عشق و انسانیت…

با احترام،
پیمان یوسفی
۱ فروردین سال ۱۳۹۶ خورشیدی
۲۰ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

رشته خشکار در آمریکا !!

دیشب با اختلاف یکی از هیجان انگیزترین و خنده دار ترین لحظات زندگی ما شکل گرفت. داستان از روزی شروع شد که یهو فیل ما یاد هندستون کرد و تصمیم گرفتیم رشته خشکار داشته باشیم. حالا در نظر بگیرید کسی که تا الان توی زندگیش رشته خشکار (در بعضی نسخه ها رشته خوشکار یا رشته و خشکار!!) رو فقط ماه رمضون ها میرفته از بازار محل میخریده و میداده مادرش براش طبخ کنه، حالا خودش تصمیم به تهیه رشته خشکار گرفته اونم نه توی تهران و در فراوانی مواد اولیه لازم، بلکه در آمریکا و فراوانی مواد اولیه نالازم!

خلاصه که تصمیمی بود که گرفته شده بود و باید انجامش میدادیم. در نتیجه شروع کردم به جستجو در فضای مجازی در راستای طرز تهیه رشته خشکار و وقتی داشتم میگشتم فقط خدا خدا میکردم که توی طرز تهیه ش یه ماده ی فوق العاده ایرانی نخواد که نشه اینجا پیداش کرد و بازی رو از پیش باخته باشیم. بین توضیحات و لینک های زیادی که وجود داشت، “این” دستور آشپزی رو از بقیه بهتر دیدم و اون رو ملاک قرار دادم. مواد لازم این موارد رو شامل میشد:

آب: ۴ پیمانه
مغز گردو چرخ شده: ۱۰۰ گرم
مغز هل ساییده شده: به میزان لازم
آرد برنج: ۲ پیمانه پلو پز
روغن مایع: برای سرخ کردن
دارچین: یک قاشق مرباخوری
شکر: ۱/۵ پیمانه

از اونجایی که دارچین از قبل داشتیم، در نگاه اول “مغز هل ساییده شده” و “آرد برنج” میتونست دست و دل عاشقان رشته خشکار رو بلرزونه و امیدشونو ناامید کنه ولی با جستجوی بیشتر فهمیدم که آرد برنج یا Rice Flour به راحتی در اکثر فروشگاههای بزرگ مثل Walmart یا Pay Less پیدا میشن. خب این یعنی خان اول رو پشت سر گذاشته بودیم و فقط میموند مغز هل ساییده شده که من حتی نمیدوستم معادل انگلیسیش چی میشه! خلاصه بعد از جستجوی مناسب ، فهمیدم که باید دنبال Ground Cardamom بگردم و متوجه شدم که این هم به راحتی قابل تهیه از فروشگاههای مذکور هست و در اون لحظه ایزد منان را شکر به جای آوردم که ایده ی رشته خشکار در آمریکا رو در نطفه خفه نکرد! اینجا هم تصویری از بخشی از مواد اولیه ای که تهیه شد رو میتونید ببینید:

خوندن دستور آشپزی رو که ادامه دادم، دست روزگار لعین تیر غیب خودش رو به سمتم نشونه رفت و از چنته چیزی رو در آورد که یارای تقابل باهاش رو نداشتم و اون چیزی نبود جز لزوم وجود “شانه ی رشته خشکار” برای تهیه رشته های مذکور. در اون لحظه هایی که زل زده بودم به مانیتور و به انواع شانه های مختلف رشته خشکار نگاه میکردم، احساس رستم دستان رو داشتم در چاه شغاد و غرق در نا امیدی بودم که ناگهان با استعانت از حضرت حافظ و “ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی…” گفتم خب چرا خودمون یه چیزی شبیه به این درست نکنیم؟! مگه ما چِمونه؟!! اینجاست که میگن “نیاز مادر اختراعه!” و ما هم خیر سرمون به عنوان دانشجوهای یه دانشگاه درست و حسابی ضایع ست انقدر زود بیخیال بشیم و این شد که با ایده و اجرای سیامک به این مفهوم دست پیدا کردیم:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

بله طبیعتاً تفاوت های فاحشی با شانه ی اصلی داشت ولی ما امید داشتیم که کار ما رو راه میندازه و البته منم به بابا اینا سپردم که نسبت به تهیه شانه ی اصلی در ایران و فرستادنش به من، اقدامات لازم رو به عمل بیارن که امیدوارم زودتر به ما برسه که ما تولید انبوه رشته خشکار در آمریکا رو آغاز کنیم!

خلاصه، همه چی آماده بود و روی کاغذ چیزی به دیدار رشته خشکار نمونده بود ولی خب به عنوان کسی که بیشتر از ۱۰ ساعت از روز رو مشغول آزمایشهای به اصطلاح علمی هستم، به خوبی میدونستم که چیزی که روی کاغذ به راحتی جواب میده لزوماً در عمل هم به همون آسونی نیست. اما به هر حال، دل رو به دریا زدیم و دیشب به همراه سیامک شروع به کار کردیم و بدون اینکه خودمون بدونیم یکی از خاطره های خیلی باحال زندگی رو برای خودمون رقم زدیم.

ابتدا با تهیه مایع مخصوص رشته شروع شد که ترکیب آب بود و آرد که خب چیزی نداشت و به راحتی درستش کردیم و با وسواس عجیبی روی غلظتش بحث میکردیم که به متعالی ترین ترکیب موجود برسیم! بعد از اون هم گردوی آسیاب شده بود که آسیاب رو هم تازه خریده بودیم و خلاصه مجهز بودیم، حدود ۱۴۰ گرم گردو و دارچین و شکر و پودر هل رو اضافه کردیم و بعد از کلی چشیدن و اضافه و کم کردن مواد، به ترکیب نسبتاً خوبی دست پیدا کردیم.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

دیگه همه چی آماده بود که کار درست کردن رشته و ریختن مواد توی اونها رو شروع کنیم که به نوعی اصلی ترین قسمت کار هم بود. و اینجا بود که روزگار لعین با لبخند زهرآلودی که بر چهره ی کریه خودش ماسیده بود، ما رو با مشکل دیگه ای روبرو کرد و اون عدم توانایی در تهیه رشته بود! البته این شکست با خنده و شادی بسیار و فیلم گرفتن توام محمد از من و سیامک صورت گرفت چراکه هر دفعه روش های مختلف رو امتحان میکردیم و هیچ توفیقی که کسب نمیکردیم هیچی، چه بسا بدتر هم میشد. یک ساعت و نیم از شروع پروسه گذشته بود و ما دستمون به هیچی بند نبود تا اینکه با یه تغییر استراتژیک در شانه ی ابداعی و باز هم با اجرای سیامک، بالاخره موفق به درست کردن رشته ای شدیم که قابل قبول بود و میشد روش حساب کرد.

مواجه شدن با این صحنه موفقیتی رو نوید میداد که تا سالها قرار بود ازش یاد کنیم و بدون شک خواهیم کرد. خلاصه که با روش جدید ادامه دادیم و حدود ۲۰ تا رشته خشکار نسبتاً مناسب درست کردیم که خب برای بار اول نمره قبولی رو به خودش اختصاص خواهد داد و بدون شک در دفعات بعدی بهترش خواهیم کرد.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

خلاصه که خاطره ی خیلی خوبی رقم خورد و ما هم در عین بی جنبگی، شعف و ذوق هزارتا عکس و فیلم گرفتیم و به همه خانواده و خاله و دایی و هر کی که میشناختیم فرستادیم که در خاک آمریکا موفق به درست کردن چیزی شدیم که توی تهران هم خیلی وقت های سال به راحتی گیر نمیاد.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۷ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

آشپزی

این اواخر که داشتم میومدم آمریکا، خانواده خیلی نگران وضعیت تغذیه من در آمریکا بودن و البته حق هم داشتن چراکه خب من توی سال های آخر حضورم در ایران، اصلا فرصت آشپزی نداشتم که حالا بخوام تلاش کنم و یاد بگیرم. البته یه چیزایی بلد بودم ولی خب نه در حدی که بخواد اینجا کمکم کنه. در نتیجه با تجربه ای بسیار اندک در آشپزی، قدم در راه بی برگشت گذاشتیم و رسیدیم به آمریکا!

خب طبیعتاً روزهای اول که به لطف امیر (که من برای همیشه مدیونش هستم و خواهم موند چراکه حتی همین الان هم مثل روزهای اولی که اومده بودم، هوای منو داره و میدونم که میتونم روش حساب کنم و امیدوارم فرصتی پیش بیاد که بتونم جبران کنم براش) و تور آشنایی با شهر که خب شامل رستوران های اون هم میشد، بحث آشپزی مطرح نبود. اما خب کم کم و با شروع مراحل اولیه خرید مایحتاج زندگی، زمزمه هایی از تئوری آشپزی در خونه به گوش میرسید که من هم البته سعی میکردم نشنیده بگیرم! اما خب اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد و من موندم و مواجهه با دیو آشپزی!

ولی چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم این بود که نه تنها من مشکلی با آشپزی نداشته باشم، بلکه در بعضی موارد و غذاها چه بسا اینجا صاحب سبک هم بشم! این واقعا خبر خیلی خوبی بود برای من چراکه اصولا علاقه ی زیادی به غذاهای بیرون ندارم و نمیتونم بیشتر از بحث تنوع، بهشون فکر کنم. یکی از چیزهایی که به من کمک زیادی کرد پلوپز بود که واقعا اگه من یه روزی مخترعش رو ببینم، بدون شک پیش پاش زانوی تلمذ بر زمین میکوبم و تا همیشه مرید مکتبش میشم!. و یک چیز دیگه ای که به شدت تونست به کارم بیاد نگاه کردن و خوندن فیلم ها و متون آموزش آشپزی بود که واقعا کار رو برای من آسون تر کردن. البته این اصلا به این معنی نیست که الان آشپزی خوبی دارم. صرفاً الان به مرحله ای رسیدم که میتونم زنده بمونم! که همینش هم سزاوار ستایشه به نظر من!

اینجا عکس بعضی از غذاهایی که توسط تیم ما طراحی و اجرا شده! رو میذارم تا بلکه سالها بعد بیام ببینمشون یه خورده تجدید خاطره کنم، البته بخشی از این غذاها توسط من تهیه نشده ولی خب من در روند تهیه ش حضور موثری داشتم (همینجا یادم باشه که اگه سال ها بعد اومدم و این متن رو خوندم، ماجرای سوسیس بندری نیما رو به خودم و به نیما یادآوری کنم و بدون شک خیلی بهش خواهیم خندید!) :

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

خلاصه که فارغ از اینکه اینجا رستوران های خیلی زیادی وجود داره و اصولا قیمت غذای رستوران ها با در نظر گرفتن میزان حقوق دریافتی افراد، به نسبت ارزون تر از قیمت غذا توی ایران هست و خیلی ها اینجا بخش زیادی از غذاهای روزانه ی خودشون رو در رستوران ها صرف میکنن، تهیه ی غذا توی خونه طبیعتاً مزایای خاص خودش رو داره (و البته معایب خاص خودش).

برای خالی نبودن عریضه، چند وقت پیش یه سری عکس خیلی خوب از دانشگاه پردو پیدا کردم و قصد داشتم توی دسته بندی “دانشجویان جدید الورود پردو” بذارمش که نشد، در نتیجه اینجا میذارم که داشته باشیمش:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

دم عیده و بچه های توی ایران حسابی سرشون شلوغه و خیلی سخت میشه گیرشون آورد، البته این پست قرار بوده به آشپزی بپردازه، در نتیجه بعداً میام در مورد عید مینویسم!

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۴ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

این روزها

سرماخوردگی عجیبی اینجا شایع شده و حداقل ۸ تا ۱۰ نفر از اطرافیان من ( و از جمله خودم!) همگی مریض شدیم و من الان دو روزه که زمین گیر شدم توی خونه!. اصولا خونه موندن برای من همیشه جذاب بوده و هست چون میتونستم کتاب بخونم و فیلم ببینم ولی خب این نوع خونه موندن با چیزی که من دارم ازش حرف میزنم زمین تا آسمون تفاوت داره. یادمه تهران که بودم بچه هایی که آمریکا بودن یه تیکه کلام داشتن با این مضمون که هر وقت بیای اینجا و مریض بشی تازه میفهمی تنها زندگی کردن چقدر سخته ولی راستش من باید بگم من خیلی اینو درک نکردم، البته طبیعتاً اینکه با حال نذار مجبور باشی اول طرز تهیه سوپ رو یاد بگیری! و بعد اقدام عملی کنی برای طبخش سختی های خاص خودش رو داره ولی حداقل برای من چیزی نبوده که به افرادی که الان توی ایران هستن و میخوان بیان هشدارش رو بدم. به هر حال سرماخوردگانیم و در این راستا، کجا دانند حا ما سبک باران سالم ها!

سفرمون به فلوریدا کنسل شد چراکه یه بخشی از ریسرچ من منو ملزم به حضور در آزمایشگاه میکنه و این باعث شد که نتونم به فلوریدا برم ولی خب راستش خیلی هم ناراحتش نشدم چون لازم داشتم یه مقدار پول ذخیره کنم برای برنامه هایی که برای تابستون دارم و ترجیح میدم تا قطعی نشده چیزی ازشون نگم. دیروز بعد از مدت ها یه جلسه ی خیلی خوب با استادم داشتم و حس میکنم بعد از مدت ها بالاخره تونستم حس کنم که از فایلی که آماده کرده بودم و خب واقعا براش خیلی خیلی وقت گذاشته بودم، راضی بود و این خیلی انرژی زیادی داده بهم. البته امیر اگه یه روز این قسمت از این نوشته رو بخونه میتونم تصور کنم که چه عکس العملی خواهد داشت که بهتره بهش اشاره نکنم.

هفته دیگه اینجا Spring Break هست و ما برای یه هفته تعطیلیم، البته به طور کلی این تعطیلی برای دانشجوهای مقطع لیسانس هست و برای دانشجوهای ارشد و دکترایی که RA یا TA هستن معنی نداره و اونا ملزم به حضور در آفیس خودشونن اما خب خیلی از استادها به اونا هم اجازه میدن که از این تعطیلی استفاده کنن و اگر برنامه ی مسافرت دارن، بهش بپردازن. البته من چون Fellowship دارم عملا میتونم به راحتی از این تعطیلات استفاده کنم ولی خب هم من و هم استادم میدونیم که این مساله اونجوری که توی کاغذ نوشته شده نیست و من باید به ریسرچ بپردازم که البته من خودمم دوست دارم که این کار رو بکنم و این قسمت هم از اون بخش های امیر خیز هست که بهش اشاره کردم!

پروژه ای که توی ایران شروع کرده بودم و الان میخوام بگم که اسمش هست «زمین ما» به لطف حامد عزیز که مدیریت کار توی ایران رو به عهده گرفته داره خیلی خوب پیش میره و ما تونستیم اعضای هیئت مدیره و بازرسین رو انتخاب کنیم و به زودی کارهای رسمی رو انجام میدیم و فاز دوم پروژه رو استارت میزنم که من واقعا نسبت بهش هیجان دارم و میدونم که میتونم کار بزرگی رو که شروع کنم به مرحله ی اجرایی شدن برسونم و رد مفیدی از خودم توی جامعه به جا بذارم. هر چند که هر تغییری که قراره توی جامعه به وجود بیاد باید از تغییر افراد شروع بشه و منم واقعا به این امر واقفم و دارم روش کار میکنم.

خوشبختانه وضعیت درسی برادر کوچک منم خیلی بهتر شده و همونطوری که ازش انتظار داشتم داره واسه کارهاش برنامه ریزی میکنه و منم سعی میکنم به زعم خودم پیگیر کارهاش باشم و مطمئنم با ادامه ی این روند، مجدداً به چیزی که انتظارش میره، میرسه. به هر حال من که هیچوقت نتونستم توی مدرسه البرز درس بخونم، ولی پویان این کار رو کرده و ضمن حسادت مفرط، بهش افتخار هم میکنم. پویان تنها کسی بود که به صعود بارسلونا بعد از باخت ۴ – ۰ جلوی پاریسن ژرمن اعتقاد داشت و با وجود اینکه حتی منم به این قضیه ایمان نداشتم، همچنان بهش اصرار میکرد و از خوش حادثه، معجزه ی نیوکمپ رقم خورد و صعود کردیم!

هوا داره بهتر میشه و روزا میان و میرن و واقعا هر روز که میاد هیجان خاص خودش رو داره و من تقریبا میتونم بگم که هیچوقت چنین میزانی از تکاپو و قَلَیان زندگی رو در ایران تجربه نکرده بودم که البته نمیخوام بگم مشکل از اونجا بوده و به احتمال خیلی زیاد ایراد از من بوده که شاید هیچوقت در جایگاهی که باید میبودم، نبودم، یعنی یا کوچکتر از مقامی بودم که بهم اطلاق میشد یا بزرگتر از کاری که ازم خواسته میشد و این باعث نوعی خمودگی در من شده بود که اینجا خوشبختانه این مساله وجود نداره و بدون شک دلیلش انجام کاری هست که با تمام وجودم دوسش دارم و اون چیزی نیست جز فرایند تبدیل شد به بزرگترین و بهترین محیط زیستی ای که تواناییش در من وجود داره و خب من از اون قبیل آدمایی هستم که به سبب جاه طلبی زیاد، توقع خیلی بزرگی دارم از خودم و دیگه کاریه که شده و باید به اهدافی که واسه خودم تعریف کردم برسم به هر نحوی که شده.

این روزا که دارم واسه دانشجوهای جدیدی که در سالهای آینده وارد پردو میشن، یه سری متن مینوسیم که در بدو ورودشون بتونه کمک خوبی باشه براشون، یاد روزایی میافتم که ادمین گروه ویزای دانشجویی آمریکا بودم و خاطرات بد و خوبش رو مرور میکنم. روزایی رو یادم میاد که بین مسیر ساختمون تا شرکت و توی ترافیک و وسط همه ی کارهای شخصی، به پیامهای خصوصی ای که بچه های اون گروه که حدود ۲ ۳ هزار نفر هم عضو داشت، بهم فرستاده بودن و سوال های خودشون رو مطرح کرده بودن جواب میدادم و البته خب همیشه یه عده بودن که از دیر جواب دادن یا جواب ناقص دادن گله داشتن ولی خب فک کنم این یکی از خصوصیت های “بعضی” از ما ایرانی ها از جمله خودم باشه که فردی که بهمون کمک میکنه رو کمتر در نظر میگیریم و  همیشه خواسته ی خودمون پر رنگ تر میشه. به قول مارتین سورسکو:

دلم به حال
پروانه‌ها
می‌سوزد،
وقتی چراغ
را خاموش می‌کنم!
و به حال
خفاش‌ها
وقتی چراغ
را روشن می‌کنم!
نمی‌شود
قدمی برداشت,
بدون آن‌که
کسی نرنجد…!

اما خب اون روزا به نوبه خودشون جالب بودن برای من چون میتونستم کمک کنم به آدما و فکر کنم من هیچی به جز این توی زندگیم نخواستم و نمیخوام. البته اون روزها تبعات بدی هم برای من داشت و خب مشغله ی بی نهایت زیاد و کاذب و بعضاً حواشی بی معنی ای که برام به وجود میومد، باعث شد یه خورده خودمم از روند معمول زندگیم فاصله بگیرم و شاید رفتارهایی رو از خودم شاهد بودم که به صورت نرمال از من سر نمیزد. ولی خب بد یا خوب، اون مرحله از زندگی من و آدمایی که توش بودن خیلی وقته که تموم شده و تموم شدن و الان دارم خودم رو برای ابعاد بزرگتری از بزرگ شدن و کمک کردن به آدما آماده میکنم…

با احترام،
پیمان یوسفی،
۹ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی