گزارش، درد دل، بی دلیل

الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
گله ای هست اگر، حوصله ای نیست عزیز…

شعر از حامد عسکریست. خیلی وقته اینجا ننوشتم، احتمالا ماحصل خمودگی این دوران باشه. یکی از خصوصیت های اخلاقی خیلی بد من اینه که حالات روحیم به شدت وابسته است به کمیت و کیفیت دستاوردهایی که به دست میارم. حالا این دستاوردها یا علمی هستن، یا شروع یه ایده و یه کار هستن، یا هر چیزی که بعد یا در حینش این احساس رو داشته باشم که دارم کار تاثیرگذاری میکنم. برهه های زمانی ای مثل حدود یک ماه گذشته که به هر دلیلی این اتفاق برای من میافته و دستاورد مد نظرم حاصل نمیشه، کسالت و بی حوصله گی زیادی بر من چیره میشه. اومدن من به آمریکا ضمن اینکه باعث شده که با فرکانس خیلی بیشتری به ایده های جدید و بزرگ فکر کنم، خبر بدی رو هم برای من داشته و اون چیزی نبوده جز اینکه متاسفانه متاسفانه متاسفانه اکثریت این ایده ها (که تقریباً هیچکدوم از اون ها هم برای کسب درآمد نیستن و صرفاً به بهبود اوضاع میپردازن) ناخودآگاه در فضای جامعه ایران قراره اتفاق بیافته و باور بکنید یا نکنید، این اصلا خبر خوبی نیست. چون من به ضرس قاطع به این نتیجه رسیدم که ایده های من به هر دلیلی در ایران اتفاق نخواهد افتاد. سیستم کند اداری، بی مسئولیتی، بد قولی، اختلاف زمان، عدم حضور فیزیکی، از دست دادن اعتبار در میان اطرافیان و … باعث شده که من کمتر و کمتر به ادامه ی ایده های خیریه و محیط زیستی توی ایران فکر کنم. حالا من که کسی نیستم، اما بعضی وقتها فکر میکنم به آدمای خیلی خیلی درست و حسابی ای که ایده های مشابهی برای اصلاح امور داشتن و همین مشکلای اداری و مسئولیتی باعث ناامیدی اونا شده و اون قبیل اتفاقها و ایده ها که میتونستن سرنوشت و آسایش مردم رو تغییر بدن، هیچوقت اتفاق نیافتادن.

ایده ی موسسه خیریه «زمین ما» تقریبا ۵ ماه پیش به ذهن من خطور کرد. طبیعتاً خیلی نمیتونم در موردش توضیح بدم ولی همین که اشاره کنم به اینکه یه ایده ی خیریه بود برای بهبود اوضاع زیست محیطی ایران کافیه. یکی از لازمه های اجرای این ایده داشتن مجوز “سازمان مردم نهاد (سمن)” از وزارت کشور یا استانداری تهران بود. از اون موقع فقط حدود سه ماه طول کشید که من با کمک حامد بتونم پرونده های اعضای هیئت امنای این موسسه رو جمع آوری کنم! بله سه ماه!!. به هر حال بعد از همه تعطیلیا و بالا و پایین ها، ما ۱۲ اردیبشهت امسال درخواست رسمی خودمون رو ثبت کردیم و از طریق پرتال به ما گفته شده که در عرض ۱۰ روز به شما خبر داده میشه. امروز که دارم این متن رو مینویسم، شنبه ۲۰ خرداده و نه تنها خبری به ما داده نشده، بلکه عملا «هیچ» راه ارتباطی ای مبنی بر پیگیری بیشتر هم وجود نداره. من حتی سعی کردم که از طریق بخش تماس با مای  وب سایت استانداری تهران هم به مسئول روابط عمومی پیام بدم که الان بیشتر از ۱۵ روزه که حتی پیام های ما ارسال هم نمیشه و همیشه “مشکلی در فرستادن پیام” وجود داره. یعنی ما الان هم باید منتظر باشیم که ۱. خبر بدن ۲. ببینیم اصلا این خبر، لزوما خبر خوبی هست یا نه، چون احتمال داره به هر دلیلی بگن که اصلا مجوز به شما نمیدیم!  برای این پروژه تا الان بیشتر از ۱۰ نفر حدود ۳ ماه هست که منتظرن که کار رو آغاز کنیم ولی الان همه ی ما انقدری ناامیدیم که حتی شک دارم که همین الان مجوز رو هم بهمون بدن بتونیم با همون انرژی سابق ادامه بدیم یا نه.

من در حال آماده کردن یه پروپوزال برای سازمان ملل هستم، پروژه ی خیلی بزرگی خواهد شد که شاید یکی دو سال طول بکشه که به مرحله ی اجرایی شدن برسه. فی الحال دیگه به “زمین ما” فکر نمیکنم. بدون شک اگر مجوز رو به ما بدن روش کار خواهیم کرد ولی دیگه دغدغه ش رو ندارم، دیگه هر روز نمیرم و پرتالشون رو چک نمیکنم تا با “پرونده شما در حال بررسی است” مواجه بشم. من تلاشمو کردم، ما تلاشمونو کردیم… بقیه ش دست ما نیست. به قول صائب تبریزی:

از مردم دنیا طلب هوش مدارید
بیداری این طایفه خمیازه ی خواب است!

برای اینکه به خودم در آینده گزارش بدم، چند تا پاراگراف هم از روزهایی که گذشت مینویسم. دو هفته ی پیش بالاخره موعد کنسرت ابی رسید و ما به اتفاق دوستان رفتیم شیکاگو در خونه ی آرش و همسرش ساکن شدیم. آرش و همسرش برای من خیلی خیلی عزیزن، خیلی هوای منو داشتن و دارن و همیشه به من انرژی دادن و میدن برای کارهام. جمله ی آرش رو که چند وقت پیش اینجا هم نوشتمش، هیچوقت یادم نمیره که گفت: توی آمریکا هر چیزی که بخوای میتونی بشی، پس کوچیک فکر نکن. کنسرت ابی بی نظیر بود. البته من کلا بر عکس خیلی ها، با ابی و داریوش و سیاوش بزرگ نشدم که الان بخوام اشاره کنم به نوستالژی بودن اون آهنگ ها و توی خونه ما خواسته یا ناخواسته شجریان و بنان بودن که گوش میدادیم و با اینکه در کودکی من هیچ علاقه ای هم به این آهنگ ها نداشتم، از یه جایی به بعد دیدم که نمیتونم بدون اون ها، موسیقی رو موسیقی بدونم، ولی خب این خواننده های مثل ابی و داریوش و سیاوش توی زندگی هر ایرانی ای نقش خودشونو دارن و منم از این قاعده مستثنی نیستم. قبل و در حین کنسرت، خیلی از دوستان سابق رو که حتی نمیدونستم توی آمریکا هستن، دیدم و لذت این بخش از کنسرت، حتی با لحظاتی که خود این اسطوره داشت میخوند برای من برابری میکرد. اینجا چند تا از فیلم هایی که توسط دوستای من گرفته شد رو میذارم:

به هر حال جای همه ی افرادی که میشناختم و نمیشناختم خالی بود. البته یه مورد خیلی جالبی که اینجا دیدم این بود که بخش زیادی از ایرانی هایی که اینجا دیدم همه کت و شلوار و کروات پوشیده بودن! و من واقعا واقعا نمیتونستم تصور کنم که چرا باید در کنسرت پاپ، اون هم از نوع ابی، با کت و شلوار و کروات شرکت کرد. البته هرکسی مختار هست که هر چیزی که دوست داره بپوشه ولی غالب افراد و دوستانی که من ازشون درمورد دلیل این نوع لباس پوشیدن میپرسیدم، این دلیل رو میاوردن که خب همه میپوشن!! و این چیزی بود که من درک نمیکردم. آمریکایی ها فقط و فقط و فقط در کنسرت های اپرا لباس رسمی میپوشن و در باقی موارد به هیچ وجه Dress Code خاصی وجود نداره براشون. چی بگم والا… به هر حال هر کسی هر چیزی که دوست داشته باشه میتونه بپوشه، حرف من اینه که امیدوارم اون چیزی که میپوشه رو خودش با علاقه و انتخاب بپوشه و نه بخاطر روند جمعی. البته این ها نظر شخصی من بود و میتونه کاملا غلط باشه.

استادم حدود یک هفته ست که رفته مسافرت و من یه خورده سرم خلوت تر شده به صورت کلی، هرچند که این آرامش قبل از طوفانه بدون شک! اما در کل همین کمتر شدن مشغله باعث شده که چند تا از کارایی که قبلا داشتم رو ادامه بدم که مهم ترینش ترجمه ی کتابی بود که چند ماه پیش شروعش کردم و یه مدتی ازش غافل مونده بودم، یه ایده هایی هم برای ترجمه ی عمومی این کتاب دارم که فی الحال بخاطر همون دلسردی مذکور خیلی انرژی ای ندارم براش ولی خب اگه تصمیم گرفتم کارایی بکنم براش اینجا فراخوانش رو میذارم بلکه شاید کسی دوست داشته باشه حضور داشته باشه در اون پروژه.

دیروز یکی از دوستان ما که مسئول آزمایشگاه ما هم هست، به من و دوستم کایل ایمیل زد که قراره ساعت ۵ بعد از ظهر با هواپیمای Piper Warrior II برای تمدید گواهینامه خلبانیش پرواز کنه و به ما پیشنهاد داد که اگه دوست داریم بهش ملحق بشیم. حالا ما هم از همه جا بی خبر، قبول کردیم و ساعت ۵ بعد از ظهر راه افتادیم به سمت فرودگاه دانشگاه پردو. دانشگاه پردو اولین دانشگاه آمریکا محسوب میشه که فرودگاه مختص خودش رو داشته که در سال ۱۹۳۰ زمینش توسط David Ross که اسم ایشون در ورزشگاه Ross–Ade Stadium دانشگاه پردو هم به چشم میخوره، به دانشگاه پردو داده شد. از افتخارات دانشگاه پردو و این فرودگاه که عملا دومین فرودگاه شلوغ ایالت ایندیانا بعد از  Indianapolis International Airport محسوب میشه این هست که خانم Amelia Earhart که به عنوان نخستین زنی که پرواز تک نفره رو در عرض اقیانوس اطلس انجام داده و همچنین U.S. Distinguished Flying Cross را دریافت کرده است، شناخته میشه، در سال ۱۹۳۵ به عنوان استاد مدعو و برای پشتیبانی از زنان در حال کار و نیز مشاور فنی دپارتمان Aeronautics به دانشگاه پردو میاد و در سال ۱۹۳۷ با هواپیمای  Lockheed Model 10 Electra که توسط دانشگاه پردو برای ایشون تهیه میشه، سفر خودشون رو به دور دنیا آغاز میکنه و متاسفانه در ادامه این سفر هم ناپدید و هواپیمای اونها تا به امروز هم پیدا نمیشه. ایشون منبع الهام بسیار از دانشجوها و خصوصا خانم ها بوده و هستن و در دانشگاه پردو هم مجسمه ی زیبایی از ایشون وجود داره:

خلاصه ما با کلی استرس وارد فرودگاه شدیم و دوست ما هم هی به ما میگفت که نگران نباشیم و این حرفا ولی نمیدونم چرا من اصلا نگران نبودم و فکر نکنم این خبر خوبی باشه اصلا. به هر حال همونطوری که عکس هاش رو میبنید، سوار هواپیما شدیم و از شهر وست لافیت تا Lake Michigan پرواز کردیم و عملا حدود ۲ ساعتی مشغول پرواز بودیم که توام بود با دیدن منظره های خیلی خیلی بی نظیری که خوشبختانه از بعضی از اون ها عکس هم گرفتم:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

اینم یه چند تا فیلم که البته کیفیت خیلی زیادی ندارن:

در کل تجربه ی خیلی خوبی بود و از اینکه این کار رو کردم خیلی خوشحالم. یه چند تا مورد دیگه در این ژانر هم هستن که باید تجربه شون کنم که حالا کِی بشه نمیدونم.

استاد من توی دانشکده ی عمران، علاقه ی خیلی زیادی به مولانا که البته اینجا “رومی” خطاب میشه داره و خوشبختانه و به لطف یکی از دوستان، امروز کتابی رو که پدر برای ایشون از ایران خریده بود به دست من رسید و من خیلی هیجان دارم که این کتاب رو به ایشون بدم. کتاب تقریبا ۴ کیلوگرم وزن داره و دارای دو نسخه فارسی و انگلیسیه و در رده بندی کتاب های نفیس دسته بندی میشه و مطمئنم که استادم خوشحال خواهد شد. در نتیجه سنت هدیه دادن کتاب همچنان ادامه دارد.

امیدوارم دفعه ی بعدی که اینجا در مورد خودم مینویسم، بتونم یه سری خبر خوب در رابطه با کارهایی که مد نظرم هست رو بنویسم هرچند که به قول صائب:

امید دل گشایی داشتم از گریه ی خونین
ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید…

با احترام،
پیمان یوسفی
۹ ژوئن سال ۲۰۱۷ میلادی

تکریم دانش و دانشجو!

یکی از مواردی که افرادی که وارد دانشگاههای خارج از ایران میشن، به راحتی اون رو درک میکنن، توجه خیلی زیادی هست که سیستم های دانشگاهی به دانشجوهای خودشون میکنن. البته طبیعتاً برای این جمله میشه استثناهای خیلی زیادی هم پیدا کرد ولی به صورت کلی به زعم من، به راحتی میشه این رو دید که تمامی سیستم دانشگاه اعم از کارمندان و اساتید و … در نهایت منتهی میشن به برقرار کردن شرایط مناسبی برای رشد علمی دانشجوها. در این راستا نمیخوام آدم بی انصافی باشم و این سیستم رو با ایران مقایسه کنم چراکه با وجود اینکه افراد عزیز و کار راه بنداز خیلی خیلی زیادی در سیستم های دانشگاهی ایران وجود دارن، اما متاسفانه کلیت سیستم لزوماً به منظور بهبود شرایط دانشجو طراحی نشده یا حداقل طراحی شده ولی بر اساس طراحی عمل نمیکنه. حالا طبیعتاً اگر بخوام سفره ی دلم رو باز کنم و عذاب هایی رو که توی روزای آخر تحمل کردم برای خروج کشور تعریف کنم، میتونم به راحتی تا یکی دو ساعت فقط تایپ کنم اما خب حقیقت اینه که هر کسی که این متن رو میخونه کم و بیش چنین تجربیات مشترکی داشته و در نتیجه پرداختن مجدد به این امر صرفاً موجب اطناب سخن میشه!

در راستای همین شرایط مطلوبی که دانشگاههای آمریکا سعی میکنن برای دانشجوهای خودشون به وجود بیارن، دیروز برای من یه اتفاق خیلی خیلی جذاب افتاد که انصافاً من تا همین الان هم نتونستم اون رو هضم کنم و فکر کنم این بخاطر پیش زمینه هایی هست که از ایران دارم و خیلی کلاً توقع آن چنانی ای از سیستم ندارم  و فکر کنم ناخواسته یاد گرفتم یا بهم فهمونده شده که همینکه سیستم داره اذیتت نمیکنه باید راضی باشی!

حالا به هر حال، ماجرا از این قرار بود که با اینکه من اکثر اوقات در روز رو در آزمایشگاه هستم و خیلی کم به آفیسم که روبروی آزمایشگاهمون هست، سر میزنم و پشت سیستمی که برام تهیه شده میشینم، اما در همین اوقات اندک هم یه مشکلی بود که به سبب خیلی بزرگ بودنش من باهاش کنار اومده بودم و اون رو غیر قابل حل میدونستم و اون مشکل، صدای زیر و نویزی بود که توسط یکی از ابزارهای تهویه ساختمون که در سقف آفیس من واقع شده، تولید میشد. آزمایشگاه و آفیس من توی یکی از بزرگترین ساختمون های دانشگاه پردو واقع شده و من هم این حقیقت رو پذیرفته بودم که باید با این نویز (با وجود اینکه انصافاً اونقدری هم زیاد نبود) که عملا حاصل کار طبیعی او سیستم بوده و نشان دهنده ی خراب بودنش نیست، کنار بیام. تصویری از میز من و دوستای خوبم:

اما چند روز پیش، به سبب اعصاب خیلی خوردی که از یه سری اتفاق ها و تعلل های اداری توی ایران داشتم، اومدم توی آفیسم و حس کردم نویز مذکور خیلی بی دلیل داره بیش از حد اذیتم میکنه. اتفاقات مذکور توی ایران هم برای هممون آشناست و چیزی نبود جز اینکه بعد از حدود یک ماه درخواست مجوز برای انجام یک پروژه ی محیط زیستی خیریه، نه تنها خبری به ما داده نشده بلکه هیچ راه پیگیری ای هم تعبیه نکردن که ما بتونیم کارها رو جلو ببریم در حالیکه در هنگام ثبت درخواست به ما گفته شد که در ۱۰ روز به شما خبر داده میشه! به هر حال، ایمیل مسئول نگهداری ساختمون (اینجا توی پردو، هر ساختمون یک تیم نگهداری و ترمیم دارن) رو پیدا کردم و در ایمیلم با عرض شرمندگی، به صدای مذکور اشاره کردم و حتی توی ایمیلم نوشتم که میدونم که این صدا ناشی از مشکل خاصی نیست و صرفاً صدای طبیعی این سیستم هست ولی خب داره اذیتم میکنه و شاید بشه حداقل کمش کرد!

روز بعد ایمیلی از ایشون دریافت کردم که با کلی معذرت خواهی، بهم گفت که حتما یه نفر رو میفرسته که بررسی کنه و دیروز یه گروهی برای بررسی درخواست یه دانشجوی خارجی اومدن و سیستم تهویه ی مذکور رو چک کردن و نتیجه ی این موضوع برای من خیلی جالب بود چراکه به من گفته شد که سیستم مشکل خاصی نداره اما قبول داریم که صدای حاصل از اون برای محیط کاری مناسب نیست و برای اینکه این صدا داره بازده ی علمی تو رو کم میکنه، ما امروز سفارش میدیم و کل دستگاههای این قسمت رو عوض میکنیم به زودی!!! این یعنی بیشتر از چندین هزار دلار خرج صرفاً برای درخواست یک دانشجو که شکایتی هم از امور نداشته و صرفاً میخواسته ببینه که آیا این امکان وجود داره که شرایط بهتر بشه یا خیر!

و این امکان وجود داشت!

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۵ مِی سال ۲۰۱۷ میلادی

وی سالها پیش در چنین روزی به دنیا آمد!

I wish you dreams,
numerous dreams,
endless dreams…
and a tremendous will to realise some of them.
I wish you to live with passion and to share your passions.
I wish you to love what should be loved;
I wish you to forgive what should be forgiven;
I wish you to forget what should be forgotten.
I wish you silences and a love of being alone.
I wish you birds’ songs when you wake up.
Flowers blooming and releasing their heavy perfume.
The gentle sound of rain splashing on dry earth.
Sand- and pollen-carrying winds.
And children’s laughs.
I wish you to love being with others.
I wish you to listen and hear other people’s dreams.
I wish you to resist indifference,
violence,
grey moods,
lost friends,
negative virtues,
lack of ethics,
and broken dreams.
I wish you not to sink.
Most of all,
I wish you to be yourself…

(Jacques Brel)

دانشگاه هاروارد از نگاه یک دانشجوی دانشگاه پردو!

هفته ی پیش یکی از دانشجوهای استاد من به اسم Jenny برای گذروندن Prelim خودش به اینجا اومده بود. Jenny دانشجوی دانشگاه پردوئه ولی به این سبب که همسرش در حال گذروندن دوره ی post doc در دانشگاه هاروارد هست، الان در حدود یک سال و نیمه که با هماهنگی هایی که استاد من با یکی از اساتید دانشگاه هاروارد به عمل آورده، داره ادامه دوره ی دکترای خودش رو در اونجا و زیر نظر یکی از اساتید اون دانشگاه و استاد من به طور مشترک، میگذرونه. روزایی که اینجا بود و به این سبب که ماشین نداشت، من خیلی باهاش این ور و اونور میرفتم و چندباری هم به اتفاق استادم با هم نهار رفتیم بیرون و خلاصه این مدتی که اینجا بود یه عالمه چیز جدید ازش یاد گرفتم. خوشبختانه Prelim رو هم به خوبی پشت سر گذاشت و مجددا برگشت به بوستون تا دکترای خودش رو ادامه بده. یکی از عمده سوال هایی که من زیاد ازش میپرسیدم، تفاوت های بین دانشگاه پردو و دانشگاه هاروارد بود.

با اینکه عملا دانشگاه پردو در رشته های مهندسی با اختلاف خیلی زیادی از دانشگاه هاروارد قوی تره و رتبه ی خیلی خوبی در آمریکا و جهان داره (منبع ۱ ، منبع ۲، منبع ۳) اما خب هنوز هم دانشگاههایی مثل هاروارد یا سایر دانشگاههای The Ivy League از شهرت خیلی بیشتری برخوردارن و به راحتی حتی میشه اینو توی ایران هم از روی مقایسه تعداد افرادی که اسم مثلا دانشگاه هاروارد، کلمبیا یا پرینستون رو شنیدن با افرادی که اسم دانشگاه پردو رو شنیدن، متوجه شد! به هر حال اومدن Jenny باعث شد که توی این چند روز من خیلی باهاش صحبت کنم و فارغ از چیزای زیادی که توی کارای تحقیقاتی ازش یاد گرفتم، چیزای خیلی زیادی هم ازش در مورد شهر بوستون و دانشگاه هاروارد پرسیدم که جواب هایی که بهم داد خیلی جالب بود از این دیدگاه که خب من خودم هم به راحتی میتونستم اطلاعاتی رو که میخواستم از طریق جستجو در اینترنت به دست بیارم، اما هیچوقت نمیتونستم و نمیتونم از این طریق، به مقایسه این دو دانشگاه بپردازم و نظرات Jenny به عنوان دانشجوی دانشگاه پردو که الان داره در هاروارد درس میخونه، نظرات خیلی خاص تری بودن و به راحتی میشد از این مقایسه چیزای زیادی رو یاد گرفت که من بعضی از اون ها رو اینجا مینویسم. در نتیجه مجددا تاکید میکنم که این اطلاعات Fact نیستن و همشون نظرات یک دانشجوی دانشگاه پردو نسبت به تحصیل در دانشگاه هاروارده که میتونه با حقیقت یا نظرات سایر افراد متفاوت و بعضاً متناقض باشه.

یکی از مواردی که افرادی که توی ایران برای دانشگاههای آمریکا اقدام میکنن یا کردن (از جمله خودم)، هیچوقت در نظر نمیگیرن یا حداقل در درجه ی چندم اهمیت قرار میدن، شهری هست که اون دانشگاه در اون واقع شده و صرفاً رنکینگ دانشگاه و بعضاً فاندینگ مهمترین نقش رو در انتخاب افراد بین گزینه های موجود بازی میکنه. در حالیکه با ورود و آغاز دوران تحصیل در آمریکا متوجه میشید که شهر مذکور از لحاظ جمعیت، جاذبه های موجود، آب و هوا، و … اتفاقا از اهمیت خیلی زیادی برخورداره و شاید در بعضی از موارد حتی بتونه تاثیر مستقیم بذاره روی انتخاب افراد؛ هر چند که واقعا برای کسی که از ایران اپلای میکنه شاید منطقی هم باشه که این رو در اولویت اول خودش نذاره، ولی صرفاً حرفم اینه که این فاکتور هم چیز خیلی مهمیه و نمیشه هم نادیده ش گرفت. در همین راستا Jenny به شدت معتقد بود که شهر ما وست لافیت، به شدت نسبت به بوستون جاذبه های کمتری داره و این باعث میشه شاید بعضی روزها حسابی حوصله ت سر بره که خب من هم باهاش موافقم در بعضی مواقع. Jenny از هوای شهر ما هم راضی نبود و میگفت که اونجا هواش به نسبت بهتر (گرمتر) از اینجائه و یک مقدار میزان غیر  قابل پیش بینی بودنش کمتره، البته من اینو نشنیده بودم و جایی نخونده بودم ولی خب در عدم کیفیت بالای وضعیت جوی شهر ما با Jenny موافق بودم هرچند که شاید اصولاً مقایسه شهر بزرگی مثل بوستون با شهر کوچیکی مثل وست لافیت در ذات، قیاس مع الفارغ باشه ولی خب توجه به بعضی موارد بد نبود. اما در عوض Jenny به شدت از گرون بودن اون شهر مینالید و معتقد بود تفاوت قیمت ها خصوصا در بحث اجاره منزل با اختلاف خیلی زیادی متفاوته و اونجا شاید یه خورده از لحاظ مالی اذیت بشن افراد. به هر حال هر کدوم از این گزینه ها خوبی ها و بدی های خودشونو دارن ولی در نهایت Jenny بوستون رو به اینجا ترجیح میداد خصوصاً به سبب وجود دو دانشگاه هاروارد و MIT در یک محدوده ی نزدیک به هم و فضای خیلی خوب آموزشی ای که به این سبب در اون قسمت از شهر وجود داره و خصوصاً تاکید خیلی زیادی داشت که این فضای آموزشی تاثیر خیلی خوبی در رشد علمی کودکان و افرادی که در معرض این فضا که توام هست با سمینارها و جشن های مختلف، داره.

نکته ی جالب دیگه ای که باعث تعجب من شد این بود که Jenny متوجه شدم که تعداد افرادی که بعد از تحصیلشون قصد دارن پوزیشن آکادمیک پیدا کنن و استاد دانشگاه بشن، در دانشگاه پردو به مراتب بیشتر از دانشگاه هاروارد بوده و اونجا اکثرشون میخوان که بیزنس خودشون رو داشته باشن و این واقعا برای من عجیب بود. Jenny معتقد بود که استاد شدن توی دانشگاه هاروارد خیلی سخته و برای اینکه بتونی از Assistant Professor به Associate Professor ارتقا پیدا کنی واقعا باید یه کار خیلی خفنی کرده باشی (که خودش به چاپ مقاله در Nature یا Science (که آرزوی هز آزاده ای در دنیائه!!) اشاره داشت).

یه موردی که توی صحبت های Jenny بهش اشاره شد این بود که ساختمون های اون دانشگاه خیلی قدیمین و اصلا قابل مقایسه با ساختمونهای دانشگاه پردو (که با رشد روز افزونی هم دارن بیشتر میشن). مورد دیگه ای که باعث تبختر من شده بود این بود که Jenny میگفت که آزمایشگاه ما با اختلاف چندین برابری از تمامی آزمایشگاهایی که اونجا دیده بود مجهز تر و بهتر بوده و اونجا برای پایان دادن یه کار تحقیقی همیشه مجبوره که به چند تا آزمایشگاه مختلف بره در حالیکه ما همه ی اون دستگاهها رو اینجا داریم و شاید همین بحث تجهیزات باعث شده باشه که توی رشته های مهندسی که خب خیلی وابسته به انواع مختلف آزمایش هستن، دانشگاه پردو انقدر رتبه ی خوبی کسب کنه.

دانشگاه هاروارد یک دانشگاه خصوصیه و این یعنی بسیاری از قوانینش به طور کل با قوانین دانشگاههای عمومی ای مثل دانشگاه پردو تفاوت داره و در بعضی موارد محدود تر و در بعضی موارد هم آزادتره که حالا من به طور دقیق به مصداق هاش مثل مالکیت اطلاعات، ممنوعیت و عدم ممنوعیت پاره ای از مسائل و … نمیپردازم.

در کل با تمامی این حرفها و نظرات شخصی و غیر شخصی، چیزی که مهمه اینه که هر کدوم از این دانشگاهها خوبی ها و بدی های خاص خودشونو دارن و در بعضی موارد میشه و در بعضی موارد نمیشه با هم مقایسه شون کرد و باید دید دست سرنوشت انسان رو به سمت کجا میکشونه و مهمه که همونجایی که هست سعی کنه پیشرفت کنه و بهترین باشه. من برای هاروارد اپلای نکرده بودم و اصلا معلوم هم نبود اگر اپلای میکردم ادمیشن میگرفتم یا نه، ولی با فرض اینکه این اتفاق میافتاد، فکر کنم انتخاب بین دانشگاه فعلیم و اونجا تصمیم خیلی سختی میتونست باشه، هر چند که اگر بخوایم بر اساس شهرت حرف بزنیم جوابش مشخصه، اما شاخصه های خیلی مهمتری نسبت به شهرت هم وجود داره. در هر حال من خوشحالم که الان اینجائم و مطمئناً برای post doc به هر دانشگاهی مثل دانشگاه هاروارد هم فکر میکنم ولی تا اون موقع خیلی مونده و فعلا باید روی اهداف کوتاه مدت تر تمرکز کرد.

تابستون شروع شده و من با شدت خیلی زیادی مشغول تحقیقم هستم خصوصاً اینکه در ترمی که گذشت به سبب تعدد دروس اونجوری که میخواستم نتونستم به تحقیقم برسم که باید جبران کنم. هوا رو به گرم شدن داره پیش میره و به نظرم خبر خوبیه با اینکه بعضی از رفقا اینو اصلا قبول ندارن! دو هفته ی دیگه هم قراره بریم کنسرت ابی بزرگ در شیکاگو که من خیلی خیلی براش هیجان دارم و سعی میکنم مختصری از تجربه ش اینجا واسه دل خودم بنویسم که بعدنا بیام بخونمش.

یه پروژه ی جدید در ذهن دارم که به کمک اون قصد دارم با کمک و داوطلبی عده از افراد به افزایش دانش زیست محیطی افراد جامعه در ایران از طریق انتشار یه سری اطلاعات بپردازیم که به زودی بیشتر در موردش توضیح میدم و اینجا لینک فراخوانشو میذارم ولی قبلش لازمه که پروژه های کنونی مثل “زمین ما” (که امیدوارم به زودی بیام و خبر خوب کسب مجوزش رو اینجا با شما شریک بشم) و “رادیو پردو” رو به سرانجام برسونم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۵ مِی سال ۲۰۱۷ میلادی

فداکاریِ اجباری

بین افرادی که در آزمایشگاه ما کار میکنن، یه خانم کره ای و یه خانم چینی هستن که داستان نسبتاً مشترک و خیلی جالبی رو با هم شریک میشن. خانم کره ای اسمش هست Saerom و خانم چینی هم Xeudan, هر دوی اونها دوستهای خیلی خوب من هستن و من خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و میگیرم. هم در موارد علمی و هم موارد غیر علمی. برای مثال، قبل از ورود به آمریکا، من قادر نبودم تفاوت فاحشی بین رویه ی زندگی و فرهنگ مردم آسیای شرقی قائل باشم چراکه نهایت شناخت من از فرهنگ کشورهای اون ناحیه، محدود میشد به آثار سینمایی Kim Ki-duk از کره جنوبی و نوشته های هاروکی موراکامی از ژاپن و چند تا مقاله ی ناواضح هم از وضع زندگی در چین. اما بعد از ورودم به اینجا، به وضوح تونستم این تفاوت رو در رویه های فرهنگی این کشور ها ببینم و این واقعا برای من خیلی جذاب بود. به عنوان تجربه ی شخصی، کره ای ها خیلی راحت تر ارتباط برقرار میکنن و به سبب اینکه یه خورده هم کانسپت های مشترک داریم با هم، معمولا دوست های خیلی خوبی برای هم میشید. در عوض، با اینکه شاید چینی ها یک مقدار تودار تر بشن و بیشتر با هموطن های خودشون بگردن، ولی اون ها هم به همون نسبت انسان های فوق العاده خوب و دارای فرهنگ فوق العاده غنی ای هستن و میشه چیزهای خیلی خیلی زیادی ازشون یاد گرفت. حتی من اخیراً از یکیشون خواستم که من رو با ادبیات کشور چین هم آشنا کنه و به زودی یکی از رمان های معروف ادبیات چین به اسم To Live یا 活着/活著 رو شروع خواهم کرد.

در کل دانشگاه پردو، به سبب تعداد زیاد دانشجوهای بین المللی ای که داره، یه تجربه ی فوق العاده فوق العاده ارزشمند برای شناخت فرهنگ های مختلفه و من خیلی خوشحالم که دوستانم محدوده ی وسیعی از کشورهای جهان از جمله کنیا، ایتالیا، کره جنوبی، چین، تایوان، مالزی، آلمان، جمهوری چک، ترکیه، امارات متحده و آمریکا رو شامل میشه و من توی این مدت تونستم به معنی واقعی کلمه، اشتراک مفهوم انسانیت و رویای عدم وجود مرز و ملیت و صرفاً انسانیتِ محض رو در بسیاری از موارد حس کنم و ازش لذت ببرم.

اما برای اینکه از موضوع دور نشم، به داستان زندگی Saerom و Xeudan اشاره میکنم. Saerom ماه های آخر دکترا رو پشت سر میذاره، همسر ایشون دانشجوی دانشگاه Georgia Tech هست و برای اینکه همدیگه رو ببینن، همسرش یا باید از هواپیما استفاده کنه یا حدود ۱۲ ساعت رانندگی کنه. Saerom حدود ۷ ماه پیش مادر شد و یه دختر خیلی خوشگل به دنیا آورد، ما اینجا براش جشن گرفتیم و روزهای خیلی خوبی بود. اما به سبب مشغله ی طبیعی یک دانشجوی دکترا، مجبور شد فرزندش رو به کره بفرسته و الان دخترش توسط مادر Saerom نگهداری میشه. Xeudan هم حدود یک سال پیش مادر شده در حالیکه همسرش در کانادا درس میخونه و ایشون هم به سبب همون مشغله ها، مجبور به فرستادن فرزندش به چین شده و برای دیدنش لحظه شماری میکنه. راستش حتی نوشتن این چیزها هم باعث میشه مو به تن من سیخ بشه اما همونطوری که به خودشونم گفتم، واقعا و با همه وجودم این میزان از فداکاری رو تحسین میکنم و با اینکه حتی اندکی هم نمیتونم تصور کنم سختی این میزان دوری رو، سعی میکنم بهش فکر کنم و حس کنم که چقدر مفهوم مهاجرت میتونه توام باشه با مواردی که هیچوقت نمیشه بهشون فکر کرد.

چند وقت پیش، داشتم برای دوست دیگه ی کره ایم که برای یک پوزیشن GA اقدام کرده بود، یه ریکامندیشن مینوشتم و به همین بهونه رفتیم با هم یه قهوه ای بخوریم و صحبت رفت به همین سمت. به اینکه هر کدوم از ما برای اینکه در شرایط فعلی خودمون باشیم، خواسته یا ناخواسته چه فداکاری هایی کردیم و چه چیزهایی رو از دست دادیم و اونجا بود که میشد حس کرد که مفهوم مهاجرت چیزی نیست که صرفاً مختص ایرانی ها باشه و در تمامی دنیا و در تمامی ادوار تاریخ وجود داشته و از دیدگاه های مختلفی هم بهش نگاه شده. همینجا توجه به این نکته هم خیلی مهمه که وقتی یه نفر از واژه ی مهاجرت استفاده میکنه، باید از تفاوت فاحش این واژه با واژه تبعید آگاه باشه و حداقل برای من حتی تصور مفهوم تبعید هم کار خیلی سختیه و شاید بهترین کاری که میتونم بکنم همین باشه که آرزو کنم هیچ فردی در هیچ جای دنیا، بدون میل شخصی مجبور به ترک جایگاهی که در اون بزرگ شده و بهش تعلق داره نشه.

اما مهاجرت به معنی آغاز یه مسیر جدید، نوع دیگه ای از نگاه کردن به این مفهوم هست و در اون اهداف و نوع برخوردها تفاوت چشمگیری دارن چراکه فرد خودش چنین تصمیمی رو گرفته و با خودش عهد کرده که تا آخر این مسیر هم چیزهایی که از دست داده رو بپذیره و هم چیزهایی رو که به دست میاره.

ترم دوم هم با همه ی سختی های خودش تموم شد و ایام امتحانات هم پشت سر گذاشته شد. ترم خیلی خیلی سختی بود و تعدد درس هایی که در این ترم داشتم باعث شد حسابی از روند نرمال زندگی خارج بشم ولی خوشحالم که به خوبی پشت سر گذاشته شد و این ترم توام بود با یه سری کار تحقیقی خیلی خوب، یه پوستر خوب که کاندید Audience Choice Award هم شده و امیدوارم که اونو برنده بشه، دو تا ایده که یکیش مربوط میشه به ایران و در مراحل کسب جواز رسمی اون هستیم و یکی از اون ها هم مربوط میشه به دانشگاه پردو که دارم روش کار میکنم و به زودی خبرهاشو اینجا انعکاس میدم.

تابستون در پیشه و من باید یه عالمه کار کنم و خودم رو آماده کنم برای اولین جلسه ی اعضای کمیته ی دکترای خودم که در ماه June برگزار خواهد شد و از همین الان براش هم هیجان دارم و هم استرس. اخیراً هم خوشبختانه یه Travel Grant برنده شدم و اگه اوضاع خوب پیش بره سه روز در ماه November در فلوریدا خواهم بود تا یه وورکشاپ خیلی خوب رو پشت سر بذارم، البته تجربه بهم ثابت کرده که از الان نباید دلمو صابون بزنم و قبلش بهتره با استادم در این زمینه مشورت کنم.

توی یه قسمتی از این متن به بحث تبعید و تفاوت هاش با مفهوم مهاجرت اشاره کردم و این باعث شد یاد این شعر مهدی موسوی بیافتم و بهتر دیدم که اینجا به اشتراک بذارمش:

تبعید، فُرم دیگری از “بَعد” و
مشکوک، شکل تازه ای از “کشک” است!
من که قرار بود قوی باشم
بر روی گونه هام چرا اشک است؟!

تنهایی ام فشرده شده در هیچ
خود را میان آینه می بوسم
بیدار می شوم وسط وحشت
امّا هنوز داخل کابوسم

بیگانه از زمان و زبان هستم
از ارتباط، عاجزم و خسته
باید شروع کرد به پوسیدن
در این اتاقِ کوچکِ در بسته

یک بمبِ منفجر نشده در مرز
یک بسته خاک در چمدان هستم
این بغض نیست، گریه و شیون نیست
من نصف رودهای جهان هستم

حک می کنم به مرحمت چاقو
روی لبانِ غمزده ام خنده!
با داستان مسخره ی تغییر
یا با جوکِ امید به آینده!!

تبعید، قبل و بعد نمی فهمد
پاییزِ ما ادامه ی پاییز است
فرقی نمی کند که کجا هستی
این آسمان، همیشه غم انگیز است

هر گوشه ای که آدمِ غمگینی ست
من شکلی از ادامه ی شب هاشم
این شعر را چرا به شما گفتم؟!
من که قرار بود قوی باشم

درجا زدم، دویده شدم در جا
این قصّه ی همیشگی من بود
بر سنگ قبر کوچک من بنویس:
این لاک پشت، فکرِ رسیدن بود

غیاث الدین جمشید کاشانی!

دیروز برای اولین بار توی زندگیم با دوچرخه رفتم به محل کار و تحصیلم. توی تهران به دلیل تنبلی، آلودگی هوا، فاصله زیاد منزل و محل کار و فراهم نبودن ساختار شهری برای دوچرخه سواری در تمامی طول مسیر، هیچوقت حتی به فکر دوچرخه سواری هم نبودم و البته خودم تنبلی رو مهمترین عامل میدونم ولی خب نمیشه از اهمیت بقیه دلایل هم گذشت چون واقعا در بسیاری از موارد، دوچرخه سواری به معنی وسیله نقلیه برای رفت و آمد از محل کار به منزل در تهران غیر ممکنه. اما به هر حال از وقتی که اومدم اینجا، چیزی که خیلی خیلی زیاد دیدم دوچرخه و اسکیت بورد بوده و تعداد زیادی از دانشجوها و حتی اساتید (البته اساتید معمولا از دوچرخه استفاده میکنن) از این وسایل برای حمل و نقل استفاده میکنن. اون اوایل برای من هم دیدن این صحنه ها مثل دیدن خفن ترین استاد دانشکده در حال رکاب زدن و اون تصور “غلطی” که من از مفاهیمی مثل استاد توی ذهن داشتم، یه خورده عجیب بود ولی بعد از مدتی که اینجا بودم و خب خواسته یا ناخواسته تاثیر گرفتم از این محیط، به این نتیجه رسیدم که به جای رفت و آمد با ماشین، دوست دارم که دوچرخه سواری کنم. این شد که تصمیم گرفتم از سیامکِ بزرگ بخوام که لطف کنه و بگرده برام یه دوچرخه خوب پیدا کنه و در نهایت منجر شد به خریدن دوچرخه ای که عکسش رو میبینید و اسمش هم به احترام سیامک که ریاضی دان ما هست، گذاشته شده “غیاث الدین جمشید کاشانی“! در نتیجه من دیروز برای اولین بار با غیاث الدین به محل کارم اومدم و این یعنی ۱۵ دقیقه دوچرخه سواری رفت و ۲۰ دقیقه برگشت که خب تجربه ی خوبی بود و قصد دارم که همین روند رو به شرط همراهی آب و هوا، ادامه بدم. البته ناگفته نمونه که در ۱۰ دقیقه اول بعد از دوچرخه سواری به معنی واقعی کلمه پاهامو حس نمیکردم!! ولی بعدش بهتر شد! خدا بقیه ش رو ختم به خیر کنه!

به صورت کلی، حضور من در اینجا باعث شده که خواسته یا ناخواسته بیشتر به کانسپت های مربوط به سلامتی اهمیت بدم و فکر میکنم دلیلش این باشه که تقریباً همه ی افراد چنین رویه ای دارن و تو عملاً نمیتونی خودتو تافته ی جدا بافته بتونی و در نتیجه کم کم به وضعیت تغذیه، و از این قبیل موارد بیشتر اهمیت میدی. البته این به این معنی نیست که من الان دارم خیلی عالی عمل میکنم ولی خب فکر میکنم که دارم کم کم توی مسیر خوبی قدم بر میدارم و با شروع تابستون این روند رو بهتر خواهم کرد.

حقیقتاً این ترم تا الان خیلی سخت بوده و من واقعا خیلی اذیت شدم، اما خب داره تموم میشه و واقعا برای تابستون خیلی هیجان دارم چون حداقل میتونم بدون داشتن کلاس و … به ریسرچ و کارهای جانبی بپردازم. یکی از ادوایزرهای من آدم فوق العاده فوق العاده معروف و به همون نسبت فوق العاده سخت گیریه و من اصلا نمیتونم توضیح بدم که چقدر سخت گیره ایشون. از اینجا بعد رو مجبورم یه خورده اطلاعات عمومی بدم: توی آمریکا (یا حداقل توی پردو) هر دانشجوی دکترا باید ۴ نفر استاد به عنوان committee member داشته باشه که از این ۴ نفر یک و در بعضی موارد مثل من دو نفر به عنوان ادوایزر هستن و سایر افراد هم صرفاً اعضای کمیته هستن و این ۴ نفر هستن که در نهایت شما رو به عنوان دانشجوی دکترا معرفی میکنن و بر عکس ایران چیزی به عنوان داور و … اینجا نداریم و همین افراد داور تو هستن که به نظر منطقی تر هم میاد چون این افراد توی تمام دوره دکترا با تو در ارتباطن و تو بهشون گزارش میدی، در نتیجه به طور کامل به کار تو واقف هستن. هر دانشجو حداقل هفته ای یک بار با ادوایزار های خودش جلسه داره و با اونها کار رو جلو میبره و معمولا سالی یکی دو بار هم Committee Meeting  برگزار میشه و سایراعضای کمیته هم در جریان کارها قرار میگیرن و سوال میپرسن و ایده میدن و … . در این راستا هر دانشجوی دکترا حداقل یک سال قبل از زمانی که به صورت نهایی باید از تزش دفاع کنه، میبایست با حضور اعضای کمیته ش یه دفاع دیگه ای داشته باشه که بهش میگن Prelim و دانشجویی که از این جلسه سربلند بیرون بیاد از Ph.D. Student تبدیل میشه به Ph.D. Candidtae به این معنی که توانایی ایشون در گرفتن مدرک دکترا به اعضای کمیته ش ثابت شده و این باعث میشه که جلسه ی اصلی دفاع با استرس کمتری برگزار بشه چون استرس اصلی مربوط میشه به Prelim. در واقع در دانشگاه پردو، Prelim سخت ترین و دردناک ترین لحظات ممکن برای دانشجو رقم میخوره چراکه اعضای کمیته “وظیفه دارن” با پرسیدن سخت ترین سوالات ممکن و به چالش کشیدن فرد، شرایط فوق العاده سختی رو براش فراهم کنن به این منظور که توانایی فرد رو در این شرایط بسنجن. در نتیجه این که بشنوی فلانی حتی توی Prelim گریه کرد و کم آورد و … به هیچ وجه دور از ذهن نیست و خب خیلی ها نمیتونن از پس این جلسه بر بیان و باید مجددا این رو پشت سر بذارن. همه ی اینا رو گفتم که بگم که کسی که Prelim میده دیگه معمولا خیالش راحت میشه و میدونه که به زودی دکترا رو میگیره چون جلسه ی دفاع یک مقدار فرمالیته تر خواهد بود براش. «اما» ادوایزر  دوم من، سابقه داشته که توی جلسه دفاع هم بیخیال نشده و حتی چند نفر رو توی جلسه دفاع fail کرده!! (حتی سابقه داشته که یه بار توی جلسه ی بررسی توانایی یکی از افرادی که قرار بوده استاد دانشگاه پردو بشه و خب باید در حضور چند نفر دیگه در مورد یه مطلبی توضیح بده و این افراد باید تواناییش رو بسنجن، ادوایزر من وسط توضیحات فرد که در رابطه افزایش بازدهی در سیستم های شهری و … بوده، متوقفش کرده و گفته لطفاً سیستم رو تعریف کن!. که در عین سادگی میتونه سوال واقعا سختی باشه) خب آدم خفنیه واقعا و توی هر کنفرانسی که ازش اسم میبری غیر ممکنه که کسی نشناسدش ولی خب به همون نسبت هم سطح توقعاتش زیاده. این برای من البته خبر خوبیه هر هفته باهاش جلسه دارم و در نتیجه میتونم خودم رو برای اون شرایط آماده کنم ولی وای به حال کسایی که این دو تا استاد من ادوایزرشون نیستن و صرفاً توی کمیته شون حضور دارن چون عملاً با سبک سوال پرسیدن های این دو نفر آشنا نیستن و قطعاً توی جلسه Prelim خیلی شوکه خواهند شد. به هر حال اینا باعث شده که من خیلی وقت بذارم روی ریسرچم و امیدوار باشم که تهش به سر منزل مقصود برسم.

در نهایت و برای عوض شدن فضا، شما رو دعوت میکنم به گوش دادن به موزیک های گروه مورد علاقه ی من که در زمینه ی Post Rock فعالیت میکنه و به نظر من واقعا فوق العاده ست:

وب سایت گروه The Best Pessimist:  اینجا
یکی از آهنگ های مورد علاقه من: اینجا

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۳ آوریل سال ۲۰۱۷ میلادی

گفتگو در تهران

من کلا توی زندگی یه ابزار دارم برای اینکه بفهمم دارم توی مسیر درستی ادامه میدم یا نه و اون چیزی نیست جز “سختی کشیدن”! به هر حال هر کسی توی زندگیش یک شرایطی داشته و داره و قابل تعمیم دادن به هیچکسی هم نیست ولی حداقل برای من، مسیری که توام نباشه با سختی و تلاش معمولا جواب نداده و نمیده. البته خب یه عده ای هم هستن که به هر دلیلی حتی از چنین مسیر هایی هم جواب میگیرن ولی خب ما که هیچوقت نتونستیم شما هم بگید نتونست! در این راستا، این روزها و به سبب تعدد درس هایی که دارم و تقارنش با ریسرچ خیلی زیادم، واقعا روزهای سخت و پرمشغله ای هستن و برای خیلی از روزها، موندن من توی آفیسم تا ساعت ۲ تا ۳ شب، مساله ای دور از ذهن نیست و بعضاً عادی هم محسوب میشه چراکه باید بمونم تا کارهایی که بهم سپرده شده رو انجام بدم. ولی چیزی که خوشحالم میکنه همینیه که مطمئنم مسیر درست برای من همینه و من همینجوری میتونم داستان زندگیمو اونجوری که میخوام بنویسم.

از اونجایی که اصولا من نمیتونم بیکار بشینم و هزارتا ایده و کار دارم برای انجام دادن (که البته خیلی هاش به سبب کمبود وقت و البته شروع همکاری های اشتباه با آدمای مختلف، نیمه تموم مونده و بعداً ادامه شون خواهم داد. اما خب همین همکاری های متعدد طبیعتاً منجر به شناخت بیشتر از افراد میشه و در آینده در هر چه بهتر شدن انتخاب های در حوزه ی فعالیت های کاری، کمک زیادی میکنه به آدم)، جدیداً هم تصمیم گرفتم که اینجا یه پادکست به اسم “رادیو پردو”! تولید کنم برای دانشجوهای پردو و خلاصه همه ایرانی های اینجا. البته الان فعلا در مرحله آماده سازی هستیم و خیلی مونده تا به مرحله تولید برسیم ولی خب به عنوان یه ایده ی جذاب قراره ادامه ش بدیم. باشد که رستگار شویم.

هوا اینجا داره خوب میشه و این حداقل واسه من خبر خیلی خوبیه چون اصولا آدم سرمایی ای هستم و خوب شدن هوا منجر به نتایج خوبی میشه برای من. در همین راستا دارم یه دوچرخه میخرم که خیلی روزا با اون برم به آفیسم و آخر هفته ها هم داریم برنامه دویدن رو راه میندازیم بلکه از هوای تمیز و خوب و هم جواری دوستان نهایت استفاده رو کرده باشیم. خصوصاً اینکه ما اینجا یه Happy Hollow Park داریم که واقعا جون میده برای دویدن و یه جورایی آدم رو یاد چیتگر ِ بدون مامورین حراستش میندازه!

این روزها به لطف انتشار کتاب فوق العاده ی استاد ِ همیشه ادبیات من، دکتر سید مهدی موسوی، به شدت کتاب میخونم و حسابی لذت میبرم از کتاب فوق العاده ای که ایشون نوشته و از اونجایی که خودشون تصمیم گرفتن که پی دی اف کتاب رو در اختیار مخاطبین قرار بدن، من هم لینک پی دی اف کتاب رو اینجا قرار میدم و هم لینک خرید کتاب رو از وب سایت آمازون.

دانلود کتاب گفتگودرتهران به قلم سید مهدی موسوی
خرید کتاب گفتگو در تهران به قلم سید مهدی موسوی

کتاب ساختار عجیبی داره که حتماً سعی میکنم به زودی نقد مفصلی براش بنویسم اما فعلا فقط میخوام از خوندن یه رمان خوب لذت ببرم و خوشحال باشم که برای مدت زیادی، شخصاً از نویسنده ی این کتاب، ادبیات یاد گرفتم و شعر خوندیم و نوشتیم و گریه کردیم…

پی نوشت: یادداشتی بر کتاب “گفتگو در تهران” در “اینجا

با احترام،
پیمان یوسفی
۷ آوریل سال ۲۰۱۷ میلادی

گوگل ریدر

فکر کنم قضیه برمیگرده به اوایل لیسانس که از حامد در مورد Google Reader شنیدم. البته اون موقع ها خودمم آدم وبلاگ خونی بودم ولی نه به صورت حرفه ای و پیگیر. در ابتدا اصلا سر در نمیاوردم از گودر ولی با توضیحاتی که حامد بهم داد، متوجه شدم که با یک پلتفرم فیدخوان روبروئم که توش میتونم به صورت مستمر در جریان آخرین نوشته های وبلاگ هایی که دوست دارم قرار بگیرم و کلی کار جذاب دیگه ای که من تازه باهاشون آشنا شده بودم. وبلاگ هایی که خودم میخوندم خیلی زیاد نبود و در نتیجه از حامد خواستم که لیست وبلاگ هایی که خودش میخونه رو بهم بده و این شروع یه مرحله ی خیلی جذاب از وبلاگ خوانی بود که در خیلی از موارد حتی از خوندن کتاب هم لذت بیشتری داشت و یادم نمیره که با چه هیجان و استرس باحالی گودر رو باز میکردم و همینکه میدیدم عدد نوشته هایی که به تازگی آپدیت شدن و من باید بخونمشون صفر نیست، انقدر خوشحال میشدم و با هیجان مطالب رو میخوندم که الان که یادش میافتم حسابی به اون روزهای خودم حسودیم میشه. اون موقع ها البته خودمم توی یه وبلاگی که درست کرده بودم با اسم مستعار مینوشتم و انصافاً این اواخر مخاطب های خوبی هم پیدا کرده بودم ولی خب دیگه از یه جایی به بعد همه چی دست به دست هم داد که اون سبک نوشتن برای من ادامه پیدا نکنه.

لیست وبلاگ هایی که میخوندم کم کم داشت بزرگ و بزرگ تر میشد و واقعا فضای عجیب و غریبی در حوزه ی وبلاگ نویسی ایران به وجود اومده بود و گودر باعث شده بود “محتوا” حرف اول رو در جذب مخاطب بزنه و نه هر چیزی به جز محتوا!. خودم میتونم به ضرس قاطع بگم که خیلی از وبلاگ نویس های خوب اون روزا اگه بخوان اقدام کنن به نوشتن کتاب، از بسیاری از کتاب های حال حاضر فضای ادبیات داستانی ایران قوی تر و بهتر خواهند نوشت اما خب حداقل من در جریان نیستم که هیچکدومشون اصلاً به این فکر افتادن تا بحال یا خیر.

اون روزهای خیلی جذاب ادامه داشت تا اینکه گوگل توی سال ۲۰۱۳ اعلام کرد که قصد داره به عمر گودر پایان بده و اونو برای همیشه ببنده و من معتقدم این بدترین اتفاق ده سال اخیر برای ادبیات نوشتاری کشور ایران بود چراکه بعد از اون اتفاق، اپلیکیشن ها و شبکه های اجتماعی ای ظهور پیدا کردن که دیگه محتوا رو شرط اول افزایش مخاطب نمیدونستن و مردم کم کم عادت کردن به نوشته های کوتاه و گاهاً سخیف و عکس و خلاصه هر چیزی که حوصله داشته باشن که توی مثلا ۱۰ ثانیه بهش یه نگاهی بندازن و در نهایت “لایک” کنن. این وسط نویسنده های وبلاگها و وبلاگ خون هایی موندن که دیگه کم کم داشتن از هم دور میشدن و هیچ ابزاری برای ادامه این ارتباط محتوا محور نداشتن به جز چک کردن گاه و بی گاه وبلاگ همدیگه که خب عملا خیلی مشکل بود. با اینکه هیچکس نمیتونست این حقیقت رو بپذیره، اما این اتفاقی بود که افتاده بود و به وضوح میشد ناامیدی رو توی آخرین پست های وبلاگ های خوب اون دوران دید. من خودمم به هر دری زدم که بتونم نسخه های مشابه گودر رو پیدا کنم و در این راستا The Old Reader بهترین وب سایتی بود که من پیدا کردم اما خب این صورت مساله رو عوض نمیکرد و حقیقت چیزی نبود جز افول دوران نوشته های پرمحتوا ولی ساده و ظهور نوشته های صرفاً در طلب جذب حداکثری مخاطب با هر ترفند و تلاشی که میشد به کار برد.

از بین اون وبلاگ ها هنوزم چندتاشون به نوشتن ادامه دادن و من هنوز هم با همون هیجان دوران لیسانس اونا رو میخونم و لذت میبرم از نوشته هاشون اما خب بخش اعظمی از اون وبلاگ ها الان سال هاست که آپدیت نشدن ولی هنوز توی لیست من هستن و هنوز منتظرم که یه روز به وبلاگ خودشون سر بزنن و یه چیزی واسه دل خودشون بنویسن.
اینا اسم چندتا از وبلاگ هایی بود که همیشه میخوندمشون:

KHERS، Marde-Mokhtasar، Mr.Zip & Mrs.ZigZag (که خوشبختانه هنوز هم گاه و بی گاه ولی با قدرت گذشته مینویسه)، اتاق تمام فلزی، بارون درخت نشین، تراموا، توکای مقدس، تِس آپه، حسین وی، در قند قزل آلا، رقص روی سیم های خاردار، زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا، سه روز پیش، سیم، شاخ و دُم، صراحی، مجمع دیوانگان، منصفانه، موریانه های چوبی، مونولوگ، میرزا پیکوفسکی، راننده تاکسی، پیاده رو، نابهنگام، نام من مخمل، وقایع روزانه یک دانشمند، پرنده ی نیمه خودکار (که من عاشق نوشته هاش بودم)، پس لرزه، گاوخونی حسین نوروزی و بانو.

دلم تنگ شده برای اون روزا ولی خب کاریش نمیشه کرد و باید ادامه داد و همچنان اصرار کرد به چیزی که به درست بودنش اعتقاد داری.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۷ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

همینه آبرو …

میگفت دنیا کلاً جای درست و حسابی ای نیست، از همون اولین روزی که وارد جمع ما شد خیلی آدم عجیب و غریبی بود، یه جوری که توی نگاه اول میتونستی هر حدسی در موردش بزنی به جز اینکه شاگرد اول دانشکده باشه و کلی کتاب ترجمه کرده باشه و این حرفا، من خودم یادمه یه روز بهش گفتم شبیه راننده تاکسی ها میمونه، کلی خندید به حرفم. ما کلاً نمیفهمیدیم چی میگه! بخاطر همینم فک کنم خیلی جدی نمیگرفتیمش. یه روز یادمه توی پارک جلوی دانشکده نشسته بودیم حرف میزدیم، یهو خیلی ناگهانی و بی دلیل برگشت سمت من و گفت “مثلاً همین جمع الانمونو ببین، کنار هم خوشیم، هوای همو داریم، خلاصه که دنیامون خیلی کوچیکه ولی معلوم نیست مثلاً ۱۰ سال دیگه چی میشه و هر کدوممون کجای نقشه ی جغرافیا باشیم”. اسم نقشه ی جغرافیا رو که میشنیدم همیشه خندم میگرفت، فک کنم بخاطر آهنگ داریوش بود. بعدم با اینکه میدونست دوست نداریم که کسی بینمون سیگار بکشه، سیگارشو روشن کرد و یه پک سنگین ازش گرفت و مثل عادت همیشگیش زل زد به دود سیگار یه جوری که نمیتونستی بفهمی الان داره تو رو نگاه میکنه یا اینکه تو فقط توی زاویه دیدش قرار داری و از بین همه ی اون دودها داره یه قسمت دیگه ای از جهانو که تو بهش راه نداری نظاره میکنه. بعدش گفت “فقط وقتی یه نفر نقشه جغرافیا رو توی دستش مچاله کنه، بازم میتونیم کنار هم باشیم…. فقط توی نقشه.” یه جورایی دنیای خودشو داشت و کسی رو راه نمیداد توی دنیاش، یا انگار کسی علاقه ای نداشت با دنیاش آشنا بشه. اما همیشه بهترین بود، با اختلاف هم بهترین بود، مثل رضازاده میموند توی وزنه برداری المپیک، آخرشم که رفت…

مدت زیادی از اون روزا میگذره و بعضی وقتها خیلی یادش میافتم. خصوصاً یاد حرفی که اون روز در مورد نقشه جغرافیا زده بود. درست میگفت. سال ها گذشته و الان واقعا هر کدوممون یه جای نقشه ی جغرافیاییم و دل بستیم به امید دیدن همدیگه ای که شاید تا سال ها هم محقق نشه. خودشم فک کنم الان روزای خوبی داره، هر چی جایزه و مدال و اسکالرشیپ که توی دانشگاهش بود رو برده ولی هنوزم میتونم توی عکسهاش ببینم که داره توی دنیای خودش زندگی میکنه و کسی رو راه نمیده بهش. میگفت “تو هم بخوای نخوای همینی پیمان، یه چی بهت میگم آویزه ی گوشت کن. کلا هر چقدر ایده آل تر بخوای دنیا رو، این لامصب بیشتر ناامیدت میکنه، ولی قشنگیشم به همینه دیگه، که همینجوری به این خواسته ت اصرار کنی و هی دنیا رو بهتر از قبل بخوای”. نمیفهمیدم چی میگه راستش. اون موقع ها اصلاً نه دنیا رو میفهمیدم نه ایده آل گرا بودن رو. ولی اون خوب میفهمید.

احتمالا هیچکسی نمیتونه نقشه جغرافیا رو توی دستش مچاله کنه. یا حتی اگرم بتونه، انقدر غرق شده توی زندگی که دیگه حتی ارزشی هم برای مچاله کردن نقشه جغرافیا قائل نباشه. دنیا، با مفهوم “رفتن” گره خورده و ازش گریزی نیست، باید پذیرفت که در نهایت یا  ترک میکنیم یا ترک میشیم. حالا هر کسی به این “رفتن” یه اسمی میده، من بهش میگم سفر. اینجوری هضم بعضی چیزا آسون تر میشه. احتمالا اگه دنیا با “اومدن” گره میخورد خیلی قشنگ تر میشد، مثل هزاران چیز دیگه ای که وجودشون میتونست دنیا رو قشنگ تر کنه و الان وجود ندارن. اما همین مهمه که متوجه تاثیرمون توی زندگی بقیه و تاثیر زندگی بقیه روی زندگی خودمون بشیم. همین مهمه که تا جایی که میتونیم بهترین ِخودمون توی زندگی بقیه باشیم. حداقل اینجوری وقتی به مفهوم سفر نزدیک میشیم حس بهتری خواهیم داشت، حداقل اینجوری میتونیم امیدوار باشیم یه روزی یه نفر به این فکر کنه که نقشه جغرافیا رو بگیره توی دستش و با همه زورش مچاله ش کنه…

رادیو چهرازی، قسمت ۱۶، پاییز: