تابستان خود را چگونه گذراندید؟ پاییز چطور؟ با بحران آب در ایران چه باید کرد؟!

توی تابستونی که گذشت، من ۹ واحد Research داشتم که خب این یعنی عملا من تمام تابستون رو درگیر تحقیقات علمی بودم! اما خب همه چی خوب بود و یه مقاله خوب نوشتیم و الان هم بالاخره داریم روی Review Paper ئی که یکی از همکارای استادم ایده شو مطرح کرده بود کار میکنیم که خب همه ی اینا باعث میشن که حداقل به صورت علمی از تابستون گذشته راضی باشم. موارد غیر علمی و پروژه ها همچنان به کندی پیش میرن ولی خب نهضت همچنان ادامه داره!

با همه ی این حرفها، خوشبختانه حدفاصل ۱ تا ۱۴ ماه گذشته رو فرصت پیدا کردم که یه خورده مسافرت کنم که خب تجربه های خیلی خوبی بودن. توی این فرصت تونستم شهرهای شیکاگو (ایلینوی)، ایندیاناپلیس (ایندیانا)، میلواکی (ویسکانزین) و سن فرانسیسکو (کالیفرنیا) رو ببینم. هر کدوم از این شهرها جذابیت های خاص خودشون رو داشتن و با اینکه در نگاه اول سن فرانسیسکو گزینه ی جذاب تری به نظر میرسه، برای من میلواکی شهر بسیار زیبا تر و آروم تری به نظر اومد. به نوعی توی میلواکی میتونستم اکثر مواردی رو که از شیکاگو انتظار دارم داشته باشم درحالیکه اون شلوغی و ترافیک شیکاگو رو درش نمیدیدم. البته همچنان هم به نظر من مرکز شهر شیکاگو زیباترین و چشم نواز ترین شهریه که من توی زندگیم دیدم و اصلا نمیخوام سن فرانسیسکو رو باهاش مقایسه کنم که توهین محسوب میشه بهش. سن فرانسیسکو یه شهر توریستی خیلی متفاوت از شهرهایی که من دیده بودم بود، اگه بخوام توی چند تا کلمه توصیفش کنم میگم سرشار از رنگ! از معماری ساختمون ها گرفته و تا رنگ و زبان مردم، از توریست های اروپایی و آسیایی گرفته تا محله ی چینی ها و حتی بی خانمان های خیلی خیلی زیادی که حضورشون به شدت به چشم میاد و حس دوگانه ای از دلسوزی و ناراحتی رو به آدم القا میکنن. خیلی از جاذبه های اصلی این شهر رو تونستم ببینم و به عنوان یه مهندس عمران، دیدن Golden Bridge حس غرور خیلی خیلی زیادی بهم القا میکرد حتی با اینکه دیگه گرایشم محیط زیسته و از دوران ساخت و ساز خیلی فاصله دارم. اینم یه چندتا عکس از این سفرها که بعدنا یاد خودم بمونه.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

خلاصه سفر خوبی بود و تجربه های خوبی کسب کردم که باشد که توشه ی راه کرده باشم برای مسیر سخت در کمین! که اتفاقا بحث مسیر سخت در کمین که مطرح شد، باید اشاره ای کنم به ترمی که الان سه هفته ست شروع شده و من توی زندگیم انقدری که توی این سه هفته کار کردم، کار نکرده بودم! این ترم من ۲ تا درس خیلی خیلی سخت دارم به اسم های Environmental Organic Chemistry و Advanced Hydrogeology که واقعا خیلی وقت گیر و سختن و در عین حال در درس Environmental soil Chemistry هم TA هستم که هفته ای یک بار باید یک آزمایشگاه رو بچرخونم و lecture بدم برای دانشجوهایی که غالباً در مقطع کارشناسی هستن. در کل تجربه ی خیلی جالبیه و در عین سخت بودن دارم ازش لذت میبرم.

هفته ی پیش توی همین درس Hydrogeology قرار شده بود که هر فرد در یک صفحه در رابطه با چرخه ی آب شیرین در شهر یا کشور خودش توضیح بده. همون روز به استاد این درس که در committee دکترای من هم هست ایمیل زدم و ازش خواستم که بتونم یه lecture ده دقیقه ای در رابطه با بحران آب در ایران بدم که ایشون هم به شدت استقبال کردن و منم شروع کردم به آماده سازی های لازم. هر چقدر که بیشتر میخوندم در این رابطه بیشتر حالم گرفته میشد و حتی آخر هفته ی پیش تصمیم گرفتم که بیخیال این قضیه بشم ولی چون به استادم قول داده بودم، ادامه دادم. دیروز روزی بود که باید lecture رو ارائه میدادم. یه پاورپوینت ۱۲ اسلایده که در ابتدا به شرایط اقلیمی ایران میپرداخت، بعد به نوآوری های ایرانی ها در استفاده ی پایدار از آب های زیرزمینی به وسیله ی قنات ها و در نهایت شرایط کنونی… . سخت ترین جای کار برای من همین شرایط کنونی بود چون یه جورایی باید سعی میکردم که بغض نکنم و در مورد این موارد حرف بزنم. اما خب به اینجاش که رسیدم دیگه واقعا نشد…

این که میبینی که تصمیمات کلان مدیریتی و عدم توجه به عواقب زیست محیطی تصمیمات چطور تونسته و داره باعث نابودی شرایط اقلیمی یه مملکت میشه، چیزی نیست که نشه براش ساعت ها گریه کرد و دنبال راه چاره بود. با اینکه همیشه مردم مقصر “هدر دادن” آب شناخته میشن ولی خب حقیقت اینه که ۹۲ درصد آب شیرین در ایران توسط بخش کشاورزی مورد مصرف قرار میگیره و متاسفانه عدم بازدهی در سیستم های آبیاری و عدم شناخت صحیح مسئولین از انتخاب و کشت محصولات بدون در نظر گرفتن مفاهیمی مثل آب مجازی و آب سبز، داره روز به روز منجر به بدتر شدن شرایط میشه. مثلا به این گراف یه نگاهی بکنید که داره درصد برداشت سالانه ی آب از منابع آب شیرین کشورها رو از حدود سال ۱۹۷۰ تا حدود ۲۰۱۴ نشون میده که من ایران و آمریکا رو آوردم و میتونید توی وب سایت بانک جهانی خودتون سایر کشور ها رو هم بررسی کنید:

ایران از ۳۵ درصد در سال ۱۹۷۷ الان رسیده به ۷۵ درصد. ضمناً این عدد به بخار شدن آب از منابع آبی هم اشاره نمیکنه و صرفاً مصرف شهری، کشاورزی و صنعتی رو نشون میده. این یعنی ما سالانه ۷۵ درصد از منابع آب شیرین اون سال رو صرف مواردی میکنیم که از بازده ی بسیار پایینی هم برخوردارن.

از این درد دل ها زیاده و وقت کم. باید به کارها رسید و بزرگ و بزرگ تر شد.

با احترام،
پیمان یوسفی
۷ سپتامبر سال ۲۰۱۷ میلادی

یک سال گذشت . . .

۱۴ آگوست سال ۲۰۱۶ وارد آمریکا شدم. یک سال پیش. یک سال گذشت در حالیکه برای من انگار همین دیروز بود که وارد شیکاگو شدم و به امیر پیام دادم که دارم میام و امیر هم اومد و پیکاپم کرد و بعد هم رفتیم Egyptian و کلی حرف زدیم و خاطراتی رو که بخش زیادیش هم مربوط بود به عمو رضا (مرحوم دکتر رضا عباس نیا، استاد و رییس دپارتمان مهندسی عمران دانشگاه علم و صنعت) با هم مرور کردیم. روز خیلی عجیبی بود اون روز. همه ی احساس ها توی هم آمیخته شده بودن، هیجان و ترس، استرس و شادی، خستگی و شادابی، خواب و بیداری… . توی مسیر به جاده ها و مناظر نگاه میکردم و هنوز نمیتونستم باور کنم که توی آمریکائم. هزاران مایل دورتر از جایی که توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم. قبل از اومدنم تصور خاصی از آمریکا نداشتم ولی خب بازم همه چی جالب بود بود برام. ماشینا، اتوبانا، شیکاگو با برج های سر به فلک کشیده ش، مزرعه های ذرت توی مسیر ایندیانا، آسیاب های بادی، مردم …. همه چی فرق داشت، انگار این تفاوتها توی همه چی داشتن غیر مستقیم بهم میگفتن که تو هم بعدنا با اینی که الان هستی خیلی فرق خواهی کرد. الان میتونم حرفشونو تصدیق کنم.

من خیلی زودتر از دانشجوهای عادی ای که وارد پردو میشن، جا افتادم، که خب نیازی به توضیح نیست که دلیل این موضوع هم امیر بود و حمایت هاش توی روزا و ماه های اول. خیلی از سختی های عادی یه دانشجوی تازه وارد رو تحمل نکردم و این توی پیشرفتم خیلی تاثیرگذار بود. اتفاقا همین الان هم بهش پیام دادم و جفتمون باورمون نمیشد که دقیقا یک سال از اون روزا میگذره. اینجا به طرز باورنکردنی ای همه چی خیلی زود میگذره. به خودت میای و میبینی آخرای دکترائه و باید واسه بعدش برنامه ریزی کنی. خلاصه من همیشه به امیر مدیونم و خوشحالم که الان روزای خیلی خوبی داره و به زودی هم میبینمش.

یک سال گذشته رو که مرور میکنم، یه عالمه اتفاقای خوب و بد رو میبینم که همشون مثل پستی ها و بلندی های یه مسیر خیلی طولانی میمونن که از ۱۴ آگوست سال ۲۰۱۶ شروع شدن. مسیری که قراره تهش برسه به مقصدی که توی اون حس کنم تونستم در حد خودم به انسانیت کمک کرده باشم. مسیری که توش با یه عالمه آدم جدید آشنا شدم و از هر کدومشون یه چیزی یاد گرفتم. چیزایی که بعضیاشون شیرین بودن و بعضیاشون تلخ ولی در مجموع باعث شدن حس کنم که بزرگ تر شدم. این داستان کوتاه رو که قبنا با حمید در موردش زیاد حرف میزدیم، این روزا خیلی مرور میکنم:


روزی مرد جوانی در میانه ی شهری ایستاد و ادعا کرد زیباترین قلب دنیا را دارد . جمعیت زیادی دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ی او نگاه می کردند و همه تصدیق می کردند که قلب او به راستی زیباترین و بی نقص ترین قلبی است که تا کنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر از جمعیت به تعریف از قلب خود می پرداخت که ناگهان پیرمردی جلوتر از جمعیت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .» سکوتی برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود .
قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود ، اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط قلب پیرمرد شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .
مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند قلب زیباتری دارد !
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرده خندید و گفت : « سر شوخی داری ؟ قلبت را با قلب من مقایسه کن ! قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است ! »
پیرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر میرسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد … تو نخواهی دانست که هر زخمی یادگار مهر کسی است که من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده ، قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برایم بسیار عزیزند ، چرا که یادآور عشقی زیبا هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ا م اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ! اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز یاد آور یک دلدادگیه من اند و من همه در این امیدم که آنها روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال می بینی که زیبایی واقعی چیست … ! »
مرد جوان چند لحظه بی هیچ سخنی او را نظاره کرد ، در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود ، سمت پیرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستانی لرزان ، به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آنرا گرفت و در قلبش جای داد و او نیز بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان قرار داد .
مرد جوان به قلبش نگریست ، سالم نبود ، اما او و جمعیت همگی اذعان داشتند که از همیشه زیباتر بود …


توی سال گذشته و با شروع نوشتن این وبلاگ، سعی کردم با نوشتن یه سری تجربیات و نکات تا جایی که میشه شرایط رو برای دانشجوهای جدید تر آسون تر کنم تا شاید بعدنا اونا هم همین کار رو برای بقیه انجام بدن. هر کسی توی زندگیش یه هدفی رو انتخاب و براش تلاش میکنه. ثروت، شهرت، شغل مناسب، …، همه ی این هدفها  تا جایی که مخل زندگی هیچ انسانی نشن، خیلی خیلی قابل احترامن، اما من مدت زیادیه که ثروت و شهرت و کار خوب و پوزیشن علمی و … رو از لیست هدفهای اصلیم خط زدم و فقط میخوام به آدما کمک کنم، هیچ فرقی هم نمیکنه تحت چه عنوان و منسبی باشه. البته طبیعتاً به شدت شعاری به نظر میرسه ولی خب کاریش نمیتونم بکنم و راهی ندارم جز اینکه اثباتش کنم به خودم و به همه. بعضی وقتها واقعا به سرم میزنه که بعد از دکترام، وسایلمو جمع کنم و برم سمت مناطق دور افتاده آفریقا و اونجا یه مدرسه دایر کنم، یا یه حرکت زیست محیطی رو توی مناطق محروم دنیا رهبری کنم یا چه میدونم، هر چیزی که بهم حس مفید بودن رو بده.

توی سال گذشته، پروژه ی خیریه ای رو برای ایران شروع کردم که بعد از حدود ۸ ماه، هنوز هم در مسیر صعب العبور گرفتن مجوز قرار داره و دیگه امید زیادی بهش ندارم. خوشبختانه پروژه ی ترجمه ی جمعی رو استارت زدیم و امیدوارم تا ۶ الی ۸ ماه دیگه موفق به چاپ کتابش بشیم. پروژه رادیو پردو هم همچنان در حال آماده سازیه. پروپوزال یکی دیگه از پروژهای من هم که داره توسط یه گروهی توی پردو ازش حمایت میشه آماده شده، این پروژه تا به امروز بزرگترین کاری هست که من برای حفاظت از محیط زیست تصور کردم و خیلی امیدوارم که عملی بشه. حس میکنم توی سال گذشته تلاش هایی کردم که احتمالا امسال نتیجه بعضی از اونا رو خواهم دید و باید صبر کرد و دید.

هنوز هم شنیدن داستان زندگی مردم، درس گرفتن از اونا و استفاده کردن از اونا برای بهتر شدن، جالب ترین قسمت این روزا واسه منه. اینجا مهمترین چیزی که فهمیدم اینه که مرز و ملیت و زبان و مذهب هیچوقت نمیتونن جلوی موفقیت یک انسان رو بگیرن و انسان ها فقط با توجه به توانایی ها و قابلیت هاشون دسته بندی میشن، نه هیچ چیز دیگه ای.

ریسرچ من توی سال گذشته موضوعات مختلفی رو شامل میشد ولی خوشبختانه الان به طور کامل مشخصه و من به شدت نسبت بهش هیجان دارم و بدون شک میتونم تاثیر مستقیمش رو در بهبود شرایط زیست محیطی یک منطقه از جهان ببینم. البته طبیعتاً بیشتر نمیتونم در موردش توضیح بدم ولی حتما بعدها بیشتر بهش اشاره خواهم کرد.

ترم جدید داره شروع میشه و هنوز هم خاطره های سال قبل توی ذهنم مرور میشن. یک سال گذشته و الان دیگه خیلی چیزا فرق کرده، هدف هام مشخص تر شدن، استقامتم بیشتر شده، به نداشتن ها و نبودن ها عادت کردم و خلاصه با همه وجود آماد و هیجان زده م برای ادامه ی مسیر…

بازم اینجا مینویسم تا حداقل به خودم گزارش داده باشم، برای همه بهترینارو آرزو میکنم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۴ آگوست سال ۲۰۱۷ میلادی

گزارش به آینده

۱. چند ماه پیش بالاخره بعد از اصرار های فراوان من و انکارهای فراوان استادام، تونستم راضیشون کنم که ترم بعد در یکی از درس هایی که یکی از استادام درس میده، Teaching Assistant بشم. اصرار زیاد من از این بابت بود که میدونم که اگه این ترم TA نشم دیگه فرصتش پیش نمیاد چراکه بخش زیادی از کار من مربوط میشه به ریسرچ و RA شدن و در نهایت دانشگاه پردو رو بدون تجربه تدریس ترک خواهم کرد. این شد که اصرارها جواب داد و خوشبختانه در ترم پیش رو من TA درس Environmental Soil Chemistry خواهم بود. درسی که به شدت توام هست با کارهای آزمایشگاهی و عملا کار سختی پیش رو دارم ولی خب انقدر براش آماده و هیجان زده م که حتی اگه استادم کلا همه چی رو هم بسپره به من، بازم مشکلی نخواهد بود. البته خب احتمالا خیلی ها معتقد باشن که اینکه Research Assistant بودن رو حتی برای یک ترم رها کنی و بری TA بشی اصلا لزومی نداره و به سختیش نمیارزه. اما خب من معتقدم که میارزه! از طرفی، TA شدن توی دانشگاه پردو به همین راحتی هم که به نظر میاد نیست و اولین مرحله ش به عنوان یه دانشجوی اینترنشنال اینه که باید ثابت کنی که وضعیت زبانت و علی الخصوص Speaking در سطح قابل قبولی هست. حالا تعریف سطح قابل قبول چیه؟ یعنی حداقل نمره ی Speaking شما در آزمون تافل باید ۲۷ باشه و اگر نباشه باید یه آزمون Speaking مشابهی رو در دانشگاه پردو بدی که در ادامه بهش میپردازم. نمره ی speaking من توی تافل شده بود ۲۵ و کمترین نمره ی من در مقایسه با نمره ی سایر اسکیل های من بود که خب مهمترین دلیلش عدم تمرین من به جهت آماده شدن برای آزمون تافل بود (فارغ از اینکه به عنوان یه آدم ایده آل گرا؛ معتقدم هنوزم سطح speaking خوبی ندارم). در نتیجه بر اساس نمره ی تافل، لازم بود که من هم در Oral English Proficiency Program – OEPT دانشگاه پردو شرکت کنم. ثبت نام در این امتحان از طریق دپارتمان صورت میگیره و در وب سایتشون (اینجا) دو تا امتحان آزمایشی هم بود که با بررسی اون متوجه شدم که فارغ از توانایی speaking، به نوعی میزان دانش و آمادگی شما برای TA شدن هم مورد سوال قرار میگیره. برای مثال از شما پرسیده میشه که فرض کنید یکی از دانشجوها به آفیس شما میاد و ازتون در رابطه با مشکلی که با استادش داره سوال میپرسه و شما باید بگید که به چه نحوی به این دانشجو کمک خواهید کرد! و سوالات این چنینی دیگه که حتما باید بدونید که بهترین جواب ممکن چیه و تازه بعدشه که باید بتونید اون جواب خوب رو به درستی بیان کنید و نمره ی خوبی کسب کنید. به هر حال چیز خاصی به نظر نمیومد و منم یکی از این امتحان های آزمایشی رو بررسی کردم و دو هفته پیش رفتم امتحانش رو دادم. خلاصه هفته پیش به من خبر داده شد که نمره ی قبولی این امتحان رو گرفتم و نمیدونم چرا استادم از منم خوشحال تر بود! البته حدس میزنم دلیلش دانشجوهای اینترنشنال سابقش باشن که شاید سطح زبانشون در ابتدا اونقدری خوب نبوده که این امتحان رو قبول بشن و در نتیجه تا زمانی که این امتحان رو پاس نشن نمیتونستن TA بشن. سیستم نمره دهی این امتحان رو میتونید “اینجا” ببینید. افرادی که نمره شون یه مقدار کمی کمتر از نمره ی قبولی میشه باید یه کورس ۵ واحدی زبان رو بگذرونن و افرادی که نمره شون خیلی خیلی پایین تر میشه باید ۶ ماه تا یک سال صبر بکنن و دوباره امتحان بدن که خب شانش TA بودن رو از دست میدن. در کل امتحان سختی نیست و مدلش مثل همون تافله و خوشبختانه از پسش بر اومدم.

۲. ساخت و ساز عجیبی در سطح دانشگاه پردو در حال انجام شدنه و انواع مختلف ساخت و ساز ها رو هم شامل میشه. از اصلاح سیستم های زیر زمینی و آسفالت گرفته و تا ساختن ساختمون های جدید و من عملا مطمئنم که یه نفر ۵ سال دیگه بیاد و کمپس دانشگاه پردو رو ببینه، در بسیاری از موارد اصلا باورش نمیشه که این همون پردوی پنج سال پیشه. اما خب این ساخت و ساز ها تبعاتی هم داشته و مهمترینش اینه که خیلی از خیابون ها بسته شده یا میشن و خیلی وقتها پیدا کردن بهترین مسیر ممکن واقعا سخت میشه. اما خب احتمالا نتیجه ش خیلی خوب خواهد شد. و خب به عنوان کسی که با ساختمون سازی در ارتباط بودم، دیدن ساختمون های در حال ساخت واقعا واسم جذابه و چیزی که به وضوح به چشم میاد، سریع و دقیق بودن ساخت و سازهاست. کارگرها راس ساعت ۸ کارشونو شروع میکنن و راس ساعت ۵ کارشون تموم میشه. شاید مهترین تفاوت اصلی کار کردن در کشور آمریکا و ایران، «بازده کاری» یا «وقت مفید» کار کردن باشه و این عدد در کشور آمریکا به طرز باورنکردنی ای بیشتر از ایرانه (این عدد در کشور ایران، به طرز باور نکردنی ای کمتر از آمریکاست!).

۳. پروژه رادیو پردو همچنان ادامه داره و یه تغییر ساختاری مهم درش به وجود آوردم و به زودی جلسات محتوا رو برگزار خواهم کرد. امیدوارم که اونطوری که مد نظرم هست پیش بره و افرادی که فکر میکنم، همکاری کنن و کارها جلو بره. کارهای طراحی وب سایتش هم داره از طریق آرش و من صورت میگیره و فکر میکنم تا هفته بعد بتونیم نسخه local host رو داشته باشیم و روش کار کنیم که قطعا خبرهاش رو اینجا میدم. در همین راستا هم چند روز پیش توی جلسه ای که با Purdue Foundry داشتم و البته در مورد یه پروژه دیگه داشتم ازشون اطلاعات کسب میکردم؛ رادیو پردو رو هم مطرح کردم و اونا هم به شدت از کارم حمایت کردن و به عنوان یه پروژه ی دانشگاهی، خیلی ازش راضیم و بخش زیادیش رو هم مرهون حضور آرش هستم بدون شک. به هر حال به زودی در این راستا هم خبرهایی رو اعلام میکنم.

۴. مجدداً و به لطف پیگیری های احمدرضا وحامد توی ایران، داریم پروژه ی “زمین ما” رو پیگیری میکنیم و بعد از اون هم کارهای جدی ترش مثل طراحی وب سایت و طراحی فرایندش رو جلو میبریم که خوشبختانه #ریفیق۱۴ حامی پروژه ست و این یعنی من هیچ غمی ندارم. هنوز مشکلات زیادی سر راه هست که خب باید کم کم یه چاره ای براشون اندیشیده بشه تا در نهایت بتونیم این پروژه رو عملی کنیم. چند ماهه که داریم تلاش میکنیم که بتونیم این کار رو بکنیم و هر بار یه مانعی پیدا میشه.

۵. در راستای پروژه ترجمه گروهی که نسبت به اونم خیلی هیجان دارم، سه روز پیش با یکی از اعضای موسسه Worldwatch Institute اسکایپ داشتم و بعد از اینکه فرایند مذکور رو بهشون توضیح دادم و هدف از انجام چنین کارهایی رو گفتم؛ به طرز عجیبی ازم حمایت کردن و الان در حال رایزنی هستیم که من اجازه رسمی ترجمه ی کتابشون به زبان فارسی رو داشته باشم. متاسفانه با توجه به عدم وجود قانون کپی رایت، خیلی از افراد، به راحتی هر کتابی رو که دوست دارن ترجمه میکنن و خیلی وقتها حتی بدون اشاره ی درست و حسابی به نویسنده ی اصلی کتاب، اون رو به فروش میرسونن، فارغ از اینکه اصلا از نویسنده کتاب یا انتشاراتش اجازه ترجمه و چاپ رو نمیگیرن. البته همین پروسه ی گرفتن مجوز رسمی هم کار آسونی نیست واقعا، من خودم دو کتاب دیگه هم تا الان مد نظرم بوده ولی به سبب عدم موافقت انتشاراتشون، نتونستم ازشون اجازه ی رسمی رو بگیرم و در نتیجه ترجمه اون کتاب ها کنسل شدن، اما خب همچنان نهضت ادامه داره! (هر کسی هم که مایل به همکاری و پیگیری کارها هست، میتونه به من پیام بده و با کمال میل حضورش رو ارج خواهم نهاد!)

۶. یه پروژه ای هست که خیلی دوست دارم انجامش بدم ولی به یه گروه اپ نویس احتیاج دارم و تقریبا ۳۰ هزار دلار خرج داره واسم که خب از اونجایی که من اینقدر پول ندارم فعلا، سکوت میکنم و از کادر خارج میشم!

۷. دکتر صادق زیبا کلام، اخیراً و به بهانه درگذشت مریم میرزاخانی، مقاله ای نوشته به اسم “وطن آنجاست کسی را با کسی کاری نباشد” که خوندنش خالی از لطف نیست.

۸. روز ۱۴ آگست که حدوداً ۲۰ روز دیگه ست، مصادف با روزیه که من وارد آمریکا شدم. یک سال گذشت و حالا به وقتش در موردش مینویسم اما واقعا به طرز باورنکردنی ای سریع گذشت و این چیزی بود که از همون روزهای اول همه بهم میگفتن که توی آمریکا زندگی خیلی خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی سریع میگذره، البته من فکر میکردم که توی ایران هم همینطور باشه ولی بهم اثبات شده که اینجا خیلی سریع تر از تصورم بود.

۹. کم کم ترم جدید هم داره شروع میشه و باید خودمونو واسش آماده کنیم که خب اونم یه مکافاتیه واسه خودش! البته خوشبختانه الان دیگه من حسابی به سیستم خو گرفتم و عملا دیگه عادی شده این موارد ولی خب به هر حال باید بیشتر از قبل تلاش کنم تا بتونم به مواردی که مد نظرم هست برسم. احتمالا تا یک ماه دیگه هم یکی از مقاله هام رو سابمیت میکنم تا ببینیم چه پیش خواهد آمد. فکر میکنم این یک سالی که گذشت، آماده سازی های خوبی در موارد علمی و غیر علمی به وجود آوردم که به زودی نتایج این آماده سازی رو در زندگی علمی و غیر علمیم خواهم دید. باید صبر کرد و دید.

۱۰. اخیراً شروع کردم به خوندن کتاب “خاطرات و تالمات مصدق” که به دست خودشون نوشته شده و به کوشش دوستشون “ایرج افشار” انتشار پیدا کرده. قسمتی از توصیف این کتاب رو که در فضای مجازی میشه پیداش کرد، اینجا میارم: “کتاب «خاطرات و تالمات مصدق» به قلم ارزشمند دکتر «محمد مصدق» و به کوشش «ایرج افشار» تدوین شده است. مقدمه‌ای از «غلامحسین مصدق» نیز در ابتدای اثر آورده شده است. این اثر، دو کتاب با عنوان‌های«شرح مختصری از زندگی و خاطراتم» و «مختصری از تاریخ ملی شدن صنعت نفت در ایران» را دربردارد که دکتر مصدق آن‌ها را در روزهای زندان لشکر دوم زرهی و سکونت مقید و اجباری در احمدآباد نوشته و به یادگار گذاشته است که به عنوان سند تاریخی منتشر شده است. در یادداشت آغاز کتاب به قلم ایرج افشار، ایران‌شناس برجسته آورده شده: «کتاب اول “شرح مختصری از زندگی و خاطراتم” در بیست و چهار فصل نگارش یافته و شرح سرگذشت دوران جوانی و روزگار تحصیل و سپس تصدی چند مقام دولتی را دربردارد و مصدق در آن کوشیده است حوادث مهم دوران زندگی خویش را تا پایان ایام تصدی وزارت امور خارجه در سال ۱۳۰۲ بنویسد. کتاب دوم “مختصری از تاریخ ملی ‌شدن صنعت نفت در ایران” از سه بخش تشکیل شده است. بخش اول مشروحه‌ای است با عنوان “تصدی مقام نخست‌وزیری”، بخش دوم لایحه‌ی دیوان عالی کشورست و بخش سوم “عرض جواب به فرمایشات اعلی‌حضرت همایون شاهنشاه” نام دارد و عبارت است از پاسخ به آن قسمت از مطالب کتاب “ماموریت برای وطنم” که ذکر مصدق در آن‌ها شده است.» کتاب خاطرات و تالمات مصدق، از سوی انتشارات «علمی» منتشر شده و در اختیار مخاطبان قرار گرفته است.” کتاب خیلی عجیبیه. مصدق مرد بی نظیری بوده و همیشه یکی از بزرگترین آدمهایی بوده که من توی زندگیم بهش اشاره میکردم و به همین سبب لازم بود که به صورت دقیق تری باهاش آشنا بشم و واقعا دارم از خوندن این کتاب لذت میبرم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۲ جولای سال ۲۰۱۷ میلادی

گزارش، درد دل، بی دلیل

الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
گله ای هست اگر، حوصله ای نیست عزیز…

شعر از حامد عسکریست. خیلی وقته اینجا ننوشتم، احتمالا ماحصل خمودگی این دوران باشه. یکی از خصوصیت های اخلاقی خیلی بد من اینه که حالات روحیم به شدت وابسته است به کمیت و کیفیت دستاوردهایی که به دست میارم. حالا این دستاوردها یا علمی هستن، یا شروع یه ایده و یه کار هستن، یا هر چیزی که بعد یا در حینش این احساس رو داشته باشم که دارم کار تاثیرگذاری میکنم. برهه های زمانی ای مثل حدود یک ماه گذشته که به هر دلیلی این اتفاق برای من میافته و دستاورد مد نظرم حاصل نمیشه، کسالت و بی حوصله گی زیادی بر من چیره میشه. اومدن من به آمریکا ضمن اینکه باعث شده که با فرکانس خیلی بیشتری به ایده های جدید و بزرگ فکر کنم، خبر بدی رو هم برای من داشته و اون چیزی نبوده جز اینکه متاسفانه متاسفانه متاسفانه اکثریت این ایده ها (که تقریباً هیچکدوم از اون ها هم برای کسب درآمد نیستن و صرفاً به بهبود اوضاع میپردازن) ناخودآگاه در فضای جامعه ایران قراره اتفاق بیافته و باور بکنید یا نکنید، این اصلا خبر خوبی نیست. چون من به ضرس قاطع به این نتیجه رسیدم که ایده های من به هر دلیلی در ایران اتفاق نخواهد افتاد. سیستم کند اداری، بی مسئولیتی، بد قولی، اختلاف زمان، عدم حضور فیزیکی، از دست دادن اعتبار در میان اطرافیان و … باعث شده که من کمتر و کمتر به ادامه ی ایده های خیریه و محیط زیستی توی ایران فکر کنم. حالا من که کسی نیستم، اما بعضی وقتها فکر میکنم به آدمای خیلی خیلی درست و حسابی ای که ایده های مشابهی برای اصلاح امور داشتن و همین مشکلای اداری و مسئولیتی باعث ناامیدی اونا شده و اون قبیل اتفاقها و ایده ها که میتونستن سرنوشت و آسایش مردم رو تغییر بدن، هیچوقت اتفاق نیافتادن.

ایده ی موسسه خیریه «زمین ما» تقریبا ۵ ماه پیش به ذهن من خطور کرد. طبیعتاً خیلی نمیتونم در موردش توضیح بدم ولی همین که اشاره کنم به اینکه یه ایده ی خیریه بود برای بهبود اوضاع زیست محیطی ایران کافیه. یکی از لازمه های اجرای این ایده داشتن مجوز “سازمان مردم نهاد (سمن)” از وزارت کشور یا استانداری تهران بود. از اون موقع فقط حدود سه ماه طول کشید که من با کمک حامد بتونم پرونده های اعضای هیئت امنای این موسسه رو جمع آوری کنم! بله سه ماه!!. به هر حال بعد از همه تعطیلیا و بالا و پایین ها، ما ۱۲ اردیبشهت امسال درخواست رسمی خودمون رو ثبت کردیم و از طریق پرتال به ما گفته شده که در عرض ۱۰ روز به شما خبر داده میشه. امروز که دارم این متن رو مینویسم، شنبه ۲۰ خرداده و نه تنها خبری به ما داده نشده، بلکه عملا «هیچ» راه ارتباطی ای مبنی بر پیگیری بیشتر هم وجود نداره. من حتی سعی کردم که از طریق بخش تماس با مای  وب سایت استانداری تهران هم به مسئول روابط عمومی پیام بدم که الان بیشتر از ۱۵ روزه که حتی پیام های ما ارسال هم نمیشه و همیشه “مشکلی در فرستادن پیام” وجود داره. یعنی ما الان هم باید منتظر باشیم که ۱. خبر بدن ۲. ببینیم اصلا این خبر، لزوما خبر خوبی هست یا نه، چون احتمال داره به هر دلیلی بگن که اصلا مجوز به شما نمیدیم!  برای این پروژه تا الان بیشتر از ۱۰ نفر حدود ۳ ماه هست که منتظرن که کار رو آغاز کنیم ولی الان همه ی ما انقدری ناامیدیم که حتی شک دارم که همین الان مجوز رو هم بهمون بدن بتونیم با همون انرژی سابق ادامه بدیم یا نه.

من در حال آماده کردن یه پروپوزال برای سازمان ملل هستم، پروژه ی خیلی بزرگی خواهد شد که شاید یکی دو سال طول بکشه که به مرحله ی اجرایی شدن برسه. فی الحال دیگه به “زمین ما” فکر نمیکنم. بدون شک اگر مجوز رو به ما بدن روش کار خواهیم کرد ولی دیگه دغدغه ش رو ندارم، دیگه هر روز نمیرم و پرتالشون رو چک نمیکنم تا با “پرونده شما در حال بررسی است” مواجه بشم. من تلاشمو کردم، ما تلاشمونو کردیم… بقیه ش دست ما نیست. به قول صائب تبریزی:

از مردم دنیا طلب هوش مدارید
بیداری این طایفه خمیازه ی خواب است!

برای اینکه به خودم در آینده گزارش بدم، چند تا پاراگراف هم از روزهایی که گذشت مینویسم. دو هفته ی پیش بالاخره موعد کنسرت ابی رسید و ما به اتفاق دوستان رفتیم شیکاگو در خونه ی آرش و همسرش ساکن شدیم. آرش و همسرش برای من خیلی خیلی عزیزن، خیلی هوای منو داشتن و دارن و همیشه به من انرژی دادن و میدن برای کارهام. جمله ی آرش رو که چند وقت پیش اینجا هم نوشتمش، هیچوقت یادم نمیره که گفت: توی آمریکا هر چیزی که بخوای میتونی بشی، پس کوچیک فکر نکن. کنسرت ابی بی نظیر بود. البته من کلا بر عکس خیلی ها، با ابی و داریوش و سیاوش بزرگ نشدم که الان بخوام اشاره کنم به نوستالژی بودن اون آهنگ ها و توی خونه ما خواسته یا ناخواسته شجریان و بنان بودن که گوش میدادیم و با اینکه در کودکی من هیچ علاقه ای هم به این آهنگ ها نداشتم، از یه جایی به بعد دیدم که نمیتونم بدون اون ها، موسیقی رو موسیقی بدونم، ولی خب این خواننده های مثل ابی و داریوش و سیاوش توی زندگی هر ایرانی ای نقش خودشونو دارن و منم از این قاعده مستثنی نیستم. قبل و در حین کنسرت، خیلی از دوستان سابق رو که حتی نمیدونستم توی آمریکا هستن، دیدم و لذت این بخش از کنسرت، حتی با لحظاتی که خود این اسطوره داشت میخوند برای من برابری میکرد. اینجا چند تا از فیلم هایی که توسط دوستای من گرفته شد رو میذارم:

به هر حال جای همه ی افرادی که میشناختم و نمیشناختم خالی بود. البته یه مورد خیلی جالبی که اینجا دیدم این بود که بخش زیادی از ایرانی هایی که اینجا دیدم همه کت و شلوار و کروات پوشیده بودن! و من واقعا واقعا نمیتونستم تصور کنم که چرا باید در کنسرت پاپ، اون هم از نوع ابی، با کت و شلوار و کروات شرکت کرد. البته هرکسی مختار هست که هر چیزی که دوست داره بپوشه ولی غالب افراد و دوستانی که من ازشون درمورد دلیل این نوع لباس پوشیدن میپرسیدم، این دلیل رو میاوردن که خب همه میپوشن!! و این چیزی بود که من درک نمیکردم. آمریکایی ها فقط و فقط و فقط در کنسرت های اپرا لباس رسمی میپوشن و در باقی موارد به هیچ وجه Dress Code خاصی وجود نداره براشون. چی بگم والا… به هر حال هر کسی هر چیزی که دوست داشته باشه میتونه بپوشه، حرف من اینه که امیدوارم اون چیزی که میپوشه رو خودش با علاقه و انتخاب بپوشه و نه بخاطر روند جمعی. البته این ها نظر شخصی من بود و میتونه کاملا غلط باشه.

استادم حدود یک هفته ست که رفته مسافرت و من یه خورده سرم خلوت تر شده به صورت کلی، هرچند که این آرامش قبل از طوفانه بدون شک! اما در کل همین کمتر شدن مشغله باعث شده که چند تا از کارایی که قبلا داشتم رو ادامه بدم که مهم ترینش ترجمه ی کتابی بود که چند ماه پیش شروعش کردم و یه مدتی ازش غافل مونده بودم، یه ایده هایی هم برای ترجمه ی عمومی این کتاب دارم که فی الحال بخاطر همون دلسردی مذکور خیلی انرژی ای ندارم براش ولی خب اگه تصمیم گرفتم کارایی بکنم براش اینجا فراخوانش رو میذارم بلکه شاید کسی دوست داشته باشه حضور داشته باشه در اون پروژه.

دیروز یکی از دوستان ما که مسئول آزمایشگاه ما هم هست، به من و دوستم کایل ایمیل زد که قراره ساعت ۵ بعد از ظهر با هواپیمای Piper Warrior II برای تمدید گواهینامه خلبانیش پرواز کنه و به ما پیشنهاد داد که اگه دوست داریم بهش ملحق بشیم. حالا ما هم از همه جا بی خبر، قبول کردیم و ساعت ۵ بعد از ظهر راه افتادیم به سمت فرودگاه دانشگاه پردو. دانشگاه پردو اولین دانشگاه آمریکا محسوب میشه که فرودگاه مختص خودش رو داشته که در سال ۱۹۳۰ زمینش توسط David Ross که اسم ایشون در ورزشگاه Ross–Ade Stadium دانشگاه پردو هم به چشم میخوره، به دانشگاه پردو داده شد. از افتخارات دانشگاه پردو و این فرودگاه که عملا دومین فرودگاه شلوغ ایالت ایندیانا بعد از  Indianapolis International Airport محسوب میشه این هست که خانم Amelia Earhart که به عنوان نخستین زنی که پرواز تک نفره رو در عرض اقیانوس اطلس انجام داده و همچنین U.S. Distinguished Flying Cross را دریافت کرده است، شناخته میشه، در سال ۱۹۳۵ به عنوان استاد مدعو و برای پشتیبانی از زنان در حال کار و نیز مشاور فنی دپارتمان Aeronautics به دانشگاه پردو میاد و در سال ۱۹۳۷ با هواپیمای  Lockheed Model 10 Electra که توسط دانشگاه پردو برای ایشون تهیه میشه، سفر خودشون رو به دور دنیا آغاز میکنه و متاسفانه در ادامه این سفر هم ناپدید و هواپیمای اونها تا به امروز هم پیدا نمیشه. ایشون منبع الهام بسیار از دانشجوها و خصوصا خانم ها بوده و هستن و در دانشگاه پردو هم مجسمه ی زیبایی از ایشون وجود داره:

خلاصه ما با کلی استرس وارد فرودگاه شدیم و دوست ما هم هی به ما میگفت که نگران نباشیم و این حرفا ولی نمیدونم چرا من اصلا نگران نبودم و فکر نکنم این خبر خوبی باشه اصلا. به هر حال همونطوری که عکس هاش رو میبنید، سوار هواپیما شدیم و از شهر وست لافیت تا Lake Michigan پرواز کردیم و عملا حدود ۲ ساعتی مشغول پرواز بودیم که توام بود با دیدن منظره های خیلی خیلی بی نظیری که خوشبختانه از بعضی از اون ها عکس هم گرفتم:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

اینم یه چند تا فیلم که البته کیفیت خیلی زیادی ندارن:

در کل تجربه ی خیلی خوبی بود و از اینکه این کار رو کردم خیلی خوشحالم. یه چند تا مورد دیگه در این ژانر هم هستن که باید تجربه شون کنم که حالا کِی بشه نمیدونم.

استاد من توی دانشکده ی عمران، علاقه ی خیلی زیادی به مولانا که البته اینجا “رومی” خطاب میشه داره و خوشبختانه و به لطف یکی از دوستان، امروز کتابی رو که پدر برای ایشون از ایران خریده بود به دست من رسید و من خیلی هیجان دارم که این کتاب رو به ایشون بدم. کتاب تقریبا ۴ کیلوگرم وزن داره و دارای دو نسخه فارسی و انگلیسیه و در رده بندی کتاب های نفیس دسته بندی میشه و مطمئنم که استادم خوشحال خواهد شد. در نتیجه سنت هدیه دادن کتاب همچنان ادامه دارد.

امیدوارم دفعه ی بعدی که اینجا در مورد خودم مینویسم، بتونم یه سری خبر خوب در رابطه با کارهایی که مد نظرم هست رو بنویسم هرچند که به قول صائب:

امید دل گشایی داشتم از گریه ی خونین
ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید…

با احترام،
پیمان یوسفی
۹ ژوئن سال ۲۰۱۷ میلادی

تکریم دانش و دانشجو!

یکی از مواردی که افرادی که وارد دانشگاههای خارج از ایران میشن، به راحتی اون رو درک میکنن، توجه خیلی زیادی هست که سیستم های دانشگاهی به دانشجوهای خودشون میکنن. البته طبیعتاً برای این جمله میشه استثناهای خیلی زیادی هم پیدا کرد ولی به صورت کلی به زعم من، به راحتی میشه این رو دید که تمامی سیستم دانشگاه اعم از کارمندان و اساتید و … در نهایت منتهی میشن به برقرار کردن شرایط مناسبی برای رشد علمی دانشجوها. در این راستا نمیخوام آدم بی انصافی باشم و این سیستم رو با ایران مقایسه کنم چراکه با وجود اینکه افراد عزیز و کار راه بنداز خیلی خیلی زیادی در سیستم های دانشگاهی ایران وجود دارن، اما متاسفانه کلیت سیستم لزوماً به منظور بهبود شرایط دانشجو طراحی نشده یا حداقل طراحی شده ولی بر اساس طراحی عمل نمیکنه. حالا طبیعتاً اگر بخوام سفره ی دلم رو باز کنم و عذاب هایی رو که توی روزای آخر تحمل کردم برای خروج کشور تعریف کنم، میتونم به راحتی تا یکی دو ساعت فقط تایپ کنم اما خب حقیقت اینه که هر کسی که این متن رو میخونه کم و بیش چنین تجربیات مشترکی داشته و در نتیجه پرداختن مجدد به این امر صرفاً موجب اطناب سخن میشه!

در راستای همین شرایط مطلوبی که دانشگاههای آمریکا سعی میکنن برای دانشجوهای خودشون به وجود بیارن، دیروز برای من یه اتفاق خیلی خیلی جذاب افتاد که انصافاً من تا همین الان هم نتونستم اون رو هضم کنم و فکر کنم این بخاطر پیش زمینه هایی هست که از ایران دارم و خیلی کلاً توقع آن چنانی ای از سیستم ندارم  و فکر کنم ناخواسته یاد گرفتم یا بهم فهمونده شده که همینکه سیستم داره اذیتت نمیکنه باید راضی باشی!

حالا به هر حال، ماجرا از این قرار بود که با اینکه من اکثر اوقات در روز رو در آزمایشگاه هستم و خیلی کم به آفیسم که روبروی آزمایشگاهمون هست، سر میزنم و پشت سیستمی که برام تهیه شده میشینم، اما در همین اوقات اندک هم یه مشکلی بود که به سبب خیلی بزرگ بودنش من باهاش کنار اومده بودم و اون رو غیر قابل حل میدونستم و اون مشکل، صدای زیر و نویزی بود که توسط یکی از ابزارهای تهویه ساختمون که در سقف آفیس من واقع شده، تولید میشد. آزمایشگاه و آفیس من توی یکی از بزرگترین ساختمون های دانشگاه پردو واقع شده و من هم این حقیقت رو پذیرفته بودم که باید با این نویز (با وجود اینکه انصافاً اونقدری هم زیاد نبود) که عملا حاصل کار طبیعی او سیستم بوده و نشان دهنده ی خراب بودنش نیست، کنار بیام. تصویری از میز من و دوستای خوبم:

اما چند روز پیش، به سبب اعصاب خیلی خوردی که از یه سری اتفاق ها و تعلل های اداری توی ایران داشتم، اومدم توی آفیسم و حس کردم نویز مذکور خیلی بی دلیل داره بیش از حد اذیتم میکنه. اتفاقات مذکور توی ایران هم برای هممون آشناست و چیزی نبود جز اینکه بعد از حدود یک ماه درخواست مجوز برای انجام یک پروژه ی محیط زیستی خیریه، نه تنها خبری به ما داده نشده بلکه هیچ راه پیگیری ای هم تعبیه نکردن که ما بتونیم کارها رو جلو ببریم در حالیکه در هنگام ثبت درخواست به ما گفته شد که در ۱۰ روز به شما خبر داده میشه! به هر حال، ایمیل مسئول نگهداری ساختمون (اینجا توی پردو، هر ساختمون یک تیم نگهداری و ترمیم دارن) رو پیدا کردم و در ایمیلم با عرض شرمندگی، به صدای مذکور اشاره کردم و حتی توی ایمیلم نوشتم که میدونم که این صدا ناشی از مشکل خاصی نیست و صرفاً صدای طبیعی این سیستم هست ولی خب داره اذیتم میکنه و شاید بشه حداقل کمش کرد!

روز بعد ایمیلی از ایشون دریافت کردم که با کلی معذرت خواهی، بهم گفت که حتما یه نفر رو میفرسته که بررسی کنه و دیروز یه گروهی برای بررسی درخواست یه دانشجوی خارجی اومدن و سیستم تهویه ی مذکور رو چک کردن و نتیجه ی این موضوع برای من خیلی جالب بود چراکه به من گفته شد که سیستم مشکل خاصی نداره اما قبول داریم که صدای حاصل از اون برای محیط کاری مناسب نیست و برای اینکه این صدا داره بازده ی علمی تو رو کم میکنه، ما امروز سفارش میدیم و کل دستگاههای این قسمت رو عوض میکنیم به زودی!!! این یعنی بیشتر از چندین هزار دلار خرج صرفاً برای درخواست یک دانشجو که شکایتی هم از امور نداشته و صرفاً میخواسته ببینه که آیا این امکان وجود داره که شرایط بهتر بشه یا خیر!

و این امکان وجود داشت!

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۵ مِی سال ۲۰۱۷ میلادی

وی سالها پیش در چنین روزی به دنیا آمد!

I wish you dreams,
numerous dreams,
endless dreams…
and a tremendous will to realise some of them.
I wish you to live with passion and to share your passions.
I wish you to love what should be loved;
I wish you to forgive what should be forgiven;
I wish you to forget what should be forgotten.
I wish you silences and a love of being alone.
I wish you birds’ songs when you wake up.
Flowers blooming and releasing their heavy perfume.
The gentle sound of rain splashing on dry earth.
Sand- and pollen-carrying winds.
And children’s laughs.
I wish you to love being with others.
I wish you to listen and hear other people’s dreams.
I wish you to resist indifference,
violence,
grey moods,
lost friends,
negative virtues,
lack of ethics,
and broken dreams.
I wish you not to sink.
Most of all,
I wish you to be yourself…

(Jacques Brel)

دانشگاه هاروارد از نگاه یک دانشجوی دانشگاه پردو!

هفته ی پیش یکی از دانشجوهای استاد من به اسم Jenny برای گذروندن Prelim خودش به اینجا اومده بود. Jenny دانشجوی دانشگاه پردوئه ولی به این سبب که همسرش در حال گذروندن دوره ی post doc در دانشگاه هاروارد هست، الان در حدود یک سال و نیمه که با هماهنگی هایی که استاد من با یکی از اساتید دانشگاه هاروارد به عمل آورده، داره ادامه دوره ی دکترای خودش رو در اونجا و زیر نظر یکی از اساتید اون دانشگاه و استاد من به طور مشترک، میگذرونه. روزایی که اینجا بود و به این سبب که ماشین نداشت، من خیلی باهاش این ور و اونور میرفتم و چندباری هم به اتفاق استادم با هم نهار رفتیم بیرون و خلاصه این مدتی که اینجا بود یه عالمه چیز جدید ازش یاد گرفتم. خوشبختانه Prelim رو هم به خوبی پشت سر گذاشت و مجددا برگشت به بوستون تا دکترای خودش رو ادامه بده. یکی از عمده سوال هایی که من زیاد ازش میپرسیدم، تفاوت های بین دانشگاه پردو و دانشگاه هاروارد بود.

با اینکه عملا دانشگاه پردو در رشته های مهندسی با اختلاف خیلی زیادی از دانشگاه هاروارد قوی تره و رتبه ی خیلی خوبی در آمریکا و جهان داره (منبع ۱ ، منبع ۲، منبع ۳) اما خب هنوز هم دانشگاههایی مثل هاروارد یا سایر دانشگاههای The Ivy League از شهرت خیلی بیشتری برخوردارن و به راحتی حتی میشه اینو توی ایران هم از روی مقایسه تعداد افرادی که اسم مثلا دانشگاه هاروارد، کلمبیا یا پرینستون رو شنیدن با افرادی که اسم دانشگاه پردو رو شنیدن، متوجه شد! به هر حال اومدن Jenny باعث شد که توی این چند روز من خیلی باهاش صحبت کنم و فارغ از چیزای زیادی که توی کارای تحقیقاتی ازش یاد گرفتم، چیزای خیلی زیادی هم ازش در مورد شهر بوستون و دانشگاه هاروارد پرسیدم که جواب هایی که بهم داد خیلی جالب بود از این دیدگاه که خب من خودم هم به راحتی میتونستم اطلاعاتی رو که میخواستم از طریق جستجو در اینترنت به دست بیارم، اما هیچوقت نمیتونستم و نمیتونم از این طریق، به مقایسه این دو دانشگاه بپردازم و نظرات Jenny به عنوان دانشجوی دانشگاه پردو که الان داره در هاروارد درس میخونه، نظرات خیلی خاص تری بودن و به راحتی میشد از این مقایسه چیزای زیادی رو یاد گرفت که من بعضی از اون ها رو اینجا مینویسم. در نتیجه مجددا تاکید میکنم که این اطلاعات Fact نیستن و همشون نظرات یک دانشجوی دانشگاه پردو نسبت به تحصیل در دانشگاه هاروارده که میتونه با حقیقت یا نظرات سایر افراد متفاوت و بعضاً متناقض باشه.

یکی از مواردی که افرادی که توی ایران برای دانشگاههای آمریکا اقدام میکنن یا کردن (از جمله خودم)، هیچوقت در نظر نمیگیرن یا حداقل در درجه ی چندم اهمیت قرار میدن، شهری هست که اون دانشگاه در اون واقع شده و صرفاً رنکینگ دانشگاه و بعضاً فاندینگ مهمترین نقش رو در انتخاب افراد بین گزینه های موجود بازی میکنه. در حالیکه با ورود و آغاز دوران تحصیل در آمریکا متوجه میشید که شهر مذکور از لحاظ جمعیت، جاذبه های موجود، آب و هوا، و … اتفاقا از اهمیت خیلی زیادی برخورداره و شاید در بعضی از موارد حتی بتونه تاثیر مستقیم بذاره روی انتخاب افراد؛ هر چند که واقعا برای کسی که از ایران اپلای میکنه شاید منطقی هم باشه که این رو در اولویت اول خودش نذاره، ولی صرفاً حرفم اینه که این فاکتور هم چیز خیلی مهمیه و نمیشه هم نادیده ش گرفت. در همین راستا Jenny به شدت معتقد بود که شهر ما وست لافیت، به شدت نسبت به بوستون جاذبه های کمتری داره و این باعث میشه شاید بعضی روزها حسابی حوصله ت سر بره که خب من هم باهاش موافقم در بعضی مواقع. Jenny از هوای شهر ما هم راضی نبود و میگفت که اونجا هواش به نسبت بهتر (گرمتر) از اینجائه و یک مقدار میزان غیر  قابل پیش بینی بودنش کمتره، البته من اینو نشنیده بودم و جایی نخونده بودم ولی خب در عدم کیفیت بالای وضعیت جوی شهر ما با Jenny موافق بودم هرچند که شاید اصولاً مقایسه شهر بزرگی مثل بوستون با شهر کوچیکی مثل وست لافیت در ذات، قیاس مع الفارغ باشه ولی خب توجه به بعضی موارد بد نبود. اما در عوض Jenny به شدت از گرون بودن اون شهر مینالید و معتقد بود تفاوت قیمت ها خصوصا در بحث اجاره منزل با اختلاف خیلی زیادی متفاوته و اونجا شاید یه خورده از لحاظ مالی اذیت بشن افراد. به هر حال هر کدوم از این گزینه ها خوبی ها و بدی های خودشونو دارن ولی در نهایت Jenny بوستون رو به اینجا ترجیح میداد خصوصاً به سبب وجود دو دانشگاه هاروارد و MIT در یک محدوده ی نزدیک به هم و فضای خیلی خوب آموزشی ای که به این سبب در اون قسمت از شهر وجود داره و خصوصاً تاکید خیلی زیادی داشت که این فضای آموزشی تاثیر خیلی خوبی در رشد علمی کودکان و افرادی که در معرض این فضا که توام هست با سمینارها و جشن های مختلف، داره.

نکته ی جالب دیگه ای که باعث تعجب من شد این بود که Jenny متوجه شدم که تعداد افرادی که بعد از تحصیلشون قصد دارن پوزیشن آکادمیک پیدا کنن و استاد دانشگاه بشن، در دانشگاه پردو به مراتب بیشتر از دانشگاه هاروارد بوده و اونجا اکثرشون میخوان که بیزنس خودشون رو داشته باشن و این واقعا برای من عجیب بود. Jenny معتقد بود که استاد شدن توی دانشگاه هاروارد خیلی سخته و برای اینکه بتونی از Assistant Professor به Associate Professor ارتقا پیدا کنی واقعا باید یه کار خیلی خفنی کرده باشی (که خودش به چاپ مقاله در Nature یا Science (که آرزوی هز آزاده ای در دنیائه!!) اشاره داشت).

یه موردی که توی صحبت های Jenny بهش اشاره شد این بود که ساختمون های اون دانشگاه خیلی قدیمین و اصلا قابل مقایسه با ساختمونهای دانشگاه پردو (که با رشد روز افزونی هم دارن بیشتر میشن). مورد دیگه ای که باعث تبختر من شده بود این بود که Jenny میگفت که آزمایشگاه ما با اختلاف چندین برابری از تمامی آزمایشگاهایی که اونجا دیده بود مجهز تر و بهتر بوده و اونجا برای پایان دادن یه کار تحقیقی همیشه مجبوره که به چند تا آزمایشگاه مختلف بره در حالیکه ما همه ی اون دستگاهها رو اینجا داریم و شاید همین بحث تجهیزات باعث شده باشه که توی رشته های مهندسی که خب خیلی وابسته به انواع مختلف آزمایش هستن، دانشگاه پردو انقدر رتبه ی خوبی کسب کنه.

دانشگاه هاروارد یک دانشگاه خصوصیه و این یعنی بسیاری از قوانینش به طور کل با قوانین دانشگاههای عمومی ای مثل دانشگاه پردو تفاوت داره و در بعضی موارد محدود تر و در بعضی موارد هم آزادتره که حالا من به طور دقیق به مصداق هاش مثل مالکیت اطلاعات، ممنوعیت و عدم ممنوعیت پاره ای از مسائل و … نمیپردازم.

در کل با تمامی این حرفها و نظرات شخصی و غیر شخصی، چیزی که مهمه اینه که هر کدوم از این دانشگاهها خوبی ها و بدی های خاص خودشونو دارن و در بعضی موارد میشه و در بعضی موارد نمیشه با هم مقایسه شون کرد و باید دید دست سرنوشت انسان رو به سمت کجا میکشونه و مهمه که همونجایی که هست سعی کنه پیشرفت کنه و بهترین باشه. من برای هاروارد اپلای نکرده بودم و اصلا معلوم هم نبود اگر اپلای میکردم ادمیشن میگرفتم یا نه، ولی با فرض اینکه این اتفاق میافتاد، فکر کنم انتخاب بین دانشگاه فعلیم و اونجا تصمیم خیلی سختی میتونست باشه، هر چند که اگر بخوایم بر اساس شهرت حرف بزنیم جوابش مشخصه، اما شاخصه های خیلی مهمتری نسبت به شهرت هم وجود داره. در هر حال من خوشحالم که الان اینجائم و مطمئناً برای post doc به هر دانشگاهی مثل دانشگاه هاروارد هم فکر میکنم ولی تا اون موقع خیلی مونده و فعلا باید روی اهداف کوتاه مدت تر تمرکز کرد.

تابستون شروع شده و من با شدت خیلی زیادی مشغول تحقیقم هستم خصوصاً اینکه در ترمی که گذشت به سبب تعدد دروس اونجوری که میخواستم نتونستم به تحقیقم برسم که باید جبران کنم. هوا رو به گرم شدن داره پیش میره و به نظرم خبر خوبیه با اینکه بعضی از رفقا اینو اصلا قبول ندارن! دو هفته ی دیگه هم قراره بریم کنسرت ابی بزرگ در شیکاگو که من خیلی خیلی براش هیجان دارم و سعی میکنم مختصری از تجربه ش اینجا واسه دل خودم بنویسم که بعدنا بیام بخونمش.

یه پروژه ی جدید در ذهن دارم که به کمک اون قصد دارم با کمک و داوطلبی عده از افراد به افزایش دانش زیست محیطی افراد جامعه در ایران از طریق انتشار یه سری اطلاعات بپردازیم که به زودی بیشتر در موردش توضیح میدم و اینجا لینک فراخوانشو میذارم ولی قبلش لازمه که پروژه های کنونی مثل “زمین ما” (که امیدوارم به زودی بیام و خبر خوب کسب مجوزش رو اینجا با شما شریک بشم) و “رادیو پردو” رو به سرانجام برسونم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۵ مِی سال ۲۰۱۷ میلادی