سرزنش ها گر کند خار مغیلان، غم مخور…

۱. “اینجا” قرار شد در موردش خبر بدم. قرار بود ۱۰ روز بعد از ارسال فرم درخواست مجوز NGO، به ما خبر داده بشه، اما این ۱۰ روز بیشتر از ۴۵ روز طول کشید و در نهایت هم که مجوزی داده نشد.

۲. فی الحال موسسه ی خیریه ای در ایران مشغول فعالیته که «عیناً» ساختاری مشابه با ساختار مد نظر ما داره و هیچ مشکلی هم برای مجوز نداشته.

۳. فردی که این توضیحات رو نوشته حداقل انقدر برای این پروژه یا اعضای پروژه احترام قائل نشده که درک کنه که «محیط زیست» یه مفهوم بسیطه و باید از واژه «سازمان حفاظت از محیط زیست» استفاده کنه و چه بسا حداقل یه اشاره ی ضمنی ای بکنه به اینکه این موضوع از کدوم بخش سازمان محیط زیست قابل پیگیریه.

۴. قبل از اقدام برای اخذ مجوز NGO، و با توجه به پیش بینی هایی که میکردیم، پیگیری های لازم از سازمان محیط زیست به عمل اومده بود و به ما گفته شد که سازمان محیط زیست چنین مجوزی صادر نمیکنه و باید بریم و مجوز NGO بگیریم!

۵. در هنگام ثبت درخواست NGO، از شما خواسته میشه که حوزه فعالیت خودتون رو از بین گزینه های موجود انتخاب کنید و حوزه فعالیت “محیط زیست و منابع طبیعی” یکی از اون حوزه هاست، در نتیجه ما خودمون این رو اضافه نکردیم و گمان میکردیم وقتی که خودشون معتقدن یک NGO، میتونه فعالیت زیست محیطی داشته باشه، پس حتما مشکلی نخواهد بود، اما گویا باید از «محیط زیست»!! مجوز اخذ میکردیم.

۶. البته احتمال داره که توضیحات من یه مقدار هم توام باشه با دلسردی مقطعی که شاید یه مقدار هم بر منطقم حاکم شده باشه، اما به هر حال ما همچنان این موضوع رو پیگیری میکنیم و امیدوارم که بتونیم یه کارایی بکنیم، ولی خب به قول سعید حیدری ساوجی:

فکر کن بچه لاک پشتی که، روی ریلی به پشت افتاده
و قطاری به سمت او راهی ست، خنده دار است دست و پا بزند…

۷. من این روزا به شدت درگیر پروپوزالی هستم که دارم برای United Nations Environment Programme مینویسم و تا الان با چندین نفر توی سازمان ملل، چندین نفر توی دانشگاه پردو و چند گروه با سابقه ی مدیریتی زیاد توی بحث استارت آپ ها، جلسه حضوری و غیرحضوری داشتم. بهش خیلی امیدوارم و حداقل توی همین جلساتم باهاشون توی سازمان ملل، اینو حس کردم که برای ایده ای که دارم (و شاید اونا اصلا نیازی هم به من یا ایده ی من نداشته باشن) به شدت احترام قائلن و همین برای من کافیه حتی اگه عملی نشه.
۸. به هر حال هممون در مسیر پیشرفت قرار داریم، اینجور اتفاقا از یه دیدگاهی خیلی هم خبر خوبین، مهم اینه چه جوری بهشون نگاه کنیم. حداقلش اینه که اگه سالها بعد یه نفر از دوستش در مورد من پرس و جو کنه و بپرسه که آیا کمک مستقیمی به محیط زیست ایران کرد، امیدوارم اون یه نفر حداقل بگه “میدونم که خیلی تلاش کرد…” و امیدوارم اون یه نفر هیچوقت نگه “… ولی نشد” .

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۷ ژوئن سال ۲۰۱۷ میلادی

#انسانیت

روز پنجشنبه به دعوت استادم و به همراه خودش و همسرش رفتیم سینما تا مستندی رو که استادم خیلی ازش تعریف شنیده بود ببینیم. راستش من خودمم خیلی احساس نیاز میکردم به صرفاً یه اتفاق غیر علمی و در نتیجه دعوتش رو لبیک گفتیم و رفتیم. اسم فیلم Facing Darkness بود و داستان واقعی گروهی بود که به نمایندگی از یک بنیاد مذهبی آمریکایی برای کمک به مناطق محروم جنوب آفریقا از جمله لیبی اعزام شده بودن و اونجا مشغول کارهای درمانی و آموزشی بودن تا اینکه بیماری (ویروس) Ebola در اون منطقه شایع میشه و شروع میکنه به قربانی گرفتن از مردمی که از ابتدایی ترین امکانات بهداشتی هم محروم هستن. بعد از اون اتفاق و شیوع این ویروس، منطقی ترین حالت ممکن برای اون افراد که غالبشون هم پزشک بودن، این بوده که برگردن به کشور خودشون، اما اونا میمونن و شروع میکنن به مقابله با گسترش بیماری و به معنی واقعی کلمه با دست خالی این کار رو میکنن و حادثه های عجیب و غریبی این وسط براشون اتفاق میافته. بیشتر از این توضیح نخواهم داد چراکه معتقدم دیدنش اونقدری مفید و با ارزش هست که از هر کسی که این متن رو میخونه خواهش کنم هر وقت که تونست یه جوری این فیلم رو ببینه و البته صرفاً به جنبه های انسانیش دقت کنه و نه چیز دیگه. البته اگر مثل من از دیدن زجر کشیدن انسان ها (و متقابلاً انسانیت بی قید و شرط انسان ها) بیشتر از حالت معمول متاثر میشید، باید بهتون هشدار بدم که در غالب اوقات این فیلم، مشغول اشک ریختن خواهید بود! اما قطعاً ارزشش رو داره و دیدن اون آدم هایی که از عزیز ترین سرمایه ی زندگی یعنی جون خودشون میگذرن تا جون هم نوع خودشون رو نجات بدن، بدون شک لازمه که دیده بشه.

و در نهایت، با همه وجودم تمنا میکنم که حتماً یه روز وقت بذارید و این سخنرانی جناب Randy Pausch استاد فقید دپارتمان علوم کامپیوتر دانشگاه Carnegie Mellon University رو نگاه کنید. این آخرین سخنرانی ایشون قبل از مرگشون بود و در اون به آرزوهای دوران کودکی، چگونگی رسیدن به اونها و کلاً درس هایی که توی زندگی یاد گرفتن، پرداختن. سخنرانی بسیار عجیبیه و وقتی تصور میکنی که فردی که میدونه تا کمتر از چند ماه دیگه قراره از دنیا بره، میاد و با این انرژی در مورد زندگی حرف میزنه، واقعا مو به تن آدم سیخ میشه.
لینک

با احترام،
پیمان یوسفی
۱ آوریل سال ۲۰۱۷ میلادی

گوگل ریدر

فکر کنم قضیه برمیگرده به اوایل لیسانس که از حامد در مورد Google Reader شنیدم. البته اون موقع ها خودمم آدم وبلاگ خونی بودم ولی نه به صورت حرفه ای و پیگیر. در ابتدا اصلا سر در نمیاوردم از گودر ولی با توضیحاتی که حامد بهم داد، متوجه شدم که با یک پلتفرم فیدخوان روبروئم که توش میتونم به صورت مستمر در جریان آخرین نوشته های وبلاگ هایی که دوست دارم قرار بگیرم و کلی کار جذاب دیگه ای که من تازه باهاشون آشنا شده بودم. وبلاگ هایی که خودم میخوندم خیلی زیاد نبود و در نتیجه از حامد خواستم که لیست وبلاگ هایی که خودش میخونه رو بهم بده و این شروع یه مرحله ی خیلی جذاب از وبلاگ خوانی بود که در خیلی از موارد حتی از خوندن کتاب هم لذت بیشتری داشت و یادم نمیره که با چه هیجان و استرس باحالی گودر رو باز میکردم و همینکه میدیدم عدد نوشته هایی که به تازگی آپدیت شدن و من باید بخونمشون صفر نیست، انقدر خوشحال میشدم و با هیجان مطالب رو میخوندم که الان که یادش میافتم حسابی به اون روزهای خودم حسودیم میشه. اون موقع ها البته خودمم توی یه وبلاگی که درست کرده بودم با اسم مستعار مینوشتم و انصافاً این اواخر مخاطب های خوبی هم پیدا کرده بودم ولی خب دیگه از یه جایی به بعد همه چی دست به دست هم داد که اون سبک نوشتن برای من ادامه پیدا نکنه.

لیست وبلاگ هایی که میخوندم کم کم داشت بزرگ و بزرگ تر میشد و واقعا فضای عجیب و غریبی در حوزه ی وبلاگ نویسی ایران به وجود اومده بود و گودر باعث شده بود “محتوا” حرف اول رو در جذب مخاطب بزنه و نه هر چیزی به جز محتوا!. خودم میتونم به ضرس قاطع بگم که خیلی از وبلاگ نویس های خوب اون روزا اگه بخوان اقدام کنن به نوشتن کتاب، از بسیاری از کتاب های حال حاضر فضای ادبیات داستانی ایران قوی تر و بهتر خواهند نوشت اما خب حداقل من در جریان نیستم که هیچکدومشون اصلاً به این فکر افتادن تا بحال یا خیر.

اون روزهای خیلی جذاب ادامه داشت تا اینکه گوگل توی سال ۲۰۱۳ اعلام کرد که قصد داره به عمر گودر پایان بده و اونو برای همیشه ببنده و من معتقدم این بدترین اتفاق ده سال اخیر برای ادبیات نوشتاری کشور ایران بود چراکه بعد از اون اتفاق، اپلیکیشن ها و شبکه های اجتماعی ای ظهور پیدا کردن که دیگه محتوا رو شرط اول افزایش مخاطب نمیدونستن و مردم کم کم عادت کردن به نوشته های کوتاه و گاهاً سخیف و عکس و خلاصه هر چیزی که حوصله داشته باشن که توی مثلا ۱۰ ثانیه بهش یه نگاهی بندازن و در نهایت “لایک” کنن. این وسط نویسنده های وبلاگها و وبلاگ خون هایی موندن که دیگه کم کم داشتن از هم دور میشدن و هیچ ابزاری برای ادامه این ارتباط محتوا محور نداشتن به جز چک کردن گاه و بی گاه وبلاگ همدیگه که خب عملا خیلی مشکل بود. با اینکه هیچکس نمیتونست این حقیقت رو بپذیره، اما این اتفاقی بود که افتاده بود و به وضوح میشد ناامیدی رو توی آخرین پست های وبلاگ های خوب اون دوران دید. من خودمم به هر دری زدم که بتونم نسخه های مشابه گودر رو پیدا کنم و در این راستا The Old Reader بهترین وب سایتی بود که من پیدا کردم اما خب این صورت مساله رو عوض نمیکرد و حقیقت چیزی نبود جز افول دوران نوشته های پرمحتوا ولی ساده و ظهور نوشته های صرفاً در طلب جذب حداکثری مخاطب با هر ترفند و تلاشی که میشد به کار برد.

از بین اون وبلاگ ها هنوزم چندتاشون به نوشتن ادامه دادن و من هنوز هم با همون هیجان دوران لیسانس اونا رو میخونم و لذت میبرم از نوشته هاشون اما خب بخش اعظمی از اون وبلاگ ها الان سال هاست که آپدیت نشدن ولی هنوز توی لیست من هستن و هنوز منتظرم که یه روز به وبلاگ خودشون سر بزنن و یه چیزی واسه دل خودشون بنویسن.
اینا اسم چندتا از وبلاگ هایی بود که همیشه میخوندمشون:

KHERS، Marde-Mokhtasar، Mr.Zip & Mrs.ZigZag (که خوشبختانه هنوز هم گاه و بی گاه ولی با قدرت گذشته مینویسه)، اتاق تمام فلزی، بارون درخت نشین، تراموا، توکای مقدس، تِس آپه، حسین وی، در قند قزل آلا، رقص روی سیم های خاردار، زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا، سه روز پیش، سیم، شاخ و دُم، صراحی، مجمع دیوانگان، منصفانه، موریانه های چوبی، مونولوگ، میرزا پیکوفسکی، راننده تاکسی، پیاده رو، نابهنگام، نام من مخمل، وقایع روزانه یک دانشمند، پرنده ی نیمه خودکار (که من عاشق نوشته هاش بودم)، پس لرزه، گاوخونی حسین نوروزی و بانو.

دلم تنگ شده برای اون روزا ولی خب کاریش نمیشه کرد و باید ادامه داد و همچنان اصرار کرد به چیزی که به درست بودنش اعتقاد داری.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۷ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

همینه آبرو …

میگفت دنیا کلاً جای درست و حسابی ای نیست، از همون اولین روزی که وارد جمع ما شد خیلی آدم عجیب و غریبی بود، یه جوری که توی نگاه اول میتونستی هر حدسی در موردش بزنی به جز اینکه شاگرد اول دانشکده باشه و کلی کتاب ترجمه کرده باشه و این حرفا، من خودم یادمه یه روز بهش گفتم شبیه راننده تاکسی ها میمونه، کلی خندید به حرفم. ما کلاً نمیفهمیدیم چی میگه! بخاطر همینم فک کنم خیلی جدی نمیگرفتیمش. یه روز یادمه توی پارک جلوی دانشکده نشسته بودیم حرف میزدیم، یهو خیلی ناگهانی و بی دلیل برگشت سمت من و گفت “مثلاً همین جمع الانمونو ببین، کنار هم خوشیم، هوای همو داریم، خلاصه که دنیامون خیلی کوچیکه ولی معلوم نیست مثلاً ۱۰ سال دیگه چی میشه و هر کدوممون کجای نقشه ی جغرافیا باشیم”. اسم نقشه ی جغرافیا رو که میشنیدم همیشه خندم میگرفت، فک کنم بخاطر آهنگ داریوش بود. بعدم با اینکه میدونست دوست نداریم که کسی بینمون سیگار بکشه، سیگارشو روشن کرد و یه پک سنگین ازش گرفت و مثل عادت همیشگیش زل زد به دود سیگار یه جوری که نمیتونستی بفهمی الان داره تو رو نگاه میکنه یا اینکه تو فقط توی زاویه دیدش قرار داری و از بین همه ی اون دودها داره یه قسمت دیگه ای از جهانو که تو بهش راه نداری نظاره میکنه. بعدش گفت “فقط وقتی یه نفر نقشه جغرافیا رو توی دستش مچاله کنه، بازم میتونیم کنار هم باشیم…. فقط توی نقشه.” یه جورایی دنیای خودشو داشت و کسی رو راه نمیداد توی دنیاش، یا انگار کسی علاقه ای نداشت با دنیاش آشنا بشه. اما همیشه بهترین بود، با اختلاف هم بهترین بود، مثل رضازاده میموند توی وزنه برداری المپیک، آخرشم که رفت…

مدت زیادی از اون روزا میگذره و بعضی وقتها خیلی یادش میافتم. خصوصاً یاد حرفی که اون روز در مورد نقشه جغرافیا زده بود. درست میگفت. سال ها گذشته و الان واقعا هر کدوممون یه جای نقشه ی جغرافیاییم و دل بستیم به امید دیدن همدیگه ای که شاید تا سال ها هم محقق نشه. خودشم فک کنم الان روزای خوبی داره، هر چی جایزه و مدال و اسکالرشیپ که توی دانشگاهش بود رو برده ولی هنوزم میتونم توی عکسهاش ببینم که داره توی دنیای خودش زندگی میکنه و کسی رو راه نمیده بهش. میگفت “تو هم بخوای نخوای همینی پیمان، یه چی بهت میگم آویزه ی گوشت کن. کلا هر چقدر ایده آل تر بخوای دنیا رو، این لامصب بیشتر ناامیدت میکنه، ولی قشنگیشم به همینه دیگه، که همینجوری به این خواسته ت اصرار کنی و هی دنیا رو بهتر از قبل بخوای”. نمیفهمیدم چی میگه راستش. اون موقع ها اصلاً نه دنیا رو میفهمیدم نه ایده آل گرا بودن رو. ولی اون خوب میفهمید.

احتمالا هیچکسی نمیتونه نقشه جغرافیا رو توی دستش مچاله کنه. یا حتی اگرم بتونه، انقدر غرق شده توی زندگی که دیگه حتی ارزشی هم برای مچاله کردن نقشه جغرافیا قائل نباشه. دنیا، با مفهوم “رفتن” گره خورده و ازش گریزی نیست، باید پذیرفت که در نهایت یا  ترک میکنیم یا ترک میشیم. حالا هر کسی به این “رفتن” یه اسمی میده، من بهش میگم سفر. اینجوری هضم بعضی چیزا آسون تر میشه. احتمالا اگه دنیا با “اومدن” گره میخورد خیلی قشنگ تر میشد، مثل هزاران چیز دیگه ای که وجودشون میتونست دنیا رو قشنگ تر کنه و الان وجود ندارن. اما همین مهمه که متوجه تاثیرمون توی زندگی بقیه و تاثیر زندگی بقیه روی زندگی خودمون بشیم. همین مهمه که تا جایی که میتونیم بهترین ِخودمون توی زندگی بقیه باشیم. حداقل اینجوری وقتی به مفهوم سفر نزدیک میشیم حس بهتری خواهیم داشت، حداقل اینجوری میتونیم امیدوار باشیم یه روزی یه نفر به این فکر کنه که نقشه جغرافیا رو بگیره توی دستش و با همه زورش مچاله ش کنه…

رادیو چهرازی، قسمت ۱۶، پاییز: