یوز ایرانی و عقاب آمریکایی، دو روایت از مقابله با انقراض گونه های ملی

روایت تاثیر بشر در انقراض گونه های زیستی، قصه‌ی پر غصه ای‌ست که سالهاست نه تنها در ایران، بلکه در صدر اخبار غالب کشورهای دنیا قرار دارد. بر اساس آمار ارائه شده توسط برنامه زیست محیطی سازمان ملل، زمین در معرض انقراض گسترده‌ی گونه های زیستی قرار دارد به نحوی که بر اساس تخمین دانشمندان، روزانه ۱۵۰ تا ۲۰۰ گونه‌ی زیستی اعم از گیاهان، حشرات، پرندگان یا پستانداران، منقرض میشوند! این عدد ۱۰۰۰ برابر بیشتر از نرخ طبیعی و عملاً بحرانی ترین شرایطی ست که زمین از زمان انقراض دایناسورها در ۶۵ میلیون سال پیش، تجربه کرده است. امروزه حدود ۱۵ درصد از پستانداران و ۱۱ درصد از پرندگان در دسته بندی گونه های در معرض انقراض قرار دارند.

کشور ایران نیز از این قاعده مستثنی نبوده و امروزه بیش از ۷۴ گونه‌ی زیستی در ایران، در لیست قرمز اتحادیه جهانی حفاظت از طبیعت  قرار دارند. در میان تمامی گونه های زیستی در حال انقراض در ایران، یوزپلنگ آسیایی (نام علمی Acinonyx jubatus venaticus) که به یوز ایرانی نیز شهرت دارد، در سال های اخیر سهم بیشتری از اخبار و توجهات را به خود اختصاص داده و در برخی از دیدگاه ها، تبدیل به نماد ملی کشور در مبارزه با انقراض گونه های زیستی شده است. نمود علنی این موضوع را میتوان در درج تصویر این جاندار بر روی پیراهن های ورزشی تیم ملی قوتبال ایران، مشاهده کرد.

با این وجود، خبرها حاکی از این است که هم اکنون تنها فقط چند ده قلاده از یوز ایرانی در ایران یافت می شود که بیشتر آنها در بیابانهای مرکزی ایران و نیز در نواحی خشک بین مرز ایران و پاکستان زندگی می کنند. تخریب زیستگاه یوزپلنگ آسیایی به وسیله احداث جاده و معدن، چرای بی رویه دام های اهلی و نیز شکار طعمه های حیوان (و البته خود حیوان) از جمله مهم ترین خطراتی است که زندگی این گونه ی ملی را در ایران تهدید می کند.

از سال ۱۳۸۰ پروژه ای با نام پروژه حفاظت از یوزپلنگ آسیایی تعریف شده است که با همکاری سازمان حفاظت محیط زیست و بخش برنامه ریزی برای توسعه سازمان ملل در حال اجرا بوده که هدف از آن نجات یوزپلنگ ایرانی می باشد. سازمان های ملی و بین المللی متعددی از جمله پانترا، انجمن حفاظت از حیات وحش، صندوق حفاظت از یوزپلنگ، گروه متخصصین گربه سانان اتحادیه جهانی حفاظت از طبیعت، انجمن یوزپلنگ ایرانی و انجمن طرح سرزمین با این پروژه همکاری می کنند. با این حال، مرتضی اسلامی دهکردی، مدیرعامل انجمن یوز ایرانی، در نشست خبری دهمین گرامیداشت روز یوزپلنگ ایرانی چنین گفته است: «بر خلاف چیزی که تصور می‌شود، اوضاع یوزپلنگ ایرانی خیلی نگران کننده شده است.» وی با اشاره به کاهش نسبی جمعیت ماده‌ها توضیح داد: «در سال ۹۲ مجموعا از ۲۰ یوز تصویربرداری کردیم که ۷ یوز ماده یعنی ۳۵ درصد جمعیت در میان آنها بود.» اسلامی افزود: «در فاز دوم یعنی طی سال ۹۳ و ۹۴ از ۲۳ یوز تصویربرداری شد که در آن میان تنها ۴ یوز ماده داشتیم، اما با تلف شدن ۲ یوز ماده، الان در کل کشور فقط ۲ یوزپلنگ ماده شناسایی شده و یوزپلنگ یک قدم تا انقراض فاصله دارد». هر چند ذکر این نکته در این مجال حائز اهمیت است که در میان کارشناسان، اختلافات گوناگونی در رابطه با دقت روش های سرشماری گوشتخواران با تراکم جمعیتی پایین (از جمله یوز ایرانی) که توسط دوربین های تله ای صورت میپذیرد، وجود دارد و عدم مشاهده یوز در دوربین های مذکور را نمیتوان قاطعانه به کاهش جمعیت آنها نسبت داد. اما در هر حال، در نگاه تمامی کارشناسان و فعالان حیات وحش در این حوزه، «بحرانی» بودن شرایط مربوط به یوز ایرانی، مورد مشترکی‌ست که همگان بر آن اجماع نظر دارند.

اما خطر انقراض نماد ملی یک کشور، صرفاً مختص کشور ایران نبوده و در دهه های گذشته، موارد این چنینی زیادی در سطح بین الملل مطرح شده است که شاید بتوان مهمترین آن را خطر انقراض عقاب سرسفید یا عقاب گَر (نام علمی: Haliaeetus leucocephalus) در کشور آمریکا نام برد. در اواخر قرن بیستم، این پرنده در محدوده کشور آمریکا در خطر انقراض قرار گرفت در حالی که تعداد آن‌ها در آلاسکا و کانادا زیاد شده بود. با تمهیدات صورت گرفته توسط دولت فدرال و مردم کشور آمریکا، در سال‌های بعد، جمعیت عقاب‌های سرسفید در آمریکا افزایش یافت و در ۲۸ ژوئن سال ۲۰۰۷ از فهرست حیوانات در معرض خطر انقراض خارج شد.

این مقاله سعی دارد به طور اجمالی اقدامات به عمل آمده توسط سیستم حاکمه و مردم کشور آمریکا به منظور جلوگیری از خطر انقراض عقاب سر سفید را مورد بررسی قرار داده و تلویحاً آن را با شرایط کنونی در کشور ایران مقایسه کند.

شروع داستان:

در سال ۱۷۸۲ که کشور آمریکا، عقاب سرسفید را به عنوان نماد کشور خود برگزید، هرگز تصور نمیکرد که روزی این گونه زیستی که در آن روزها هزاران جفت از آنها در آسمان این کشور پرواز میکردند، در خطر انقراض قرار گیرند. با اینکه در سال ۱۹۴۰، قوانینی مبنی بر ممنوعیت شکار این پرنده در کشور آمریکا وضع گردید، فرایند کاهش جمعیت عقاب سرسفید با شتابی گسترده، تا جایی ادامه یافت که در سال ۱۹۶۳، تنها ۴۸۷ جفت از این گونه در کشور آمریکا یافت شده بود. این اتفاق، زنگ خطری ملی را در کشور آمریکا به صدا در آورد و در نهایت منجر به اضافه شدن نام این پرنده به لیست گونه های در معرض خطر در سال ۱۹۶۷ و سپس لیست گونه های در خطر انقراض در سال ۱۹۷۲ گردید. روایت تلاش به منظور مقابله با انقراض عقاب سرسفید، از این نقطه، شتاب دو چندانی به خود گرفت و با عزم عمومی مردم و دولت همراه گردید.

ریشه یابی دلایل:

عمده غذای عقاب سرسفید را ماهی ها تشکیل میدهند و در نتیجه، این گونه از عقاب ها غالباً در نزدیکی دریاچه ها و رودخانه ها زندگی کرده و در اطراف این مکان ها به لانه سازی و تولید مثل روی می‌آورند. البته به جز ماهی، عقاب های سرسفید، از سایر پرنده های آبی، لاک‌پشت، خرگوش، مار و سایر حیوانات کوچک جثه تر نیز تغذیه میکنند. با در نظر گرفتن هرم غذایی و محل زندگی عقاب های سرسفید، تحقیقات گسترده ای در رابطه با شناسایی علل کاهش جمعیت این پرندگان، به عمل آمد که نتایج این تحقیقات، نقش عمده ای در موفقیت های بعدی طرح مبارزه با انقراض عقاب سرسفید ایفا نمود. مهمترین دلایل کاهش جمعیت عقاب های سرسفید به شرح زیر ذکر گردیدند:

  • تخریب زیستگاه پس از تخریب جنگل های بکر در کشور آمریکا
  • کاهش برخی از طعمه های عقاب سرسفید (مانند پرنده های دریایی و اردک ها) به سبب شکار بی رویه این پرنده ها
  • شکار خود عقاب ها به سبب تصور نادرست تهدیدآمیز بودن این پرنده ها برای حیوانات اهلی و دام

با این وجود، فارغ از دلایل ذکر شده فوق (که دارای شباهت زیادی با دلایل ذکر شده برای کاهش جمعیت یوز آسیایی در ایران نیز هستند)، نتایج تحقیقات، پرده از عامل مهمتری در خطر انقراض عقاب های سرسفید برداشت.

پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵، استفاده از آفت کش DDT  (dichlorodiphenyltrichloroethane) برای مقابله با آفت ها و حشرات در اقصی نقاط جهان و از جمله کشور آمریکا، شدت گرفت. با وجود تاثیر مثبت DDT در مبارزه با آفت ها، اثرات مخرب زیست محیطی این ماده تا زمان انتشار کتاب  Silent Spring توسط Rachel Carson (که در ایران با نام «بهار خاموش» توسط انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد و با تلاش عبدالحسین وهاب زاده و همکاران به فارسی ترجمه شده‌ است.) به درستی شناخته نشده بود. بررسی ها در این راستا نشان داد که DDT به مانند بسیاری دیگر از مواد شیمیایی، پس از مصرف، وارد آب های سطحی و غیر سطحی شده و در نهایت در بافتهای بدن جانداران آبی از جمله ماهی ها، تجمع میکند. تحقیقات دانشمندان نشان داد که حضور DDT  در رژیم غذایی عقاب های سرسفید که از ماهی های به عنوان اصلی ترین منبع غذایی بهره میبردند، سبب مسموم شدن این موجودات و عدم توانایی آنها در فرایند تولید مثل گردیده است.

تلاش برای بهبود:

پس از مشخص شدن دلایل اصلی کاهش جمعیت عقاب های سرسفید و تبعات فاجعه آمیز رفتارهای بشر در انقراض این گونه های ملی، اذهان عمومی و دولت آمریکا در صدد جبران مافات برآمده و در نهایت، سازمان حفاظت از محیط زیست آمریکا در سال ۱۹۷۲ در حرکتی انقلابی (و در آن زمان، بحث برانگیز) استفاده ازDDT  در کشور آمریکا را  به طور کامل ممنوع کرد. این تصمیم با حمایت دولت و سپس مردم، گام بسیار بزرگی در بهبود وضعیت عقاب های سرسفید محسوب میشد.

در کنار تصمیم منع استفاده از DDT در آمریکا و توامان افزایش تلاش ها برای بهبود کیفیت آب های سطحی و طبعاً آبزیان، بسیاری از زیستگاههای عقاب های سرسفید نیز، به لیست مناطق حفاظت شده اضافه و هرگونه شکار این عقاب ها ممنوع و مجازات های بسیار سنگینی برای آن وضع گردید. این تصمیم ها در نهایت منجر به افزایش جمعیت و در نهایت بهبود وضعیت بسیار وخیم عقاب های سرسفید در کشور آمریکا گردید.

امروزه با وجود اینکه عقاب سرسفید از لیست گونه های در خطر انقراض در کشور آمریکا خارج شده است، اما تمامی قوانین و لایحه های مربوط به حفاظت از این گونه زیستی و زیستگاه آن همچنان ادامه داشته و هرگونه اقدام تهدید آمیز بر جمعیت عقاب سرسفید، تبعات قانونی شدیدی را در پی خواهد داشت. مردم و دولت کشور آمریکا، همواره از داستان بهبود دوباره اوضاع عقاب های سرسفید به عنوان یک موفقیت ملی یاد میکنند.

نکاتی برای تفکر:

همانطور که ذکر گردید، در بحث یوز ایرانی، تقریباً غالب دلایل تاثیرگذار در کاهش جمعیت این گونه‌ی زیستی، کاملا مشخص و عبارتند از تخریب زیستگاه به سبب حضور انسان، چرای بی رویه دام های اهلی، شکار طعمه های حیوان و البته متاسفانه شکار خود حیوان. در مقایسه با شرایط مشابه در آمریکای دهه شصت میلادی، همین فهم دقیق از عوامل موثر بر کاهش جمعیت یوز ایرانی، خبر بسیار مسرّت بخشی‌ست که بخش اعظمی از آن را مرهون تلاش های محققین و فعالان محیط زیست کشور هستیم. اما با این وجود، شاید بتوان مهمترین تفاوت (و یا رمز موفقیت یا عدم موفقیت) این گونه تلاش ها را در وفاق ملی و تصمیمات بالادستی در مقابله با خطر انقراض این گونه ها دانست.

بخشی از این تفاوت را بدون شک میتوان در اختلافات فرهنگی این کشورها در میزان ارزش نهادن به نماد های ملی نیز جستجو کرد. با وجود اینکه در سال های اخیر، در فضاهای مختلف، دائماً به یوز ایرانی و حواشی مربوط به آن اشاره میگردد و به لطف آموزش های سازمان های مردم نهاد و فعالان حوزه محیط زیست در جامعه، یوز ایرانی، حالا نماد شناخته شده ای برای مبارزه با مفهوم انقراض در ایران شده است، اما شاید هنوز نیز نتوان نتیجه گرفت که ایرانیان، یوز ایرانی را آن‌گونه که مردم کشور آمریکا عقاب سرسفید را نماد ملی کشور خود میدانند، نماد کشور ایران بدانند. این تفاوت را به راحتی میتوان در سبک زندگی و حضور عکس و نماد این گونه ها در زندگی عامه مردم این دو کشور، مشاهده نمود در جاییکه تصاویر عقاب سرسفید حتی در صفحات گذرنامه آمریکاییان نیز به چشم می‌خورد. در نتیجه، به همان نسبت، طبیعی‌ست که شاهد عزم ملی کمتری در مبارزه‌ی مستمر با کاهش جمعیت یوز ایرانی باشیم.

در کنار این تفاوت فرهنگی، داستان مبارزه با کاهش جمعیت عقاب های سرسفید در کشور آمریکا، به خوبی نقش موثر نهاد های تصمیم گیرنده‌ی دولتی و غیر دولتی را مشخص کرده است. این در حالیست که در ایران، اولویت های بنیادی تری همچون شرایط سیاسی و اقتصادی بر تخصیص بودجه و زمان به مبارزه با انقراض یوز ایرانی سایه افکنده است. شاید به همین سبب باشد که با وجود تلاش های شبانه‌روزی فعالان محیط زیست و محیط‌بانان غیور ایرانی، هنوز هم از گوشه و کنار، خبرهایی مبنی بر ادامه روند تخریب زیستگاه و شکار این حیوانات، شنیده میشود که بدون شک بدون عزمی راسخ از جانب مردم و نیز اولویت‌دهی سیستم های تصمیم گیرنده در حمایت از گروه‌های فعال و نیز وضع قوانین سفت و سخت تر، شاید هرگز نتوان به این مهم دست یافت.

چه باید کرد؟

آموزش: این واقعیتی انکار نشدنی است در تمامی ادوار تاریخ، خواسته‌ی عمومی مردم در نهایت قوای تصمیم گیرنده را مجاب به اقدام عملی کرده است. حال اینکه چگونه میتوان جامعه را نسبت به نیازهای اولیه و دغدغه های اصلی خود آگاه نمود، بدون شک تنها در مفهوم آموزش عمومی خلاصه میگردد. حمیدرضا میرزاده، خبرنگار و فعال محیط زیست در وب سایت شخصی خود، در این زمینه اینگونه مینوسید: «تجربه‌های موفق حفاظت در سراسر جهان نشان داده که علاقه قلبی افراد جامعه نسبت به یک گونه، راه را برای حفاظت آن گونه هموار می‌کند و این علاقه، تنها با آموزش از درون جامعه (نه آموزش از سوی دولت‌ها) به دست می‌آید. افراد جامعه هستند که به یکدیگر اعتماد دارند و از طریق این اعتماد، آموزش عمومی موثر امکان پذیر می‌شود. یوزپلنگ یکی از این نمونه‌ها در ایران است که البته، هنوز در نیمه راه است…»

تامین امنیت زیستگاه‌های یوز ایرانی: با اینکه هر کدام از زیستگاه‌های یوز ایرانی، خصوصیات مختص خود را دارند، اما امنیت این زیستگاه‌ها در برابر شکار غیر مجاز و حضور انسان به منظور بهره برداری از زمین و چرای دام، امری‌ست که لزوم آن در تمامی زیستگاه‌های این حیوان، از واجب ترین اقدامات به حساب می‌آید. بدون شک این‌گونه تصمیم ها نیازمند اقدام بالادستی از سوی دولت و نهاد های ذی‌ربط در این زمینه است که علی رغم تلاش های به عمل آمده، به نظر می‌رسد همچنان نیاز نگاه ویژه مسئولین به این موضوع احساس می‌شود. صرفاً  به منظور نشان دادن اهمیت چنین تصمیمات بالادستی، میتوان به اقدام اخیر دولت استرالیا در فنس کشی محوطه‌ ای ۹۴ کیلومتر مربعی به منظور حفاظت از نوع خاصی از گونه‌ی ملی کیسه دار به نام marsupial در برابر حملات گربه هایی که تا کنون منجر به انقراض بیش از ۲۰ گونه محلی در این کشور شده اند، اشاره نمود.

حمایت از فعالان محیط‌زیست و سازمان های مردم نهاد: در تمامی مثال های موفق مبارزه با انقراض گونه های زیستی، گروههای متخصص غیردولتی، پررنگ ترین و اصلی ترین نقش را به عهده گرفته اند چراکه موضوع کاهش جمعیت یک گونه‌زیستی با وجود اینکه شاید در مواردی به سادگی ریشه یابی ‌گردد، نیازمند دانش تخصصی ویژه و در نظر گرفتن تمامی موارد و زنجیره های نادیدنی در این موضوع می‌باشد. این امر، بدون شک تنها با حضور گروههای فعال محیط زیست و سازمان های مردم نهاد متخصص در این امر میسر میگردد. در سال های اخیر، با اینکه افراد و گروههای بسیار زیادی در این زمینه به تلاش خالصانه و بی منت پرداخته اند، همچنان نیاز بسیار زیادی به حمایت ویژه دولت در تخصیص بودجه و فضای تحقیق و تلاش به این افراد دیده می‌شود.

منابع:

۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۶ ژوئن سال ۲۰۱۸ میلادی

۲۰ عبارت متداول برای پایان بندی ایمیل های انگلیسی زبان

چند وقت پیش داشتم توی لینکدین میگشتم که چشمم به این مقاله کوتاه خورد و صرفاً برای اینکه اینجا یه چیزی نوشته باشم، اینجا میارمش تا شاید به کار کسی بیاد. اصولا نوشتن یک ایمیل به زبان انگلیسی، میتونه چالش های خاص خودش رو داشته باشه و در مواردی میتونه وقت خیلی زیادی رو طلب کنه. حتی در مواردی، عدم توجه به ساختار زبان انگلیسی و چگونگی و چرایی بعضی از عبارت ها، باعث میشه به هیچ وجه نتونیم منظور خودمون رو به فرد گیرنده ایمیل انتقال بدیم. این قضیه خصوصا برای دانشجوهای ایرانی ای که به تازگی از ایران خارج میشن، مهم تر هم جلوه میکنه چراکه تقریبا غالب ارتباطات حرفه ای این عزیزان در بستر ایمیل صورت خواهد پذیرفت. یکی از بهترین راه های افزایش بهره وری و انتقال مفهوم در فرستادن ایمیل، استفاده از اصطلاحات خاصی هست که میشه در قسمت های مختلف یه متن از اون ها استفاده کرد و اینکه شما در ایمیل های خودتون دائما از اون عبارت ها استفاده کنید، نه تنها مشکلی نداره بلکه کمک میکنه که به مرور، به ساختار حرفه ای تری در ایمیل دادن دست پیدا کنید.

یکی از مهمترین دسته از این عبارت های مذکور، مواردی هست که در پایان هر ایمیل به کار میرن و به نوعی شما با اون عبارات، متن ایمیل رو جمع بندی میکنید و یه جورایی خداحافظی میکنید. اینکه بدونیم دقیقا استفاده از چه عبارتی در چه فضایی، بهترین و بیشترین تاثیر رو داره، نیازمند تمرین و دسته بندی عبارات و جملاته که در ادامه اون ها رو دسته بندی میکنم.

عباراتی برای بیان تشکر و قدردانی:

Thank you for your help. / time / assistance / support-
I really appreciate the help. / time / assistance / support you’ve given me-
Thank you once more for your help in this matter-

عباراتی برای اشاره به ارتباط مجدد در آینده:

I look forward to hearing from you soon / meeting you next Tuesday-
I look forward to seeing you soon-
I’m looking forward to your reply-
We hope that we may continue to rely on your valued custom-
We look forward to a successful working relationship in the future-
Please advise as necessary-
I would appreciate your immediate attention to this matter-

عباراتی برای نشان دادن آمادگی شما برای کمک:

If I can be of assistance, please do not hesitate to contact me-
If you require any further information, feel free to contact me-
If you require any further information, let me know-
Please feel free to contact me if you need any further information-
Please let me know if you have any questions-
I hope the above is useful to you-
Should you need any further information, please do not hesitate to contact-
me
Please contact me if there are any problems-
Let me know if you need anything else-
Drop me a line if I can do anything else for you-

با احترام به نویسنده متن،
پیمان یوسفی
۱۱ ژوئن سال ۲۰۱۸ میلادی

تابستان خود را چگونه گذراندید؟ پاییز چطور؟ با بحران آب در ایران چه باید کرد؟!

توی تابستونی که گذشت، من ۹ واحد Research داشتم که خب این یعنی عملا من تمام تابستون رو درگیر تحقیقات علمی بودم! اما خب همه چی خوب بود و یه مقاله خوب نوشتیم و الان هم بالاخره داریم روی Review Paper ئی که یکی از همکارای استادم ایده شو مطرح کرده بود کار میکنیم که خب همه ی اینا باعث میشن که حداقل به صورت علمی از تابستون گذشته راضی باشم. موارد غیر علمی و پروژه ها همچنان به کندی پیش میرن ولی خب نهضت همچنان ادامه داره!

با همه ی این حرفها، خوشبختانه حدفاصل ۱ تا ۱۴ ماه گذشته رو فرصت پیدا کردم که یه خورده مسافرت کنم که خب تجربه های خیلی خوبی بودن. توی این فرصت تونستم شهرهای شیکاگو (ایلینوی)، ایندیاناپلیس (ایندیانا)، میلواکی (ویسکانزین) و سن فرانسیسکو (کالیفرنیا) رو ببینم. هر کدوم از این شهرها جذابیت های خاص خودشون رو داشتن و با اینکه در نگاه اول سن فرانسیسکو گزینه ی جذاب تری به نظر میرسه، برای من میلواکی شهر بسیار زیبا تر و آروم تری به نظر اومد. به نوعی توی میلواکی میتونستم اکثر مواردی رو که از شیکاگو انتظار دارم داشته باشم درحالیکه اون شلوغی و ترافیک شیکاگو رو درش نمیدیدم. البته همچنان هم به نظر من مرکز شهر شیکاگو زیباترین و چشم نواز ترین شهریه که من توی زندگیم دیدم و اصلا نمیخوام سن فرانسیسکو رو باهاش مقایسه کنم که توهین محسوب میشه بهش. سن فرانسیسکو یه شهر توریستی خیلی متفاوت از شهرهایی که من دیده بودم بود، اگه بخوام توی چند تا کلمه توصیفش کنم میگم سرشار از رنگ! از معماری ساختمون ها گرفته و تا رنگ و زبان مردم، از توریست های اروپایی و آسیایی گرفته تا محله ی چینی ها و حتی بی خانمان های خیلی خیلی زیادی که حضورشون به شدت به چشم میاد و حس دوگانه ای از دلسوزی و ناراحتی رو به آدم القا میکنن. خیلی از جاذبه های اصلی این شهر رو تونستم ببینم و به عنوان یه مهندس عمران، دیدن Golden Bridge حس غرور خیلی خیلی زیادی بهم القا میکرد حتی با اینکه دیگه گرایشم محیط زیسته و از دوران ساخت و ساز خیلی فاصله دارم. اینم یه چندتا عکس از این سفرها که بعدنا یاد خودم بمونه.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

خلاصه سفر خوبی بود و تجربه های خوبی کسب کردم که باشد که توشه ی راه کرده باشم برای مسیر سخت در کمین! که اتفاقا بحث مسیر سخت در کمین که مطرح شد، باید اشاره ای کنم به ترمی که الان سه هفته ست شروع شده و من توی زندگیم انقدری که توی این سه هفته کار کردم، کار نکرده بودم! این ترم من ۲ تا درس خیلی خیلی سخت دارم به اسم های Environmental Organic Chemistry و Advanced Hydrogeology که واقعا خیلی وقت گیر و سختن و در عین حال در درس Environmental soil Chemistry هم TA هستم که هفته ای یک بار باید یک آزمایشگاه رو بچرخونم و lecture بدم برای دانشجوهایی که غالباً در مقطع کارشناسی هستن. در کل تجربه ی خیلی جالبیه و در عین سخت بودن دارم ازش لذت میبرم.

هفته ی پیش توی همین درس Hydrogeology قرار شده بود که هر فرد در یک صفحه در رابطه با چرخه ی آب شیرین در شهر یا کشور خودش توضیح بده. همون روز به استاد این درس که در committee دکترای من هم هست ایمیل زدم و ازش خواستم که بتونم یه lecture ده دقیقه ای در رابطه با بحران آب در ایران بدم که ایشون هم به شدت استقبال کردن و منم شروع کردم به آماده سازی های لازم. هر چقدر که بیشتر میخوندم در این رابطه بیشتر حالم گرفته میشد و حتی آخر هفته ی پیش تصمیم گرفتم که بیخیال این قضیه بشم ولی چون به استادم قول داده بودم، ادامه دادم. دیروز روزی بود که باید lecture رو ارائه میدادم. یه پاورپوینت ۱۲ اسلایده که در ابتدا به شرایط اقلیمی ایران میپرداخت، بعد به نوآوری های ایرانی ها در استفاده ی پایدار از آب های زیرزمینی به وسیله ی قنات ها و در نهایت شرایط کنونی… . سخت ترین جای کار برای من همین شرایط کنونی بود چون یه جورایی باید سعی میکردم که بغض نکنم و در مورد این موارد حرف بزنم. اما خب به اینجاش که رسیدم دیگه واقعا نشد…

این که میبینی که تصمیمات کلان مدیریتی و عدم توجه به عواقب زیست محیطی تصمیمات چطور تونسته و داره باعث نابودی شرایط اقلیمی یه مملکت میشه، چیزی نیست که نشه براش ساعت ها گریه کرد و دنبال راه چاره بود. با اینکه همیشه مردم مقصر “هدر دادن” آب شناخته میشن ولی خب حقیقت اینه که ۹۲ درصد آب شیرین در ایران توسط بخش کشاورزی مورد مصرف قرار میگیره و متاسفانه عدم بازدهی در سیستم های آبیاری و عدم شناخت صحیح مسئولین از انتخاب و کشت محصولات بدون در نظر گرفتن مفاهیمی مثل آب مجازی و آب سبز، داره روز به روز منجر به بدتر شدن شرایط میشه. مثلا به این گراف یه نگاهی بکنید که داره درصد برداشت سالانه ی آب از منابع آب شیرین کشورها رو از حدود سال ۱۹۷۰ تا حدود ۲۰۱۴ نشون میده که من ایران و آمریکا رو آوردم و میتونید توی وب سایت بانک جهانی خودتون سایر کشور ها رو هم بررسی کنید:

ایران از ۳۵ درصد در سال ۱۹۷۷ الان رسیده به ۷۵ درصد. ضمناً این عدد به بخار شدن آب از منابع آبی هم اشاره نمیکنه و صرفاً مصرف شهری، کشاورزی و صنعتی رو نشون میده. این یعنی ما سالانه ۷۵ درصد از منابع آب شیرین اون سال رو صرف مواردی میکنیم که از بازده ی بسیار پایینی هم برخوردارن.

از این درد دل ها زیاده و وقت کم. باید به کارها رسید و بزرگ و بزرگ تر شد.

با احترام،
پیمان یوسفی
۷ سپتامبر سال ۲۰۱۷ میلادی

چگونگی ایجاد وقفه interruption در صحبت های مخاطبین

اصولا بحث interruption که شاید بشه اون رو به وجود آمدن یا آوردن وقفه موقت در انجام یه کار ترجمه کرد، جزو مواردی هست که هر کسی و خصوصاً هر دانشجویی باهاش دست و پنجه نرم میکنه و سعی میکنه یه جوری بهش فائق بیاد. interruption حالت های مختلفی هم داره و از ۱) دریافت یه ایمیل و پیامک در هنگام خوندن یه مقاله رو شامل میشه تا ۲) تلاش برای اضافه کردن یه کامنت یا پرسیدن یه سوال وقتی که مخاطب شما در حال صحبت کردن هست. به هر حال interruption یه چیز انکار ناپذیره و باید یاد بگیرم که چطور مدیریتش کنیم. خصوصا توی مورد دوم و وقتی به عنوان یه دانشجو وارد کشور آمریکا میشید، باید به خوبی یاد بگیرید که چطور و چه زمانی نکته ی مد نظر خودتون رو در لابلای صحبت های بقیه در جلسات مختلف مطرح کنید.

در این راستا اخیراً یه مطلبی خوندم توی مجله ی Entrepreneur که در همین باب نوشته شده بود. به نظرم جالب رسید که مضمون بخش هایی از اون رو ترجمه کنم تا شاید به درد کسی بخوره. البته مطلب مذکور بیشتر اشاره داره به مورد دوم یعنی تلاش برای اضافه کردن یه نکته یا سوال زمانی که مخاطب شما در حال صحبت کردنه. برای مورد اول که بیشتر مربوط میشه به تمرکز کردن من قبلا در “این” پست به تفصیل در رابطه با نرم افزار خیلی خیلی خوب Forest توضیح داده بودم که معتقدم به شدت میتونه به این افزایش تمرکز کمک کنه.

پژوهشگرها در دانشگاه کالیفرنیا، ارواین (University of California, Irvine) (که یه عالمه از دوستای منم اونجائن!) متوجه شدن که یک فرد به صورت نرمال سه دقیقه و پنج ثانیه وقت صرف میکنه که از یه task به task دیگه جابجا بشه و به صورت نرمال ۱۰.۵ دقیقه وقت صرف میکنه تا از یه پروژه به یک پروژه ی کاملا متفاوت جابجا بشه و خبر بدتر اینکه متوجه شدن که وقتی فرد در حال انجام یه task هست و به هر دلیلی interrupt میشه، به صورت متوسط ۲۰ دقیقه زمان میبره که مجدداً به طور کامل بر روی اون task تمرکز کنه!! (به نظرم همین الان برید به “این” پست و اپلیکیشن Forest رو دانلود کنید!) سایر تحقیقات هم نشون داده که سناریوهای مختلف interruption به شدت بازده ی انجام کارها رو کاهش میده. در این راستا پژوهشگرهای دانشگاه ایالتی میشیگان (Michigan State University) که اتفاقا عده ای از دوستان منم اونجائن! در یک آزمایش از افرادی که در آزمایش شرکت کرده بودن، خواستن که یه سلسله ای از فعالیت ها رو در کامپیوتر روبروشون انجام بدن. در حالیکه مشغول انجام اون فعالیت های کامپیوتری بودن، هر از چندگاهی، با فعالیت های خیلی ساده و کوتاه دیگه (حدود ۲.۸ ثانیه؛ شاید مثل وقتی که توی صفحه گوشیمون notification ئی دریافت میکنیم که نشون میده برامون پیام اومده! یا مثل وقتی که کامنت کوتاهی رو وسط بحث یه نفر دیگه اضافه میکنیم)، در کار اصلی این افراد وقفه ایجاد میشد. نتایج این تحقیق نشون داد که همین وقفه ها باعث شد که تعداد خطاهای موجود در task هایی که باید انجام میدادن دو برابر شد!!

در نتیجه از این به بعد در جلسات مختلف وقتی خواستید وسط صحبت کسی بپرید، باید در نظر داشته باشید تبعات این وقفه رو بسنجید که آیا این وقفه ارزش این تبعات رو داره یا خیر (طبیعتاً در بسیاری از موارد داره؛ ولی خب در بسیاری از موارد هم نه). فلذا قبلش باید از خودتون بپرسید که آیا قصد دارید:

پیشنهادی بدید که بحث رو بهتر جلو ببرید؟
با استفاده از عنصر طنز به تلطیف فضا کمک کنید؟
از کسی که داره به ناحق در مظان اتهام قرار میگیره دفاع کنید؟
به ددلاینی خاص و لزوم پرداختن به همه امور اشاره کنید؟

یا اینکه دارید:

استرس بحث رو بیشتر میکنید.
وقتی عصبانی و ناراحت هستید بحث میکنید.
افراد رو از نشون دادن نکته ای که تا الان داشتن برای بیانش آماده سازی میکردن، محروم میکنید.

در نتیجه میبینید که مفهوم interruption اونقدری هم که به نظر میومد ساده نیست و نیازمنده به اینه که به درستی بررسی بشه تا نشون داده بشه که فرد به اصول مذاکره واقفه و برای مخاطبش احترام قائله. این جملات یه سری عبارت خوبه که وقتی میخواید لابلای صحبت کسی وارد بشید، خوبه که از اونا استفاده کنید. (طبیعتاً همینارو میشه عیناً به فارسی هم ترجمه و استفاده کرد)

Excuse me; I know you’re trying to [insert goal here], but I want to make sure I’m clear on XXX
 To your point about XXX
What you said earlier struck me as instructive for what we’re talking about now, so XXX

همونطوری که متوجه شدید، توی موارد بالا، عباراتی مثل “میتونم یه سوالی بپرسم؟” (Can I ask you a quick question) دیده نمیشه! دلیلش اینه که استفاده از چنین عبارتهایی اصلا توصیه نمیشه چراکه مشکلی که وجود داره اینه که جمله ای مثل “میتونم یه سوالی بپرسم؟” خودش یه سواله! و مثل این میمونه که بگید قصد دارم برم راه برم و بعد برید راه برید، یا قصد داریم فلان کارو انجام بدم و بعد انجام بدید. به نوعی شما با پرسیدن “میتونم یه سوالی بپرسم؟” مخاطبتون رو در معرض سوالی قرار میدید که حتی ۱ درصد هم این شانس رو نداره که قبول نکنه چون به هر حال شما بلافاصله قراره سوالتون رو بپرسید. در نتیجه یا با یه جمله اولیه مناسب سوالتون رو بپرسید یا مستقیم سوال رو بپرسید و از “میتونم یه سوالی بپرسم؟” استفاده نکنید.

نکته اینه که باید آگاهانه در صحبت بقیه وقفه وارد کنید، باید تمامی تبعاتش رو در نظر بگیرید و بدونید که با این کار شما عملا مخاطب رو از مسیری که در حال طی کردنشه منحرف میکنید و بسنجید که آیا واقعا ارزشش رو داره یا خیر. در نتیجه باید به طور کامل به بحث توجه کنید و به نوعی محیط بحث رو بخونید! به این معنی که به ریتم بحث توجه کنید، همونطوری که وقتی به یه موزیک گوش میدید میتونید بیت های بالا و پایینشو درک کنید، در یک بحث هم میتونید این رو درک کنید و از این طریق میتونید متوجه بشید که بهترین زمان برای ایجاد وقفه ای که کمترین تاثیر مخرب رو داشته باشه، چه زمانیه.

اصول بحث کردن برای همه افراد و خصوصا دانشجوها از اهمیت خیلی زیادی برخورداره و فرقی نمیکنه که به چه زبانی صحبت میکنیم، باید یاد بگیریم که در مباحثات به خوبی شرکت کنیم و باعث بهبود روند بحث بشیم. در این راستا امیدوارم این مطلب به درد کسی بخوره و سعی میکنم در آینده بیشتر در این باب بنویسم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۳ جولای سال ۲۰۱۷ میلادی

داستان Chipotle و پدیده تلخ کپی برداری در ایران

ویدئوی بالا رو که ببینید به طور تقریبی با مفهوم رستوران های زنجیره ای “چیپوتله” آشنا میشید. برای افرادی که توی آمریکا زندگی میکنن، طبیعتاً غیرممکنه که اسم این رستوران های زنجیره ای رو نشنیده باشن و در نتیجه برای توضیح یه مقدار بیشتر این رستوران های زنجیره ای برای افرادی که توی ایران هستن، با اینکه توی ویدئوی بالا هم به معرفی کامل این رستوران های زنجیره ای پرداخته شده؛ من این قسمت از وبسایت فیدیلو رو هم عیناً کپی میکنم:

چیپوتله گریل مکزیکی از رستوران‌های زنجیره‌ای در آمریکا، انگلستان، کانادا، آلمان و فرانسه است که متخصص در زمینهٔ تاکو و بوریتو هست. نام رستوران چیپوتله، از یک اسم مکزیکی-اسپانیایی برای هالوپینوی خشک‌ و دودی شده که یک فلفل تند است، به وجود آمده است. این شرکت هدف خود را تولید غذای سالم گذاشت که تلاششان را در استفاده از مواد اولیه ارگانیک، استفاده از گوشت‌های سلامت نسبت به دیگر رستوران‌های زنجیره‌ای که باعث برجستگی کار چیپوتله می‌شد قرار دادند. چیپوتله یکی از اولین رستوران‌های زنجیره‌ای است که به عنوان سرو کننده سریع غذای مکزیکی شناخته می‌شود.

چیپوتله توسط استیو الز در سال ۱۹۹۳ به وجود آمد. زمانی که شرکت مک‌دونالد به عنوان سرمایه گزار اصلی مشخص شد، چیپوتله در کلرادو ۱۶ رستوران داشت. زمانی که مک دونالد سهم خود را واگذار کرد شعبه‌های چیپوتله به ۵۰۰ شعبه رسیده بود. در سال ۱۹۹۸ مک‌دونالد یک سرمایه گذاری کوچک انجام داد. تا سال ۲۰۰۱ مک‌دونالد به عنوان یکی از سرمایه‌گذارهای بزرگ چیپوتله تبدیل شد. مک‌دونالد باعث پیشرفت بزرگی برای چیپوتله شد. چیپوتله تا سال ۲۰۱۲ دارای ۱۵۰۰ شعبه و درامد ۲۷۸ میلیون دلار و ۳۷،۳۱۰ خدمه شد.

اولین چیپوتله در نزدیکی کمپس و دانشگاه دنور توسط استیو الز که در دانشگاه آشپزی در هاید پارک نیویورک تحصیل کرده بود تأسیس شد. کمی بعد استیو به عنوان آشپز اصلی در برج Jeremiah در سانفرانسیسکو مشغول شد. در آنجا استیو متوجه محبوبیت تاکوری و بوریتو در سانفرانسیسکو شد. در سال ۱۹۹۳ از آموزه‌هایش در سانفرانسیسکو استفاده کرد و اولین چیپوتله را در دنور کلروداو بنا نهاد. استیو و پدرش حساب کردند برای داشتن فروش اولیه خوب باید ۱۰۷ بوریتو در روز بفروشند. بعد از گذشت یک ماه در رستوران اصلی چیپوتله روزانه ۱۰۰۰ بوریتو به فروش می‌رسید.

دومین رستوران در سال ۱۹۹۵ با داشته‌ها و درامدهای چیپوتله و سومین رستوران با وام SBA بازگشایی شد. برای افتتاح رستوران‌ها ی بیشتر و پیشرفت دو برابر پدر استیو ۱،۵میلیون دلار سرمایه‌گذاری کرد بعد از مدتی استیو یک برنامهٔ مشخص پول‌ساز طراحی کرد. در سال ۱۹۹۹ اولین رستوران خارج از کلرودا در اوهایو، کلومبوس، مینپولیس، مینسوتا افتتاح شد. در ابتدا استیو الز تصمیم بر تأسیس رستورانی با عنوان بهترین نوع رستوران برای غذا خوردن داشت اما زمانی که دید رستوران گریل مکزیکی طرفدار بیشتری دارد نظرش تغییر کرد.

در بازار رستوران‌های مکزیکی در آمریکا رقبای زیادی وجود دارد. در لیست رستوران‌ های زنجیره‌ای که به سرعت پیشرفت کردند در سال ۲۰۰۹ چیپوتله در ردهٔ هشتم قرار داشت؛ اما با توجه به فروش سالیانه چیپوتله در سال ۲۰۱۰ این مکان به ردهٔ سوم تغییر کرد. در رده بندی در سال ۲۰۱۱ چیپوتله تبدیل به بهترین فست فود مکزیکی تبدیل شد. به طور کلی چیپوتله روزانه ۷۵۰.۰۰۰ مشتری در روز دارد.

در دسامبر ۲۰۱۰ چیپوتله سرآشپزی با نام Nate Appleman برای طراحی غذای جدید استخدام کرد. Nate Appleman عنوان بهترین سرآشپز تازه کار را از مجله Food & Wine دریافت کرد. در سال ۲۰۱۰ سازمان مهاجرت آمریکا رستوران چیپوتلهٔ مینپولیس را به خاطر داشتن پروندهٔ کلاه‌برداری متهم کرد؛ که باعث شد ۴۵۰ نفر را اخراج کند.
از زمان افتتاح اولیه در آمریکا و کانادا تعداد رستوران چیپوتله تا الان به ۱۴۳۰ تا رسیده است. دومین مقصد رستوران چیپوتله لندن بود. چیپوتله باهدف گسترش در مقصد اروپا اولین رستوران را در لندن افتتاح کردند و بعد از آن در سال ۲۰۱۲ فرانسه هم در دسته شعبه‌های چیپوتله قرار گرفت.

در سپتامبر ۲۰۱۱ چیپوتله یک رستوران فست فود با سبک جنوب شرق آسیایی با نام ShopHouse در واشنگتن افتتاح کرد. چیپوتله در رابطهٔ این رستوران جدید گفت:این رستوران پیرو تمام ویژگی‌های چیپوتله که تمرکز آن بر روی (غذا و سلامت) مواد اولیه هست. غذاهای این رستوران الهام گرفته از غذاهای تایلندی، مالزی و ویتنامی است که در کاسه و یا ساندویچی خاص سرو می‌شود.

منوی چیپوتله از ۵ بند تشکیل شده است. بوریتو، فاهیتا بوریتو، بوریتوی کاسه‌ای، تاکو و سالاد. قیمت‌های هر کدام از این غذاها بر پایهٔ انتخاب نوع گوشت (مرغ، خوک، گوشت قرمز) متغیراست. برای گیاه‌خوارها هم گواکامولی و توفو موجود هست. برای هر یک غذاها گزینه‌های خوبی نیز موجود است که شما می‌توانید برای غذای خود انتخاب کنید؛ مانند برنج، لوبیا، ۴ نمونه سالسا، خامه‌ترش، پنیر و کاهو. در چیپوتله آبجو، مارگاریتا و نرم نوش با طعم میوه سرو می‌شود.

این هم یه ویدئوی دیگه از صحبت های بنیان گذار این برند و نوع سرو محصولات در رستوران های چیپوتله:

اما حقیقت اینه که وقتی که من داشتم این متن رو مینوشتم و طبیعتاً این پیش فرض رو داشتم که شاید خیلی از افراد توی ایران با اسم چیپوتله آشنا نباشن، یه جستجویی در اینترنت به عمل آوردم و متوجه یه موضوعی شدم که خودم شخصاً ترجیح میدم صفت «تلخ» رو براش به کار ببرم ولی خب این نظر شخصی منه و شاید لزوماً درست نباشه. به این عکس ها نگاه کنید:

من توی تهران خیلی اهل رستوران گردی نبودم اما با همین جستجوهای مجازی متوجه شدم که در تهران هم رستورانی دقیقاً با همین اسم و با لوگویی “ایرانی شده”! مشغول به فعالیته و بازار خیلی خوبی هم داره.

در این نکته شکی نیست که بخش قابل توجهی از موفق ترین برندهای ایرانی از دیجی کالا و نت برگ گرفته تا بازار و اسنپ و  هزاران هزار مورد دیگه، صرفاً نسخه ی کپی شده ی محتوایی برندهای مشابه در خارج از ایران هستن. اما خب این قضیه تا زمانی که صرفاً ایده گرفتن از یه برند و تغییر و تبدیل اون برای فضای ایران باشه، قابل هضمه و من برای صاحبان اون ایده ها احترام قائلم، با اینکه شاید بشه به صورت دقیق تر و کارشناسانه تری هم در مورد همین ایده برداری ها بحث کرد ولی حداقل من به عنوان یک مخاطب و شناختی که از محدودیت ها و کاستی هایی که در فضای مجازی و غیر مجازی کشور وجود داره، از این سبک ایده برداری هایی که در نهایت منجر به افزایش رفاه عمومی جامعه میشه استقبال و حمایت میکنم.

اما اینکه یک فرد به جای این ایده گرفتن و ساختن یک برند شخصی و ایرانی، بخواد دقیقاً از اسم یه محصول موفق خارجی و صرفاً تغییر لوگوی اون به امرار معاش بپردازه، باعث میشه که من صفت تلخ رو همچنان استفاده کنم و مراتب تاسف خودم رو اعلام کنم. البته تاکید میکنم که این تاسف با این فرض نوشته و اعلام میشه که من بر اساس جستجویی که کردم، این رستوران هیچ شعبه ی رسمی ای در ایران نداره و این رستوران های عملاً صرفاً اسم چیپوتله رو یدک میکشن، در نتیجه اگر من به سبب شاید جستجوی ناقص خودم موردی رو از دست دادم و این رستوران های داخل تهران واقعا نماینده ی رسمی این برند هستن، من در همین تریبون از صاحبان این رستوران ها در تهران عذرخواهی میکنم.

این رستوران ها در تهران طبیعتاً عده ی زیادی کارمند دارن که از این طریق دارن خرج خانواده های خودشون رو میدن و همین موضوع باعث میشه که صاحب یا صاحبان این رستوران ها در تهران، مسبب خیر بوده باشن و من به احترامشون کلاه از سر بر میدارم!، بحث من کپی برداری بدون ذکر منبع در مفهوم بسیط خودشه که از این مثال گرفته تا ترجمه های علمی کتاب ها قابل تعمیمه و برای نزدیک شدن به بازار و فضای جهانی، لازمه که خودمون به تولید محتوا و برند ایرانی بپردازیم و مثل موسس چیپوتله، تا آخر پای ایده ی خودمون بمونیم و موفقیتش رو تضمین کنیم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۸ ژوئن سال ۲۰۱۷ میلادی

دانشگاه هاروارد از نگاه یک دانشجوی دانشگاه پردو!

هفته ی پیش یکی از دانشجوهای استاد من به اسم Jenny برای گذروندن Prelim خودش به اینجا اومده بود. Jenny دانشجوی دانشگاه پردوئه ولی به این سبب که همسرش در حال گذروندن دوره ی post doc در دانشگاه هاروارد هست، الان در حدود یک سال و نیمه که با هماهنگی هایی که استاد من با یکی از اساتید دانشگاه هاروارد به عمل آورده، داره ادامه دوره ی دکترای خودش رو در اونجا و زیر نظر یکی از اساتید اون دانشگاه و استاد من به طور مشترک، میگذرونه. روزایی که اینجا بود و به این سبب که ماشین نداشت، من خیلی باهاش این ور و اونور میرفتم و چندباری هم به اتفاق استادم با هم نهار رفتیم بیرون و خلاصه این مدتی که اینجا بود یه عالمه چیز جدید ازش یاد گرفتم. خوشبختانه Prelim رو هم به خوبی پشت سر گذاشت و مجددا برگشت به بوستون تا دکترای خودش رو ادامه بده. یکی از عمده سوال هایی که من زیاد ازش میپرسیدم، تفاوت های بین دانشگاه پردو و دانشگاه هاروارد بود.

با اینکه عملا دانشگاه پردو در رشته های مهندسی با اختلاف خیلی زیادی از دانشگاه هاروارد قوی تره و رتبه ی خیلی خوبی در آمریکا و جهان داره (منبع ۱ ، منبع ۲، منبع ۳) اما خب هنوز هم دانشگاههایی مثل هاروارد یا سایر دانشگاههای The Ivy League از شهرت خیلی بیشتری برخوردارن و به راحتی حتی میشه اینو توی ایران هم از روی مقایسه تعداد افرادی که اسم مثلا دانشگاه هاروارد، کلمبیا یا پرینستون رو شنیدن با افرادی که اسم دانشگاه پردو رو شنیدن، متوجه شد! به هر حال اومدن Jenny باعث شد که توی این چند روز من خیلی باهاش صحبت کنم و فارغ از چیزای زیادی که توی کارای تحقیقاتی ازش یاد گرفتم، چیزای خیلی زیادی هم ازش در مورد شهر بوستون و دانشگاه هاروارد پرسیدم که جواب هایی که بهم داد خیلی جالب بود از این دیدگاه که خب من خودم هم به راحتی میتونستم اطلاعاتی رو که میخواستم از طریق جستجو در اینترنت به دست بیارم، اما هیچوقت نمیتونستم و نمیتونم از این طریق، به مقایسه این دو دانشگاه بپردازم و نظرات Jenny به عنوان دانشجوی دانشگاه پردو که الان داره در هاروارد درس میخونه، نظرات خیلی خاص تری بودن و به راحتی میشد از این مقایسه چیزای زیادی رو یاد گرفت که من بعضی از اون ها رو اینجا مینویسم. در نتیجه مجددا تاکید میکنم که این اطلاعات Fact نیستن و همشون نظرات یک دانشجوی دانشگاه پردو نسبت به تحصیل در دانشگاه هاروارده که میتونه با حقیقت یا نظرات سایر افراد متفاوت و بعضاً متناقض باشه.

یکی از مواردی که افرادی که توی ایران برای دانشگاههای آمریکا اقدام میکنن یا کردن (از جمله خودم)، هیچوقت در نظر نمیگیرن یا حداقل در درجه ی چندم اهمیت قرار میدن، شهری هست که اون دانشگاه در اون واقع شده و صرفاً رنکینگ دانشگاه و بعضاً فاندینگ مهمترین نقش رو در انتخاب افراد بین گزینه های موجود بازی میکنه. در حالیکه با ورود و آغاز دوران تحصیل در آمریکا متوجه میشید که شهر مذکور از لحاظ جمعیت، جاذبه های موجود، آب و هوا، و … اتفاقا از اهمیت خیلی زیادی برخورداره و شاید در بعضی از موارد حتی بتونه تاثیر مستقیم بذاره روی انتخاب افراد؛ هر چند که واقعا برای کسی که از ایران اپلای میکنه شاید منطقی هم باشه که این رو در اولویت اول خودش نذاره، ولی صرفاً حرفم اینه که این فاکتور هم چیز خیلی مهمیه و نمیشه هم نادیده ش گرفت. در همین راستا Jenny به شدت معتقد بود که شهر ما وست لافیت، به شدت نسبت به بوستون جاذبه های کمتری داره و این باعث میشه شاید بعضی روزها حسابی حوصله ت سر بره که خب من هم باهاش موافقم در بعضی مواقع. Jenny از هوای شهر ما هم راضی نبود و میگفت که اونجا هواش به نسبت بهتر (گرمتر) از اینجائه و یک مقدار میزان غیر  قابل پیش بینی بودنش کمتره، البته من اینو نشنیده بودم و جایی نخونده بودم ولی خب در عدم کیفیت بالای وضعیت جوی شهر ما با Jenny موافق بودم هرچند که شاید اصولاً مقایسه شهر بزرگی مثل بوستون با شهر کوچیکی مثل وست لافیت در ذات، قیاس مع الفارغ باشه ولی خب توجه به بعضی موارد بد نبود. اما در عوض Jenny به شدت از گرون بودن اون شهر مینالید و معتقد بود تفاوت قیمت ها خصوصا در بحث اجاره منزل با اختلاف خیلی زیادی متفاوته و اونجا شاید یه خورده از لحاظ مالی اذیت بشن افراد. به هر حال هر کدوم از این گزینه ها خوبی ها و بدی های خودشونو دارن ولی در نهایت Jenny بوستون رو به اینجا ترجیح میداد خصوصاً به سبب وجود دو دانشگاه هاروارد و MIT در یک محدوده ی نزدیک به هم و فضای خیلی خوب آموزشی ای که به این سبب در اون قسمت از شهر وجود داره و خصوصاً تاکید خیلی زیادی داشت که این فضای آموزشی تاثیر خیلی خوبی در رشد علمی کودکان و افرادی که در معرض این فضا که توام هست با سمینارها و جشن های مختلف، داره.

نکته ی جالب دیگه ای که باعث تعجب من شد این بود که Jenny متوجه شدم که تعداد افرادی که بعد از تحصیلشون قصد دارن پوزیشن آکادمیک پیدا کنن و استاد دانشگاه بشن، در دانشگاه پردو به مراتب بیشتر از دانشگاه هاروارد بوده و اونجا اکثرشون میخوان که بیزنس خودشون رو داشته باشن و این واقعا برای من عجیب بود. Jenny معتقد بود که استاد شدن توی دانشگاه هاروارد خیلی سخته و برای اینکه بتونی از Assistant Professor به Associate Professor ارتقا پیدا کنی واقعا باید یه کار خیلی خفنی کرده باشی (که خودش به چاپ مقاله در Nature یا Science (که آرزوی هز آزاده ای در دنیائه!!) اشاره داشت).

یه موردی که توی صحبت های Jenny بهش اشاره شد این بود که ساختمون های اون دانشگاه خیلی قدیمین و اصلا قابل مقایسه با ساختمونهای دانشگاه پردو (که با رشد روز افزونی هم دارن بیشتر میشن). مورد دیگه ای که باعث تبختر من شده بود این بود که Jenny میگفت که آزمایشگاه ما با اختلاف چندین برابری از تمامی آزمایشگاهایی که اونجا دیده بود مجهز تر و بهتر بوده و اونجا برای پایان دادن یه کار تحقیقی همیشه مجبوره که به چند تا آزمایشگاه مختلف بره در حالیکه ما همه ی اون دستگاهها رو اینجا داریم و شاید همین بحث تجهیزات باعث شده باشه که توی رشته های مهندسی که خب خیلی وابسته به انواع مختلف آزمایش هستن، دانشگاه پردو انقدر رتبه ی خوبی کسب کنه.

دانشگاه هاروارد یک دانشگاه خصوصیه و این یعنی بسیاری از قوانینش به طور کل با قوانین دانشگاههای عمومی ای مثل دانشگاه پردو تفاوت داره و در بعضی موارد محدود تر و در بعضی موارد هم آزادتره که حالا من به طور دقیق به مصداق هاش مثل مالکیت اطلاعات، ممنوعیت و عدم ممنوعیت پاره ای از مسائل و … نمیپردازم.

در کل با تمامی این حرفها و نظرات شخصی و غیر شخصی، چیزی که مهمه اینه که هر کدوم از این دانشگاهها خوبی ها و بدی های خاص خودشونو دارن و در بعضی موارد میشه و در بعضی موارد نمیشه با هم مقایسه شون کرد و باید دید دست سرنوشت انسان رو به سمت کجا میکشونه و مهمه که همونجایی که هست سعی کنه پیشرفت کنه و بهترین باشه. من برای هاروارد اپلای نکرده بودم و اصلا معلوم هم نبود اگر اپلای میکردم ادمیشن میگرفتم یا نه، ولی با فرض اینکه این اتفاق میافتاد، فکر کنم انتخاب بین دانشگاه فعلیم و اونجا تصمیم خیلی سختی میتونست باشه، هر چند که اگر بخوایم بر اساس شهرت حرف بزنیم جوابش مشخصه، اما شاخصه های خیلی مهمتری نسبت به شهرت هم وجود داره. در هر حال من خوشحالم که الان اینجائم و مطمئناً برای post doc به هر دانشگاهی مثل دانشگاه هاروارد هم فکر میکنم ولی تا اون موقع خیلی مونده و فعلا باید روی اهداف کوتاه مدت تر تمرکز کرد.

تابستون شروع شده و من با شدت خیلی زیادی مشغول تحقیقم هستم خصوصاً اینکه در ترمی که گذشت به سبب تعدد دروس اونجوری که میخواستم نتونستم به تحقیقم برسم که باید جبران کنم. هوا رو به گرم شدن داره پیش میره و به نظرم خبر خوبیه با اینکه بعضی از رفقا اینو اصلا قبول ندارن! دو هفته ی دیگه هم قراره بریم کنسرت ابی بزرگ در شیکاگو که من خیلی خیلی براش هیجان دارم و سعی میکنم مختصری از تجربه ش اینجا واسه دل خودم بنویسم که بعدنا بیام بخونمش.

یه پروژه ی جدید در ذهن دارم که به کمک اون قصد دارم با کمک و داوطلبی عده از افراد به افزایش دانش زیست محیطی افراد جامعه در ایران از طریق انتشار یه سری اطلاعات بپردازیم که به زودی بیشتر در موردش توضیح میدم و اینجا لینک فراخوانشو میذارم ولی قبلش لازمه که پروژه های کنونی مثل “زمین ما” (که امیدوارم به زودی بیام و خبر خوب کسب مجوزش رو اینجا با شما شریک بشم) و “رادیو پردو” رو به سرانجام برسونم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۵ مِی سال ۲۰۱۷ میلادی

برای دانشجویان جدید الورود: افتتاح حساب و کردیت کارت

طبیعتاً برای کسی که به عنوان دانشجو وارد آمریکا میشه، داشتن حساب بانکی از اهمیت فوق العاده زیادی برخورداره. اولین بانکی که دانشجوهای جدیدی که وارد دانشگاه پردو میشن، باهاش در ارتباط قرا میگیرن، Purdue Federal Credit Union هست که خب به دانشگاه پردو اختصاص داره و به نوبه ی خودش بانک خیلی خیلی خوبی هم هست. آدرس شعبه های اون رو میتونید “اینجا” پیدا کنید. شما بعد از انجام امور اداری خودتون، از Business Office دپارتمان خودتون یه نامه خطاب به Purdue Fed میگیرید و میتونید برای افتتاح حساب به بانک برید که به راحتی حساب رو باز میکنید و یه کارت بانکی (Debit Card) هم همونجا بهتون میدن و حالا شما صاحب یه حساب هستید که میتونید مشخصاتش رو به دانشگاه بدید و زین پس حقوق شما به این حساب واریز خواهد شد، ولی برای درخواست کارت اعتباری (Credit Card) (که الان در موردش مفصل توضیح میدم) باید یکی دو هفته صبر کنید که Social Security Number رو دریافت کنید (یا برای افرادی که فاند ندارن و نمیتونن SSN بگیرن، بلافاصله پس از زمانی که نامه ی waiver رو در این زمینه دریافت کردن، برای درخواست SSN هم شما نیازی نیست که کار خاصی بکنید و صرفاً اگه در orientation شرکت کنید خودشون کاراشو براتون انجام میدن؛ حالا اگه نتونستید به orientation برسید، باید یه سری روند اداری رو طی کنید که چیز خاصی نیست در کل و شاید بعداً در موردش توضیح دادم) و بعد به همراه همه ی مدارک از قبیل SSN، پاسپورت ویزا دار، نامه ی فاندینگ، تشریف میبرید شعبه ی بانک و اقدام میکنید برای درخواست کردیت کارت که افراد توی ایران حتما تا بحال اسمش به گوشتون خورده که من از اینجا به بعد سعی میکنم به طور مفصل و با بهره مندی خیلی زیاد از اطلاعات فوق العاده مفیدی که کاربر سایت آکادمیا کافه، جناب reza_1st در اختیار دیگران گذاشته بودن، به توضیح کردیت کارت بپردازم.

یکی از چیزهایی که برای ما که از ایران به آمریکا میاییم جدیده و گاهی نمی‌دونیم بهترین راه برخورد با اون چیه، کارت‌های اعتباریه. مشکلی هم که هست، اینه که شرایط ما به عنوان یک دانشجوی خارجی کمی با شرایط شهروندهای آمریکایی فرق داره، به همین سبب بعضی از توصیه‌ها و راهنمایی‌هایی که ممکنه با جستجو در اینترنت پیدا بشه، اونقدرها در مورد ما عملی و مفید نیست. در واقع تفاوت اصلی کارت اعتباری و کارت‌های نقدی بانک‌ها (یعنی همونی که شما بعد از افتتاح حساب دریافت کردید) اینه که زمانی که از کارت نقدی بانک به عنوان کارت نقدی استفاده می‌کنید، باید حداقل معادل مبلغ خرید تو حسابتون پول داشته باشین (مثل همون سیستم کارت های بانکی ای که توی ایران داریم)، ولی زمانی که با کارت اعتباری خرید می‌کنین لازم نیست توی حسابتون پول باشه، شما خرید می‌کنید و مجموع خرید اون ماهتون، آخر ماه به عنوان صورت‌ حساب از طرف بانک براتون میاد، و از زمان صدور صورت‌ حساب هم، حدود یک ماه، معمولاً حدود ۲۰-۲۸ روز، فرصت دارین که صورت حساب رو بپردازین بدون اینکه لازم بشه سودی بپردازین، هرچقدر هم از بدهی شما مونده باشه بعد از اتمام اون دوره حدود یک ماهه بعد از صدور صورت‌ حساب، بهش بهره تعلق می‌گیره. البته یه حداقل پرداخت هست که حتماً باید انجام بدین و نمی‌تونین به ازای اون هیچ پولی پرداخت نکنید. به نوعی انگار یه وام برای خرید (و نه پول نقد!) به شما داده شده، در نتیجه طبیعیه که مجموع بدهی ای که روی کارت اعتباری وجود داره همیشه باید از سقف اعتباری درنظر گرفته شده برای شما توسط بانک، کمتر باشه. برای مثال اگر کردیت کارت شما ۲۰۰۰ دلار اعتبار داره، شما نمیتونید بیشتر از ۲۰۰۰ دلار به بانک بدهکار باشید. البته بعضی بانکها یه سری استثنا در این زمینه دارن ولی در اکثر موارد همونیه که گفتم.

گذشته از اینکه کارت اعتباریتون رو از کجا و کدوم بانک می‌گیرین (که شما فعلا دارید از Purdue Fed میگیرین)، به صورت کلی ۴ شرکت بزرگ در آمریکا هستن که سیستم اعتباری آمریکا و با تقریب خوبی دنیا رو اداره می‌کنن. روی کارت اعتباری شما حتماً نشان یکی از این ۴ شرکت وجود داره Master Card, Visa, American Express و Discover. به جز اینکه مستر کارت و ویزا نسبت به دیسکاور و امریکن اکسپرس گستردگی خدمات بیشتری دارن و در جاهای بیشتری پذیرفته می‌شن، این ۴ شرکت عملاً مزیت خاص دیگه‌ای نسبت به هم ندارن و گزینه‌های خوبی در هرکدوم وجود داره. حالا بانک یا موسسه اعتباری شما با یکی از این شرکت‌های بزرگ قرارداد داره و کارت رو صادر می‌کنه و دریافت و پرداخت‌ها رو بانک انجام میده ولی مدیریت سیستم با یکی از اون ۴ تاست. در این راستا، Purdue fed با visa کار میکنه و روی کارتش هم میتونید این مساله رو ببینید.

توی این سیستم هر شخصی یه سابقه اعتباری داره که بر اساس رفتارهای اقتصادی اون در سیستم شکل گرفته و در خیلی از جنبه‌ های زندگی در آمریکا تاثیر داره، که مهمترین و مستقیم‌ ترینش گرفتن هر نوع وامی از جمله وام‌ های دانشجویی و ماشین و بعداً هم خونه‌ست. بنابراین مهمه که سابقه اعتباری خوبی داشته باشین، البته اگه تصمیم دارین بعد از تحصیل برگردین به ایران، واقعاً نیازی به کارت اعتباری نیست و با یه کارت نقدی هم زندگی می‌گذره و تقریباً همه‌ خریدهای معمولی و آنلاین رو می‌شه انجام داد. ولی کارت اعتباری کمک می‌کنه که سابقه اعتباری بسازین برای زندگی آینده‌تون خارج از ایران.

برای گرفتن اولین کارت اعتباری چند راه وجود داره، ولی برای شما که دانشجوی دانشگاه پردو میشین، بهترین و راحت ترین راه، همون درخواست از طریق Purdue Fed هست که بازم یادآوری میکنم که وقتی میرید بانک نامه ی فاندینگ خودتون رو حتما ببرید تا از صحت حقوق شما اطمینان حاصل کنن. اما در کل، این قضیه گرفتن کارت اعتباری بعضی وقتها قانون مشخصی نداره و بستگی داره که کدوم بانک برین، حتی شعبه‌های مختلف یک بانک هم بعضی اوقات با هم فرق دارن. برای شروع خیلی به درصد و سود و اینا کار نداشته باشین چون قرار نیست با کارت اعتباری بدهکار بشین و اصلاً کار به سود دادن و اینا برسه، همین که هزینه ماهیانه و سالیانه نداشته باشه، یا کم باشه و راحت بدن کارت رو، برای اولین کارت کافیه، که برای دانشجوهای ایرانی جدید پردو همون کردیت کارت Purdue Fed قطعا بهترین گزینه ست.

فرض میکنیم که کارت رو گرفتین و حالا مسئله اینه که بهترین راه استفاده برای ساختن یه سابقه اعتباری خوب و امتیاز اعتباری عالی چیه (امتیاز اعتباری از روی سابقه اعتباری حساب می‌شه و با اینکه الگوریتم‌ های مختلفی داره، در رایج ترین حالت‌ها یه عدد بین ۳۰۰ تا ۸۵۰ هست که عملاً سابقه اعتباری شما رو در یک عدد خلاصه کرده و وام دهنده‌ها و اجاره‌ دهنده‌ های خونه و شرکت‌ های تلفن و … از اون استفاده می‌کنن تا تصمیم بگیرن به شما وام یا خدمات رو با چه درصد و بهره ای بدن) در کل، ۵ مورد هست که در سابقه اعتباری شما مهمه و امتیاز اعتباری شما رو تعیین می‌کنه. چون رابطه‌ های دقیق محاسبه امتیاز توسط شرکت‌ها در اختیار نیست و بعلاوه بعضی وام دهنده‌ها رابطه‌ های درون سازمانی خودشون رو دارن و امتیاز خودشون رو ملاک قرار می‌دن، بعضی از این موارد بیشتر  کیفیه و در مورد جزئیات بین علما اختلاف هست و نظرات مختلف وجود داره، من سعی می‌کنم اینجا مواردی که سرشون اجماع وجود داره رو بگم. پس برای اینکه سابقه خوبی بسازین ۵ مورد زیر رو سعی کنید رعایت کنید:

اولین و مهمترین مورد، سابقه پرداخت‌های شماست، یعنی قسط‌ ها و بدهی‌ هاتون رو چطور و چقدر به موقع پرداخت کردین. در این راستا، به هیچ وجه، پرداخت مقداری که به عنوان “حداقل پرداخت” (minimum payment) در صورت‌ حساب مشخص شده رو بیشتر از زمان مجاز  عقب نندازین که علاوه بر جریمه مالی، تاثیر خیلی بدی روی امتیاز اعتباری شما داره، مثلاً شما ۳۰۰ دلار بدهی دارین، و حداقل پرداخت ۲۵ دلاره، اون ۲۵ دلار رو اصلاً به ندادنش فکر هم نکنین. کلاً همه‌ سعیتون رو بکنید که همه‌ی بدهی صورت‌ حساب رو کامل توی اون مدت یک ماه بدین، و نذارین چیزی به ماه دیگه منتقل بشه که هم سود باید بدین، هم باعث می‌شه امتیاز اعتباریتون بالا نره سریع، یعنی زمانی که پول توی حسابتون نیست، یا مطمئن نیستین که پول توی حسابتون میاد، اصلاً خرج نکنید. فراموش نکنید که کارت اعتباری، مخصوصاً برای یک دانشجو برای این نیست که بدهکار بشه و بخواد سود بده روی بدهی‌هاش، اون هم سودهای بالای کارت‌های اعتباری. بعضی ها حتی توصیه می‌کنن که قبل از صدور صورت‌ حساب، بدهی رو داده باشین که صورت حساب صفر صادر بشه که در این مورد من نظری ندارم که چقدر ضروریه.

دومین مورد تاثیرگذار در نمره اعتباری، نسبت اعتبارِ استفاده شده به سقف اعتبار  یا Credit Utilization Ratio شماست. این نسبت اینطور محاسبه می‌شه که ماکزیمم بدهی شما در طول دوره صورت حساب نسبت به سقف اعتبار شما محاسبه می‌شه. برای اینکه رتبه اعتباری شما به سرعت افرایش پیدا کنه هرچقدر این نسبت پایین‌تر باشه بهتره، نگاه رایج در این زمینه اینه که نباید گذاشت این نسبت از ۳۰ درصد بیشتر بشه و چه بهتر که اون رو خیلی کمتر هم نگه دارین. یعنی نذارین اگه کارتتون سقف اعتبار ۱۰۰۰ دلار داره، هیچوقت نذارین مجموع بدهی شما از ۳۰۰ دلار بیشتر بشه، و وسط دوره صورت حساب هم، هر وقت دیدین داره بدهی شما بیشتر می‌شه، همه یا یه بخشی ازش رو بپردازین تا بدهی همیشه زیر ۳۰ درصد سقف اعتبار بمونه، البته این ۳۰ درصد اینطور نیست که بشه ۳۵ درصد از زندگی ساقط بشین، یا بشه ۲۵ درصد خیلی عالی باشه، در کل هرچی کمتر بهتر.

سومین مورد، عمر حساب‌های اعتباری شماست، این مورد به وسیله ی متوسط عمر حساب‌های اعتباری محاسبه می‌شه، بنابراین گرفتن کارت‌های اعتباری متعدد باعث می‌شه که تاثیر کارت‌های اعتباری قدیمی شما کم بشه و این پارامتر پایین بیاد، پس زیاد کارت اعتباری‌های مختلف نگیرین، به علاوه که هرکدوم از این درخواست ها برای دریافت کارت اعتباری هم تاثیر خوبی نداره در امتیاز شما که در مورد پنجم بیشتر توضیح میدم.

مورد چهارم نوع و تنوع حساب‌های شماست، در سال‌های اول که ما معمولاً وام و … نداریم و بیشتر حساب‌های اعتباری ما همون کارت‌های اعتباریه، داشتن بیش از یه کارت خوبه برای افرایش این پارامتر، ولی زیاد هم در این مورد افراطی عمل نکنید، به نظر من برای کسی که تازه وارده و سابقه اعتباری طولانی نداره، ۲  کارت اعتباری کاملاً کافیه و نیازی به کارت بیشتری نیست. سعی کنید این ۲  تا رو از جاهای مختلف داشته باشین، مثلاً یه ویزا، یه مستر و یه دیسکاور یا امکس (امریکن اکسپرس) که این دیگه به خود شما بستگی داره.

مورد پنجم هم تعداد دفعات درخواست اطلاعات چک حساب اعتباری شماست، البته این مورد ۲ حالت مختلف داره، که بهش hard inquiry (یا hard pull) و soft inquiry (یا soft pull) میگن، soft inquiry روی اعتبار شما اثر منفی نداره، ولی hard inquiry اثر منفی داره. هر بار که شما درخواست کارت اعتباری می‌دین، یا درخواست وام بدین یا … یه hard inquiry تو سابقه شما ثبت می‌شه که اگه تعدادشون زیاد و نزدیک به هم  باشه، نشونه خوبی نیست و باعث کاهش اعتبار شما می‌شه. ولی زمانی که رتبه اعتباریتون رو می‌گیرین، یا شرکت‌ها خودشون برای اینکه بهتون پیشنهاد خدمات بدن، سر خود و بدون درخواست شما، inquiry میزنن روی حسابتون و کلا موارد این چنینی soft inquiry محسوب می‌شه و تاثیر منفی نداره. کلاً برای hard inquiry حتماً موافقت شما نیازه و نباید کسی بدون موافقت شما hard inquiry روی سابقه شما بزنه.

این موارد رو اگه رعایت کنیم، باعث می‌شه امتیاز اعتباریمون با سرعت خوبی بالا بره، و برسه به سطح عالی و بشه کارت اعتباری‌های بهتری گرفت، یا اگر کارمون به وام بیافته، وام با شرایط بهتر گرفت. ولی در مورد اینا وسواس هم به خرج ندین، و حالا یه یکبار هم بالانسمون رفت یکم بالا، یا یه جا برای کارت درخواست دادیم و رد شدیم و … اونقدر هم اتفاق بدی نیست.

حالا این امتیاز اعتباری چیه و چطور می‌شه امتیازمون رو ببینیم و وضعیتمون رو چک کنیم؟ در این راستا، ۳ تا موسسه هستن که سابقه اعتباری رو نگه می‌دارن و بانک‌ها و وام دهنده‌ها و کلاً جاهایی که ما باهاشون سر و کار مالی داریم، وضعیت ما رو به این ۳ تا گزارش میدن. این ۳ تا Equifax، TransUnion و Experian هستن که اطلاعات حساب اعتباری شما رو نگه می‌دارن و وقتی کسی که مجاز باشه درخواست کنه، بهش این اطلاعات رو می‌دن، یعنی مثلاً وقتی درخواست کارت اعتباری جدید میدین، اون شرکتی که میخواد به شما کارت اعتباری بده، از یکی از این سه شرکت، یا حتی گاهی از هر سه ی اونا ۳ تا گزارش وضعیت اعتباری شما رو می‌خواد و بر اساس اون تصمیم می‌گیره که به شما کارت اعتباری بده یا نه. البته معیار اصلی محاسبه رتبه ی اعتباری، مربوط به یک شرکت دیگه‌اس که به FICO مشهوره. شما مطابق قانون، سالی یه بار حق دارین گزارش وضعیت اعتباری خودتون رو مجانی بگیرین، یعنی در واقع یه گزارش از هرکدوم از این شرکت‌ها که میشه ۳ تا گزارش رایگان در سال. اینکه این ۳ تا رو با هم بگیرین یا با فاصله زمانی، بستگی به خودتون داره که الان می‌خواین همه گزارش ها رو چک کنید و ببینین که هر سه تا کامل و صحیحه یا نه. این مساله برای موقعی که یه وام بزرگ میخواین بگیرین مهمه، چون گاهی این سه تا گزارش با هم همخوانی ندارن و مثلا یک مورد مهم در یکی از این سه شرکت ثبت نشده یا مثلا یه اشتباهی در گزارش یکی از اونها وجود داره و این مقایسه کمک می‌کنه که مطمئن بشین همه‌ چی روبراهه. یا اینکه میتونید در طول سال با فاصله زمانی این گزارش ها رو بگیرین و روی وضعیتتون کنترل بیشتری داشته باشین. به هر حال برای گرفتن گزارش مجانیتون راحت‌ترین راه اینه که برین به اینجا برید (البته من که دارم الان این متن رو مینویسم، هنوز خودم این کار رو نکردم و دارم اطلاعات دیگران رو گزارش میدم)، این سایت رسمی ایه و این ۳ تا شرکت اصلی گویا مشترکاً اداره‌ش می‌کنند. مراقب باشین که سایت‌های تقلبی زیادن و اطلاعاتی هم که باید در این زمینه ارائه بدین، اطلاعات حساسیه و می‌تونه دردسرهای بزرگی درست کنه اگه دست نا‌اهل بیافته.

به جز مواردی که گفتم، ۲، ۳ تا سایت دیگه هستن که گزارش و امتیاز محاسبه شده توسط سه تا شرکت اصلی رو مجانی بهتون می‌دن و وسط هزار تا سایت تقلبی و کلاهبردار، استفاده ازشون مشکلی نداره. اینا Credit Karma و Quizzle هستن که به نظر من کردیت کارما کاربردی‌تره و من از مورد دوم خودم استفاده ای نکردم تا الان. البته این امتیاز‌هایی که میدن، هیچکدوم دقیقاً امتیاز FICO که توسط خیلی شرکت‌ها و موسسات برای تعیین وضعیت شما استفاده می‌شه نیست، و ممکنه مقداری تفاوت داشته باشه، ولی تخمین خوبی از وضعیت می‌ده. برای دریافت امتیاز FICO اصل باید پول داد که به نظر من ضروری نیست و البته من خودمم ازش هیچ دانشی ندارم.

خب دیگه، فک کنم به طور کامل توضیحات رو در این زمینه دادم. من خودم توی روزای اولی که اومده بودم اینجا، خیلی از این موارد رو نمیدونستم و شاید اگه از قبلش میدونستم با برنامه ریزی بهتری عمل میکردم، در نتیجه امیدوارم که این اطلاعات که بخشیش حاصل تجربه ی خودم و بخش زیادیش هم جمع آوری سایر اطلاعات بود، به کارتون بیاد و در مسیر پیش رو کمکتون کنه.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۱ آوریل سال ۲۰۱۷ میلادی

غیاث الدین جمشید کاشانی!

دیروز برای اولین بار توی زندگیم با دوچرخه رفتم به محل کار و تحصیلم. توی تهران به دلیل تنبلی، آلودگی هوا، فاصله زیاد منزل و محل کار و فراهم نبودن ساختار شهری برای دوچرخه سواری در تمامی طول مسیر، هیچوقت حتی به فکر دوچرخه سواری هم نبودم و البته خودم تنبلی رو مهمترین عامل میدونم ولی خب نمیشه از اهمیت بقیه دلایل هم گذشت چون واقعا در بسیاری از موارد، دوچرخه سواری به معنی وسیله نقلیه برای رفت و آمد از محل کار به منزل در تهران غیر ممکنه. اما به هر حال از وقتی که اومدم اینجا، چیزی که خیلی خیلی زیاد دیدم دوچرخه و اسکیت بورد بوده و تعداد زیادی از دانشجوها و حتی اساتید (البته اساتید معمولا از دوچرخه استفاده میکنن) از این وسایل برای حمل و نقل استفاده میکنن. اون اوایل برای من هم دیدن این صحنه ها مثل دیدن خفن ترین استاد دانشکده در حال رکاب زدن و اون تصور “غلطی” که من از مفاهیمی مثل استاد توی ذهن داشتم، یه خورده عجیب بود ولی بعد از مدتی که اینجا بودم و خب خواسته یا ناخواسته تاثیر گرفتم از این محیط، به این نتیجه رسیدم که به جای رفت و آمد با ماشین، دوست دارم که دوچرخه سواری کنم. این شد که تصمیم گرفتم از سیامکِ بزرگ بخوام که لطف کنه و بگرده برام یه دوچرخه خوب پیدا کنه و در نهایت منجر شد به خریدن دوچرخه ای که عکسش رو میبینید و اسمش هم به احترام سیامک که ریاضی دان ما هست، گذاشته شده “غیاث الدین جمشید کاشانی“! در نتیجه من دیروز برای اولین بار با غیاث الدین به محل کارم اومدم و این یعنی ۱۵ دقیقه دوچرخه سواری رفت و ۲۰ دقیقه برگشت که خب تجربه ی خوبی بود و قصد دارم که همین روند رو به شرط همراهی آب و هوا، ادامه بدم. البته ناگفته نمونه که در ۱۰ دقیقه اول بعد از دوچرخه سواری به معنی واقعی کلمه پاهامو حس نمیکردم!! ولی بعدش بهتر شد! خدا بقیه ش رو ختم به خیر کنه!

به صورت کلی، حضور من در اینجا باعث شده که خواسته یا ناخواسته بیشتر به کانسپت های مربوط به سلامتی اهمیت بدم و فکر میکنم دلیلش این باشه که تقریباً همه ی افراد چنین رویه ای دارن و تو عملاً نمیتونی خودتو تافته ی جدا بافته بتونی و در نتیجه کم کم به وضعیت تغذیه، و از این قبیل موارد بیشتر اهمیت میدی. البته این به این معنی نیست که من الان دارم خیلی عالی عمل میکنم ولی خب فکر میکنم که دارم کم کم توی مسیر خوبی قدم بر میدارم و با شروع تابستون این روند رو بهتر خواهم کرد.

حقیقتاً این ترم تا الان خیلی سخت بوده و من واقعا خیلی اذیت شدم، اما خب داره تموم میشه و واقعا برای تابستون خیلی هیجان دارم چون حداقل میتونم بدون داشتن کلاس و … به ریسرچ و کارهای جانبی بپردازم. یکی از ادوایزرهای من آدم فوق العاده فوق العاده معروف و به همون نسبت فوق العاده سخت گیریه و من اصلا نمیتونم توضیح بدم که چقدر سخت گیره ایشون. از اینجا بعد رو مجبورم یه خورده اطلاعات عمومی بدم: توی آمریکا (یا حداقل توی پردو) هر دانشجوی دکترا باید ۴ نفر استاد به عنوان committee member داشته باشه که از این ۴ نفر یک و در بعضی موارد مثل من دو نفر به عنوان ادوایزر هستن و سایر افراد هم صرفاً اعضای کمیته هستن و این ۴ نفر هستن که در نهایت شما رو به عنوان دانشجوی دکترا معرفی میکنن و بر عکس ایران چیزی به عنوان داور و … اینجا نداریم و همین افراد داور تو هستن که به نظر منطقی تر هم میاد چون این افراد توی تمام دوره دکترا با تو در ارتباطن و تو بهشون گزارش میدی، در نتیجه به طور کامل به کار تو واقف هستن. هر دانشجو حداقل هفته ای یک بار با ادوایزار های خودش جلسه داره و با اونها کار رو جلو میبره و معمولا سالی یکی دو بار هم Committee Meeting  برگزار میشه و سایراعضای کمیته هم در جریان کارها قرار میگیرن و سوال میپرسن و ایده میدن و … . در این راستا هر دانشجوی دکترا حداقل یک سال قبل از زمانی که به صورت نهایی باید از تزش دفاع کنه، میبایست با حضور اعضای کمیته ش یه دفاع دیگه ای داشته باشه که بهش میگن Prelim و دانشجویی که از این جلسه سربلند بیرون بیاد از Ph.D. Student تبدیل میشه به Ph.D. Candidtae به این معنی که توانایی ایشون در گرفتن مدرک دکترا به اعضای کمیته ش ثابت شده و این باعث میشه که جلسه ی اصلی دفاع با استرس کمتری برگزار بشه چون استرس اصلی مربوط میشه به Prelim. در واقع در دانشگاه پردو، Prelim سخت ترین و دردناک ترین لحظات ممکن برای دانشجو رقم میخوره چراکه اعضای کمیته “وظیفه دارن” با پرسیدن سخت ترین سوالات ممکن و به چالش کشیدن فرد، شرایط فوق العاده سختی رو براش فراهم کنن به این منظور که توانایی فرد رو در این شرایط بسنجن. در نتیجه این که بشنوی فلانی حتی توی Prelim گریه کرد و کم آورد و … به هیچ وجه دور از ذهن نیست و خب خیلی ها نمیتونن از پس این جلسه بر بیان و باید مجددا این رو پشت سر بذارن. همه ی اینا رو گفتم که بگم که کسی که Prelim میده دیگه معمولا خیالش راحت میشه و میدونه که به زودی دکترا رو میگیره چون جلسه ی دفاع یک مقدار فرمالیته تر خواهد بود براش. «اما» ادوایزر  دوم من، سابقه داشته که توی جلسه دفاع هم بیخیال نشده و حتی چند نفر رو توی جلسه دفاع fail کرده!! (حتی سابقه داشته که یه بار توی جلسه ی بررسی توانایی یکی از افرادی که قرار بوده استاد دانشگاه پردو بشه و خب باید در حضور چند نفر دیگه در مورد یه مطلبی توضیح بده و این افراد باید تواناییش رو بسنجن، ادوایزر من وسط توضیحات فرد که در رابطه افزایش بازدهی در سیستم های شهری و … بوده، متوقفش کرده و گفته لطفاً سیستم رو تعریف کن!. که در عین سادگی میتونه سوال واقعا سختی باشه) خب آدم خفنیه واقعا و توی هر کنفرانسی که ازش اسم میبری غیر ممکنه که کسی نشناسدش ولی خب به همون نسبت هم سطح توقعاتش زیاده. این برای من البته خبر خوبیه هر هفته باهاش جلسه دارم و در نتیجه میتونم خودم رو برای اون شرایط آماده کنم ولی وای به حال کسایی که این دو تا استاد من ادوایزرشون نیستن و صرفاً توی کمیته شون حضور دارن چون عملاً با سبک سوال پرسیدن های این دو نفر آشنا نیستن و قطعاً توی جلسه Prelim خیلی شوکه خواهند شد. به هر حال اینا باعث شده که من خیلی وقت بذارم روی ریسرچم و امیدوار باشم که تهش به سر منزل مقصود برسم.

در نهایت و برای عوض شدن فضا، شما رو دعوت میکنم به گوش دادن به موزیک های گروه مورد علاقه ی من که در زمینه ی Post Rock فعالیت میکنه و به نظر من واقعا فوق العاده ست:

وب سایت گروه The Best Pessimist:  اینجا
یکی از آهنگ های مورد علاقه من: اینجا

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۳ آوریل سال ۲۰۱۷ میلادی

#انسانیت

روز پنجشنبه به دعوت استادم و به همراه خودش و همسرش رفتیم سینما تا مستندی رو که استادم خیلی ازش تعریف شنیده بود ببینیم. راستش من خودمم خیلی احساس نیاز میکردم به صرفاً یه اتفاق غیر علمی و در نتیجه دعوتش رو لبیک گفتیم و رفتیم. اسم فیلم Facing Darkness بود و داستان واقعی گروهی بود که به نمایندگی از یک بنیاد مذهبی آمریکایی برای کمک به مناطق محروم جنوب آفریقا از جمله لیبی اعزام شده بودن و اونجا مشغول کارهای درمانی و آموزشی بودن تا اینکه بیماری (ویروس) Ebola در اون منطقه شایع میشه و شروع میکنه به قربانی گرفتن از مردمی که از ابتدایی ترین امکانات بهداشتی هم محروم هستن. بعد از اون اتفاق و شیوع این ویروس، منطقی ترین حالت ممکن برای اون افراد که غالبشون هم پزشک بودن، این بوده که برگردن به کشور خودشون، اما اونا میمونن و شروع میکنن به مقابله با گسترش بیماری و به معنی واقعی کلمه با دست خالی این کار رو میکنن و حادثه های عجیب و غریبی این وسط براشون اتفاق میافته. بیشتر از این توضیح نخواهم داد چراکه معتقدم دیدنش اونقدری مفید و با ارزش هست که از هر کسی که این متن رو میخونه خواهش کنم هر وقت که تونست یه جوری این فیلم رو ببینه و البته صرفاً به جنبه های انسانیش دقت کنه و نه چیز دیگه. البته اگر مثل من از دیدن زجر کشیدن انسان ها (و متقابلاً انسانیت بی قید و شرط انسان ها) بیشتر از حالت معمول متاثر میشید، باید بهتون هشدار بدم که در غالب اوقات این فیلم، مشغول اشک ریختن خواهید بود! اما قطعاً ارزشش رو داره و دیدن اون آدم هایی که از عزیز ترین سرمایه ی زندگی یعنی جون خودشون میگذرن تا جون هم نوع خودشون رو نجات بدن، بدون شک لازمه که دیده بشه.

و در نهایت، با همه وجودم تمنا میکنم که حتماً یه روز وقت بذارید و این سخنرانی جناب Randy Pausch استاد فقید دپارتمان علوم کامپیوتر دانشگاه Carnegie Mellon University رو نگاه کنید. این آخرین سخنرانی ایشون قبل از مرگشون بود و در اون به آرزوهای دوران کودکی، چگونگی رسیدن به اونها و کلاً درس هایی که توی زندگی یاد گرفتن، پرداختن. سخنرانی بسیار عجیبیه و وقتی تصور میکنی که فردی که میدونه تا کمتر از چند ماه دیگه قراره از دنیا بره، میاد و با این انرژی در مورد زندگی حرف میزنه، واقعا مو به تن آدم سیخ میشه.
لینک

با احترام،
پیمان یوسفی
۱ آوریل سال ۲۰۱۷ میلادی

حقوق شهروندی

چند وقت پیش توی یکی از جشن های دانشگاه پردو که شامل آواز و سخنرانی و قسمت های مختلف دیگه ای میشد شرکت کرده بودم که یه مساله ای خیلی نظر من رو جلب کرد و همین بهانه ای شد که در مورد این مساله یه چیزای کوچولویی بنویسم. توی اون مراسم و وقتی که افراد در حال آواز خوندن، سخنرانی و یا حتی تئاتر بودن، کنار سِن و در گوشه صحنه، یه خانم پیر که چهره ی خیلی مهربونی هم داشت، همزمان مشغول توضیح دادن مطالب برای فرد ناشنوایی بود که در ردیف اول نشسته بود. البته من در ابتدا متوجه این قضیه نشدم و حتی متوجه نشدم که این خانم در حال ترجمه همزمان برای یک فرد ناشنواست، اما وقتی از دوستم پرسیدم و اون گفت حتما توی این مراسم عده ای ناشنوا وجود دارن و بخاطر اون ها ایشون در حال ترجمه هستن، باور کنید انقدر متاثر شدم و به اون خانم حسودیم شد که باعث شد خیلی به فکر فرو برم. خصوصاً زمانی که متوجه شدم که همه این تدارک ها صرفاً برای یک نفر انسان بیشتر نبوده و چقدر توی ایران این “یک نفر” انسان ها بعضی وقت ها مظلوم واقع میشن.

کشور آمریکا توجه خیلی ویژه ای داره به معلولین و لزوم برابری اجتماعی این عزیزان با سایر افراد جامعه. توی امریکا تقریبا تمام اماکن عمومی ای که برای یک فرد عادی در دسترس هست، برای یک فرد معلول هم قابل دسترسی هست و این عزیزان هم میتونن به نحوی از اون استفاده کنن. حتی تمامی اتوبوس ها و وسایل نقلیه عمومی هم به طرق مختلف “باید” شرایطی رو فراهم کنن که یک فرد معلول هم بتونه ازشون استفاده کنه.
جناب محمد رضا اعلم، توی وبلاگ خودشون اشاره جالبی به این قضیه دارن که من عین عبارت ایشون رو اینجا کپی میکنم:

“جاهای عمومی مثل مراکز ورزشی (Gym) هم حتما محل تعویض لباس و دوش مخصوص معلولین را دارند. ولی چیزی که بیشتر از همه‌چیز توجه ملت رو جلب می‌کنه محل‌های پارکینگ مخصوص معلولین هست. یکی از بزرگترین معضلات در ایالات متحده یافتن جای پارکینگ قانونی است. هرچند جای پارکینگ غیرقانونی زیاد پیدا می‌شه ولی نتایج پارک غیر‌قانونی که همانا tow شدن ماشین توسط کمپانی‌ مربوطه و پرداخت حداقل ۱۰۰ دلار خشکه (در ایالت عزیز ما) و به ازای هر روز ۲۰ دلار هزینه‌ی نگهداری! است بعلاوه جریمه و بالا رفتن بیمه (insurance)، باعث می‌شه که حتی خیال پارک کردن در جای غیر قانونی به ذهن آمریکایی که سهله، ایرانیش هم خطور نکنه. جالبیش اینه که عزیزان کمپانی tow کننده هیچ ربطی به پلیس ندارند و پلیس برای tow کردن هر ماشین یه مقدار پول بهشون می‌ده. اینه که این‌ها هم منتظرند یه بیچاره‌ای یه ثانیه موتور ماشینش رو یه جای غیرقانونی خاموش کنه تا این ماشینش رو ببرند. حالا توی این قحطی پارکینگ یه دفعه می‌بینی سه-چهار جای پارکینگ برای عزیزان معلولخالیست! این محل‌های مخصوص با آرم مخصوصی مشخص می‌شوند و ماشینی که در این مکان پارک می‌کنه یا باید پلاک ماشینش این رو نوشته باشه یا کارت مخصوص شخص معلول را به همراه داشته باشد. البته توجه دارید که این چیزها توی ایران خیلی کار نمی‌کنه، چون از فرداش بازار سیاه کارت معلولین راه می‌افته و ملت همه دوتا ماشین می‌خرند که یکیش پلاک معلول داره و یکیش نداره و امثالهم.”

وبلاگ ایشون رو که به شخصه معتقدم باعث افتخار ایران و ایرانی هستن میتونید در “اینجا” دنبال کنید.

خلاصه در کشور آمریکا واقعا “معلولیت محدودیت نیست” و این عزیزان میتونن به راحتی از حقوق برابر شهروندی خودشون استفاده کنن. من نمیخوام در این زمینه در مورد ایران صحبت کنم چراکه موضوع مبرهنی هست و پرداختنش بهش در نهایت به یه “حیف…” منجر میشه و یه خورده سکوت و بعد هم فراموشی. ولی حداقل وقتی اومدم اینجا، اینو یاد گرفتم که اگر ملاک اجر و قرب انسان ها “انسانیت” باشه، ما توی بسیاری از مسائل خیلی خیلی کار داریم تا بتونیم برسیم به بقیه دنیا و به نوعی انسان بهتری بشیم.

متاسفانه ما ها در بسیاری از مسائلی که غرب رو به سبب اون مسائل سرزنش میکنیم، خودمون ید طولاتری داریم و وقتی از اون فضا خارج میشیم تازه میتونیم این امور رو درک کنیم و بفهمیم چقدر بعضی وقتها بی دلیل دروغ میگیم، سر هم کلاه میذاریم، همدیگه رو قضاوت میکنیم، چشم و هم چشمی داریم و خلاصه بلد نیستیم از زندگی آروم توام با صلح لذت ببریم.

اما خب شاید هر کدوممون باید از خودمون شروع کنیم و این طرز فکر رو به اطرافیان خودمون منتقل کنیم. تا اون روز امیدوارم جهان رو به سوی صلح بره و مردم سرزمین های مختلف در کنار هم و بدون قضاوت های بی دلیل، زندگی و به پیشرفت نژاد بشر کمک کنن…

با احترام،

پیمان یوسفی

۱۶ ژانویه سال ۲۰۱۷ میلادی