میدونی چیه؟ من بعضی وقتا به این فکر میکنم که یه سری چیزا توی زندگی دست به دست هم دادن…

دم رفتن رفتیم فرودگاه پیشش، یه جورایی هممون پکر بودیم از رفتنش. میگفت «بابا فاز خداحافطی نگیرید. اصن مرگم همینه دیگه، همیشه پیش فرض آدما این بوده که فلانی “باید حضور داشته باشه”، اما الان باید سعی کنن این پیش فرض رو عوض کنن به فلانی “میتونه حضور نداشته باشه”» بهش گفتیم «دم رفتنی تو هم چیز بهتری گیر نیاوردی بگی بهمون؟ بعدشم تو که قرار نیست بمیری راحتمون کنی!! قراره بری اونور درس بخونی برگردی» انگار منتظر بود کلمه «برگردی» از دهنم خارج بشه، یه لبخندی زد که احتمالا فقط اینشتن میتونست شبیهشو داشته باشه وقتی که داشت از نسبیت میگفت و اطرافیاش میگفتن داداش پروپوزالو بنویس فاند این پروژه رو بگیریم دانشجوهامون بدون فاند نمونن! یه جور لبخندی که بخواد بگه شما هیچ ایده ای از چیزایی که توی ذهن من هست ندارید، یه نگاه عاقل اندر سفیهی هم تحویلمون داد و زل زد به تابلوی پروازای فرودگاه. ما هم دست و پا میزدیم که فضا رو یه جوری تلطیف کنیم که کسی به رفتن و “نبودنش” فکر نکنه. میتونم قسم بخورم که وقتی به تابلوی پروازای خیره شده بود، زیر لب گفت «برگردم»…

به اطرافم نگاه کردم. فرودگاه کلا جای خسته ایه. مردم حوصله ندارن. هر کی یه گوشه نشسته بود و به چشمای خسته و خوابالود به یه سمتی خیره شده بود. چند تا بچه هم داشتن واسه خودشون بازی میکردن بدون اینکه بدونن جدایی و غربت و اختلاف زمان اصلا چه معنی ای دارن. اونورتر یه دختر و پسر جوون همدیگه رو بغل کرده بودن و در حالی که چشمای جفتشون پر خون بود، هی همدیگه رو میبوسیدن و با صدای بلند گریه میکردن. انگار فهمید که دارم بهشون نگاه میکنم، اومد کنارم و بهم گفت «دقت کردی فرودگاه امام  تنها جاییه که میتونی معشوقه ی خودتو در ملا عام ببوسی و هیچکس هم بهت گیر نده؟ انگار که بقیه مردم حتی مامورای امنیتی فرودگاه هم میدونن که قضیه چیه، میدونن که الان وقتش نیست. الان این دو نفر خودشون به اندازه کافی غم دارن، دیگه ما به غماشون چیزی اضافه نکنیم.» قشنگ حرف میزد لامصب و همین باعث میشد که حس کنم بیشتر دلمون تنگ میشه براش. بهش گفتم «تو چی؟ غم خاصی داری وقت رفتن؟ دلت واسه وطن تنگ نمیشه؟ به قیافه منحوست که نمیخوره غمگین باشی» بازم همون لبخند همیشگی رو تحویلم داد و گفت «با فاضل جواب بدم یا صائب؟» این کاراش همیشه کفریمون میکرد، اما خب دم رفتنش بود باید رعایت میکردم، گفتم «چه میدونم بابا، فاضل»، یه مکثی کرد و در حالیکه سعی میکرد نگاهشو بدزده ازم، زیر لب خوند «شادم تصور میکنی وقتی ندانی / لبخندهای شادی و غم فرق دارند»

دیگه دم دمای رفتن بود. ما سعی کردیم یه خورده فاصله بگیریم ازش که بتونه با خانواده ش خداحافظی کنه. مادرش خیلی گریه میکرد ولی باباش یه لبخند آرومی روی صورتش بود، انگار که داشت تلاش میکرد کسی حال واقعیشو نفهمه، اما چشمای قرمزش همه چی رو لو میداد. معلوم بود داره سعی میکن مادرشو آروم کنه ولی خیلی موفق نبود. خلاصه بعد از همه ی این ماجراها، از گیت رد شد و ما از پشت شیشه ها میدیدیمش که داره میره. اما یهویی انگار یه چیزی یادش اومده باشه، برگشت و به ما اشاره کرد که بیایم اون سمت که بخواد بهمون چیزی بگه. منم به بچه ها گفتم که داره صدامون میکنه و رفتیم کنار دری که برای خروج طراحی شده بود و دیدیم داره با مامور فرودگاه بحث میکنه که بتونه یه لحظه خارج بشه و مامور فرودگاه بهش اجازه نمیداد. نهایتاً برگشت سمت ما و گفت این برگه رو میدم به این آقا، هر وقت پرواز کردم، بازش کن و بخون. اون مامور برگه رو داد بهم و اونم با یه لبخند خیلی گنگ، بهمون احترام نظامی گذاشت و رفت…

صبر کردیم تا همه برن، روی یه صندلی نشسته بودم و زل زده بودم به تاکسی های بیرون فرودگاه که منتظر مسافر بودن. هوا هم یه گرگ و میش عجیبی بود. هواپیماش پرواز کرد و وقتی داشتم از فرودگاه خارج میشدم، برگه ای که بهم داده بود رو باز کردم. توش نوشته بود:

فراموشت نمی‌کنم وطنم
چون گور کنی سالخورده
که خاک را فراموش نمی‌کند
وطنم آن روز خواهد رسید
که تو را با وسعتی چون گذشته در آغوش بگیرم
نه با مشت خاکی که مادرم در چمدانم گذاشت
خاکی که برای سلامتی‌ات
مشت بالا آورده بود
وطنم
می‌خواهم برایت آواز بخوانم
اما هیچ پرستویی در حال کوچ
سرود ملی نمی‌خواند…

برگه رو مچاله کردم توی جیبم و رفتنم بیرون تا توی هوای سرد و هیاهوی بیرون فرودگاه گریه م گم بشه. رفت… میدونستم دیگه هیچوقت قرار نیست ببینمش… میدونستم باید فرضمون رو عوض کنیم به “فلانی هم رفت…”

برای دانشجویان جدید الورود: لافیت و وست لافیت، شهرشناسی ۱۰۱

(این متن در ماه مارس سال ۲۰۱۸ میلادی نوشته شده (نویسنده در همین تریبون نوروز سال ۱۳۹۷ رو هم به همگان تبریک و تهنیت عرض میکنه)، در نتیجه اگر آیندگان این متن رو میخونن، قائل به این موضوع باشن که پیشرفت های شهری و فرهنگی شهرهای آمریکا و بخصوص شهر وست لافیت؛ اونقدری سریع هست که شاید بخشی از مواردی که من در متن بهشون اشاره کردم، در آینده ی دور دیگه اصلاً مصداق نداشته باشه، اما فکر میکنم هنوز هم بشه به کلیات نوشته هام استناد کرد)
چند وقت پیش یک عزیزی کامنت گذاشته بود که در رابطه با شهر لافیت و وست لافیت و مردمش و فرهنگش و … توضیح بدم. به نظرم پرداختن به این قضیه و توصیف این قضیه خصوصا برای دوستانی که توی ایران هستن به شدت سخته چراکه قبلش باید چندین و چند کتاب نوشت در رابطه با تفاوت های ساختاری و ماهوی و فرهنگی و آب و هوایی و اقتصادی و … بین کشور آمریکا و ایران و بعد  هم همین تفاوت ها در قسمت های مختلف کشور آمریکا خصوصا منطقه Midwest که دانشگاه پردو در اون قرار داره، اما به هر حال، سعی میکنم توی این متن تا یه حدی به جواب سوال اون عزیز بپردازم بلکه شاید به بقیه دانشجویان جدید الورود هم کمکی بشه که بدونن قراره کجا بیان و یه دید کلی داشته باشن ازش. توی این پست صرفا به توضیحات کلی این شهرها میپردازم و در آینده سعی میکنم به طور جزئی تر به مراکز مهم شهر و … در یک پست مجزا، اشاره کنم.

من توی این مدتی که اینجا بودم؛ چندین شهر بزرگ و کوچیک آمریکا رو دیدم و قبل از شروع متن، میخوام شهرهای آمریکا رو بر اساس چیزی که میخوام در متن بهش بپردازم، دسته بندی کنم. این دسته بندی هیچگونه پایه ی علمی و آماری ای نداره و صرفاً نظر شخصی منه و با این کار صرفاً میخوام یه دید اولیه ای بدم به دانشجوهای جدید الورودی که از ایران میخوان بیان دانشگاه پردو.

نکته ی خیلی خیلی مهم در این دسته بندی اینه که بر خلاف ایران که اکثریت امکانات رفاهی در شهرهای بزرگ و در مواردی فقط در پایتخت جمع شدن، در کشور آمریکا، تقریبا تمامی این امکانات، همه جا به صورت مساوی تقسیم شده و در نتیجه، افراد در شهرهای خیلی خیلی کوچیک هم از امکانات فرهنگی و رفاهی مشابهی بهره میبرن. البته طبیعتاً با توجه به جمعیت و اندازه شهر، کمیت این مراکز میتونن متفاوت باشن اما از لحاظ میزان کیفیت، هیچ تفاوتی با هم ندارن. دسته بندی شهرها:

گروه ۱ : شهرهای خیلی بزرگ مثل نیویورک، شیکاگو، سن فرانسیسکو، بوستون و … که تعدادشون خیلی هم زیاد نیست و میشه به راحتی همشون رو لیست کردن. تکلیف این شهرها حسابی مشخصه و همه ی شاخصه های خوب و بد شهرهای بزرگ (مثل تهران) رو به نحوی یدک میکشن.

گروه ۲ : شهرهای بزرگ مثل میلواکی، ایندیاناپولیس، بافلو و … که تعداشون یه خورده بیشتر از شهرهای گروه اوله و عملا همه شاخصه های شهرهای گروه ۱ رو دارن، اما خب یک مقدار از لحاظ مساحت و جمعیت کوچک ترن.

گروه ۳: شهرهای متوسط مثل Ann Arbor که یه خورده تفکیکشون از شهرهای گروه ۲ سخته اما خب هنوز هم شهرای نسبتا بزرگی محسوب میشن و هدفم از ذکر کردنشون این بود که دانشجوهای جدید دانشگاه پردو، قائل به اختلاف سطح گروه ۲ و گروه ۴ باشن.

گروه ۴: شهرهای کوچک مثل همین لافیت و وست لافیت خودمون که حالا در ادامه بیشتر در موردشون توضیح میدم.

گروه ۵: شهرهای خیلی خیلی کوچک که دیگه عملا حالت روستایی پیدا میکنن و کمتر دانشگاهی هست که در این مناطق بنا شده باشه، در نتیجه من از توصیف بیشترشون خودداری میکنم.

همونطور که قبلا هم در پست در رابطه با حمل و نقل و خرید ماشین ذکر کرده بودم، بر عکس تصوری که با دیدن فیلم های هالیوودی از کشور آمریکا در ذهن ما شکل میگیره، بخش غالب کشور آمریکا با توجه به وسعت زیادش، به شهرهای گروه ۳ تا ۵ اختصاص داره، شهرهایی معمولا با مساحت خیلی زیاد و تراکم جمعیتی پایین و در نتیجه، اون ساختمون های بلند مرتبه و شهرهای متراکم، لزوما قابل تعمیم به همه جای آمریکا نیست.

در دسته بندی من، شهر لافیت و وست لافیت در گروه ۴ قرار دارن تا دانشجوهای جدید الورود بدونن که قرار نیست مثل مردم شیکاگو یا نیویورک، با آسمان خراش های بزرگ و ترافیک و … روبرو بشن و انتظار یه شهر کوچیک دانشجویی رو داشته باشن. البته خود این قضیه هم نیازمند موشکافی بیشتره. همونطور که متوجه شدید من «لافیت» و «وست لافیت» رو معمولا همه جا با هم و در یک سبد قرار میدم و این به این سببه که این دو شهر، صرفا با یه رودخونه از هم جدا شدن و شاید بشه گفت اصلا یه شهر باشن. هرچند که تفاوتهای بزرگ فرهنگی زیادی بینشون هست که به زودی بهش میپردازم. به این عکس دقت کنید تا متوجه موقعیت مکانی لافیت و وست لافیت باشید (کلا برای اینکه بتونید عکس ها رو در اندازه بهتر ببینید، میتونید در یک tab دیگه بازشون کنید). توی عکس سعی کردم به صورت حدودی، موقیت کمپس دانشگاه پردو رو هم نشون بدم که دید بهتری بهتون بده.

همونوطور که توی عکس میبینید، این دو شهر توسط رودخونه معروف Wabash از همدیگه جدا شدن اما در هر حال ارتباط تنگاتنگی با هم دارن و خیلی وقتها با هم در یک سبد قرار داده میشن. اما به هر حال؛ همونطور که میبینید، لافیت وسعت بیشتری نسبت به وست لافیت داره و عملا دارای شاخصه های شهری بیشتری نسبت به وست لافیت هست. همینجا شاید بد نباشه که بگم که دانشگاهی مثل دانشگاه پردو با این وسعت و امکانات و ساختمونهاش، اصلا نمیتونه توی شهری مثل وست لافیت نباشه! این دانشگاه با اینکه همینجوریش هم خیلی بزرگه، هر روز داره رشد میکنه و هر روز شما شاهد ساخته شدن ساختمون های جدید و خیلی بزرگ در گوشه و کنار دانشگاه هستید. در حالیکه در شهرهای بزرگ و متراکمی مثل شیکاگو، قطعا دانشگاهی مثل پردو، نمیتونه به وجود بیاد چراکه با محدودیت های زیادی روبرو میشه. خیلی ها دانشگاه پردو و شهر وست لافیت رو اصلاً یکی میدونن و این موهبت، ضمن کمک به رشد شهر وست لافیت، به پردو هم این امکان رو داده و میده که امپراطوری خودش رو مستحکم تر کنه!

در ادامه سعی میکنم یه چند تا فیلم آپلود کنم از فضای کلی این شهر ها، تا یه حدودی از معماری و فضای این دو شهر دستتون بیاد تا بعد بتونیم یه خورده بیشتر در مورد موارد مختلف دیگه صحبت کنیم.

یه سری توضیحات کلی در رابطه با شهر لافیت:

این ویدئو مربوط میشه به گشت و گذار با ماشین توی حوالی شهر لافیت:

اینم یه سری عکس از دانشگاه پردو برای اینکه فضای بحث یه خورده مطبوع تر بشه:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

در همین راستا این فیلم ها هم از کمپس دانشگاه پردو، خالی از لطف نیست:




این ویدئو هم از گشت و گذار در یه روز برفی توی کمپس پردو، با در نظر گرفتن اینکه الان میخوام در مورد آب و هوا توضیح بدم، بد نیست:

خب از هر چه بگذریم، سخت دوست خوش تر است و حالا بپردازیم به سایر موارد مثل آب و هوای این شهرها…

سرتونو درد نیارم، آب و هوای هیچ شهری در منطقه Midwest در کشور آمریکا خوب نیست! اینجا شما زمستون های خیلی سرد و تابستون های بعضاً خیلی گرمی رو تجربه خواهید کرد. البته برای تک تک این هواها، تمهیدات لازم از قبیل لباس و … اندیشیده میشه و در نتیجه شما رو از زندگی نرمال منحرف نخواهد کرد، اما در هر حال میخوام به دانشجوهای عزیز جدید الورود این رو قبل از ورودشون بگم که توقع آب و هوای معتدل و پایدار کالیفرنیا رو هم نداشته باشید! البته این به پیشینه افراد هم بستگی داره. من خودم توی تهران بزرگ شدم، اما باز با این حال، از آب و هوای اینجا خوشم میاد، اما خب خیلی ها رو هم میشناسم که خوششون نمیاد! این هم شاخصه های آب و هوایی شهر وست لافیت در ماههای مختلف سال ۲۰۱۷ هست که به خوبی نشان دهنده ی مواردی که ذکر کردم هست (میتونید عکس رو بزرگ کنید)

خب حالا که این همه از آب و هوای بد این وست لافیت گفتیم، جا داره که در بعضی از موارد هم ازش تعریف کنیم و از خوبی هاش بگیم. یکی از شاخصه های خیلی مهم و تفاوت های بزرگ شهر لافیت و وست لافیت در مفهوم «امنیت» خلاصه میشه و این قضیه اتفاق شگفت انگیزی رو رقم میزنه. همونطوری که در نقشه هم دیدید و من هم ذکر کردم، دو شهر لافیت و وست لافیت عملا چسبیدن به هم و فارغ از نامگذاریشون، در خیلی از متون، کاملا یکی در نظر گرفته میشن، اما حقیقت اینه که این دو شهر در مواردی اصلا یکی نیستن و یکی از مهمترینِ اون موارد، سطح سواد اجتماعی و طبعاً تبعات بعد از اون یعنی میزان بزه و جرم در این دو شهر هست. این قضیه رو وقتی بهتر درک میکنید که از شهر وست لافیت فقط با ۵ دقیقه رانندگی وارد لافیت میشید و کم کم متوجه تفاوت ها بین رفتار و گفتار مردم میشید. دلیل این امر هم خب به شدت واضحه: دانشگاه پردو! غالب افرادی که در شهر وست لافیت زندگی میکنن یا دانشجوئن یا به هر حالی یه جوری با سیستم دانشگاه پردو در ارتباطن، در نتیجه خواسته یا ناخواسته، نزدیکی زیادی با قشر تحصیلکرده ی جامعه دارن، در حالیکه در شهر لافیت این قضیه مصداق نداره و افراد به شغل های صنعتی و … مشغولن و رابطه لزوما تنگاتنگی با علم ندارن (و خب لازم هم نیست که به این مساله اشاره کنم که احتمال حضور آدم های تنگ نظر و نژادپرست در این جور شهرها خیلی بیشتر از شهری مثل وست لافیت با بی نهایت آدم اینترنشناله). در تایید این قضیه، مالیات خیلی زیادی هست که دانشگاه پردو به ایالت ایندیانا پرداخت میکنه تا سهم بیشتری از خدمه پلیس رو در شهر داشته باشه و این باعث شده، گشت های پلیس دائما در شهر و خصوصا در کمپس دانشگاه در حال عبور باشن که نتیجه ی این امر، داشتن فضایی به شدت امن تر از کمپس حداقل خیلی دیگه از دانشگاههایی هست که من دیدم و اتفاقا در شهرهای بزرگ هم قرار دارن. این موضوع امنیت در شهر و کمپس خیلی بیشتر از اینکه نوشته های من بتونن نشون بدن، اهمیت داره و اینکه در شهر وست لافیت و کمپس دانشگاه پردو، این میزان امنیت بالا وجود داره، موهبت بزرگیه که وقتی میرید توی شهرهای بزرگتر با شاخص های جرم بالاتر، بهش پی میبرید. حالا برای اینکه این اختلاف در شاخص جرم در شهر لافیت و وست لافیت رو نشونتون بدم، میخوام که به عکس زیر نگاه کنید که این شاخص رو با میانگینش در کشور آمریکا مقایسه کرده و در اون به راحتی میتونید اهمیت یه کمپس امن رو درک کنید.

در کل، مردم منطقه میدوست، مردم خیلی خیلی خون گرمی هستن، منظورم اینه که خیلی هاشون، هیچ کدوم از پیچیدگی های مردم شهری رو ندارن و مفاهیمی مثل خانواده، دین، زندگی با قناعت و مهربانی و … توی اولویت های اول زندگیشون قرار داره. البته طبیعتاً در هر سیستمی، استثنائاتی هم وجود داره که نه میشه انکارشون کرد نه میشه بهشون استناد کرد، اما غالب برخوردهای شما با مردم، بدون شک همراه هست با مهربانی، لبخند و احترام متقابل که منجر میشه احساس خوبی بهتون دست بده.

بیشتر از این نمیخوام بنویسم، به عنوان سخن آخر، میخوام بگم که همه چی به خود آدم و سطح انتظارات و نوع زندگیش بستگی پیدا میکنه. من بیست و چند سال در یکی از پر تراکم ترین شهرهای دنیا زندگی کردم و بدون دود و ترافیک و ساختمون و سر و صدا و … حس میکردم یه چیزی کم دارم، اما وقتی اومدم اینجا و طبیعت بکر، هوای تمیز، آسمون آبی و بی نهایت زیبای اینجا رو در کنار مردمش دیدم، الان دیگه مطمئنم که نمیتونم توی یه جایی مثل تهران زندگی کنم. در نتیجه میخوام دانشجوهای جدید الورود رو خطاب قرار بدم و ضمن تبریک زیاد بهشون، بگم که مطمئن باشید که برای دانشجوی پردو بودن، شهر وست لافیت، تمامی شرایط لازم رو فراهم میکنه که بتونید دانشجوی خوبی باشید.

سعی میکنم در آینده و یک پست مجزا، به طور دقیق تر در رابطه اماکن و مراکز مهم وست لافیت بنویسم، تا اون موقع باید بپردازم به پروپوزال و ریسرچ و دومین جلسه با اعضای کمیته دکترام.

مجددا سال نو مبارک،
با احترام،
پیمان یوسفی،
۲۳ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

غذای ایرانی در غربت

یادمه قبلا یه اشاره ای به این مساله کرده بودم ولی خب به بهونه ای که جلوتر بهش میپردازم، حس کردم دوباره در موردش یه صحبتی بکنم. ایرانیایی که میان آمریکا، یه سری اتفاقات و مناسبت ها و موارد جدید به زندگیشون اضافه میشه. توی ایران یه سری مراسم خاص مثل نوروز و یلدا و … داشتن که اینجا هم با حفظ سمت، مراسم دیگه ای مثل کریسمس، Independence Day، و چیزای دیگه به تایم لاین زندگیشون اضافه میشه. توی ایران فسنجون و کباب و قیمه توی فهرست غذاهای مورد علاقه شون بود و اینجا چیزایی مثل غذاهای مکزیکی و هندی و آسیای شرقی هم بهش اضافه میشه.

آخر ِ آخر این متن، یه پاراگراف رو مینویسم که قراره با «اما…» شروع بشه…

در راستای همین بحث غذاهای ایرانی ای که مطرح شد، به جز برای ایرانیایی که توی شهرهای بزرگی مثل لس آنجلس و نیویورک زندگی میکنن، و خصوصاً برای دانشجوهایی که خب وقت خیلی زیادی هم برای فراهم کردن مواد اولیه و پروسه ی زمان بر غذاهای مطبوع ایرانی ندارن، اصولاً دسترسی به خیلی از غذاهای ایرانی، اونقدر ها هم کار آسونی نیست. من خودم توی روزای اولی که اومده بودم وست لافیت و اون موقع ها گوشت میخوردم، به ندرت پیش میومد که با امیر یه غذای ایرانی درست و حسابی دست و پا کنیم و به قول امیر «لَذَّتشو ببریم!» اما خوشبختانه بعد از مدتی با پدیده ای آشنا شدیم که بعد ها متوجه شدم که مختص شهر کوچیک ما نیست و توی خیلی از شهرهای کوچیک و بزرگ آمریکا هم وجود داره: «آشپزخانه های خانگی»!

از شانس خوب ما ایرانیا، خانم هایی که بعضیاشون خانه دار هستن و همسرشون مشغول به کار یا دانشجوست و یا خانم هایی که خودشون دانشجو هستن، شرایطی رو فراهم کردن که با پختن غذا و تبلغیش در پلتفرمهایی مثل تلگرام، روزانه یا چند روز یه بار، غذاهای مختلفی رو با قیمت های نسبتاً معقول به فروش میرسونن و این برای ایرانی هایی که دلشون واسه خیلی از غذاهای سنتی خودشون تنگ شده بود و به هر دلیلی نمیتونستن داشته باشنش، نعمت خیلی بزرگی محسوب میشه.

توی شهر ما هم خوشبختانه دو مورد از این موارد هست و با اینکه خب گوشت، بخش لاینفکی از غذاهای ایرانیه و این باعث میشه که من لزوماً مخاطب پر و پا قرص این آشپزخونه ها نباشم، اما وجودشون به نوبه ی خودش دلگرمی بزرگیه و ایرانی های پردو رو که دارن در ریسرچ و کار مدفون میشن، تبدیل کرده به ایرانی هایی که دارن توی ریسرچ و کار (و این روزها، برف) مدفون میشن ولی به غذای ایرانی دسترسی دارن! یه سری از عکس های غذاهایی که اینجا به فروش میرسه رو میذارم برای جذابیت بخشی به یک متن غیر جذاب، من در همین تریبون از آشپز این غذاها نهایت تشکر رو دارم.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

پس اوضاع همچینم بد نیست گویا! غذاهای ایرانی که هست، مراسم ایرانی هم که داریم، اینترنت هم که دم دسته و به راحتی میشه با ایران در ارتباط بود و خلاصه که ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده!

اما… حقیقت اینه که ایرانیایی که یه عالمه چیز جدید به زندگیشون اضافه شده، با این قضیه هم کنار اومدن که عملا دیگه نه به طور کامل اون چیزای قدیمی رو دارن، و نه همه جوره خودشونو متعلق به چیزای جدید میدونن. نه عید نوروزی که ساعت ۶ صبح روز سه شنبه ای که ۲ ساعت بعدش باید برن ریسرچ کنن، لزوماً براشون مثل تعطیلات نوروز توی ایرانه و نه سالروز استقلال کشور آمریکا که باعث رشد علمی و غیر علمیشون شده با همه وجود خوشحالشون میکنه. نه با غذای مکزیکی و هندی و چینی حس نیازشون به غذاهای ایرانی ارضا میشه و نه غذاهای خوش طعم و بوی آشپزخونه های ایرانی واسشون تداعی کننده ی غذاهای خونه ی خودشونه…

زندگی همینه دیگه… هر تصمیمی تبعات خوب و بد خودشو داره. اینجور موقع ها، فقط ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی حال آدمو خوب میکنه و قدمشو برای مسیری که انتخاب کرده استوار تر:

من می خواهم بدانم که،
راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا،
هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ،
یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟ …

با احترام،
پیمان یوسفی
۸ فوریه سال ۲۰۱۸ میلادی مصادف با یه روزی در احتمالاً بهمن ماه سال ۱۳۹۶خورشیدی!

تفاوت های ما بیش از شباهت هاست، باور کن…

هفته ی اولی که اومده بودم ایران، یه take home exam داشتم که باید توی ایران روش کار میکردم و عملا ۵ روز فرصت داشتم تا انجامش بدم و تعطیلات من از بعد از فرستادن اون شروع میشد به نوعی. اون روزا به سبب دور زدن قانون طبیعت و زیر پا گذاشتن یه اختلاف زمان هشت ساعت و نیمه، به شدت جت لگ داشتم و این باعث شده بود که هم خیلی خواب آلود باشم و هم خیلی سر درد داشته باشم در حالیکه باید تمرکز میکردم روی امتحانم و در عین حال هم به اهل خونه میرسیدم.

یک روز بعد از اینکه رسیدم، وقتی داشتم توی اینترنت دنبال میزان حلالیت نفتالن! برای یکی از سوال های امتحان جستجو میکردم، یهو متوجه شدم که اینترنت خونه قطع شده. من که به اندازه کافی به سبب جت لگ و نخوابیدن و سرعت پایین اینترنت اعصابم خورد بود، دیگه واقعا نمیدونستم چیکار کنم و از کوره حسابی در رفته بودم. چند دقیقه بعد کاشف به عمل اومد که کلا تلفن خونه قطع شده و این مربوط میشه به کل محله ی ما. بعد از بررسی هایی که کردم متوجه شدم یکی از مسوولین محترم مخابرات مشغول کار بر روی یکی از سیستم های سیم کشی تلفن سر کوچه بود و این باعث قطع شدن تلفن کل محله شده بود. وقتی رفتم باهاشون صحبت کردم و سعی هم داشتم که کنترل خودمو حفظ کنم، ایشون گفتن که این قسمتی از بهبود سیم کشی هاست و حداقل هم سه روز طول میکشه!! و من متعجب و حیران که چطور چنین چیزی امکان داره که بدون هماهنگی چنین اتفاقی بیافته. حالا خوشبختانه به لطف حمید، این چند روز رو توی دانشگاه امیرکبیر گذروندم و قضیه در مجموع حل شد. هرچند که چالش گذر از سد حراست برای ورود به دانشگاه خودش داستان جالب دیگه ای بود.

دیروز این نامه رو از شرکتی که متولی حامل های انرژی در شهر ما هست، دریافت کردم:

که خب وقتی خوندمش متوجه شدم که داشتن خبر میدادن که به زودی، پرسنلشون برای بهبود سیستم هاشون در محل حاضر میشن و …

معمولا این نامه ها خیلی مهم نیستن و کسی نگهشون نمیداره. اما امروز وقتی نامه رو باز کردم، یاد اون روز توی ایران افتادم و داشتم به این فکر میکردم که رفاه و رضایت از شرایط میتونه چقدر مربوط بشه به چیزهای کوچیکی که اصلا به چشم نمیان ولی عدم وجودشون میتونه یه جوون تحصیلکرده رو طوری عصبانی کنه که از مسیر منطق فاصله بگیره.

در راستای ادامه ی صحبت های بی ربط، چند روز پیش یک متنی رو خوندم در کانال تلگرام جناب محمد حسین کریمی پور که از ایشون “هیچ” شناختی ندارم و صرفاً نوشته شون برام جالب بود و اینجا اون متن رو عیناً کپی میکنم:

دیشب پریشب، مصاحبه سردار حسین سلامی پیرامون وضعیتِ دفاعی کشور را دیدم. من او را در زمان جنگ شناختم. دانشجوی مهندسی داوطلب جوانی بودم که تازه پایم به جبهه باز شده بود. سلامی امّا، فرمانده معتبر جا افتاده ای بود. به یادم مانده چون خلیق و افتاده و اهل منطق بود. آداب معاشرت می دانست و مثل افسران ارتش مرتّب و خوش لباس بود. این کهنه سربازِ جنگ ، شایسته احترام ایرانیان است. سلامی بارزترین چهره اهلِ فکر و درس و بحث سپاه و فرمانده سابقِ دافوس و نیروی هوایی و جانشینِ فعلیِ فرماندهی کلّ است.

در سخنانِ سرتیپ سلامی دو نکته، برایم عجیب بود. اوّل، میزانِ اغراق ایشان در دستاوردهای صنایع دفاعی بود. سردار، محصولاتِ ما را در صنعت پهپاد، همطراز شاگرد اوّل این رشته در دنیا (آمریکا) و در سامانه های دفاع ضدّ هوایی، برتر از شاگرد اوّل آن رشته در دنیا (روسیه) خواند. راستش من یکّه خوردم. خود باوری خوبست اما کسی که پیشه اش استراتژی است، اگر از حقیقت فاصله بگیرد، خطر تولید خواهد کرد.
مطلبِ دوم، اصرار سردار بر کاربردِ معادلِ انگلیسیِ کلمات ساده ای چون هدف، خطا و غربی سازی بود. سلامی تمام عمرش در ایران بوده و طبعا فقرِ لغتِ فارسی ندارد. تیمّن و تبرکِ مکررِ یک سپاهی به زبان دشمن، در برنامه ای که مخاطبانش یکسره فارسی زبانند، غیرِ قابلِ هضم و آزارنده بود.
آن شب، ژنرالِ کهنه کار ایرانی را آنقدر که دوست داشتم، حرفه ای و اقناع گر نیافتم و خیلی پکر شدم. او راویِ روایت ناهوشمندِ و غیر جذابِ رسمی بود. ظهورِ حرفه ای و هوشمندِ نیروهای مسلح در افکارِ عمومی، مایه دلگرمی دوست و حذَرِ دشمن و بخش مهمّی از بنیه دفاعی ما است.

دیروز صبح ، کلیپِ سخنانِ دکتر کاوه مدنی در کنفرانس مدیریت شهری به دستم رسید. قبلا مطالبی ازو خوانده بودم امّا او و اندیشه هایش را خوب نمی شناختم. گفت پس از پانزده سال تحصیل در خارجه، چند ماهیست به ایران بازگشته و در سازمان محیط زیست مشغول است. منکه در خُماری تجربه دیشبِ سردار بودم ، دو نکته توجهم را جلب کرد. اول آنکه درست عکسِ سلامی، مدنی خیلی نگران بود. او ضعف ها و چالش های حوزه کارش و کشورش را می دید و به دنبال چاره بود. نکته دوم آنکه جوانِ از فرنگ برگشته، جز عبارت ” دی اکسید کربن” که معادل فارسی ندارد، تا جایی که به خاطر دارم، کلمه ای غیر فارسی به کار نبرد. او فارسی را سَره، فاخر و با افتخار به کار گرفت، گزافه نگفت و منطق سخنانش محکم بود. حس می کردی گرچه جوان و کم تجربه است ولی خوب می بیند، منصف، تحلیل گر و چاره اندیش است.

این دو ایرانیِ محترم و مفید، از دونسلِ مختلف، در عرصه هایی متفاوت و با پیشینه مغایرند. نمی توان یک به یک به مقایسه توانِ حرفه ای آنها پرداخت. اما هر یک ، به وضوح، نماینده یک جریان فکری قابل تمایزند.

دو گانه سلامی-مدنی مرا رها نمی کند. خاستگاه و تربیت من بیشتر نزدیک به حاج حسین است و نه آقا کاوه . اما بعد از چهل سال سپردنِ مملکت به ما سلامی ها ، فکر می کنم خوبست آدمهایی مثل من کمی از گفتن، گفتن و باز هم گفتن بکاهند و بسیار بیشتر گوش فرا دهند.

دریای خروشانِ ایران موج می زند. پیر یا جوان، کم نیستند مدنی هایی از نحله ها و عقاید مختلف که در آبهای نزدیک و دور سفرها کرده اند، دانشهای تازه، حرفهای نو و اندیشه های راهگشا دارند. تشنگیِ ما با آموختنِ و کاربردِ کلماتِ انگلیسی رفع نخواهد شد.
فراتر از زبانِ دنیا، محتاج فهمِ فرهنگ، منطق و مکانیسمِ کارکردِ جهانیم. ما نسلِ فسیل های تمامیت خواه، محتاج درک دیگرانیم، دیگرانی که در داخلِ مرزها و بسیار مردمانی که خارج مرزهایمانند. گرچه هنوز دنیایِ بیرون را – لااقل در روایت رسمی مان- انکارمی کنیم ، امّا کنجکاوی، شیفتگی و اعجابمان نسبت به آن را نمی توانیم پنهان کنیم.

من از احترام به پیرمردهایِ ایرانی بالاخص کهنه سربازان نمی کاهم امّا چشم امیدم – آنچه از امیدم باقیست- به جوانهاست. جوانهایی که “فرزندِ زمان خویشتن” اند. چشم هایی دارند که می بیند، گوش هایی دارند که می شنود و مثل ما اسیر روابط و قبایل و اوهام نیستند. به جوان هایی که از بیماری جزم خالی و از معجزه پرسش و برکتِ تردید، پر اند.
سلام بر ” ایرانِ جوان” !

با احترام،
پیمان یوسفی
۶ فوریه سال ۲۰۱۸ میلادی

پایان ترم – تعطیلات – ایران – ترم جدید

بعد از مدت ها دوباره فرصتی شد تا اینجا یه چیزایی بنویسم. یه مدت زیادی خیلی فرصت نمیشد که بنویسم و اگرم وقتی پیدا میشد معمولا باید صرف کارهای دیگه ای میشد. به هر حال ترم قبل با تمام سختی های خودش تموم شد. توام شدن دو تا کورس خیلی سخت و یه ریسرچ خیلی سخت تر و در کنارشون TA بودن، در مجموع روزهای خیلی شلوغی رو به وجود آوردن که در نهایت تجربه های خیلی خوبی بودن.

ترم قبل اولین تجربه ی من به عنوان TA در کشور آمریکا بود که به نوبه ی خودش به شدت سخت و در عین حال به شدت هیجان انگیز بود. از آماده کردن و تدریس موارد آزمایشی گرفته تا تصحیح ریپورت ها و رفع اشکال هایی که میکردیم. این مسئولیت بزرگی که یه استاد باید نسبت به دانشجوهاش داشته باشه چیزی نبود که توی ایران یاد گرفته باشم و اینجا این قضیه و یاد گرفتنش به شدت برای من خبر خوبی محسوب میشد. اینم عکسی از من در کنار دانشجوهام که چهره ی من به راحتی گویای کم خوابی و خستگی اون روزهای سخت ولی پر از هیجان هست:

در مجموع روزهای خیلی خوبی بودن و با اینکه معتقد بودم و هستم که عملکردم میتونست به غایت بهتر باشه اما خوشبختانه در نهایت نمره های خیلی خیلی خوبی توی ارزیابی نهایی از دانشجوها گرفتم و از اون مهمتر، پیدا کردن یه عالمه دوست جدید بود که حتی الان هم که حدود ۲ ماه از ترم قبل گذشته، هنوزم بعضیاشون میان آفیسم و با هم در مورد موارد مختلفی مثل تحصیلات تکمیلی و GRE و رشته های مختلف و … صحبت میکنیم و از اینکه میبینم میتونم توی این مسیر کمکشون کنم حس خیلی خیلی خوبی بهم دست میده. توی آخرین روز کلاس هم چندتاشون یه جورایی سورپرایزم کردن و در نهایت این کارت تشکر و کارت استارباکس رو بهم دادن که برای خودم ارزش خیلی زیادی داشت و داره و واقعا باعث خوشحالیم بود:

در ترم قبل، من اولین جلسه ی کمیته ی دکترای خودم رو که قبلاً یه خورده اینجا درموردش حرف زده بودم هم تشکیل دادم و با اینکه اعضای کمیته ی ۴ نفری من به نوعی از سخت گیر ترین و البته در عین حال معروف ترین استادای گرایش ما هستن و من حسابی نسبت به این قضیه نگران بودم، خوشبختانه خیلی خوب پیش رفت و الان در راستای بحث های مطرح شده مشغول انجام یه سری امور هستم که خب سختن و هیجان انگیز. یه اتفاق خیلی خوب دیگه ای که افتاد این بود که من در کمال ناباوری تونستم جایزه Andrews Environmental Travel Grant رو برنده بشم که برای کسی که دانشجوی سال دومه خیلی معمول نیست و این خبر خیلی بیشتر از خودم، استادم رو خوشحال کرده بود و در کل اون روز، روز خیلی خوبی بود.

و اما از همه ی اینا مهمتر، سفر حدود یک ماهه ی من به ایران بود که بالاخره محقق شد و توام بود با چندین و چند اتفاق بزرگ و کوچیک که هم شاد بود و هم غمگین که سعی میکنم برای گزارش دهی به خودم توی آینده، اینجا یه خورده در موردش حرف بزنم.

  • مردم ناشاد

از آخرین باری که من ایران رو دیده بودم حدود یک سال و ۷ ماه اینا میگذشت، در نتیجه نه خودم و نه هیچ ناظر خارجی ای انتظار مشاهده ی تغییرات زیادی توی تهران و ایران برای من نداشت (البته به جز جای خالی پلاسکو توی قلب تهران و جای خالی اون آتش نشان های قهرمان توی قلب ماها). اما با این اوصاف و متاسفانه چیزی که به شدت به چشم من میومد و هر کاری میکردم نمیتونستم بهش فکر نکنم دیدن مردمی بود که شاد نبودن. مردمی که نسبت به یک سال و هفت ماه پیشش که من به زندگی کنارشون عادت داشتم، ناامید تر بودن و حتی الان نوشتن این جمله ها باعث میشه بهشون فکر کنم و انگار یه نفر مشت انداخته و داره قلبمو با همه زورش توی مشتش فشار میده. نمیدونم، شاید حضورم اینجا توی جامعه ای که لبخند و شادی توی زندگی مردم خیلی مشهود تره، باعث شده بود که این موارد بیشتر به چشمم بیان یا شاید واقعا توی این یک سال و هفت ماه چیزهایی هم عوض شده باشن. نمیدونم. ای کاش که اوضاع بهتر میشد هر چند که تو گفتی جنگل اندیشه ها آبستن مردی ست …

  • ریفیق۱۴

دوستای صمیمی من… برادرهایی که من همیشه خودمو یکی از خوش شانس ترین آدم هایی میدونستم که چنین آدمایی رو اطراف خودم داشتم. سفر اخیرم توام شد با دیدارهای خیلی زیاد با بچه های گروه ریفیق۱۴ و جالب اینکه جز حامد، هیچکس از سفر من اطلاعی نداشت و اولین بار سورپرایز خیلی خوبی رو تونستیم رقم بزنیم. بچه ها هر کدوم توی زندگی خودشون آدمای خیلی خیلی موفقین و باعث میشه شخصا حسابی بهشون افتخار کنم. روزهای خوبی رو توی این یک ماه با هم گذروندیم و خاطره های خوبی رو به وجود آوردیم. البته یه حقیقت تلخ برای کسایی که میان توی آمریکا وجود داره که شاید خیلی در موردش حرف زده نشه ولی خب وجود داره. بچه هایی که میان امریکا و میدونن که شاید تا مدت نامعلومی نتونن برگردن به کشورشون، از یه جایی به بعد حس میکنن که به سبب عدم حضور فیزیکیشون، شاید دیگه نمیتونن مثل گذشته، واسه دوستاشون، دوست خوبی باشن، حداقل این چیزی بود که من حسش کردم توی این مدت. شایدم طبیعی باشه به هر حال، باید با تبدیل شدن به یه دوست مجازی! کنار اومد. توی سفرم به ایران هم میتونستم نمود های این قضیه رو بیشتر حس کنم. بچه ها زندگی خودشونو دارن، خیلی هاشون ازدواج کردن و در حال ساختن زندگی رویایی خودشونن و دیگه مثل قبل نمیتونن در جوار دوستاشون باشن، دایره ی دوستان و اطرافیانشون افزایش پیدا کرده و همه ی اینا، باعث میشد بعضی وقتها حس کنم که شاید دیگه منم خیلی اینجا جا نشم بینشون خصوصا اینکه کار و زندگیم دیگه اونجا نبود و یهو وارد شده بودم به زندگی در حال جریان دوستام. اما در کل، هنوزم کنارشون همه چی لذت بخش بود و حسابی خوش گذشت، بخصوص که حضورم توام شد با مراسم عروسی حامد و افتخار ساقدوشی ای که نصیب من شد و یه شب فوق العاده بی نظیر برای هممون رقم خورد.

  • تاثیر تکنولوژی

بدون شک ایران نسبت به آخرین باری که اونجا بودم، شاهد تغییرات شدیدی توی بحث تکنولوژی و تاثیرش در رفاه جامعه ست که به نوبه ی خودش خیلی خبر خوبی بود.  از تاکسی های اینترنتی گرفته تا استفاده از نقشه و خرید آنلاین و … . توی این مدت هم من یه چندباری از سرویس اسنپ و تپسی (البته از طریق گوشی دوستان) استفاده کردم و سعی میکردم با پرسیدن سوالای مختلف از راننده ها، از شباهت ها و تفاوت های این پلتفرمها با نمونه ی مشابه خارجیشون یعنی اوبر و لیفت آگاه بشم که در کل خیلی تجربه ی خوبی بود و خوشحالم که شاهد چنین اتفاقاتی توی ایران بودم.

  • آلودگی، زلزله، اعتراض

من احتمالا توی بدترین شرایط ممکن وارد ایران شدم و اینم خب از شانس من بود که حضورم توی تهران توام شد اولا با آلودگی غیر قابل تحملی که به شدت اذیتم میکرد (ای وای از اهواز… ای وای) و بعد هم زلزله هایی که حسابی ترسناک بود و بعد هم که خب ناآرامی هایی که اقصا نقاط شهر میشد دید. چیزی که درمورد زلزله ها خیلی خیلی به چشم میومد یکی آماده نبودن سیستم برای مواجهه برای این روزها بود و متاسفانه به همون نسبت عدم وجود رحم و عطوفت و همکاری بین مردم در شرایط بحرانی و لحظه های خاص بود که حداقل برای من خیلی دردناک بود که خب البته شاید نباید زود قضاوت کرد و نیازمند بررسی بیشتره. اما در هر حال انشالله که شاهد چنین اتفاقاتی نباشیم هرگز.

  • قوانین و فرهنگ رانندگی

در مورد بحث رانندگی توی ایران برای افرادی که به رانندگی اینجا عادت میکنن، قبلا شنیده بودم ولی واقعا باورم نمیشد که این بتونه روی منم تاثیر بذاره!! تا جایی که حتی دوستانم فکر میکردن که من دارم شلوغش میکنم ولی انصافا و به معنی واقعی کلمه من قادر به رانندگی توی تهران نبودم! در حالیکه حداقل ۸ سال اونجا رانندگی کرده بودم ولی واقعا شلوغی شدید تهران، نوع حرکت ها، مراودت ها، نور بالازدن و همه و همه، باعث شده بودن که من حس کنم که ترجیح میدم اصلا رانندگی نکنم و این خیلی جالب و باعث خجالت بود برای من.

  • شمال

توی این سفر تونستم برای ۳ روز به روستای پدری و نهایتا شهر انزلی برم که شاید بگم جزو بهترین روزهای سفرم به ایران به حساب میومد. انزلی تغییر نکرده بود. هنوز همون بود. با همون هوای بارونی، آسمون ابری، بوی ماهی، مرغای دریایی، مردم پر هیجان، حضور ملوان بندانزلی توی زندگی مردم!. هنوزم بهترین شهر ایران برای زندگی کردنِ من همین انزلیه و دلم براش خیلی تنگ میشه. شاید بخاطر همینه که شهر میلواکی رو اینجا خیلی خیلی دوست دارم.

  • کتاب، کتاب، کتاب

این به نوبه ی خودش بزرگترین چالش من در سفر به ایران بود. من به طرز فجیعی عاشق کتابم. درسته که اینجا توی آمریکا عملا هیچ کتاب انگلیسی زبانی نیست که پیدا نشه و منم با خوندن کتابهای انگلیسی هیچ مشکلی ندارم و خیلی هم ازشون لذت میبرم، اما حقیقت اینه که خیلی وقتها دل ادم لک میزنه واسه یه کتاب شعر یا یه رمان به زبان فارسی که خب اینجا خیلی خیلی سخت گیر میاد و خیلی از چیزایی که من میخوام هم اصلا گیر نمیاد. خلاصه این سفر باعث شد که من تا میتونم کتاب بخرم و بخرم و بخرم که به جایی رسید که در نهایت با خودم ۸۴ جلد! کتاب آوردم و حتی با اینکه یه عالمه اضافه بار داشتم حاضر نشدم حتی از یکیشونم دل بکنم و تونستم همشونو با خودم بیارم (در حدی که توی جیبامم کتاب جیبی گذاشته بودم!) و الان که به کتابخونه م توی اتاقم نگاه میکنم به قدری به وجد میام که زبانم از توصیفش قاصره. اما انصافا چیزی که متوجه شدم اینه کتاب توی ایران در مقایسه با میزان حقوق افراد، خیلی گرونه و البته شاید این نظر شخصی من باشه ولی حداقل برای من که واقعا محسوس بود و ناراحت کننده.

خلاصه که سفر نسبتاً خوبی بود و با اینکه نتیجه ی توامان همه ی اون اتفاقها باعث شده بود که شاید لزوما تا اطلاع ثانوی ترجیح بدم که همینجا بمونم، اما خب تونستم اهل خانواده رو ببینم و ضمن استراحت و پیگیری یک سری از پروژه ها، آماده بشم برای ترمی که الان دارم درس هاشو میخونم و مسیری که باید ادامه بدم، امیدوارم که فرصت بشه که اینجا هم بیشتر بنویسم و شاید از تجربه هایی بگم که به درد یه سری از آدما بخوره.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۳ ژانویه سال ۲۰۱۸ میلادی

بربری، سنگک، شیرمال و سایر ایرانی های آمریکایی شده!

وقتی وارد آمریکا شدم، یه چیزی که از همون روزهای اول متوجهش شدم، این بود که توی آمریکا میتونم تقریباً اکثر مواردی رو که توی روزای آخر حضورم توی ایران فکر میکردم دیگه نمیتونم ببینمشون، (به نحوی) داشته باشم، از انواع ادویه ها و سبزی ها گرفته تا غذاها و دسر ها، «اما» در عین حال که میشد و میشه حس کرد که به تمامی اجناس کاملا ایرانی دسترسی دارم، میشه گفت که دسترسی هم ندارم! که الان بیشتر توضیح میدم. البته کلا هر چیزی که من میگم مربوط میشه به منطقه ی جغرافیایی ای که درش قرار دارم و برای مثال، برای دوستانی که توی شهری مثل لس آنجلس زندگی میکنن، شاید تقریباً هیچکدوم از مواردی که من بهش اشاره خواهم کرد مصداق نداشته باشه.

فارغ از وجود وب سایت صدف، توی شهری که ما هستیم، یه فروشگاه عربی وجود داره به اسم خیبر، ایشون:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

که ضمن فروش بسیاری از اجناس عربی، بخشی از اجناس ایرانی مثل بعضی از کنسروها، پنیر، نون، ادویه و … رو هم به فروش میرسونه، صاحب مغازه این جنس ها رو از فروشگاههای ایرانی موجود در شیکاگو تهیه میکنه و این امر باعث میشه که به بسیاری از این موارد، بدون نیاز به حضور در شیکاگو، دسترسی داشته باشیم. اما باز با این حال، همیشه مواردی هست که حتی فروشگاه های ایرانی توی شیکاگو هم به ندرت داشته باشن، هر چند که طبیعتاً این موارد جزو همون مواردی هستن که اصولا به ندرت هم بهشون نیاز میشه و در نتیجه کلا مورد خاصی نیست.

با وجود همه ی این دسترسی های نصفه نیمه، یه چیزی رو نمیشه انکار کرد و اون اینه که با اینکه خیلی از جنس های ایرانی امریکایی شده، همون ظاهر و شکل و شمایل همتایانشون توی ایران رو حفظ کردن، اما معمولا داری همون طعم و مزه نیستن، هرچند که صحبت، صحبت بیابان است و لنگه کفش…

در همین راستا، اخیراً یه گروه ایرانی در یکی از ایالت های مجاور، کاری رو شروع کردن که شخصاً مراتب تشکر و احترام منو بر انگیخته. این افراد با استفاده از یه گروه در اپلیکیشن تلگرام، شر ایطی رو فراهم کردن که افراد میتونن نسبت به خرید اجناسی از قبیل نون سنگک، بربری، شیرمال، خرما و … اقدام کنن و این دوستان هر دو هفته یه بار موارد سفارش داده شده رو میارن وست لافیت و ما میریم تحویل میگیریم. طبیعتاً برای دوستانی که توی ایران هستن یا در شهرهای بزرگ آمریکا زندگی میکنن، این خیلی موضوع پیش پا افتاده و خنده داری به نظر میرسه ولی خب درد کشیده ها میتونن درک کنن اهمیت چنین موهبتی رو! 🙂

ما هم خلاصه هفته پیش دل رو زدیم به دریا و انواع نون ها رو گرفتیم و در کنار لوبیا پلویی که درست کرده بودم و کدو و ماست و خیار و … تا یه چند روزی جو خیلی ایرانی ای توی خونه حاکم بود.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

این ترم هم با همه سختی های خودش، تقریباً داره تموم میشه و باید کم کم خودمو آماده کنم برای ترم بعد و کارهای جانبی ای که توی این ترم نتونستم انجامشون بدم. هوا هم که طبیعتاً در حال سرد شدنه و نوید زمستان عجیب و غریبی رو میده که خدا به خیر بگذرونه. هر چند که فکر کنم بعد از یک سال و نیم، کم کم دیگه عادت کرده باشم به مواجهه با چنین مواردی…

به بهانه انتصاب دکتر کاوه مدنی

چند هفته پیش دوستم توی تلگرام یه پیامی رو بهم فوروارد کرد. متن پیام حاکی از این بود که دکتر کاوه مدنی با حکم معاونت ریاست جمهور به سمت معاون بین‌الملل، نوآوری و مشارکت فرهنگی اجتماعی سازمان حفاظت از محیط زیست ایران منصوب شد. معمولاً با توجه با اختلاف زمان هشت ساعت و نیمه ی ایران و اینجا، من خیلی از پیامهایی رو که از ایران دریافت میکنم، وقتی از خواب بیدار میشم سریع میخونم و غالباً هم خبرهایی که در رابطه با محیط زیست ایران دریافت میکنم باعث نمیشن که روز عالی ای رو شروع کنم! اما خب بازم خوبه که در جریان باشم. روز قبل از دریافت این پیام از دوستم، پیامی دریافت کرده بودم در راستای بلاهایی که سر فلامینگوهای دریاچه بختگان اومده بود و نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم و حالا حساب کنید بعدش قرار بود برم آفیس و ریسرچ کنم! در همین راستا و به همین نسبت هم وقتی پیام مربوط به سمت جدید جناب دکتر کاوه مدنی رو دریافت کردم با همه وجودم خوشحال بودم و الان حسابی در موردش حرف خواهم زد.

به نظر من، افرادی که برای ادامه تحصیل میان آمریکا، توی تحمل سختی های زندگی و قوی تر شدن، ناخواسته خیلی خیلی بیشتر از نسخه ی مشابه خودشون توی ایران پیشرفت میکنن (منظورم در مقایسه با خودشون وقتی که توی ایران بودن هست). منطقی هم هست چون باید تنهایی با مشکلات روبرو بشن و توی یه جو اکادمیک خیلی خیلی رقابتی، خودشونو اثبات کنن. بخاطر همینم هست که مواردی مثل دستورات مهاجرتی و ویزا و هزاران هزار مشکل دیگه ای که برای آدمایی مثل من به وجود میاد، تاثیر خیلی زیادی در ادامه ی مسیری که آغاز کردیم نداره و همچنان ادامه میدیم تا بزرگ و بزرگ تر بشیم درحالیکه میبینم دوستانم توی ایران حتی نگران تر از امثال من برای آینده هستن، اما…

اما… اما آیا این به این معنیه که این اتفاقا و حرف ها و سختی ها، «هیچ» اثری روی آدمایی مثل من نداره؟، مشخصاً تاثیر میذاره و نمیشه کلا نادیده ش گرفت اما خب یه جورایی اینجا یاد میگیری که با ناله کردن و غصه خوردن به جایی نمیرسی و باید مسیری که شروع کردی رو با قدرت بیشتر ادامه بدی، اما خب بعضی وقتها با چیزایی توی این مسیر روبرو میشی که خب انتظارشو نداری. منظورم مواجه شدن با مواردی هست که نمیتونستی انتظار داشته باشی شامل حال تو هم بشه. مثلا وقتی اون دوست بزرگوار توی ایران و توی لینکدین خودش، یه نامه ی سرگشاده نوشته بود خطاب به افرادی که برای ادامه تحصیل یا به هر دلیل دیگه از ایران میرن و این افراد رو بندگانی در دستهای «اربابان غربی» خطاب کرده بود، یا وقتی یک دوست بزرگوار دیگه ای در یه صحبت تلفنی این آدما (از جمله من) رو «وطن فروش» نامگذاری کرد، و هزاران هزار مورد مشابه دیگه… نمیتونم بگم که حداقل برای ساعاتی فکرم رو مشغول نکرده بود. دستورات مهاجرتی و دوری از خانواده و … هیچوقت نتونستن و نمیتونن من رو حتی برای لحظه ای از مسیری که انتخاب کردم، ناامید کنن ولی صحبت ها و نظرات این چنینی که همیشه هم وجود دارن و نمیشه کاریشون کرد، بعضی وقتها واقعا ناراحت کننده ست. در رابطه با ریشه یابی چنین حرف هایی خیلی نمیتونم چیزی بگم یا نمیخوام چیزی بگم چون شاید از مسیر منطق خارج بشم و اوصافی رو به این افراد نسبت بدم که به حق نباشه، اما در مورد خودم و خیلی از افرادی که اینجا دیدم، میتونم بگم از خیلی از آدمایی که توی ایران هستن، بیشتر دغدغه کمک کردن به اون جامعه رو دارن. چیزی که خیلی از افراد توی ایران نمیدونن یا نمیخوان قبول کنن اینه که تحصیل و طبیعتاً حضور در کشوری مثل آمریکا برعکس تصوری که یدک میکشن به هیچ وجه «عشق و حال» نیست. هر تصمیمی که گرفته میشه تبعات خوب و بد خودش رو داره و تحصیل در آمریکا هم فارغ از فرصت های زیادی که برای افراد به وجود میاره، مستثنی از این تبعات بد نیست. همه ی اینا رو گفتم که این رو تصور کنید که فردی مثل من که داره با همه مشکلات مسیر دست و پنجه نرم میکنه و در کنار همه ی سختی ها، همیشه یک تا دو ساعت از روز رو تخصیص داده به تعریف و اجرای هر نوع پروژه ای برای کمک به کشورش، در انتها با جمله ی «وطن فروشایی که دارن عشق و حال میکنن»! روبرو بشه. اما خب به قول حضرت صائب: از مردم دنیا طلب هوش مدارید / بیداری این طایفه، خمیازه ی خواب است… و با این حرفا نه اون آدما از عقایدشون دست میکشن و نه تغییری در رویه ی زندگی من به وجود میاد (همون حضرت صائب در جای دیگه ای میفرمایند: امید دلگشایی داشتم از گریه ی خونین / ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید!)

با این وجود همیشه دیدن افرادی که با تحصیل در دانشگاههای خیلی خیلی بهتر از دانشگاه های ایران، تونستن و میتونن حتی بیشتر از افراد توی ایران برای ایران تاثیر گذار باشن، باعث مباهات من میشه. از امثال دکتر ظریف در محافل سیاسی گرفته تا همین خبر اخیر و انتصاب دکتر مدنی به سمت معاون بین‌الملل، نوآوری و مشارکت فرهنگی اجتماعی سازمان حفاظت از محیط زیست ایران. اطلاعات کامل در مورد ایشون رو میشه در صفحه ی ویکیپدیا و در وب سایت شخصیشون مطالعه کرد. من شخصاً نسبت به ایشون شناختی ندارم و چه بسا در بسیاری از موارد معتقد به اعتقاداتشون هم نباشم ولی در این موضوع شکی ندارم که ایشون یکی از شایسته ترین افراد برای سمتی که انتخاب شدن هستن. به عنوان فردی که در دانشگاههای خوب آمریکا درس خوندن و تدریس کردن و به عنوان استاد فعلی Imperial College لندن، بدون شک میتونن نقش پر رنگی در بهبود سیستم بیمار مدیریت زیست محیطی کشور بازی کنن. دیدن این افراد همیشه به من انرژی داده و میده به حدی که از چند وقت پیش تصمیم دارم در کنار دکترای مهندسی عمران، یه مدرک کارشناسی ارشد هم در رشته Environmental Policy  از College of Liberal Art دانشگاه Purdue بگیرم و بر اون اساس برای آینده ی علمی خودم برنامه ریزی کنم. در این راستا هم خوشبختانه صحبت های خوبی با یه سری از اساتید اون دپارتمان به عمل آوردم و باشد که اتفاق های خوبی در این راستا بیافته.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۴ اکتبر سال ۲۰۱۷