کوه به کوه نمیرسه …

گفت «مهاجرا قبل از هر چیزی، اول سایه ی خودشونو از دست میدن!» اینارو که میگفت اصلا به من نگاه نمیکرد. یه عادت عجیبی داشت که هر بار میرفتیم اون کافه، زل میزد به لیوان آبجویی که سفارش داده بود و سعی میکرد تا جایی که میتونه لیوان رو کج کنه اما آبجوها نریزن. گفتم «یعنی چی سایه ی خودشونو از دست میدن؟! بین این همه مورد مثل خانواده و وطن و هویت و این حرفا، تو میگی مهاجرا سایه شونو از دست میدن!؟» همینجوری که داشت با لیوانش ور میرفت گفت «همه اینایی که گفتی تو سایه ی آدما خلاصه میشه؛ همون سایه ای که ماها خیلی وقته از دست دادیم». صدای آهنگی که توی سالن پخش میشد حسابی عصبیم کرده بود. گفتم «بریم بیرون یه قدمی بزنیم؟ اینجا خیلی شلوغه» هیچی نگفت. وقتایی که اینجوری میشد نباید خیلی سر به سرش میذاشتی ولی خب اون روز خیلی حالش گرفته بود و من دلیلشو نمیدونستم. برای اینکه حرفو ادامه داده باشم پرسیدم «از لیلا چه خبر؟ آپدیت جدیدی نگرفتی ازش؟ کِی میاد؟» بازم هیچی نگفت، فقط حس کردم فشار دستش روی لیوان آبجو بیشتر شده و دیگه انگار حوصله کج کردن لیوان رو هم نداشت. دیگه ادامه ندادم. گوشیمو برداشتم و یه نگاهی به اخبار انداختم. با خوندن اخبار حس کردم انگار دنیا کم کم داره از خبرای خوب خالی میشه و یه روزی میرسه که همه خبرای دنیا بین بد و بدتر بودن با هم رقابت میکنن. سر و صدای سالن داشت خیلی اذیتم میکرد و نمیتونستم ساکت بمونم، اونم که هنوز سرش پایین بود. گفتم «ولی دنیا رو بدجور گُه گرفته ها…» انگار صدای من یهو از اعماق یه دنیای دیگه کشیدش بیرون و تا اون لحظه هیچکدوم از حرف های قبلی منو اصلاً نشنیده بود. سرشو آورد بالا و دیدم چشماش خیس خیسه. از ترس خشکم زد!، گفتم «چی شده؟!!، چرا داری گریه میکنی؟» لبخند زد! یه جوری انگار داشت تلاش میکرد جلوی بغضشو بگیره ولی خب بغض بالاخره یه راهی پیدا میکنه تا خودشو آزاد کنه. با دستاش صورتشو خشک کرد و هی سعی میکرد نگاهشو ازم بدزده. گفتم «جون به لب شدم لامصب، چیزی شده؟» با همون لبخندش گفت «یادته میگفتن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه؟… این ضرب المثلارو واسه مهاجرا نساختن… ماها به هم نمیرسیم» من حسابی نگران بودم، به اندازه کافی  از شرایطی که توش قرار داشتم، اعصابم خورد بود. گفتم «این مسخره بازیا چیه خب؟ دارم ازت میپرسم چی باعث شده که داری وسط این همه آدم گریه کنی؟ مست هم که نیستی بخوام فک کنم بخاطر اونه» ولی اون انگار اصلا نه به شلوغی اطرافش توجه داشت نه حتی به صحبت های من، گفت «مهاجرا سایه ندارن. مهاجرا هیچی ندارن…» من فقط میخواستم حرف بزنه. میدونستم حالش که اینجوری میشه، بدترین اتفاق اینه که بره توی لاک خودش، سعی کردم یه جوری فقط بحث رو ادامه بدم، گفتم «از سایه ها که میگی یاد رمان رضا قاسمی میافتم، همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها، خوندیش دیگه؟» هیچی نگفت ولی میدونستم که خونده. تقریبا غیر ممکن بود که من کتابی رو خونده باشم که اون نخونده باشه. توی روزای خوبش، بحث کردن در مورد کتاب ها و نویسنده ها از هر چیز دیگه ای براش جذاب تر بود و انقدر با اشتیاق در مورد این چیزا حرف میزد که برای یه لحظه هایی نمیتونستی باور کنی که این همون آدمیه که هر هفته میاد گوشه ی این کافه میشینه و با یه لیوان آبجو خلوت میکنه. پرسیدم «میخوای بیشتر توضیح بدی؟» گفت «همه چی یه معامله ست… هر کسی توی این دنیا یه چیزی رو میده تا یه چیز دیگه ای به دست بیاره. ما هم معامله کردیم، هممون، ما مهاجرا… ماها سایه هامونو فروختیم تا خودمون توی اون مملکت تبدیل به سایه هاشون نشیم. حالا اینجاییم، آزاد و رها داریم بین مردمی که سایه هاشونو نفروختن قدم میزنیم. میدونی… آدمی که سایه نداره، نه به دنیای سایه ها تعلق داره نه به دنیای آدم هایی که با سایه هاشون زندگی میکنن. تنهاست…» حسابی دلش پر بود و من هنوز نمیدونستم که چی شده، خیلی عجیب حرف میزد، دوباره پرسیدم «جانِ من اگه چیزی شده بهم بگو، من واقعا نگرانم» ته مونده ی آبجوشو سر کشید و انگار داشت صبر میکرد که اون یه خورده الکل توی آبجو بتونه اثر کنه. گفت «سایه ی من لیلا بود که اونجا جا گذاشتمش… لیلا رو بین سایه ها جا گذاشتم و خودم اومدم اینجا… شدم یه مهاجر تنها که دلش واسه سایه ش تنگ شده…» گفتم «خب حالا چی شده مگه؟ اونم داره تلاش میکنه که بیاد دیگه… خیلی زود دوباره همدیگه رو میبینید» خیلی حالش بد به نظر میرسید، واقعا نگران شده بودم. سرشو انداخته بود پایین و هق هق گریه میکرد و میشنیدم که زیر لب داره یه چیزی رو تکرار میکنه، چند نفر توی میز کناری متوجه گریه هاش شده بودن، سعی کردم بهشون لبخند بزنم و بگم که نگران نباشن و چیز خاصی نیست. به سمتش نزدیک شدم تا دقت کنم ببینم چی میگه، دیدم آروم داره شعر منزوی رو زیر لب زمزمه میکنه «عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد… عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد…عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد…» نمیدونستم چی بگم. یه چیزایی از اطراف شنیده بودم که لیلا نمیتونه بیاد و همونجا با یکی آشنا شده ولی الان دیگه میتونستم حدس بزنم چی شده… انگار لال شده بودم… به ضرب المثلی که گفته بود فکر میکردم… آدم به آدم میرسه… به اطراف نگاه کردم… اون طرف تر دیدم چندتا جوون داشتن با هم شوخی میکردن و میخندیدن، سرم داشت منفجر میشد، لیوانای آبجو رو بالا آورده بودن و بلند بلند با آهنگ توی کافه همخونی میکردن. همه شونم سایه داشتن…