میدونی چیه؟ من بعضی وقتا به این فکر میکنم که یه سری چیزا توی زندگی دست به دست هم دادن…

دم رفتن رفتیم فرودگاه پیشش، یه جورایی هممون پکر بودیم از رفتنش. میگفت «بابا فاز خداحافطی نگیرید. اصن مرگم همینه دیگه، همیشه پیش فرض آدما این بوده که فلانی “باید حضور داشته باشه”، اما الان باید سعی کنن این پیش فرض رو عوض کنن به فلانی “میتونه حضور نداشته باشه”» بهش گفتیم «دم رفتنی تو هم چیز بهتری گیر نیاوردی بگی بهمون؟ بعدشم تو که قرار نیست بمیری راحتمون کنی!! قراره بری اونور درس بخونی برگردی» انگار منتظر بود کلمه «برگردی» از دهنم خارج بشه، یه لبخندی زد که احتمالا فقط اینشتن میتونست شبیهشو داشته باشه وقتی که داشت از نسبیت میگفت و اطرافیاش میگفتن داداش پروپوزالو بنویس فاند این پروژه رو بگیریم دانشجوهامون بدون فاند نمونن! یه جور لبخندی که بخواد بگه شما هیچ ایده ای از چیزایی که توی ذهن من هست ندارید، یه نگاه عاقل اندر سفیهی هم تحویلمون داد و زل زد به تابلوی پروازای فرودگاه. ما هم دست و پا میزدیم که فضا رو یه جوری تلطیف کنیم که کسی به رفتن و “نبودنش” فکر نکنه. میتونم قسم بخورم که وقتی به تابلوی پروازای خیره شده بود، زیر لب گفت «برگردم»…

به اطرافم نگاه کردم. فرودگاه کلا جای خسته ایه. مردم حوصله ندارن. هر کی یه گوشه نشسته بود و به چشمای خسته و خوابالود به یه سمتی خیره شده بود. چند تا بچه هم داشتن واسه خودشون بازی میکردن بدون اینکه بدونن جدایی و غربت و اختلاف زمان اصلا چه معنی ای دارن. اونورتر یه دختر و پسر جوون همدیگه رو بغل کرده بودن و در حالی که چشمای جفتشون پر خون بود، هی همدیگه رو میبوسیدن و با صدای بلند گریه میکردن. انگار فهمید که دارم بهشون نگاه میکنم، اومد کنارم و بهم گفت «دقت کردی فرودگاه امام  تنها جاییه که میتونی معشوقه ی خودتو در ملا عام ببوسی و هیچکس هم بهت گیر نده؟ انگار که بقیه مردم حتی مامورای امنیتی فرودگاه هم میدونن که قضیه چیه، میدونن که الان وقتش نیست. الان این دو نفر خودشون به اندازه کافی غم دارن، دیگه ما به غماشون چیزی اضافه نکنیم.» قشنگ حرف میزد لامصب و همین باعث میشد که حس کنم بیشتر دلمون تنگ میشه براش. بهش گفتم «تو چی؟ غم خاصی داری وقت رفتن؟ دلت واسه وطن تنگ نمیشه؟ به قیافه منحوست که نمیخوره غمگین باشی» بازم همون لبخند همیشگی رو تحویلم داد و گفت «با فاضل جواب بدم یا صائب؟» این کاراش همیشه کفریمون میکرد، اما خب دم رفتنش بود باید رعایت میکردم، گفتم «چه میدونم بابا، فاضل»، یه مکثی کرد و در حالیکه سعی میکرد نگاهشو بدزده ازم، زیر لب خوند «شادم تصور میکنی وقتی ندانی / لبخندهای شادی و غم فرق دارند»

دیگه دم دمای رفتن بود. ما سعی کردیم یه خورده فاصله بگیریم ازش که بتونه با خانواده ش خداحافظی کنه. مادرش خیلی گریه میکرد ولی باباش یه لبخند آرومی روی صورتش بود، انگار که داشت تلاش میکرد کسی حال واقعیشو نفهمه، اما چشمای قرمزش همه چی رو لو میداد. معلوم بود داره سعی میکن مادرشو آروم کنه ولی خیلی موفق نبود. خلاصه بعد از همه ی این ماجراها، از گیت رد شد و ما از پشت شیشه ها میدیدیمش که داره میره. اما یهویی انگار یه چیزی یادش اومده باشه، برگشت و به ما اشاره کرد که بیایم اون سمت که بخواد بهمون چیزی بگه. منم به بچه ها گفتم که داره صدامون میکنه و رفتیم کنار دری که برای خروج طراحی شده بود و دیدیم داره با مامور فرودگاه بحث میکنه که بتونه یه لحظه خارج بشه و مامور فرودگاه بهش اجازه نمیداد. نهایتاً برگشت سمت ما و گفت این برگه رو میدم به این آقا، هر وقت پرواز کردم، بازش کن و بخون. اون مامور برگه رو داد بهم و اونم با یه لبخند خیلی گنگ، بهمون احترام نظامی گذاشت و رفت…

صبر کردیم تا همه برن، روی یه صندلی نشسته بودم و زل زده بودم به تاکسی های بیرون فرودگاه که منتظر مسافر بودن. هوا هم یه گرگ و میش عجیبی بود. هواپیماش پرواز کرد و وقتی داشتم از فرودگاه خارج میشدم، برگه ای که بهم داده بود رو باز کردم. توش نوشته بود:

فراموشت نمی‌کنم وطنم
چون گور کنی سالخورده
که خاک را فراموش نمی‌کند
وطنم آن روز خواهد رسید
که تو را با وسعتی چون گذشته در آغوش بگیرم
نه با مشت خاکی که مادرم در چمدانم گذاشت
خاکی که برای سلامتی‌ات
مشت بالا آورده بود
وطنم
می‌خواهم برایت آواز بخوانم
اما هیچ پرستویی در حال کوچ
سرود ملی نمی‌خواند…

برگه رو مچاله کردم توی جیبم و رفتنم بیرون تا توی هوای سرد و هیاهوی بیرون فرودگاه گریه م گم بشه. رفت… میدونستم دیگه هیچوقت قرار نیست ببینمش… میدونستم باید فرضمون رو عوض کنیم به “فلانی هم رفت…”