غذای ایرانی در غربت

یادمه قبلا یه اشاره ای به این مساله کرده بودم ولی خب به بهونه ای که جلوتر بهش میپردازم، حس کردم دوباره در موردش یه صحبتی بکنم. ایرانیایی که میان آمریکا، یه سری اتفاقات و مناسبت ها و موارد جدید به زندگیشون اضافه میشه. توی ایران یه سری مراسم خاص مثل نوروز و یلدا و … داشتن که اینجا هم با حفظ سمت، مراسم دیگه ای مثل کریسمس، Independence Day، و چیزای دیگه به تایم لاین زندگیشون اضافه میشه. توی ایران فسنجون و کباب و قیمه توی فهرست غذاهای مورد علاقه شون بود و اینجا چیزایی مثل غذاهای مکزیکی و هندی و آسیای شرقی هم بهش اضافه میشه.

آخر ِ آخر این متن، یه پاراگراف رو مینویسم که قراره با «اما…» شروع بشه…

در راستای همین بحث غذاهای ایرانی ای که مطرح شد، به جز برای ایرانیایی که توی شهرهای بزرگی مثل لس آنجلس و نیویورک زندگی میکنن، و خصوصاً برای دانشجوهایی که خب وقت خیلی زیادی هم برای فراهم کردن مواد اولیه و پروسه ی زمان بر غذاهای مطبوع ایرانی ندارن، اصولاً دسترسی به خیلی از غذاهای ایرانی، اونقدر ها هم کار آسونی نیست. من خودم توی روزای اولی که اومده بودم وست لافیت و اون موقع ها گوشت میخوردم، به ندرت پیش میومد که با امیر یه غذای ایرانی درست و حسابی دست و پا کنیم و به قول امیر «لَذَّتشو ببریم!» اما خوشبختانه بعد از مدتی با پدیده ای آشنا شدیم که بعد ها متوجه شدم که مختص شهر کوچیک ما نیست و توی خیلی از شهرهای کوچیک و بزرگ آمریکا هم وجود داره: «آشپزخانه های خانگی»!

از شانس خوب ما ایرانیا، خانم هایی که بعضیاشون خانه دار هستن و همسرشون مشغول به کار یا دانشجوست و یا خانم هایی که خودشون دانشجو هستن، شرایطی رو فراهم کردن که با پختن غذا و تبلغیش در پلتفرمهایی مثل تلگرام، روزانه یا چند روز یه بار، غذاهای مختلفی رو با قیمت های نسبتاً معقول به فروش میرسونن و این برای ایرانی هایی که دلشون واسه خیلی از غذاهای سنتی خودشون تنگ شده بود و به هر دلیلی نمیتونستن داشته باشنش، نعمت خیلی بزرگی محسوب میشه.

توی شهر ما هم خوشبختانه دو مورد از این موارد هست و با اینکه خب گوشت، بخش لاینفکی از غذاهای ایرانیه و این باعث میشه که من لزوماً مخاطب پر و پا قرص این آشپزخونه ها نباشم، اما وجودشون به نوبه ی خودش دلگرمی بزرگیه و ایرانی های پردو رو که دارن در ریسرچ و کار مدفون میشن، تبدیل کرده به ایرانی هایی که دارن توی ریسرچ و کار (و این روزها، برف) مدفون میشن ولی به غذای ایرانی دسترسی دارن! یه سری از عکس های غذاهایی که اینجا به فروش میرسه رو میذارم برای جذابیت بخشی به یک متن غیر جذاب، من در همین تریبون از آشپز این غذاها نهایت تشکر رو دارم.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

پس اوضاع همچینم بد نیست گویا! غذاهای ایرانی که هست، مراسم ایرانی هم که داریم، اینترنت هم که دم دسته و به راحتی میشه با ایران در ارتباط بود و خلاصه که ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده!

اما… حقیقت اینه که ایرانیایی که یه عالمه چیز جدید به زندگیشون اضافه شده، با این قضیه هم کنار اومدن که عملا دیگه نه به طور کامل اون چیزای قدیمی رو دارن، و نه همه جوره خودشونو متعلق به چیزای جدید میدونن. نه عید نوروزی که ساعت ۶ صبح روز سه شنبه ای که ۲ ساعت بعدش باید برن ریسرچ کنن، لزوماً براشون مثل تعطیلات نوروز توی ایرانه و نه سالروز استقلال کشور آمریکا که باعث رشد علمی و غیر علمیشون شده با همه وجود خوشحالشون میکنه. نه با غذای مکزیکی و هندی و چینی حس نیازشون به غذاهای ایرانی ارضا میشه و نه غذاهای خوش طعم و بوی آشپزخونه های ایرانی واسشون تداعی کننده ی غذاهای خونه ی خودشونه…

زندگی همینه دیگه… هر تصمیمی تبعات خوب و بد خودشو داره. اینجور موقع ها، فقط ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی حال آدمو خوب میکنه و قدمشو برای مسیری که انتخاب کرده استوار تر:

من می خواهم بدانم که،
راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا،
هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ،
یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟ …

با احترام،
پیمان یوسفی
۸ فوریه سال ۲۰۱۸ میلادی مصادف با یه روزی در احتمالاً بهمن ماه سال ۱۳۹۶خورشیدی!

تفاوت های ما بیش از شباهت هاست، باور کن…

هفته ی اولی که اومده بودم ایران، یه take home exam داشتم که باید توی ایران روش کار میکردم و عملا ۵ روز فرصت داشتم تا انجامش بدم و تعطیلات من از بعد از فرستادن اون شروع میشد به نوعی. اون روزا به سبب دور زدن قانون طبیعت و زیر پا گذاشتن یه اختلاف زمان هشت ساعت و نیمه، به شدت جت لگ داشتم و این باعث شده بود که هم خیلی خواب آلود باشم و هم خیلی سر درد داشته باشم در حالیکه باید تمرکز میکردم روی امتحانم و در عین حال هم به اهل خونه میرسیدم.

یک روز بعد از اینکه رسیدم، وقتی داشتم توی اینترنت دنبال میزان حلالیت نفتالن! برای یکی از سوال های امتحان جستجو میکردم، یهو متوجه شدم که اینترنت خونه قطع شده. من که به اندازه کافی به سبب جت لگ و نخوابیدن و سرعت پایین اینترنت اعصابم خورد بود، دیگه واقعا نمیدونستم چیکار کنم و از کوره حسابی در رفته بودم. چند دقیقه بعد کاشف به عمل اومد که کلا تلفن خونه قطع شده و این مربوط میشه به کل محله ی ما. بعد از بررسی هایی که کردم متوجه شدم یکی از مسوولین محترم مخابرات مشغول کار بر روی یکی از سیستم های سیم کشی تلفن سر کوچه بود و این باعث قطع شدن تلفن کل محله شده بود. وقتی رفتم باهاشون صحبت کردم و سعی هم داشتم که کنترل خودمو حفظ کنم، ایشون گفتن که این قسمتی از بهبود سیم کشی هاست و حداقل هم سه روز طول میکشه!! و من متعجب و حیران که چطور چنین چیزی امکان داره که بدون هماهنگی چنین اتفاقی بیافته. حالا خوشبختانه به لطف حمید، این چند روز رو توی دانشگاه امیرکبیر گذروندم و قضیه در مجموع حل شد. هرچند که چالش گذر از سد حراست برای ورود به دانشگاه خودش داستان جالب دیگه ای بود.

دیروز این نامه رو از شرکتی که متولی حامل های انرژی در شهر ما هست، دریافت کردم:

که خب وقتی خوندمش متوجه شدم که داشتن خبر میدادن که به زودی، پرسنلشون برای بهبود سیستم هاشون در محل حاضر میشن و …

معمولا این نامه ها خیلی مهم نیستن و کسی نگهشون نمیداره. اما امروز وقتی نامه رو باز کردم، یاد اون روز توی ایران افتادم و داشتم به این فکر میکردم که رفاه و رضایت از شرایط میتونه چقدر مربوط بشه به چیزهای کوچیکی که اصلا به چشم نمیان ولی عدم وجودشون میتونه یه جوون تحصیلکرده رو طوری عصبانی کنه که از مسیر منطق فاصله بگیره.

در راستای ادامه ی صحبت های بی ربط، چند روز پیش یک متنی رو خوندم در کانال تلگرام جناب محمد حسین کریمی پور که از ایشون “هیچ” شناختی ندارم و صرفاً نوشته شون برام جالب بود و اینجا اون متن رو عیناً کپی میکنم:

دیشب پریشب، مصاحبه سردار حسین سلامی پیرامون وضعیتِ دفاعی کشور را دیدم. من او را در زمان جنگ شناختم. دانشجوی مهندسی داوطلب جوانی بودم که تازه پایم به جبهه باز شده بود. سلامی امّا، فرمانده معتبر جا افتاده ای بود. به یادم مانده چون خلیق و افتاده و اهل منطق بود. آداب معاشرت می دانست و مثل افسران ارتش مرتّب و خوش لباس بود. این کهنه سربازِ جنگ ، شایسته احترام ایرانیان است. سلامی بارزترین چهره اهلِ فکر و درس و بحث سپاه و فرمانده سابقِ دافوس و نیروی هوایی و جانشینِ فعلیِ فرماندهی کلّ است.

در سخنانِ سرتیپ سلامی دو نکته، برایم عجیب بود. اوّل، میزانِ اغراق ایشان در دستاوردهای صنایع دفاعی بود. سردار، محصولاتِ ما را در صنعت پهپاد، همطراز شاگرد اوّل این رشته در دنیا (آمریکا) و در سامانه های دفاع ضدّ هوایی، برتر از شاگرد اوّل آن رشته در دنیا (روسیه) خواند. راستش من یکّه خوردم. خود باوری خوبست اما کسی که پیشه اش استراتژی است، اگر از حقیقت فاصله بگیرد، خطر تولید خواهد کرد.
مطلبِ دوم، اصرار سردار بر کاربردِ معادلِ انگلیسیِ کلمات ساده ای چون هدف، خطا و غربی سازی بود. سلامی تمام عمرش در ایران بوده و طبعا فقرِ لغتِ فارسی ندارد. تیمّن و تبرکِ مکررِ یک سپاهی به زبان دشمن، در برنامه ای که مخاطبانش یکسره فارسی زبانند، غیرِ قابلِ هضم و آزارنده بود.
آن شب، ژنرالِ کهنه کار ایرانی را آنقدر که دوست داشتم، حرفه ای و اقناع گر نیافتم و خیلی پکر شدم. او راویِ روایت ناهوشمندِ و غیر جذابِ رسمی بود. ظهورِ حرفه ای و هوشمندِ نیروهای مسلح در افکارِ عمومی، مایه دلگرمی دوست و حذَرِ دشمن و بخش مهمّی از بنیه دفاعی ما است.

دیروز صبح ، کلیپِ سخنانِ دکتر کاوه مدنی در کنفرانس مدیریت شهری به دستم رسید. قبلا مطالبی ازو خوانده بودم امّا او و اندیشه هایش را خوب نمی شناختم. گفت پس از پانزده سال تحصیل در خارجه، چند ماهیست به ایران بازگشته و در سازمان محیط زیست مشغول است. منکه در خُماری تجربه دیشبِ سردار بودم ، دو نکته توجهم را جلب کرد. اول آنکه درست عکسِ سلامی، مدنی خیلی نگران بود. او ضعف ها و چالش های حوزه کارش و کشورش را می دید و به دنبال چاره بود. نکته دوم آنکه جوانِ از فرنگ برگشته، جز عبارت ” دی اکسید کربن” که معادل فارسی ندارد، تا جایی که به خاطر دارم، کلمه ای غیر فارسی به کار نبرد. او فارسی را سَره، فاخر و با افتخار به کار گرفت، گزافه نگفت و منطق سخنانش محکم بود. حس می کردی گرچه جوان و کم تجربه است ولی خوب می بیند، منصف، تحلیل گر و چاره اندیش است.

این دو ایرانیِ محترم و مفید، از دونسلِ مختلف، در عرصه هایی متفاوت و با پیشینه مغایرند. نمی توان یک به یک به مقایسه توانِ حرفه ای آنها پرداخت. اما هر یک ، به وضوح، نماینده یک جریان فکری قابل تمایزند.

دو گانه سلامی-مدنی مرا رها نمی کند. خاستگاه و تربیت من بیشتر نزدیک به حاج حسین است و نه آقا کاوه . اما بعد از چهل سال سپردنِ مملکت به ما سلامی ها ، فکر می کنم خوبست آدمهایی مثل من کمی از گفتن، گفتن و باز هم گفتن بکاهند و بسیار بیشتر گوش فرا دهند.

دریای خروشانِ ایران موج می زند. پیر یا جوان، کم نیستند مدنی هایی از نحله ها و عقاید مختلف که در آبهای نزدیک و دور سفرها کرده اند، دانشهای تازه، حرفهای نو و اندیشه های راهگشا دارند. تشنگیِ ما با آموختنِ و کاربردِ کلماتِ انگلیسی رفع نخواهد شد.
فراتر از زبانِ دنیا، محتاج فهمِ فرهنگ، منطق و مکانیسمِ کارکردِ جهانیم. ما نسلِ فسیل های تمامیت خواه، محتاج درک دیگرانیم، دیگرانی که در داخلِ مرزها و بسیار مردمانی که خارج مرزهایمانند. گرچه هنوز دنیایِ بیرون را – لااقل در روایت رسمی مان- انکارمی کنیم ، امّا کنجکاوی، شیفتگی و اعجابمان نسبت به آن را نمی توانیم پنهان کنیم.

من از احترام به پیرمردهایِ ایرانی بالاخص کهنه سربازان نمی کاهم امّا چشم امیدم – آنچه از امیدم باقیست- به جوانهاست. جوانهایی که “فرزندِ زمان خویشتن” اند. چشم هایی دارند که می بیند، گوش هایی دارند که می شنود و مثل ما اسیر روابط و قبایل و اوهام نیستند. به جوان هایی که از بیماری جزم خالی و از معجزه پرسش و برکتِ تردید، پر اند.
سلام بر ” ایرانِ جوان” !

با احترام،
پیمان یوسفی
۶ فوریه سال ۲۰۱۸ میلادی