پایان ترم – تعطیلات – ایران – ترم جدید

بعد از مدت ها دوباره فرصتی شد تا اینجا یه چیزایی بنویسم. یه مدت زیادی خیلی فرصت نمیشد که بنویسم و اگرم وقتی پیدا میشد معمولا باید صرف کارهای دیگه ای میشد. به هر حال ترم قبل با تمام سختی های خودش تموم شد. توام شدن دو تا کورس خیلی سخت و یه ریسرچ خیلی سخت تر و در کنارشون TA بودن، در مجموع روزهای خیلی شلوغی رو به وجود آوردن که در نهایت تجربه های خیلی خوبی بودن.

ترم قبل اولین تجربه ی من به عنوان TA در کشور آمریکا بود که به نوبه ی خودش به شدت سخت و در عین حال به شدت هیجان انگیز بود. از آماده کردن و تدریس موارد آزمایشی گرفته تا تصحیح ریپورت ها و رفع اشکال هایی که میکردیم. این مسئولیت بزرگی که یه استاد باید نسبت به دانشجوهاش داشته باشه چیزی نبود که توی ایران یاد گرفته باشم و اینجا این قضیه و یاد گرفتنش به شدت برای من خبر خوبی محسوب میشد. اینم عکسی از من در کنار دانشجوهام که چهره ی من به راحتی گویای کم خوابی و خستگی اون روزهای سخت ولی پر از هیجان هست:

در مجموع روزهای خیلی خوبی بودن و با اینکه معتقد بودم و هستم که عملکردم میتونست به غایت بهتر باشه اما خوشبختانه در نهایت نمره های خیلی خیلی خوبی توی ارزیابی نهایی از دانشجوها گرفتم و از اون مهمتر، پیدا کردن یه عالمه دوست جدید بود که حتی الان هم که حدود ۲ ماه از ترم قبل گذشته، هنوزم بعضیاشون میان آفیسم و با هم در مورد موارد مختلفی مثل تحصیلات تکمیلی و GRE و رشته های مختلف و … صحبت میکنیم و از اینکه میبینم میتونم توی این مسیر کمکشون کنم حس خیلی خیلی خوبی بهم دست میده. توی آخرین روز کلاس هم چندتاشون یه جورایی سورپرایزم کردن و در نهایت این کارت تشکر و کارت استارباکس رو بهم دادن که برای خودم ارزش خیلی زیادی داشت و داره و واقعا باعث خوشحالیم بود:

در ترم قبل، من اولین جلسه ی کمیته ی دکترای خودم رو که قبلاً یه خورده اینجا درموردش حرف زده بودم هم تشکیل دادم و با اینکه اعضای کمیته ی ۴ نفری من به نوعی از سخت گیر ترین و البته در عین حال معروف ترین استادای گرایش ما هستن و من حسابی نسبت به این قضیه نگران بودم، خوشبختانه خیلی خوب پیش رفت و الان در راستای بحث های مطرح شده مشغول انجام یه سری امور هستم که خب سختن و هیجان انگیز. یه اتفاق خیلی خوب دیگه ای که افتاد این بود که من در کمال ناباوری تونستم جایزه Andrews Environmental Travel Grant رو برنده بشم که برای کسی که دانشجوی سال دومه خیلی معمول نیست و این خبر خیلی بیشتر از خودم، استادم رو خوشحال کرده بود و در کل اون روز، روز خیلی خوبی بود.

و اما از همه ی اینا مهمتر، سفر حدود یک ماهه ی من به ایران بود که بالاخره محقق شد و توام بود با چندین و چند اتفاق بزرگ و کوچیک که هم شاد بود و هم غمگین که سعی میکنم برای گزارش دهی به خودم توی آینده، اینجا یه خورده در موردش حرف بزنم.

  • مردم ناشاد

از آخرین باری که من ایران رو دیده بودم حدود یک سال و ۷ ماه اینا میگذشت، در نتیجه نه خودم و نه هیچ ناظر خارجی ای انتظار مشاهده ی تغییرات زیادی توی تهران و ایران برای من نداشت (البته به جز جای خالی پلاسکو توی قلب تهران و جای خالی اون آتش نشان های قهرمان توی قلب ماها). اما با این اوصاف و متاسفانه چیزی که به شدت به چشم من میومد و هر کاری میکردم نمیتونستم بهش فکر نکنم دیدن مردمی بود که شاد نبودن. مردمی که نسبت به یک سال و هفت ماه پیشش که من به زندگی کنارشون عادت داشتم، ناامید تر بودن و حتی الان نوشتن این جمله ها باعث میشه بهشون فکر کنم و انگار یه نفر مشت انداخته و داره قلبمو با همه زورش توی مشتش فشار میده. نمیدونم، شاید حضورم اینجا توی جامعه ای که لبخند و شادی توی زندگی مردم خیلی مشهود تره، باعث شده بود که این موارد بیشتر به چشمم بیان یا شاید واقعا توی این یک سال و هفت ماه چیزهایی هم عوض شده باشن. نمیدونم. ای کاش که اوضاع بهتر میشد هر چند که تو گفتی جنگل اندیشه ها آبستن مردی ست …

  • ریفیق۱۴

دوستای صمیمی من… برادرهایی که من همیشه خودمو یکی از خوش شانس ترین آدم هایی میدونستم که چنین آدمایی رو اطراف خودم داشتم. سفر اخیرم توام شد با دیدارهای خیلی زیاد با بچه های گروه ریفیق۱۴ و جالب اینکه جز حامد، هیچکس از سفر من اطلاعی نداشت و اولین بار سورپرایز خیلی خوبی رو تونستیم رقم بزنیم. بچه ها هر کدوم توی زندگی خودشون آدمای خیلی خیلی موفقین و باعث میشه شخصا حسابی بهشون افتخار کنم. روزهای خوبی رو توی این یک ماه با هم گذروندیم و خاطره های خوبی رو به وجود آوردیم. البته یه حقیقت تلخ برای کسایی که میان توی آمریکا وجود داره که شاید خیلی در موردش حرف زده نشه ولی خب وجود داره. بچه هایی که میان امریکا و میدونن که شاید تا مدت نامعلومی نتونن برگردن به کشورشون، از یه جایی به بعد حس میکنن که به سبب عدم حضور فیزیکیشون، شاید دیگه نمیتونن مثل گذشته، واسه دوستاشون، دوست خوبی باشن، حداقل این چیزی بود که من حسش کردم توی این مدت. شایدم طبیعی باشه به هر حال، باید با تبدیل شدن به یه دوست مجازی! کنار اومد. توی سفرم به ایران هم میتونستم نمود های این قضیه رو بیشتر حس کنم. بچه ها زندگی خودشونو دارن، خیلی هاشون ازدواج کردن و در حال ساختن زندگی رویایی خودشونن و دیگه مثل قبل نمیتونن در جوار دوستاشون باشن، دایره ی دوستان و اطرافیانشون افزایش پیدا کرده و همه ی اینا، باعث میشد بعضی وقتها حس کنم که شاید دیگه منم خیلی اینجا جا نشم بینشون خصوصا اینکه کار و زندگیم دیگه اونجا نبود و یهو وارد شده بودم به زندگی در حال جریان دوستام. اما در کل، هنوزم کنارشون همه چی لذت بخش بود و حسابی خوش گذشت، بخصوص که حضورم توام شد با مراسم عروسی حامد و افتخار ساقدوشی ای که نصیب من شد و یه شب فوق العاده بی نظیر برای هممون رقم خورد.

  • تاثیر تکنولوژی

بدون شک ایران نسبت به آخرین باری که اونجا بودم، شاهد تغییرات شدیدی توی بحث تکنولوژی و تاثیرش در رفاه جامعه ست که به نوبه ی خودش خیلی خبر خوبی بود.  از تاکسی های اینترنتی گرفته تا استفاده از نقشه و خرید آنلاین و … . توی این مدت هم من یه چندباری از سرویس اسنپ و تپسی (البته از طریق گوشی دوستان) استفاده کردم و سعی میکردم با پرسیدن سوالای مختلف از راننده ها، از شباهت ها و تفاوت های این پلتفرمها با نمونه ی مشابه خارجیشون یعنی اوبر و لیفت آگاه بشم که در کل خیلی تجربه ی خوبی بود و خوشحالم که شاهد چنین اتفاقاتی توی ایران بودم.

  • آلودگی، زلزله، اعتراض

من احتمالا توی بدترین شرایط ممکن وارد ایران شدم و اینم خب از شانس من بود که حضورم توی تهران توام شد اولا با آلودگی غیر قابل تحملی که به شدت اذیتم میکرد (ای وای از اهواز… ای وای) و بعد هم زلزله هایی که حسابی ترسناک بود و بعد هم که خب ناآرامی هایی که اقصا نقاط شهر میشد دید. چیزی که درمورد زلزله ها خیلی خیلی به چشم میومد یکی آماده نبودن سیستم برای مواجهه برای این روزها بود و متاسفانه به همون نسبت عدم وجود رحم و عطوفت و همکاری بین مردم در شرایط بحرانی و لحظه های خاص بود که حداقل برای من خیلی دردناک بود که خب البته شاید نباید زود قضاوت کرد و نیازمند بررسی بیشتره. اما در هر حال انشالله که شاهد چنین اتفاقاتی نباشیم هرگز.

  • قوانین و فرهنگ رانندگی

در مورد بحث رانندگی توی ایران برای افرادی که به رانندگی اینجا عادت میکنن، قبلا شنیده بودم ولی واقعا باورم نمیشد که این بتونه روی منم تاثیر بذاره!! تا جایی که حتی دوستانم فکر میکردن که من دارم شلوغش میکنم ولی انصافا و به معنی واقعی کلمه من قادر به رانندگی توی تهران نبودم! در حالیکه حداقل ۸ سال اونجا رانندگی کرده بودم ولی واقعا شلوغی شدید تهران، نوع حرکت ها، مراودت ها، نور بالازدن و همه و همه، باعث شده بودن که من حس کنم که ترجیح میدم اصلا رانندگی نکنم و این خیلی جالب و باعث خجالت بود برای من.

  • شمال

توی این سفر تونستم برای ۳ روز به روستای پدری و نهایتا شهر انزلی برم که شاید بگم جزو بهترین روزهای سفرم به ایران به حساب میومد. انزلی تغییر نکرده بود. هنوز همون بود. با همون هوای بارونی، آسمون ابری، بوی ماهی، مرغای دریایی، مردم پر هیجان، حضور ملوان بندانزلی توی زندگی مردم!. هنوزم بهترین شهر ایران برای زندگی کردنِ من همین انزلیه و دلم براش خیلی تنگ میشه. شاید بخاطر همینه که شهر میلواکی رو اینجا خیلی خیلی دوست دارم.

  • کتاب، کتاب، کتاب

این به نوبه ی خودش بزرگترین چالش من در سفر به ایران بود. من به طرز فجیعی عاشق کتابم. درسته که اینجا توی آمریکا عملا هیچ کتاب انگلیسی زبانی نیست که پیدا نشه و منم با خوندن کتابهای انگلیسی هیچ مشکلی ندارم و خیلی هم ازشون لذت میبرم، اما حقیقت اینه که خیلی وقتها دل ادم لک میزنه واسه یه کتاب شعر یا یه رمان به زبان فارسی که خب اینجا خیلی خیلی سخت گیر میاد و خیلی از چیزایی که من میخوام هم اصلا گیر نمیاد. خلاصه این سفر باعث شد که من تا میتونم کتاب بخرم و بخرم و بخرم که به جایی رسید که در نهایت با خودم ۸۴ جلد! کتاب آوردم و حتی با اینکه یه عالمه اضافه بار داشتم حاضر نشدم حتی از یکیشونم دل بکنم و تونستم همشونو با خودم بیارم (در حدی که توی جیبامم کتاب جیبی گذاشته بودم!) و الان که به کتابخونه م توی اتاقم نگاه میکنم به قدری به وجد میام که زبانم از توصیفش قاصره. اما انصافا چیزی که متوجه شدم اینه کتاب توی ایران در مقایسه با میزان حقوق افراد، خیلی گرونه و البته شاید این نظر شخصی من باشه ولی حداقل برای من که واقعا محسوس بود و ناراحت کننده.

خلاصه که سفر نسبتاً خوبی بود و با اینکه نتیجه ی توامان همه ی اون اتفاقها باعث شده بود که شاید لزوما تا اطلاع ثانوی ترجیح بدم که همینجا بمونم، اما خب تونستم اهل خانواده رو ببینم و ضمن استراحت و پیگیری یک سری از پروژه ها، آماده بشم برای ترمی که الان دارم درس هاشو میخونم و مسیری که باید ادامه بدم، امیدوارم که فرصت بشه که اینجا هم بیشتر بنویسم و شاید از تجربه هایی بگم که به درد یه سری از آدما بخوره.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۳ ژانویه سال ۲۰۱۸ میلادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *