یک سال گذشت . . .

۱۴ آگوست سال ۲۰۱۶ وارد آمریکا شدم. یک سال پیش. یک سال گذشت در حالیکه برای من انگار همین دیروز بود که وارد شیکاگو شدم و به امیر پیام دادم که دارم میام و امیر هم اومد و پیکاپم کرد و بعد هم رفتیم Egyptian و کلی حرف زدیم و خاطراتی رو که بخش زیادیش هم مربوط بود به عمو رضا (مرحوم دکتر رضا عباس نیا، استاد و رییس دپارتمان مهندسی عمران دانشگاه علم و صنعت) با هم مرور کردیم. روز خیلی عجیبی بود اون روز. همه ی احساس ها توی هم آمیخته شده بودن، هیجان و ترس، استرس و شادی، خستگی و شادابی، خواب و بیداری… . توی مسیر به جاده ها و مناظر نگاه میکردم و هنوز نمیتونستم باور کنم که توی آمریکائم. هزاران مایل دورتر از جایی که توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم. قبل از اومدنم تصور خاصی از آمریکا نداشتم ولی خب بازم همه چی جالب بود بود برام. ماشینا، اتوبانا، شیکاگو با برج های سر به فلک کشیده ش، مزرعه های ذرت توی مسیر ایندیانا، آسیاب های بادی، مردم …. همه چی فرق داشت، انگار این تفاوتها توی همه چی داشتن غیر مستقیم بهم میگفتن که تو هم بعدنا با اینی که الان هستی خیلی فرق خواهی کرد. الان میتونم حرفشونو تصدیق کنم.

من خیلی زودتر از دانشجوهای عادی ای که وارد پردو میشن، جا افتادم، که خب نیازی به توضیح نیست که دلیل این موضوع هم امیر بود و حمایت هاش توی روزا و ماه های اول. خیلی از سختی های عادی یه دانشجوی تازه وارد رو تحمل نکردم و این توی پیشرفتم خیلی تاثیرگذار بود. اتفاقا همین الان هم بهش پیام دادم و جفتمون باورمون نمیشد که دقیقا یک سال از اون روزا میگذره. اینجا به طرز باورنکردنی ای همه چی خیلی زود میگذره. به خودت میای و میبینی آخرای دکترائه و باید واسه بعدش برنامه ریزی کنی. خلاصه من همیشه به امیر مدیونم و خوشحالم که الان روزای خیلی خوبی داره و به زودی هم میبینمش.

یک سال گذشته رو که مرور میکنم، یه عالمه اتفاقای خوب و بد رو میبینم که همشون مثل پستی ها و بلندی های یه مسیر خیلی طولانی میمونن که از ۱۴ آگوست سال ۲۰۱۶ شروع شدن. مسیری که قراره تهش برسه به مقصدی که توی اون حس کنم تونستم در حد خودم به انسانیت کمک کرده باشم. مسیری که توش با یه عالمه آدم جدید آشنا شدم و از هر کدومشون یه چیزی یاد گرفتم. چیزایی که بعضیاشون شیرین بودن و بعضیاشون تلخ ولی در مجموع باعث شدن حس کنم که بزرگ تر شدم. این داستان کوتاه رو که قبنا با حمید در موردش زیاد حرف میزدیم، این روزا خیلی مرور میکنم:


روزی مرد جوانی در میانه ی شهری ایستاد و ادعا کرد زیباترین قلب دنیا را دارد . جمعیت زیادی دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ی او نگاه می کردند و همه تصدیق می کردند که قلب او به راستی زیباترین و بی نقص ترین قلبی است که تا کنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر از جمعیت به تعریف از قلب خود می پرداخت که ناگهان پیرمردی جلوتر از جمعیت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .» سکوتی برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود .
قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود ، اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط قلب پیرمرد شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .
مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند قلب زیباتری دارد !
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرده خندید و گفت : « سر شوخی داری ؟ قلبت را با قلب من مقایسه کن ! قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است ! »
پیرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر میرسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد … تو نخواهی دانست که هر زخمی یادگار مهر کسی است که من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده ، قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برایم بسیار عزیزند ، چرا که یادآور عشقی زیبا هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ا م اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ! اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز یاد آور یک دلدادگیه من اند و من همه در این امیدم که آنها روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال می بینی که زیبایی واقعی چیست … ! »
مرد جوان چند لحظه بی هیچ سخنی او را نظاره کرد ، در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود ، سمت پیرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستانی لرزان ، به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آنرا گرفت و در قلبش جای داد و او نیز بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان قرار داد .
مرد جوان به قلبش نگریست ، سالم نبود ، اما او و جمعیت همگی اذعان داشتند که از همیشه زیباتر بود …


توی سال گذشته و با شروع نوشتن این وبلاگ، سعی کردم با نوشتن یه سری تجربیات و نکات تا جایی که میشه شرایط رو برای دانشجوهای جدید تر آسون تر کنم تا شاید بعدنا اونا هم همین کار رو برای بقیه انجام بدن. هر کسی توی زندگیش یه هدفی رو انتخاب و براش تلاش میکنه. ثروت، شهرت، شغل مناسب، …، همه ی این هدفها  تا جایی که مخل زندگی هیچ انسانی نشن، خیلی خیلی قابل احترامن، اما من مدت زیادیه که ثروت و شهرت و کار خوب و پوزیشن علمی و … رو از لیست هدفهای اصلیم خط زدم و فقط میخوام به آدما کمک کنم، هیچ فرقی هم نمیکنه تحت چه عنوان و منسبی باشه. البته طبیعتاً به شدت شعاری به نظر میرسه ولی خب کاریش نمیتونم بکنم و راهی ندارم جز اینکه اثباتش کنم به خودم و به همه. بعضی وقتها واقعا به سرم میزنه که بعد از دکترام، وسایلمو جمع کنم و برم سمت مناطق دور افتاده آفریقا و اونجا یه مدرسه دایر کنم، یا یه حرکت زیست محیطی رو توی مناطق محروم دنیا رهبری کنم یا چه میدونم، هر چیزی که بهم حس مفید بودن رو بده.

توی سال گذشته، پروژه ی خیریه ای رو برای ایران شروع کردم که بعد از حدود ۸ ماه، هنوز هم در مسیر صعب العبور گرفتن مجوز قرار داره و دیگه امید زیادی بهش ندارم. خوشبختانه پروژه ی ترجمه ی جمعی رو استارت زدیم و امیدوارم تا ۶ الی ۸ ماه دیگه موفق به چاپ کتابش بشیم. پروژه رادیو پردو هم همچنان در حال آماده سازیه. پروپوزال یکی دیگه از پروژهای من هم که داره توسط یه گروهی توی پردو ازش حمایت میشه آماده شده، این پروژه تا به امروز بزرگترین کاری هست که من برای حفاظت از محیط زیست تصور کردم و خیلی امیدوارم که عملی بشه. حس میکنم توی سال گذشته تلاش هایی کردم که احتمالا امسال نتیجه بعضی از اونا رو خواهم دید و باید صبر کرد و دید.

هنوز هم شنیدن داستان زندگی مردم، درس گرفتن از اونا و استفاده کردن از اونا برای بهتر شدن، جالب ترین قسمت این روزا واسه منه. اینجا مهمترین چیزی که فهمیدم اینه که مرز و ملیت و زبان و مذهب هیچوقت نمیتونن جلوی موفقیت یک انسان رو بگیرن و انسان ها فقط با توجه به توانایی ها و قابلیت هاشون دسته بندی میشن، نه هیچ چیز دیگه ای.

ریسرچ من توی سال گذشته موضوعات مختلفی رو شامل میشد ولی خوشبختانه الان به طور کامل مشخصه و من به شدت نسبت بهش هیجان دارم و بدون شک میتونم تاثیر مستقیمش رو در بهبود شرایط زیست محیطی یک منطقه از جهان ببینم. البته طبیعتاً بیشتر نمیتونم در موردش توضیح بدم ولی حتما بعدها بیشتر بهش اشاره خواهم کرد.

ترم جدید داره شروع میشه و هنوز هم خاطره های سال قبل توی ذهنم مرور میشن. یک سال گذشته و الان دیگه خیلی چیزا فرق کرده، هدف هام مشخص تر شدن، استقامتم بیشتر شده، به نداشتن ها و نبودن ها عادت کردم و خلاصه با همه وجود آماد و هیجان زده م برای ادامه ی مسیر…

بازم اینجا مینویسم تا حداقل به خودم گزارش داده باشم، برای همه بهترینارو آرزو میکنم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۴ آگوست سال ۲۰۱۷ میلادی