گزارش، درد دل، بی دلیل

الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
گله ای هست اگر، حوصله ای نیست عزیز…

شعر از حامد عسکریست. خیلی وقته اینجا ننوشتم، احتمالا ماحصل خمودگی این دوران باشه. یکی از خصوصیت های اخلاقی خیلی بد من اینه که حالات روحیم به شدت وابسته است به کمیت و کیفیت دستاوردهایی که به دست میارم. حالا این دستاوردها یا علمی هستن، یا شروع یه ایده و یه کار هستن، یا هر چیزی که بعد یا در حینش این احساس رو داشته باشم که دارم کار تاثیرگذاری میکنم. برهه های زمانی ای مثل حدود یک ماه گذشته که به هر دلیلی این اتفاق برای من میافته و دستاورد مد نظرم حاصل نمیشه، کسالت و بی حوصله گی زیادی بر من چیره میشه. اومدن من به آمریکا ضمن اینکه باعث شده که با فرکانس خیلی بیشتری به ایده های جدید و بزرگ فکر کنم، خبر بدی رو هم برای من داشته و اون چیزی نبوده جز اینکه متاسفانه متاسفانه متاسفانه اکثریت این ایده ها (که تقریباً هیچکدوم از اون ها هم برای کسب درآمد نیستن و صرفاً به بهبود اوضاع میپردازن) ناخودآگاه در فضای جامعه ایران قراره اتفاق بیافته و باور بکنید یا نکنید، این اصلا خبر خوبی نیست. چون من به ضرس قاطع به این نتیجه رسیدم که ایده های من به هر دلیلی در ایران اتفاق نخواهد افتاد. سیستم کند اداری، بی مسئولیتی، بد قولی، اختلاف زمان، عدم حضور فیزیکی، از دست دادن اعتبار در میان اطرافیان و … باعث شده که من کمتر و کمتر به ادامه ی ایده های خیریه و محیط زیستی توی ایران فکر کنم. حالا من که کسی نیستم، اما بعضی وقتها فکر میکنم به آدمای خیلی خیلی درست و حسابی ای که ایده های مشابهی برای اصلاح امور داشتن و همین مشکلای اداری و مسئولیتی باعث ناامیدی اونا شده و اون قبیل اتفاقها و ایده ها که میتونستن سرنوشت و آسایش مردم رو تغییر بدن، هیچوقت اتفاق نیافتادن.

ایده ی موسسه خیریه «زمین ما» تقریبا ۵ ماه پیش به ذهن من خطور کرد. طبیعتاً خیلی نمیتونم در موردش توضیح بدم ولی همین که اشاره کنم به اینکه یه ایده ی خیریه بود برای بهبود اوضاع زیست محیطی ایران کافیه. یکی از لازمه های اجرای این ایده داشتن مجوز “سازمان مردم نهاد (سمن)” از وزارت کشور یا استانداری تهران بود. از اون موقع فقط حدود سه ماه طول کشید که من با کمک حامد بتونم پرونده های اعضای هیئت امنای این موسسه رو جمع آوری کنم! بله سه ماه!!. به هر حال بعد از همه تعطیلیا و بالا و پایین ها، ما ۱۲ اردیبشهت امسال درخواست رسمی خودمون رو ثبت کردیم و از طریق پرتال به ما گفته شده که در عرض ۱۰ روز به شما خبر داده میشه. امروز که دارم این متن رو مینویسم، شنبه ۲۰ خرداده و نه تنها خبری به ما داده نشده، بلکه عملا «هیچ» راه ارتباطی ای مبنی بر پیگیری بیشتر هم وجود نداره. من حتی سعی کردم که از طریق بخش تماس با مای  وب سایت استانداری تهران هم به مسئول روابط عمومی پیام بدم که الان بیشتر از ۱۵ روزه که حتی پیام های ما ارسال هم نمیشه و همیشه “مشکلی در فرستادن پیام” وجود داره. یعنی ما الان هم باید منتظر باشیم که ۱. خبر بدن ۲. ببینیم اصلا این خبر، لزوما خبر خوبی هست یا نه، چون احتمال داره به هر دلیلی بگن که اصلا مجوز به شما نمیدیم!  برای این پروژه تا الان بیشتر از ۱۰ نفر حدود ۳ ماه هست که منتظرن که کار رو آغاز کنیم ولی الان همه ی ما انقدری ناامیدیم که حتی شک دارم که همین الان مجوز رو هم بهمون بدن بتونیم با همون انرژی سابق ادامه بدیم یا نه.

من در حال آماده کردن یه پروپوزال برای سازمان ملل هستم، پروژه ی خیلی بزرگی خواهد شد که شاید یکی دو سال طول بکشه که به مرحله ی اجرایی شدن برسه. فی الحال دیگه به “زمین ما” فکر نمیکنم. بدون شک اگر مجوز رو به ما بدن روش کار خواهیم کرد ولی دیگه دغدغه ش رو ندارم، دیگه هر روز نمیرم و پرتالشون رو چک نمیکنم تا با “پرونده شما در حال بررسی است” مواجه بشم. من تلاشمو کردم، ما تلاشمونو کردیم… بقیه ش دست ما نیست. به قول صائب تبریزی:

از مردم دنیا طلب هوش مدارید
بیداری این طایفه خمیازه ی خواب است!

برای اینکه به خودم در آینده گزارش بدم، چند تا پاراگراف هم از روزهایی که گذشت مینویسم. دو هفته ی پیش بالاخره موعد کنسرت ابی رسید و ما به اتفاق دوستان رفتیم شیکاگو در خونه ی آرش و همسرش ساکن شدیم. آرش و همسرش برای من خیلی خیلی عزیزن، خیلی هوای منو داشتن و دارن و همیشه به من انرژی دادن و میدن برای کارهام. جمله ی آرش رو که چند وقت پیش اینجا هم نوشتمش، هیچوقت یادم نمیره که گفت: توی آمریکا هر چیزی که بخوای میتونی بشی، پس کوچیک فکر نکن. کنسرت ابی بی نظیر بود. البته من کلا بر عکس خیلی ها، با ابی و داریوش و سیاوش بزرگ نشدم که الان بخوام اشاره کنم به نوستالژی بودن اون آهنگ ها و توی خونه ما خواسته یا ناخواسته شجریان و بنان بودن که گوش میدادیم و با اینکه در کودکی من هیچ علاقه ای هم به این آهنگ ها نداشتم، از یه جایی به بعد دیدم که نمیتونم بدون اون ها، موسیقی رو موسیقی بدونم، ولی خب این خواننده های مثل ابی و داریوش و سیاوش توی زندگی هر ایرانی ای نقش خودشونو دارن و منم از این قاعده مستثنی نیستم. قبل و در حین کنسرت، خیلی از دوستان سابق رو که حتی نمیدونستم توی آمریکا هستن، دیدم و لذت این بخش از کنسرت، حتی با لحظاتی که خود این اسطوره داشت میخوند برای من برابری میکرد. اینجا چند تا از فیلم هایی که توسط دوستای من گرفته شد رو میذارم:

به هر حال جای همه ی افرادی که میشناختم و نمیشناختم خالی بود. البته یه مورد خیلی جالبی که اینجا دیدم این بود که بخش زیادی از ایرانی هایی که اینجا دیدم همه کت و شلوار و کروات پوشیده بودن! و من واقعا واقعا نمیتونستم تصور کنم که چرا باید در کنسرت پاپ، اون هم از نوع ابی، با کت و شلوار و کروات شرکت کرد. البته هرکسی مختار هست که هر چیزی که دوست داره بپوشه ولی غالب افراد و دوستانی که من ازشون درمورد دلیل این نوع لباس پوشیدن میپرسیدم، این دلیل رو میاوردن که خب همه میپوشن!! و این چیزی بود که من درک نمیکردم. آمریکایی ها فقط و فقط و فقط در کنسرت های اپرا لباس رسمی میپوشن و در باقی موارد به هیچ وجه Dress Code خاصی وجود نداره براشون. چی بگم والا… به هر حال هر کسی هر چیزی که دوست داشته باشه میتونه بپوشه، حرف من اینه که امیدوارم اون چیزی که میپوشه رو خودش با علاقه و انتخاب بپوشه و نه بخاطر روند جمعی. البته این ها نظر شخصی من بود و میتونه کاملا غلط باشه.

استادم حدود یک هفته ست که رفته مسافرت و من یه خورده سرم خلوت تر شده به صورت کلی، هرچند که این آرامش قبل از طوفانه بدون شک! اما در کل همین کمتر شدن مشغله باعث شده که چند تا از کارایی که قبلا داشتم رو ادامه بدم که مهم ترینش ترجمه ی کتابی بود که چند ماه پیش شروعش کردم و یه مدتی ازش غافل مونده بودم، یه ایده هایی هم برای ترجمه ی عمومی این کتاب دارم که فی الحال بخاطر همون دلسردی مذکور خیلی انرژی ای ندارم براش ولی خب اگه تصمیم گرفتم کارایی بکنم براش اینجا فراخوانش رو میذارم بلکه شاید کسی دوست داشته باشه حضور داشته باشه در اون پروژه.

دیروز یکی از دوستان ما که مسئول آزمایشگاه ما هم هست، به من و دوستم کایل ایمیل زد که قراره ساعت ۵ بعد از ظهر با هواپیمای Piper Warrior II برای تمدید گواهینامه خلبانیش پرواز کنه و به ما پیشنهاد داد که اگه دوست داریم بهش ملحق بشیم. حالا ما هم از همه جا بی خبر، قبول کردیم و ساعت ۵ بعد از ظهر راه افتادیم به سمت فرودگاه دانشگاه پردو. دانشگاه پردو اولین دانشگاه آمریکا محسوب میشه که فرودگاه مختص خودش رو داشته که در سال ۱۹۳۰ زمینش توسط David Ross که اسم ایشون در ورزشگاه Ross–Ade Stadium دانشگاه پردو هم به چشم میخوره، به دانشگاه پردو داده شد. از افتخارات دانشگاه پردو و این فرودگاه که عملا دومین فرودگاه شلوغ ایالت ایندیانا بعد از  Indianapolis International Airport محسوب میشه این هست که خانم Amelia Earhart که به عنوان نخستین زنی که پرواز تک نفره رو در عرض اقیانوس اطلس انجام داده و همچنین U.S. Distinguished Flying Cross را دریافت کرده است، شناخته میشه، در سال ۱۹۳۵ به عنوان استاد مدعو و برای پشتیبانی از زنان در حال کار و نیز مشاور فنی دپارتمان Aeronautics به دانشگاه پردو میاد و در سال ۱۹۳۷ با هواپیمای  Lockheed Model 10 Electra که توسط دانشگاه پردو برای ایشون تهیه میشه، سفر خودشون رو به دور دنیا آغاز میکنه و متاسفانه در ادامه این سفر هم ناپدید و هواپیمای اونها تا به امروز هم پیدا نمیشه. ایشون منبع الهام بسیار از دانشجوها و خصوصا خانم ها بوده و هستن و در دانشگاه پردو هم مجسمه ی زیبایی از ایشون وجود داره:

خلاصه ما با کلی استرس وارد فرودگاه شدیم و دوست ما هم هی به ما میگفت که نگران نباشیم و این حرفا ولی نمیدونم چرا من اصلا نگران نبودم و فکر نکنم این خبر خوبی باشه اصلا. به هر حال همونطوری که عکس هاش رو میبنید، سوار هواپیما شدیم و از شهر وست لافیت تا Lake Michigan پرواز کردیم و عملا حدود ۲ ساعتی مشغول پرواز بودیم که توام بود با دیدن منظره های خیلی خیلی بی نظیری که خوشبختانه از بعضی از اون ها عکس هم گرفتم:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

اینم یه چند تا فیلم که البته کیفیت خیلی زیادی ندارن:

در کل تجربه ی خیلی خوبی بود و از اینکه این کار رو کردم خیلی خوشحالم. یه چند تا مورد دیگه در این ژانر هم هستن که باید تجربه شون کنم که حالا کِی بشه نمیدونم.

استاد من توی دانشکده ی عمران، علاقه ی خیلی زیادی به مولانا که البته اینجا “رومی” خطاب میشه داره و خوشبختانه و به لطف یکی از دوستان، امروز کتابی رو که پدر برای ایشون از ایران خریده بود به دست من رسید و من خیلی هیجان دارم که این کتاب رو به ایشون بدم. کتاب تقریبا ۴ کیلوگرم وزن داره و دارای دو نسخه فارسی و انگلیسیه و در رده بندی کتاب های نفیس دسته بندی میشه و مطمئنم که استادم خوشحال خواهد شد. در نتیجه سنت هدیه دادن کتاب همچنان ادامه دارد.

امیدوارم دفعه ی بعدی که اینجا در مورد خودم مینویسم، بتونم یه سری خبر خوب در رابطه با کارهایی که مد نظرم هست رو بنویسم هرچند که به قول صائب:

امید دل گشایی داشتم از گریه ی خونین
ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید…

با احترام،
پیمان یوسفی
۹ ژوئن سال ۲۰۱۷ میلادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *