سرزنش ها گر کند خار مغیلان، غم مخور…

۱. “اینجا” قرار شد در موردش خبر بدم. قرار بود ۱۰ روز بعد از ارسال فرم درخواست مجوز NGO، به ما خبر داده بشه، اما این ۱۰ روز بیشتر از ۴۵ روز طول کشید و در نهایت هم که مجوزی داده نشد.

۲. فی الحال موسسه ی خیریه ای در ایران مشغول فعالیته که «عیناً» ساختاری مشابه با ساختار مد نظر ما داره و هیچ مشکلی هم برای مجوز نداشته.

۳. فردی که این توضیحات رو نوشته حداقل انقدر برای این پروژه یا اعضای پروژه احترام قائل نشده که درک کنه که «محیط زیست» یه مفهوم بسیطه و باید از واژه «سازمان حفاظت از محیط زیست» استفاده کنه و چه بسا حداقل یه اشاره ی ضمنی ای بکنه به اینکه این موضوع از کدوم بخش سازمان محیط زیست قابل پیگیریه.

۴. قبل از اقدام برای اخذ مجوز NGO، و با توجه به پیش بینی هایی که میکردیم، پیگیری های لازم از سازمان محیط زیست به عمل اومده بود و به ما گفته شد که سازمان محیط زیست چنین مجوزی صادر نمیکنه و باید بریم و مجوز NGO بگیریم!

۵. در هنگام ثبت درخواست NGO، از شما خواسته میشه که حوزه فعالیت خودتون رو از بین گزینه های موجود انتخاب کنید و حوزه فعالیت “محیط زیست و منابع طبیعی” یکی از اون حوزه هاست، در نتیجه ما خودمون این رو اضافه نکردیم و گمان میکردیم وقتی که خودشون معتقدن یک NGO، میتونه فعالیت زیست محیطی داشته باشه، پس حتما مشکلی نخواهد بود، اما گویا باید از «محیط زیست»!! مجوز اخذ میکردیم.

۶. البته احتمال داره که توضیحات من یه مقدار هم توام باشه با دلسردی مقطعی که شاید یه مقدار هم بر منطقم حاکم شده باشه، اما به هر حال ما همچنان این موضوع رو پیگیری میکنیم و امیدوارم که بتونیم یه کارایی بکنیم، ولی خب به قول سعید حیدری ساوجی:

فکر کن بچه لاک پشتی که، روی ریلی به پشت افتاده
و قطاری به سمت او راهی ست، خنده دار است دست و پا بزند…

۷. من این روزا به شدت درگیر پروپوزالی هستم که دارم برای United Nations Environment Programme مینویسم و تا الان با چندین نفر توی سازمان ملل، چندین نفر توی دانشگاه پردو و چند گروه با سابقه ی مدیریتی زیاد توی بحث استارت آپ ها، جلسه حضوری و غیرحضوری داشتم. بهش خیلی امیدوارم و حداقل توی همین جلساتم باهاشون توی سازمان ملل، اینو حس کردم که برای ایده ای که دارم (و شاید اونا اصلا نیازی هم به من یا ایده ی من نداشته باشن) به شدت احترام قائلن و همین برای من کافیه حتی اگه عملی نشه.
۸. به هر حال هممون در مسیر پیشرفت قرار داریم، اینجور اتفاقا از یه دیدگاهی خیلی هم خبر خوبین، مهم اینه چه جوری بهشون نگاه کنیم. حداقلش اینه که اگه سالها بعد یه نفر از دوستش در مورد من پرس و جو کنه و بپرسه که آیا کمک مستقیمی به محیط زیست ایران کرد، امیدوارم اون یه نفر حداقل بگه “میدونم که خیلی تلاش کرد…” و امیدوارم اون یه نفر هیچوقت نگه “… ولی نشد” .

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۷ ژوئن سال ۲۰۱۷ میلادی

برای دانشجویان جدیدالورود: خرید ماشین

اصولاً خریدن ماشین بستگی خیلی زیادی داره به شهری که دانشگاه شما در اون قرار داره و با اینکه در آمریکا متوسط تعداد ماشین برای افراد، خیلی بیشتر از این عدد در ایرانه (به طور دقیق تر؛ در کشور آمریکا به ازای هر ۱۰۰۰ نفر، ۷۹۷ وسیله نقلیه موتوری وجود داره که رتبه ی سوم رو در جهان به خودش اختصاص داده در حالیکه این عدد برای ایران ۲۷۳ هست که ایران رو دارای رتبه ی ۷۱ در جهان میکنه [منبع])، ولی در بسیاری از مواقع، خریدن ماشین در آمریکا اصلا منطقی به نظر نمیرسه، برای مثال دانشجویانی که در شهرهای بزرگی مثل شیکاگو یا نیویورک ساکن میشن، عملاً نیازی به مفهوم ماشین پیدا نخواهند کرد و به سبب بحث ترافیک و عدم وجود پارکینگ، در بسیاری موارد، خریدن ماشین چه بسا یه اشتباه هم محسوب میشه، “اما” از اونجایی که بر خلاف تصور عامه ی مردم در ایران، اکثریت کشور آمریکا رو شهرهایی مثل نیویورک و شیکاگو تشکیل نداده و غالب شهرهای آمریکا، شهرهای با جمعیت کم ولی مساحت زیاد هستن، لزوم وجود ماشین، همچنان حائز اهمیت است. دانشگاه پردو هم که از این قاعده مستثنی نیست و در شهر کوچک وست لافیت واقع شده، دانشجوهایی رو که خارج از کمپس دانشگاه زندگی میکنن ناخودگاه ملزم میکنه به خریدن ماشین، هرچند که همونطوری هم که قبلا اشاره کردم، این جمله صرفاً قابل تعمیم به همه جا و همه ی افراد نیست و همینجا در پردو هم خیلی ها هستن که سالهاست خارج از کمپس دانشگاه زندگی میکنن و از سیستم هایی مثل اتوبوس استفاده میکنن که طرز کارش رو قبلا “اینجا” به تفصیل توضیح دادم.

خب، حالا فرض میکنیم که شما وارد دانشگاه پردو شدید، به هر دلیلی هم قصد دارید که ماشین بخرید، اولین سوالی که پیش میاد و نسبت مستقیم داره به سطح بورژوازی بودن شما!، مقدار پولی هست که دارید، چراکه در اینجا باید به این سوال پاسخ بدید که میخواید ماشین نو (صفر!) بخرید یا ماشین کارکرده؟ البته من هر دو موردش رو یه مقدار کمی توضیح میدم ولی همینجا بگم که کلا تا بحال دو سه نفر رو بیشتر ندیدم که ماشین نو خریده باشن و خب اونا هم همونطوری که عرض کردم از شرایط به نسبت بهتر مالی ای نسبت به متوسط افراد بهره میبردن، هرچند که حتی این هم یه قانون قابل تسری به همه ی افراد نیست و در ادامه که توضیح میدم، میتونید منظورم رو بهتر درک کنید. من در ابتدا راه های مختلف خرید ماشین رو میگم و بعد در انتها مراحل کار رو توضیح میدم که عملا ربطی نخواهد داشت که ماشینی که میخرید نو هست یا دست دو، از دیلر میخرید یا از شخص، و … .

اصولاً مفهوم ماشین توی آمریکا اصلا شبیه به ایران، دست نیافتنی و مختص ژانر خاصی از افراد نیست و همه ی افراد میتونن تقریباً هر ماشینی که میخوان رو داشته باشن (البته استثناهای خاصی هم وجود داره ولی خب این جمله در غالب موارد برای اکثریت جامعه قابل تعمیم هست) در حالیکه «متاسفانه» در ایران، داشتن طیف بسیار زیادی از ماشین ها برای بسیاری از مردم، حتی قابل درک هم نیست، متاسفانه، متاسفانه، متاسفانه.

اگر قصد دارید ماشین نو بخرید، نسبتاً کار راحت تری در پیش دارید چراکه عملا (و طبیعتاً) خیالتون از کیفیت ماشین راحته و فقط کافیه بر اساس وضع مالی و مدلی که دوست دارید، به نمایندگی شرکت مد نظر خودتون که معمولا در شهر لافیت میتونید همه نمایندگی ها رو پیدا کنید (اینجا میتونید یه نگاه تقریبی به بعضی از این نمایندگی ها بندازید) ، میرید و ماشین مد نظر رو انتخاب میکنید. برای پرداخت قیمت ماشین هم راه حل های مختلفی وجود داره و طبیعتاً یکی از این راه حل ها اینه که به صورت نقدی مبلغ مذکور رو میپردازید و نمایندگی، سند رو به نامتون صادر میکنه که بعدش باید برید BMV توی وست لافیت که “اینجا” در موردش توضیح دادم، کارای مربوط به پلاک رو انجام بدید که البته قبلش باید بیمه ماشین رو درست کرده باشید که در ادامه توضیح میدم. راه دیگه ای که برای پرداخت وجود داره اینه که بخش یا همه مبلغ ماشین رو به صورت قسطی پرداخت کنید که بستگی مستقیمی داره به سابقه ی کردیت کارت شما که “اینجا” نسبت به اهمیت و چگونگی بهبود سابقه تون توضیح داده بودم. در نتیجه، بعد از اینکه شرکت مذکور، سابقه شما رو بررسی کرد، تصمیم میگیره که در رابطه با اقساط با شما به توافق برسه و میتونید به راحتی ماشین رو از این طریق تهیه کنید.

اما اگر میخواید ماشین کار کرده یا دست دو بخرید که به نظر من برای یک دانشجو، با اختلاف تصمیم عاقلانه تری محسوب میشه چراکه به سبب همین دست یافتنی بودن مفهوم ماشین، قیمت ماشین ها حتی بعد از یک سال از تولیدشون به مقدار زیادی افت میکنه و برای مثال شما میتونید ماشین ۲۰۱۶ ئی رو که مسافت خیلی اندکی رو طی کرده و عملا با مدل نوی ۲۰۱۷ خودش فرق زیادی نداره، با یه اختلاف قیمت خیلی قابل توجهی بخرید، اما به هر حال باید مراحل و بررسی های بیشتری رو انجام بدید که من سعی میکنم بهشون بپردازم. اول از همه باید از خودتون بپرسید که میخواید ماشینتون رو از دیلر بخرید یا از شخص؟ دیلرها، یه سری نمایشگاه ماشین کوچیک و در بعضی موارد بزرگن که ماشین های دست دو رو از مردم میخرن، اونارو ترمیم میکنن و بعد به فروش میذارن، در نتیجه خرید کردن از دیلر ها خیلی هم غیر منطقی نیست چراکه حداقل اونا سعی میکنن تا جایی که لازمه ماشین رو روبه راه کنن که بتونن بفروشنش. اما مشکل اینجاست که خرید کردن از دیلر ها، فارغ از اینکه گرون تر (و بعضاً خیلی گرون تر) از حالتیه که همون ماشین رو از شخص بخرید، توام خواهد بود با یه مقدار ریسک چراکه به هر حال این احتمال وجود داره که ماشین دارای خرابی یا ایراد خیلی بزرگی بوده باشه که به صورت مقطعی و صرفاً به منظور فروش برطرف شده و بعد از مدتی، خودشو نشون بده (هرچند که دیلرهای درست و حسابی معمولا برای حفظ اعتبارشون هرگز به خاطر مثلا ۱۰ یا ۲۰ هزارتا چنین کاری نمیکنن). در این راستا باید دقت خیلی زیادی بکنید به مواردی که در این مورد در قرار داد شما ذکر شما میشه. بهترین حالت برای شما این خواهد بود که دیلر به شما مثلا برای یک یا دو سال گارانتی بده که در صورت معیوب بودن قطعات، براتون تعمیرش کنه، حالت بعدی اینه که دیلر certify کنه که قطعات سالم هستن و مشکلی نخواهد بود و حالت آخر هم اینه که دیلر ماشین رو “as is” به شما بده به این معنی که عملا همینی که الان هست رو بهتون میفروشه و هیچ مسئولیتی رو بعد از اینکه ماشین از نمایشگاه خارج شد به عهده نمیگیره که خب سعی کنید از این مورد ابا داشته باشید. اما در هر حال، خرید از دیلر خیلی هم گزینه ی بدی نیست و اگه بتونید یه دیلر آشنا پیدا کنید (که اگه پیدا کردید و کیفیت و صداقتش رو تایید کردید، بیاید اینجا به منم معرفی کنید که من هم به بقیه معرفی کنم) میتونید به راحتی ازشون ماشین بخرید.

حالت دوم اینه که بخواید ماشین رو از شخص بخرید. سوالی که در این راستا پیش میاد اینه که خب اصلا من چه جوری میتونم با ماشین های که توسط اشخاص برای فروش گذاشته شده، آشنا بشم و از بینشون بر اساس معیارهای خودم، اونی که منطقی تر هست رو انتخاب کنم (البته این سوال برای خرید از دیلر ها هم میتونه مصداق داشته باشه چون شما لزوماً که نمیتونید دوره بیافتید و همه ی نمایشگاهها رو بگردید) جواب شما در وب سایت غول پیکر Craigslist خلاصه میشه که فکر میکنم تیم توسعه دهنده ی نرم افزار بازار با معرفی وب سایت دیوار و بعد از اون هم گروه شیپور سعی کردن که بتونن نسخه ی نسبتاً مشابهش رو تولید کنن که خب البته کارشون بد نبوده اما خب طبیعتاً گستردگی این هیولای مجازی رو نداره!، در کل به جز این وب سایت، یه گزینه ی دیگه ای هم خواهید داشت که بعد از توضیح craigslist به اون هم یه اشاره ای میکنم. در لینکی که براتون قرار دادم، اگر بر روی lafayette / west lafayette کلیک کنید با این صفحه روبرو میشید:

که با کلیک کردن بر روی cars + trucks با صفحه ای روبرو میشید که میتونید انتخاب کنید که میخواید از شخص بخرید یا از دیلر؛ که خب در این مثال خاص شما قراره BY-OWNER ONLY رو انتخاب کنید ولی همینجا هم میتونید که BY-DEALER ONLY رو انتخاب کنید و اگه قصد دارید که از دیلر بخرید، میتونید با آگهی هایی که میذارن آشنا بشین و بررسی کنید (هرچند که بعضی وقتها دیلرها زرنگی هم میکنن و خودشون رو به عنوان شخص معرفی و در بخش BY-OWNER ONLY هم آگهی میدن! که باید حواستون باشه). خلاصه بعد از اینکه بر روی BY-OWNER ONLY کلیک کردید، تقریبا با چنین صحنه ای روبرو میشید:

که از منوی سمت چپ، میتونید مشخصات مد نظر خودتون رو انتخاب کنید و گزینه ها رو محدود کنید به مواردی که برای خودتون متصور هستید و بعد از اون میتونید لیستی از آگهی ماشین هایی رو که دارای مشخصات مد نظر شما هستن رو ببینید و بر اساس قیمت مد نظرتون، یکی رو انتخاب کنید و به صاحب آگهی پیام بدید و برید ماشین مذکور رو ببنید!

همونطوری که گفتم، به جز سایت craigslist، فضاهای دیگه ای هم برای دیدن آگهی های ماشین ها وجود داره که مهمترین اون صفحه گروه Free & For Sale  برای دانشگاه پردو هست که “اینجا” میتونید ببینیدش. در این گروه که البته برای عضویت در اون لازم خواهید داشت که ایمیل دانشگاه پردوی خودتون رو وارد و اون رو تایید کنید، دانشجوهای پردو هر چیزی رو که نیاز نداشته باشن در قالب یک آگهی برای فروش میذارن و میتونید اونجا هم آگهی های مربوط به ماشین رو بررسی کنید.

مورد بعدی خود فیسبوک هست که اخیراً بخشی به اسم shop رو در بین گزینه های خودش اضافه کرده و افرادی که در حومه ی آدرس فعلی شما هستن هم میتونن در دسته بندی های مختلف، محصولات خودشون رو برای فروش بذارن که در اونجا هم میشه با آگهی های مربوط به ماشین روبرو شد و اون ها رو بررسی کرد.

اما سوالی که براتون پیش میاد این خواهد بود که اصلا از کجا بفهمید که این قیمتی که برای این ماشین گذاشته شده قیمت معقولی هست؟ سوال بسیار خوبیه! جواب این سوال در دیگر وب سایت غول پیکر Kelley Blue Book که به اختصار با KBB نوشته و شناخته میشه، خلاصه میشه. KBB یه کمپانی بزرگ برای ارزشگزاری و تحقیق در رابطه با اتوموبیل هاست که هم توسط مردم و هم توسط صنایع مورد وثوقه و بهش استناد میشه. در بین بخش های مختلف وب سایت KBB، بخشی وجود داره به اسم Price New/Used Car که با کلیک کردن بر روی اون با “اینجا” مواجه میشید و در اون عملا میتونید قیمت معقول هر ماشینی رو که مد نظرتون هست متوجه بشید که من الان بیشتر در موردش توضیح میدم. به نظر میرسه توی ایران هم وب سایت های خیلی زیادی هستن که از این وب سایت الگو گرفتن و دارن چنین کاری میکنن که با جستجو در اینترنت میتونید به راحتی اونارو هم پیدا کنید.

و اما وب سایت KBB، من سعی میکنم با یه مثال طرز کار و استفاده از این وب سایت رو توضیح بدم. برای مثال فرض کنید که شما توی وب سایت craigslist جستوهای خودتون رو انجام دادید و در نهایت به این ماشین رسیدید:

که همونطوری که میبینید مشخصاتش هم به راحتی قابل رویت هست. بعد از اینکه این صفحه رو دیدید، مجدداً به بخش Price New/Used Car وب سایت KBB میرید و مشخصاتی که میخواد رو وارد میکنید که اکثرشون به شدت واضحه و من صرفاً مواردی رو که یه خورده نکته دار هست توضیح میدم. برای مثال در یکی از بخش ها مجددا ازتون سوال خواهد پرسید که دارید این ماشین رو از شخص میخرید یا از دیلر و خب بر اساس شرایطتتون باید یکی رو انتخاب کنید و در همینجا خواهید دید که قیمتی رو که برای یه ماشین خاصی که قراره از دیلر بخرید، گرون تر از قیمت همون ماشین وقتی که از شخص میخرید، نشون میده. در نهایت و با وارد کردن مشخصات لازم، به شما قیمت ماشین رو در تقریباً چنین فضایی ارائه میده:

در این قسمت همونطور که میبینید، قیمت ها بر اساس condition ماشین متفاوت هست و در کل دارای چهار بخش Excellent، Very Good، Good، Fair که میتونید همینجا با کلیک کردن بر روی اون ها قیمت ها رو ببنید. اینجاست که جواب سوال شما داده میشه و میتونید متوجه بشید که قیمتی که برای اون ماشین مد نظر گذاشته شده، قیمت درستی هست یا نه. معمولا خیلی خوبه که بتونید ماشین رو با قیمت fair یا یه خورده بیشتر از Fair بخرید و مثلا اگر مخاطبتون قیمت رو بر اساس Excellent و Very Good گذاشته بود، به جز موارد خاصی که واقعا ماشین مذکور چنین شرایطی رو داره (مثل کارکرد خیلی خیلی کم و …)، بدونید که میتونید حسابی چونه بزنید چراکه قیمت Fair اون ماشین طبیعتاً خیلی کمتر خواهد بود. در کل این وب سایت به شما دید اولیه خوبی میده که بتونید غربال بهتری بکنید بر اساس گزینه های مورد نظرتون.

در همین راستا، گوگل کار رو آسون کرده و به فراهم کردن مفهوم extension  برای کاربرهاش (البته به تقلید از Mozilla ی عزیز)، امکانی رو به وجود آورده که افزونه های خیلی خوبی به گوگل کروم شما اضافه بشه، یکی از اون ها اکستنشن Car Value هست که کار رو برای شما آسون تر میکنه و عملا وقتی صفحه ی آگهی در craigslist رو باز میکنید، خودش مشخصات لازم رو وارد KBB میکنه و در همون صفحه به شما قیمت ها رو میده و دیگه نیازی پیدا نمیکنید که برید و خودتون KBB رو چک کنید، هر چند خطاهای اندکی داره ولی ما امتحان کردیم و در اکثر موارد امتحان خودشو پس داده و میتونید اون رو نصب و ازش استفاده کنید. (طبیعتاً مشخصه که باید گوگل کروم داشته باشید تا بتونید ازش استفاده کنید)

خب حالا فرض میکنیم که گزینه های مد نظر خودتون رو پیدا کردید و الان وقتشه که در ابتدا به صاحب ماشین پیام و در نهایت برید ماشین رو ببینید که خب این مرحله هم نکات خاص خودش رو داره. اول از همه اینه که وقتی به فرد مذکور پیام میدید، همون اولش درمورد قیمت صحبت نکنید، یه خورده در مورد شرایط کلی ماشین بپرسید و بعد از چند تا پیام مثلا با اینکه قیمت ماشین چقدر negotiable هست صحبت رو آغاز کنید و با در نظر گرفتن قیمت fair  ماشین، بحث رو ادامه بدید و در بسیاری مواقع اگر بتونید بین قیمت fair و good قیمت رو ست کنید، کار بزرگی کردید که بهتون تبریک میگم.

در اینجا لازمه در مورد یه موضوع دیگه صحبت کنم و اون چیزی نیست جز مفهوم Carfax. کارفکس یه شرکت آمریکاییه که شرایطی رو فراهم آورده که در اون شما میتونید سابقه تمامی ماشین ها در کشور آمریکا و کانادا رو داشته باشید، مواردی از قبیل تاریخ مراجعت به تعمیرگاه و نوع تعمیر، تعداد صاحبان قبلی، وام داشتن و نداشتن و خلاصه تمامی اطلاعات دقیق ماشین مذکور. در نتیجه شما هر بار که ماشینتون رو به مکانیکی میبرید و مثلا روغنش رو عوض میکنید، سابقه این مراجعت به مکانیکی در کارفکس ماشین شما ذخیره میشه که بعدها قابل استناد خواهد بود.

در نتیجه چه شما ماشین رو از فرد بخرید و چه از دیلر؛ لازم هست که قبل از اتمام فرایند خرید، حتما کارفکس ماشین رو چک کرده باشید که من در ادامه یه خورده در مورد چگونگی بررسی کارفکس توضیح خواهم داد. در اکثر موارد دیلر ها خودشون کارفکس رو به شما میفرستن که میتونید بررسیش کنید، خیلی از صاحبان خودروها هم که به عنوان شخص دارن خودرو رو میفروشن، در صورتی که ازشون بخواید میتونن کارفکس ماشین رو اگر خریده باشن بهتون بدن، که خب این همیشه مصداق نداره و خیلی وقتها صاحب ماشین کارفکس رو نداره و شما اگه “واقعا” میخواید ماشین رو بخرید، به عنوان مرحله ی آخر خودتون باید کارفکس اون ماشین رو بخرید و بررسی کنید که توضیح میدم الان. در این راستا باید VIN یا Vehicle Identification Number ماشین رو داشته باشید که بتونید فرایندش رو انجام بدید. این شماره، یه شماره منحصر به فرد برای هر ماشینه که از اون طریق میشه سابقه ش رو پیگیری کرد. برای خرید کارفکس هم باید به سایتشون مراجعه کنید (اینجا). در این لینک هم میتونید نمونه یه کارفکس رو ببینید و مشاهده میکنید که تاریخچه ماشین و تمام صاحبان اون در کارفکس ذکر میشه و شما باید به خوبی بررسی کنید که ماشین تصادف خاصی نداشته یا اگر با اون وامی گرفته شده حتما اون وام به طور کامل پرداخت شده باشه و … . به جز کارفکس، AutoCheck هم هست که مانیفست نسبتاً مشابهی داره و اون رو هم اگر دوست داشتید میتونید پیگیری کنید.

حالا فرض میکنیم که کارفکس رو دیدید و مشکلی وجود نداشته و حالا با صاحب ماشین قرار گذاشتید که برید ماشین رو ببینید. طبیعتاً باید با ماشین برید یه دوری بزنید و ببینید که چقدر از ماشین خوشتون میاد و ما فرض میکنیم که این کار رو کردید و خوشتون هم اومده و عملا شما قراره این ماشین رو بخرید. توصیه من به شما اینه که اینکارو نکنید!! نظر شخصی من اینه که تا ماشین توسط یه مکانیک تایید نشه، حتی اگه کارفکس تمیزی هم داشته باشه، نباید خریده بشه. به هر حال شما مثلا دارید ۵ تا ۱۰ هزار دلار برای ماشین خرج میکنید و اینکه مثلا قبل از خرید نهایی، با یه مکانیک هماهنگ کنید و ماشین رو ببرید پیشش و با ۵۰ تا ۱۰۰ دلار، تایید ایشون رو داشته باشید به نظر من ارزششو داره. در نتیجه با پرس و جو بین دوستان، یه مکانیک خوب پیدا کنید و از قبل باهاش هماهنگ کنید و بعد از اینکه خودتون با ماشین مذکور دور زدید، به همراه صاحب ماشین به مکانیکی برید و از ایشون بخواید که ماشین رو بررسی کنه و در صورت تایید ایشون، ماشین رو بخرید که در مورد اون هم توضیح میدم.

هر ماشین دارای یه Title هست که یه چیزی شبیه سند خودمون در ایرانه که شما باید اون تایتل رو داشته باشید تا بتونید کارای اداری ثبت ماشین رو انجام بدید. در هنگام خرید ماشین، هم شما و هم فروشنده باید پشت تایتل رو امضا کنن و مشخصات لازم مثل تاریخ و میزان مایلی رو که ماشین کار کرده و حتی قیمت فروش رو ذکر کنید. مالیات این قیمت رو وقتی که میرید برای ثبت ماشین و گرفتن title جدید، باید پرداخت کنید.

در این مرحله که ماشین رو خریدید، لازمه که به همراه مدارکی که قبلا توی بحث گواهینامه هم بهش اشاره کرده بودم، برید اداره BMV که در “این” پست به تفصیل در موردش توضیح داده بودم و بعد از پرداخت یه سری مبالغ، پلاک جدید ماشین و title جدید اون بعد از ۱۰ الی ۱۴ روز به آدرس شما ارسال میشه. البته همونجا به شما یه پلاک موقت داده میشه که در صورتی که بخواید توی این مدت هم رانندگی کنید، مشکلی نخواهید داشت. این قسمت رو خیلی مطمئن نیستم ولی تا جایی که یادمه برای ثبت ماشین باید حتما اون رو بیمه کرده باشید و من یادمه که توی BMV مدارک مربوط به بیمه ماشین هم از من خواسته شد، اما در این زمینه مطمئن نیستم و نهایتاً میتونید از طریق وب سایت BMV یا مراجعه حضوری، مراتب پیگیری رو به عمل بیارید. در کل بیمه ماشین هم هیچ کار خاصی نداره و از بین شرکت های زیادی که برای بیمه وجود دارن، من شرکت Progressive و شرکت Geico رو پیشنهاد میکنم که به راحتی میتونید از طریق وب سایت کاراشو انجام بدید (به فرایندش میگن quote گرفتن) و نیاز به هیچ مراجعه و تماسی هم نداره.

امیدوارم که این اطلاعات کمک اندکی بکنه به سهولت فرایند خرید ماشین.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۳ ژوئن سال ۲۰۱۷ میلادی

داستان Chipotle و پدیده تلخ کپی برداری در ایران

ویدئوی بالا رو که ببینید به طور تقریبی با مفهوم رستوران های زنجیره ای “چیپوتله” آشنا میشید. برای افرادی که توی آمریکا زندگی میکنن، طبیعتاً غیرممکنه که اسم این رستوران های زنجیره ای رو نشنیده باشن و در نتیجه برای توضیح یه مقدار بیشتر این رستوران های زنجیره ای برای افرادی که توی ایران هستن، با اینکه توی ویدئوی بالا هم به معرفی کامل این رستوران های زنجیره ای پرداخته شده؛ من این قسمت از وبسایت فیدیلو رو هم عیناً کپی میکنم:

چیپوتله گریل مکزیکی از رستوران‌های زنجیره‌ای در آمریکا، انگلستان، کانادا، آلمان و فرانسه است که متخصص در زمینهٔ تاکو و بوریتو هست. نام رستوران چیپوتله، از یک اسم مکزیکی-اسپانیایی برای هالوپینوی خشک‌ و دودی شده که یک فلفل تند است، به وجود آمده است. این شرکت هدف خود را تولید غذای سالم گذاشت که تلاششان را در استفاده از مواد اولیه ارگانیک، استفاده از گوشت‌های سلامت نسبت به دیگر رستوران‌های زنجیره‌ای که باعث برجستگی کار چیپوتله می‌شد قرار دادند. چیپوتله یکی از اولین رستوران‌های زنجیره‌ای است که به عنوان سرو کننده سریع غذای مکزیکی شناخته می‌شود.

چیپوتله توسط استیو الز در سال ۱۹۹۳ به وجود آمد. زمانی که شرکت مک‌دونالد به عنوان سرمایه گزار اصلی مشخص شد، چیپوتله در کلرادو ۱۶ رستوران داشت. زمانی که مک دونالد سهم خود را واگذار کرد شعبه‌های چیپوتله به ۵۰۰ شعبه رسیده بود. در سال ۱۹۹۸ مک‌دونالد یک سرمایه گذاری کوچک انجام داد. تا سال ۲۰۰۱ مک‌دونالد به عنوان یکی از سرمایه‌گذارهای بزرگ چیپوتله تبدیل شد. مک‌دونالد باعث پیشرفت بزرگی برای چیپوتله شد. چیپوتله تا سال ۲۰۱۲ دارای ۱۵۰۰ شعبه و درامد ۲۷۸ میلیون دلار و ۳۷،۳۱۰ خدمه شد.

اولین چیپوتله در نزدیکی کمپس و دانشگاه دنور توسط استیو الز که در دانشگاه آشپزی در هاید پارک نیویورک تحصیل کرده بود تأسیس شد. کمی بعد استیو به عنوان آشپز اصلی در برج Jeremiah در سانفرانسیسکو مشغول شد. در آنجا استیو متوجه محبوبیت تاکوری و بوریتو در سانفرانسیسکو شد. در سال ۱۹۹۳ از آموزه‌هایش در سانفرانسیسکو استفاده کرد و اولین چیپوتله را در دنور کلروداو بنا نهاد. استیو و پدرش حساب کردند برای داشتن فروش اولیه خوب باید ۱۰۷ بوریتو در روز بفروشند. بعد از گذشت یک ماه در رستوران اصلی چیپوتله روزانه ۱۰۰۰ بوریتو به فروش می‌رسید.

دومین رستوران در سال ۱۹۹۵ با داشته‌ها و درامدهای چیپوتله و سومین رستوران با وام SBA بازگشایی شد. برای افتتاح رستوران‌ها ی بیشتر و پیشرفت دو برابر پدر استیو ۱،۵میلیون دلار سرمایه‌گذاری کرد بعد از مدتی استیو یک برنامهٔ مشخص پول‌ساز طراحی کرد. در سال ۱۹۹۹ اولین رستوران خارج از کلرودا در اوهایو، کلومبوس، مینپولیس، مینسوتا افتتاح شد. در ابتدا استیو الز تصمیم بر تأسیس رستورانی با عنوان بهترین نوع رستوران برای غذا خوردن داشت اما زمانی که دید رستوران گریل مکزیکی طرفدار بیشتری دارد نظرش تغییر کرد.

در بازار رستوران‌های مکزیکی در آمریکا رقبای زیادی وجود دارد. در لیست رستوران‌ های زنجیره‌ای که به سرعت پیشرفت کردند در سال ۲۰۰۹ چیپوتله در ردهٔ هشتم قرار داشت؛ اما با توجه به فروش سالیانه چیپوتله در سال ۲۰۱۰ این مکان به ردهٔ سوم تغییر کرد. در رده بندی در سال ۲۰۱۱ چیپوتله تبدیل به بهترین فست فود مکزیکی تبدیل شد. به طور کلی چیپوتله روزانه ۷۵۰.۰۰۰ مشتری در روز دارد.

در دسامبر ۲۰۱۰ چیپوتله سرآشپزی با نام Nate Appleman برای طراحی غذای جدید استخدام کرد. Nate Appleman عنوان بهترین سرآشپز تازه کار را از مجله Food & Wine دریافت کرد. در سال ۲۰۱۰ سازمان مهاجرت آمریکا رستوران چیپوتلهٔ مینپولیس را به خاطر داشتن پروندهٔ کلاه‌برداری متهم کرد؛ که باعث شد ۴۵۰ نفر را اخراج کند.
از زمان افتتاح اولیه در آمریکا و کانادا تعداد رستوران چیپوتله تا الان به ۱۴۳۰ تا رسیده است. دومین مقصد رستوران چیپوتله لندن بود. چیپوتله باهدف گسترش در مقصد اروپا اولین رستوران را در لندن افتتاح کردند و بعد از آن در سال ۲۰۱۲ فرانسه هم در دسته شعبه‌های چیپوتله قرار گرفت.

در سپتامبر ۲۰۱۱ چیپوتله یک رستوران فست فود با سبک جنوب شرق آسیایی با نام ShopHouse در واشنگتن افتتاح کرد. چیپوتله در رابطهٔ این رستوران جدید گفت:این رستوران پیرو تمام ویژگی‌های چیپوتله که تمرکز آن بر روی (غذا و سلامت) مواد اولیه هست. غذاهای این رستوران الهام گرفته از غذاهای تایلندی، مالزی و ویتنامی است که در کاسه و یا ساندویچی خاص سرو می‌شود.

منوی چیپوتله از ۵ بند تشکیل شده است. بوریتو، فاهیتا بوریتو، بوریتوی کاسه‌ای، تاکو و سالاد. قیمت‌های هر کدام از این غذاها بر پایهٔ انتخاب نوع گوشت (مرغ، خوک، گوشت قرمز) متغیراست. برای گیاه‌خوارها هم گواکامولی و توفو موجود هست. برای هر یک غذاها گزینه‌های خوبی نیز موجود است که شما می‌توانید برای غذای خود انتخاب کنید؛ مانند برنج، لوبیا، ۴ نمونه سالسا، خامه‌ترش، پنیر و کاهو. در چیپوتله آبجو، مارگاریتا و نرم نوش با طعم میوه سرو می‌شود.

این هم یه ویدئوی دیگه از صحبت های بنیان گذار این برند و نوع سرو محصولات در رستوران های چیپوتله:

اما حقیقت اینه که وقتی که من داشتم این متن رو مینوشتم و طبیعتاً این پیش فرض رو داشتم که شاید خیلی از افراد توی ایران با اسم چیپوتله آشنا نباشن، یه جستجویی در اینترنت به عمل آوردم و متوجه یه موضوعی شدم که خودم شخصاً ترجیح میدم صفت «تلخ» رو براش به کار ببرم ولی خب این نظر شخصی منه و شاید لزوماً درست نباشه. به این عکس ها نگاه کنید:

من توی تهران خیلی اهل رستوران گردی نبودم اما با همین جستجوهای مجازی متوجه شدم که در تهران هم رستورانی دقیقاً با همین اسم و با لوگویی “ایرانی شده”! مشغول به فعالیته و بازار خیلی خوبی هم داره.

در این نکته شکی نیست که بخش قابل توجهی از موفق ترین برندهای ایرانی از دیجی کالا و نت برگ گرفته تا بازار و اسنپ و  هزاران هزار مورد دیگه، صرفاً نسخه ی کپی شده ی محتوایی برندهای مشابه در خارج از ایران هستن. اما خب این قضیه تا زمانی که صرفاً ایده گرفتن از یه برند و تغییر و تبدیل اون برای فضای ایران باشه، قابل هضمه و من برای صاحبان اون ایده ها احترام قائلم، با اینکه شاید بشه به صورت دقیق تر و کارشناسانه تری هم در مورد همین ایده برداری ها بحث کرد ولی حداقل من به عنوان یک مخاطب و شناختی که از محدودیت ها و کاستی هایی که در فضای مجازی و غیر مجازی کشور وجود داره، از این سبک ایده برداری هایی که در نهایت منجر به افزایش رفاه عمومی جامعه میشه استقبال و حمایت میکنم.

اما اینکه یک فرد به جای این ایده گرفتن و ساختن یک برند شخصی و ایرانی، بخواد دقیقاً از اسم یه محصول موفق خارجی و صرفاً تغییر لوگوی اون به امرار معاش بپردازه، باعث میشه که من صفت تلخ رو همچنان استفاده کنم و مراتب تاسف خودم رو اعلام کنم. البته تاکید میکنم که این تاسف با این فرض نوشته و اعلام میشه که من بر اساس جستجویی که کردم، این رستوران هیچ شعبه ی رسمی ای در ایران نداره و این رستوران های عملاً صرفاً اسم چیپوتله رو یدک میکشن، در نتیجه اگر من به سبب شاید جستجوی ناقص خودم موردی رو از دست دادم و این رستوران های داخل تهران واقعا نماینده ی رسمی این برند هستن، من در همین تریبون از صاحبان این رستوران ها در تهران عذرخواهی میکنم.

این رستوران ها در تهران طبیعتاً عده ی زیادی کارمند دارن که از این طریق دارن خرج خانواده های خودشون رو میدن و همین موضوع باعث میشه که صاحب یا صاحبان این رستوران ها در تهران، مسبب خیر بوده باشن و من به احترامشون کلاه از سر بر میدارم!، بحث من کپی برداری بدون ذکر منبع در مفهوم بسیط خودشه که از این مثال گرفته تا ترجمه های علمی کتاب ها قابل تعمیمه و برای نزدیک شدن به بازار و فضای جهانی، لازمه که خودمون به تولید محتوا و برند ایرانی بپردازیم و مثل موسس چیپوتله، تا آخر پای ایده ی خودمون بمونیم و موفقیتش رو تضمین کنیم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۸ ژوئن سال ۲۰۱۷ میلادی

گزارش، درد دل، بی دلیل

الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
گله ای هست اگر، حوصله ای نیست عزیز…

شعر از حامد عسکریست. خیلی وقته اینجا ننوشتم، احتمالا ماحصل خمودگی این دوران باشه. یکی از خصوصیت های اخلاقی خیلی بد من اینه که حالات روحیم به شدت وابسته است به کمیت و کیفیت دستاوردهایی که به دست میارم. حالا این دستاوردها یا علمی هستن، یا شروع یه ایده و یه کار هستن، یا هر چیزی که بعد یا در حینش این احساس رو داشته باشم که دارم کار تاثیرگذاری میکنم. برهه های زمانی ای مثل حدود یک ماه گذشته که به هر دلیلی این اتفاق برای من میافته و دستاورد مد نظرم حاصل نمیشه، کسالت و بی حوصله گی زیادی بر من چیره میشه. اومدن من به آمریکا ضمن اینکه باعث شده که با فرکانس خیلی بیشتری به ایده های جدید و بزرگ فکر کنم، خبر بدی رو هم برای من داشته و اون چیزی نبوده جز اینکه متاسفانه متاسفانه متاسفانه اکثریت این ایده ها (که تقریباً هیچکدوم از اون ها هم برای کسب درآمد نیستن و صرفاً به بهبود اوضاع میپردازن) ناخودآگاه در فضای جامعه ایران قراره اتفاق بیافته و باور بکنید یا نکنید، این اصلا خبر خوبی نیست. چون من به ضرس قاطع به این نتیجه رسیدم که ایده های من به هر دلیلی در ایران اتفاق نخواهد افتاد. سیستم کند اداری، بی مسئولیتی، بد قولی، اختلاف زمان، عدم حضور فیزیکی، از دست دادن اعتبار در میان اطرافیان و … باعث شده که من کمتر و کمتر به ادامه ی ایده های خیریه و محیط زیستی توی ایران فکر کنم. حالا من که کسی نیستم، اما بعضی وقتها فکر میکنم به آدمای خیلی خیلی درست و حسابی ای که ایده های مشابهی برای اصلاح امور داشتن و همین مشکلای اداری و مسئولیتی باعث ناامیدی اونا شده و اون قبیل اتفاقها و ایده ها که میتونستن سرنوشت و آسایش مردم رو تغییر بدن، هیچوقت اتفاق نیافتادن.

ایده ی موسسه خیریه «زمین ما» تقریبا ۵ ماه پیش به ذهن من خطور کرد. طبیعتاً خیلی نمیتونم در موردش توضیح بدم ولی همین که اشاره کنم به اینکه یه ایده ی خیریه بود برای بهبود اوضاع زیست محیطی ایران کافیه. یکی از لازمه های اجرای این ایده داشتن مجوز “سازمان مردم نهاد (سمن)” از وزارت کشور یا استانداری تهران بود. از اون موقع فقط حدود سه ماه طول کشید که من با کمک حامد بتونم پرونده های اعضای هیئت امنای این موسسه رو جمع آوری کنم! بله سه ماه!!. به هر حال بعد از همه تعطیلیا و بالا و پایین ها، ما ۱۲ اردیبشهت امسال درخواست رسمی خودمون رو ثبت کردیم و از طریق پرتال به ما گفته شده که در عرض ۱۰ روز به شما خبر داده میشه. امروز که دارم این متن رو مینویسم، شنبه ۲۰ خرداده و نه تنها خبری به ما داده نشده، بلکه عملا «هیچ» راه ارتباطی ای مبنی بر پیگیری بیشتر هم وجود نداره. من حتی سعی کردم که از طریق بخش تماس با مای  وب سایت استانداری تهران هم به مسئول روابط عمومی پیام بدم که الان بیشتر از ۱۵ روزه که حتی پیام های ما ارسال هم نمیشه و همیشه “مشکلی در فرستادن پیام” وجود داره. یعنی ما الان هم باید منتظر باشیم که ۱. خبر بدن ۲. ببینیم اصلا این خبر، لزوما خبر خوبی هست یا نه، چون احتمال داره به هر دلیلی بگن که اصلا مجوز به شما نمیدیم!  برای این پروژه تا الان بیشتر از ۱۰ نفر حدود ۳ ماه هست که منتظرن که کار رو آغاز کنیم ولی الان همه ی ما انقدری ناامیدیم که حتی شک دارم که همین الان مجوز رو هم بهمون بدن بتونیم با همون انرژی سابق ادامه بدیم یا نه.

من در حال آماده کردن یه پروپوزال برای سازمان ملل هستم، پروژه ی خیلی بزرگی خواهد شد که شاید یکی دو سال طول بکشه که به مرحله ی اجرایی شدن برسه. فی الحال دیگه به “زمین ما” فکر نمیکنم. بدون شک اگر مجوز رو به ما بدن روش کار خواهیم کرد ولی دیگه دغدغه ش رو ندارم، دیگه هر روز نمیرم و پرتالشون رو چک نمیکنم تا با “پرونده شما در حال بررسی است” مواجه بشم. من تلاشمو کردم، ما تلاشمونو کردیم… بقیه ش دست ما نیست. به قول صائب تبریزی:

از مردم دنیا طلب هوش مدارید
بیداری این طایفه خمیازه ی خواب است!

برای اینکه به خودم در آینده گزارش بدم، چند تا پاراگراف هم از روزهایی که گذشت مینویسم. دو هفته ی پیش بالاخره موعد کنسرت ابی رسید و ما به اتفاق دوستان رفتیم شیکاگو در خونه ی آرش و همسرش ساکن شدیم. آرش و همسرش برای من خیلی خیلی عزیزن، خیلی هوای منو داشتن و دارن و همیشه به من انرژی دادن و میدن برای کارهام. جمله ی آرش رو که چند وقت پیش اینجا هم نوشتمش، هیچوقت یادم نمیره که گفت: توی آمریکا هر چیزی که بخوای میتونی بشی، پس کوچیک فکر نکن. کنسرت ابی بی نظیر بود. البته من کلا بر عکس خیلی ها، با ابی و داریوش و سیاوش بزرگ نشدم که الان بخوام اشاره کنم به نوستالژی بودن اون آهنگ ها و توی خونه ما خواسته یا ناخواسته شجریان و بنان بودن که گوش میدادیم و با اینکه در کودکی من هیچ علاقه ای هم به این آهنگ ها نداشتم، از یه جایی به بعد دیدم که نمیتونم بدون اون ها، موسیقی رو موسیقی بدونم، ولی خب این خواننده های مثل ابی و داریوش و سیاوش توی زندگی هر ایرانی ای نقش خودشونو دارن و منم از این قاعده مستثنی نیستم. قبل و در حین کنسرت، خیلی از دوستان سابق رو که حتی نمیدونستم توی آمریکا هستن، دیدم و لذت این بخش از کنسرت، حتی با لحظاتی که خود این اسطوره داشت میخوند برای من برابری میکرد. اینجا چند تا از فیلم هایی که توسط دوستای من گرفته شد رو میذارم:

به هر حال جای همه ی افرادی که میشناختم و نمیشناختم خالی بود. البته یه مورد خیلی جالبی که اینجا دیدم این بود که بخش زیادی از ایرانی هایی که اینجا دیدم همه کت و شلوار و کروات پوشیده بودن! و من واقعا واقعا نمیتونستم تصور کنم که چرا باید در کنسرت پاپ، اون هم از نوع ابی، با کت و شلوار و کروات شرکت کرد. البته هرکسی مختار هست که هر چیزی که دوست داره بپوشه ولی غالب افراد و دوستانی که من ازشون درمورد دلیل این نوع لباس پوشیدن میپرسیدم، این دلیل رو میاوردن که خب همه میپوشن!! و این چیزی بود که من درک نمیکردم. آمریکایی ها فقط و فقط و فقط در کنسرت های اپرا لباس رسمی میپوشن و در باقی موارد به هیچ وجه Dress Code خاصی وجود نداره براشون. چی بگم والا… به هر حال هر کسی هر چیزی که دوست داشته باشه میتونه بپوشه، حرف من اینه که امیدوارم اون چیزی که میپوشه رو خودش با علاقه و انتخاب بپوشه و نه بخاطر روند جمعی. البته این ها نظر شخصی من بود و میتونه کاملا غلط باشه.

استادم حدود یک هفته ست که رفته مسافرت و من یه خورده سرم خلوت تر شده به صورت کلی، هرچند که این آرامش قبل از طوفانه بدون شک! اما در کل همین کمتر شدن مشغله باعث شده که چند تا از کارایی که قبلا داشتم رو ادامه بدم که مهم ترینش ترجمه ی کتابی بود که چند ماه پیش شروعش کردم و یه مدتی ازش غافل مونده بودم، یه ایده هایی هم برای ترجمه ی عمومی این کتاب دارم که فی الحال بخاطر همون دلسردی مذکور خیلی انرژی ای ندارم براش ولی خب اگه تصمیم گرفتم کارایی بکنم براش اینجا فراخوانش رو میذارم بلکه شاید کسی دوست داشته باشه حضور داشته باشه در اون پروژه.

دیروز یکی از دوستان ما که مسئول آزمایشگاه ما هم هست، به من و دوستم کایل ایمیل زد که قراره ساعت ۵ بعد از ظهر با هواپیمای Piper Warrior II برای تمدید گواهینامه خلبانیش پرواز کنه و به ما پیشنهاد داد که اگه دوست داریم بهش ملحق بشیم. حالا ما هم از همه جا بی خبر، قبول کردیم و ساعت ۵ بعد از ظهر راه افتادیم به سمت فرودگاه دانشگاه پردو. دانشگاه پردو اولین دانشگاه آمریکا محسوب میشه که فرودگاه مختص خودش رو داشته که در سال ۱۹۳۰ زمینش توسط David Ross که اسم ایشون در ورزشگاه Ross–Ade Stadium دانشگاه پردو هم به چشم میخوره، به دانشگاه پردو داده شد. از افتخارات دانشگاه پردو و این فرودگاه که عملا دومین فرودگاه شلوغ ایالت ایندیانا بعد از  Indianapolis International Airport محسوب میشه این هست که خانم Amelia Earhart که به عنوان نخستین زنی که پرواز تک نفره رو در عرض اقیانوس اطلس انجام داده و همچنین U.S. Distinguished Flying Cross را دریافت کرده است، شناخته میشه، در سال ۱۹۳۵ به عنوان استاد مدعو و برای پشتیبانی از زنان در حال کار و نیز مشاور فنی دپارتمان Aeronautics به دانشگاه پردو میاد و در سال ۱۹۳۷ با هواپیمای  Lockheed Model 10 Electra که توسط دانشگاه پردو برای ایشون تهیه میشه، سفر خودشون رو به دور دنیا آغاز میکنه و متاسفانه در ادامه این سفر هم ناپدید و هواپیمای اونها تا به امروز هم پیدا نمیشه. ایشون منبع الهام بسیار از دانشجوها و خصوصا خانم ها بوده و هستن و در دانشگاه پردو هم مجسمه ی زیبایی از ایشون وجود داره:

خلاصه ما با کلی استرس وارد فرودگاه شدیم و دوست ما هم هی به ما میگفت که نگران نباشیم و این حرفا ولی نمیدونم چرا من اصلا نگران نبودم و فکر نکنم این خبر خوبی باشه اصلا. به هر حال همونطوری که عکس هاش رو میبنید، سوار هواپیما شدیم و از شهر وست لافیت تا Lake Michigan پرواز کردیم و عملا حدود ۲ ساعتی مشغول پرواز بودیم که توام بود با دیدن منظره های خیلی خیلی بی نظیری که خوشبختانه از بعضی از اون ها عکس هم گرفتم:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

اینم یه چند تا فیلم که البته کیفیت خیلی زیادی ندارن:

در کل تجربه ی خیلی خوبی بود و از اینکه این کار رو کردم خیلی خوشحالم. یه چند تا مورد دیگه در این ژانر هم هستن که باید تجربه شون کنم که حالا کِی بشه نمیدونم.

استاد من توی دانشکده ی عمران، علاقه ی خیلی زیادی به مولانا که البته اینجا “رومی” خطاب میشه داره و خوشبختانه و به لطف یکی از دوستان، امروز کتابی رو که پدر برای ایشون از ایران خریده بود به دست من رسید و من خیلی هیجان دارم که این کتاب رو به ایشون بدم. کتاب تقریبا ۴ کیلوگرم وزن داره و دارای دو نسخه فارسی و انگلیسیه و در رده بندی کتاب های نفیس دسته بندی میشه و مطمئنم که استادم خوشحال خواهد شد. در نتیجه سنت هدیه دادن کتاب همچنان ادامه دارد.

امیدوارم دفعه ی بعدی که اینجا در مورد خودم مینویسم، بتونم یه سری خبر خوب در رابطه با کارهایی که مد نظرم هست رو بنویسم هرچند که به قول صائب:

امید دل گشایی داشتم از گریه ی خونین
ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید…

با احترام،
پیمان یوسفی
۹ ژوئن سال ۲۰۱۷ میلادی