فداکاریِ اجباری

بین افرادی که در آزمایشگاه ما کار میکنن، یه خانم کره ای و یه خانم چینی هستن که داستان نسبتاً مشترک و خیلی جالبی رو با هم شریک میشن. خانم کره ای اسمش هست Saerom و خانم چینی هم Xeudan, هر دوی اونها دوستهای خیلی خوب من هستن و من خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و میگیرم. هم در موارد علمی و هم موارد غیر علمی. برای مثال، قبل از ورود به آمریکا، من قادر نبودم تفاوت فاحشی بین رویه ی زندگی و فرهنگ مردم آسیای شرقی قائل باشم چراکه نهایت شناخت من از فرهنگ کشورهای اون ناحیه، محدود میشد به آثار سینمایی Kim Ki-duk از کره جنوبی و نوشته های هاروکی موراکامی از ژاپن و چند تا مقاله ی ناواضح هم از وضع زندگی در چین. اما بعد از ورودم به اینجا، به وضوح تونستم این تفاوت رو در رویه های فرهنگی این کشور ها ببینم و این واقعا برای من خیلی جذاب بود. به عنوان تجربه ی شخصی، کره ای ها خیلی راحت تر ارتباط برقرار میکنن و به سبب اینکه یه خورده هم کانسپت های مشترک داریم با هم، معمولا دوست های خیلی خوبی برای هم میشید. در عوض، با اینکه شاید چینی ها یک مقدار تودار تر بشن و بیشتر با هموطن های خودشون بگردن، ولی اون ها هم به همون نسبت انسان های فوق العاده خوب و دارای فرهنگ فوق العاده غنی ای هستن و میشه چیزهای خیلی خیلی زیادی ازشون یاد گرفت. حتی من اخیراً از یکیشون خواستم که من رو با ادبیات کشور چین هم آشنا کنه و به زودی یکی از رمان های معروف ادبیات چین به اسم To Live یا 活着/活著 رو شروع خواهم کرد.

در کل دانشگاه پردو، به سبب تعداد زیاد دانشجوهای بین المللی ای که داره، یه تجربه ی فوق العاده فوق العاده ارزشمند برای شناخت فرهنگ های مختلفه و من خیلی خوشحالم که دوستانم محدوده ی وسیعی از کشورهای جهان از جمله کنیا، ایتالیا، کره جنوبی، چین، تایوان، مالزی، آلمان، جمهوری چک، ترکیه، امارات متحده و آمریکا رو شامل میشه و من توی این مدت تونستم به معنی واقعی کلمه، اشتراک مفهوم انسانیت و رویای عدم وجود مرز و ملیت و صرفاً انسانیتِ محض رو در بسیاری از موارد حس کنم و ازش لذت ببرم.

اما برای اینکه از موضوع دور نشم، به داستان زندگی Saerom و Xeudan اشاره میکنم. Saerom ماه های آخر دکترا رو پشت سر میذاره، همسر ایشون دانشجوی دانشگاه Georgia Tech هست و برای اینکه همدیگه رو ببینن، همسرش یا باید از هواپیما استفاده کنه یا حدود ۱۲ ساعت رانندگی کنه. Saerom حدود ۷ ماه پیش مادر شد و یه دختر خیلی خوشگل به دنیا آورد، ما اینجا براش جشن گرفتیم و روزهای خیلی خوبی بود. اما به سبب مشغله ی طبیعی یک دانشجوی دکترا، مجبور شد فرزندش رو به کره بفرسته و الان دخترش توسط مادر Saerom نگهداری میشه. Xeudan هم حدود یک سال پیش مادر شده در حالیکه همسرش در کانادا درس میخونه و ایشون هم به سبب همون مشغله ها، مجبور به فرستادن فرزندش به چین شده و برای دیدنش لحظه شماری میکنه. راستش حتی نوشتن این چیزها هم باعث میشه مو به تن من سیخ بشه اما همونطوری که به خودشونم گفتم، واقعا و با همه وجودم این میزان از فداکاری رو تحسین میکنم و با اینکه حتی اندکی هم نمیتونم تصور کنم سختی این میزان دوری رو، سعی میکنم بهش فکر کنم و حس کنم که چقدر مفهوم مهاجرت میتونه توام باشه با مواردی که هیچوقت نمیشه بهشون فکر کرد.

چند وقت پیش، داشتم برای دوست دیگه ی کره ایم که برای یک پوزیشن GA اقدام کرده بود، یه ریکامندیشن مینوشتم و به همین بهونه رفتیم با هم یه قهوه ای بخوریم و صحبت رفت به همین سمت. به اینکه هر کدوم از ما برای اینکه در شرایط فعلی خودمون باشیم، خواسته یا ناخواسته چه فداکاری هایی کردیم و چه چیزهایی رو از دست دادیم و اونجا بود که میشد حس کرد که مفهوم مهاجرت چیزی نیست که صرفاً مختص ایرانی ها باشه و در تمامی دنیا و در تمامی ادوار تاریخ وجود داشته و از دیدگاه های مختلفی هم بهش نگاه شده. همینجا توجه به این نکته هم خیلی مهمه که وقتی یه نفر از واژه ی مهاجرت استفاده میکنه، باید از تفاوت فاحش این واژه با واژه تبعید آگاه باشه و حداقل برای من حتی تصور مفهوم تبعید هم کار خیلی سختیه و شاید بهترین کاری که میتونم بکنم همین باشه که آرزو کنم هیچ فردی در هیچ جای دنیا، بدون میل شخصی مجبور به ترک جایگاهی که در اون بزرگ شده و بهش تعلق داره نشه.

اما مهاجرت به معنی آغاز یه مسیر جدید، نوع دیگه ای از نگاه کردن به این مفهوم هست و در اون اهداف و نوع برخوردها تفاوت چشمگیری دارن چراکه فرد خودش چنین تصمیمی رو گرفته و با خودش عهد کرده که تا آخر این مسیر هم چیزهایی که از دست داده رو بپذیره و هم چیزهایی رو که به دست میاره.

ترم دوم هم با همه ی سختی های خودش تموم شد و ایام امتحانات هم پشت سر گذاشته شد. ترم خیلی خیلی سختی بود و تعدد درس هایی که در این ترم داشتم باعث شد حسابی از روند نرمال زندگی خارج بشم ولی خوشحالم که به خوبی پشت سر گذاشته شد و این ترم توام بود با یه سری کار تحقیقی خیلی خوب، یه پوستر خوب که کاندید Audience Choice Award هم شده و امیدوارم که اونو برنده بشه، دو تا ایده که یکیش مربوط میشه به ایران و در مراحل کسب جواز رسمی اون هستیم و یکی از اون ها هم مربوط میشه به دانشگاه پردو که دارم روش کار میکنم و به زودی خبرهاشو اینجا انعکاس میدم.

تابستون در پیشه و من باید یه عالمه کار کنم و خودم رو آماده کنم برای اولین جلسه ی اعضای کمیته ی دکترای خودم که در ماه June برگزار خواهد شد و از همین الان براش هم هیجان دارم و هم استرس. اخیراً هم خوشبختانه یه Travel Grant برنده شدم و اگه اوضاع خوب پیش بره سه روز در ماه November در فلوریدا خواهم بود تا یه وورکشاپ خیلی خوب رو پشت سر بذارم، البته تجربه بهم ثابت کرده که از الان نباید دلمو صابون بزنم و قبلش بهتره با استادم در این زمینه مشورت کنم.

توی یه قسمتی از این متن به بحث تبعید و تفاوت هاش با مفهوم مهاجرت اشاره کردم و این باعث شد یاد این شعر مهدی موسوی بیافتم و بهتر دیدم که اینجا به اشتراک بذارمش:

تبعید، فُرم دیگری از “بَعد” و
مشکوک، شکل تازه ای از “کشک” است!
من که قرار بود قوی باشم
بر روی گونه هام چرا اشک است؟!

تنهایی ام فشرده شده در هیچ
خود را میان آینه می بوسم
بیدار می شوم وسط وحشت
امّا هنوز داخل کابوسم

بیگانه از زمان و زبان هستم
از ارتباط، عاجزم و خسته
باید شروع کرد به پوسیدن
در این اتاقِ کوچکِ در بسته

یک بمبِ منفجر نشده در مرز
یک بسته خاک در چمدان هستم
این بغض نیست، گریه و شیون نیست
من نصف رودهای جهان هستم

حک می کنم به مرحمت چاقو
روی لبانِ غمزده ام خنده!
با داستان مسخره ی تغییر
یا با جوکِ امید به آینده!!

تبعید، قبل و بعد نمی فهمد
پاییزِ ما ادامه ی پاییز است
فرقی نمی کند که کجا هستی
این آسمان، همیشه غم انگیز است

هر گوشه ای که آدمِ غمگینی ست
من شکلی از ادامه ی شب هاشم
این شعر را چرا به شما گفتم؟!
من که قرار بود قوی باشم

درجا زدم، دویده شدم در جا
این قصّه ی همیشگی من بود
بر سنگ قبر کوچک من بنویس:
این لاک پشت، فکرِ رسیدن بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *