تکریم دانش و دانشجو!

یکی از مواردی که افرادی که وارد دانشگاههای خارج از ایران میشن، به راحتی اون رو درک میکنن، توجه خیلی زیادی هست که سیستم های دانشگاهی به دانشجوهای خودشون میکنن. البته طبیعتاً برای این جمله میشه استثناهای خیلی زیادی هم پیدا کرد ولی به صورت کلی به زعم من، به راحتی میشه این رو دید که تمامی سیستم دانشگاه اعم از کارمندان و اساتید و … در نهایت منتهی میشن به برقرار کردن شرایط مناسبی برای رشد علمی دانشجوها. در این راستا نمیخوام آدم بی انصافی باشم و این سیستم رو با ایران مقایسه کنم چراکه با وجود اینکه افراد عزیز و کار راه بنداز خیلی خیلی زیادی در سیستم های دانشگاهی ایران وجود دارن، اما متاسفانه کلیت سیستم لزوماً به منظور بهبود شرایط دانشجو طراحی نشده یا حداقل طراحی شده ولی بر اساس طراحی عمل نمیکنه. حالا طبیعتاً اگر بخوام سفره ی دلم رو باز کنم و عذاب هایی رو که توی روزای آخر تحمل کردم برای خروج کشور تعریف کنم، میتونم به راحتی تا یکی دو ساعت فقط تایپ کنم اما خب حقیقت اینه که هر کسی که این متن رو میخونه کم و بیش چنین تجربیات مشترکی داشته و در نتیجه پرداختن مجدد به این امر صرفاً موجب اطناب سخن میشه!

در راستای همین شرایط مطلوبی که دانشگاههای آمریکا سعی میکنن برای دانشجوهای خودشون به وجود بیارن، دیروز برای من یه اتفاق خیلی خیلی جذاب افتاد که انصافاً من تا همین الان هم نتونستم اون رو هضم کنم و فکر کنم این بخاطر پیش زمینه هایی هست که از ایران دارم و خیلی کلاً توقع آن چنانی ای از سیستم ندارم  و فکر کنم ناخواسته یاد گرفتم یا بهم فهمونده شده که همینکه سیستم داره اذیتت نمیکنه باید راضی باشی!

حالا به هر حال، ماجرا از این قرار بود که با اینکه من اکثر اوقات در روز رو در آزمایشگاه هستم و خیلی کم به آفیسم که روبروی آزمایشگاهمون هست، سر میزنم و پشت سیستمی که برام تهیه شده میشینم، اما در همین اوقات اندک هم یه مشکلی بود که به سبب خیلی بزرگ بودنش من باهاش کنار اومده بودم و اون رو غیر قابل حل میدونستم و اون مشکل، صدای زیر و نویزی بود که توسط یکی از ابزارهای تهویه ساختمون که در سقف آفیس من واقع شده، تولید میشد. آزمایشگاه و آفیس من توی یکی از بزرگترین ساختمون های دانشگاه پردو واقع شده و من هم این حقیقت رو پذیرفته بودم که باید با این نویز (با وجود اینکه انصافاً اونقدری هم زیاد نبود) که عملا حاصل کار طبیعی او سیستم بوده و نشان دهنده ی خراب بودنش نیست، کنار بیام. تصویری از میز من و دوستای خوبم:

اما چند روز پیش، به سبب اعصاب خیلی خوردی که از یه سری اتفاق ها و تعلل های اداری توی ایران داشتم، اومدم توی آفیسم و حس کردم نویز مذکور خیلی بی دلیل داره بیش از حد اذیتم میکنه. اتفاقات مذکور توی ایران هم برای هممون آشناست و چیزی نبود جز اینکه بعد از حدود یک ماه درخواست مجوز برای انجام یک پروژه ی محیط زیستی خیریه، نه تنها خبری به ما داده نشده بلکه هیچ راه پیگیری ای هم تعبیه نکردن که ما بتونیم کارها رو جلو ببریم در حالیکه در هنگام ثبت درخواست به ما گفته شد که در ۱۰ روز به شما خبر داده میشه! به هر حال، ایمیل مسئول نگهداری ساختمون (اینجا توی پردو، هر ساختمون یک تیم نگهداری و ترمیم دارن) رو پیدا کردم و در ایمیلم با عرض شرمندگی، به صدای مذکور اشاره کردم و حتی توی ایمیلم نوشتم که میدونم که این صدا ناشی از مشکل خاصی نیست و صرفاً صدای طبیعی این سیستم هست ولی خب داره اذیتم میکنه و شاید بشه حداقل کمش کرد!

روز بعد ایمیلی از ایشون دریافت کردم که با کلی معذرت خواهی، بهم گفت که حتما یه نفر رو میفرسته که بررسی کنه و دیروز یه گروهی برای بررسی درخواست یه دانشجوی خارجی اومدن و سیستم تهویه ی مذکور رو چک کردن و نتیجه ی این موضوع برای من خیلی جالب بود چراکه به من گفته شد که سیستم مشکل خاصی نداره اما قبول داریم که صدای حاصل از اون برای محیط کاری مناسب نیست و برای اینکه این صدا داره بازده ی علمی تو رو کم میکنه، ما امروز سفارش میدیم و کل دستگاههای این قسمت رو عوض میکنیم به زودی!!! این یعنی بیشتر از چندین هزار دلار خرج صرفاً برای درخواست یک دانشجو که شکایتی هم از امور نداشته و صرفاً میخواسته ببینه که آیا این امکان وجود داره که شرایط بهتر بشه یا خیر!

و این امکان وجود داشت!

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۵ مِی سال ۲۰۱۷ میلادی

اپلیکیشن ShareTheMeal و فرصتی برای کمک به انسانیت


چند روز پیش و به لطف پست اینستاگرام یکی از دوستانم مهدی که الان دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک مونیخ هست و براش از همینجا آرزوی موفقیت میکنم، با اپلیکیشنی آشنا شدم که به شدت توجه من رو جلب کرد و توی این چند روز خیلی تلاش کردم که تا جایی که ممکنه به اشتراک بذارمش و در نتیجه خالی از لطف ندیدمش که اینجا هم بهش اشاره کنم.

اسم این اپلیکیشن هست ShareTheMeal و توسط United Nations World Food Programme یا WFP طراحی شده و هدف کلی اون رو میشه مبارزه با آفت گرسنگی در زمین دونست. در این راستا، اشاره میکنن که در حال حاضر ۷۹۵ میلیون نفر در جهان (یعنی تقریباً ۱ نفر از هر ۹ نفر) از مشکل سوتغذیه رنج میبرن و به نوعی میشه نتیجه گرفت که ریسک حاصل از گرسنگی و سوتغدیه برای بشریت حتی بیشتره از مجموع توامان بیماری هایی مثل ایدز، مالاریا و سل. در نتیجه این نرم افزار و با کمک WFP شرایطی رو فراهم کرده که هر فرد با پرداخت ۵۰ سِنت قادر خواهد بود که به رفع گرنسگی یک فرد در جهان کمک کنه. طبیعتاً پرداخت در این راستا سقف نداره و این اپلیکیشن شرایطی رو فراهم کرده که مثلا قادر باشید هزینه ی تغذیه ی یک فرد رو برای یک ماه، یک هفته، سه ماه یا حتی یک سال هم پرداخت کنید.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

این اپلیکیشن دارای قسمت های مختلف دیگه ای هم هست که در اون ضمن دعوت دوستان خودتون، میتونید یک تیم هم بسازید و همه ی اعضای تیم با همدیگه به حمایت از این ایده بپردازید و میتونید چالش های مختلفی برای هر تیم مثل سقف پرداخت یک عدد خاص تا یک بازه ی زمانی خاص و … تعریف کنید و خلاصه در مجموع بستر مناسبی فراهم شده که با پرداخت یک مبلغ خیلی ناچیز قادر باشیم در حد ممکن به بهبود شرایط سیاره مون کمک کرده باشیم. البته فکر میکنم افرادی که در ایران هستن شاید در بحث پرداخت دچار چالش بشن متاسفانه ولی در هر حال فکر میکنم که بهتره که حداقل با چنین اپلیکیشنی آشنا باشن و به محض حصول توانایی پرداخت، اون رو در نظر بگیرن.

لینک دانلود نرم افزار ShareTheMeal برای iOS
لینک دانلود نرم افزار ShareTheMeal برای Android

برای ثبت در تاریخ، من هم یک تیم تحت عنوان Our Earth در این اپلیکیشن درست کردم که هر کسی که دوست داشت میتونه به اون بپیونده که البته نمیدونم از طریق این لینک بشه بهش متصل شد یا نه، اما در نهایت میتونید وقتی داخل اپلیکیشن هستید، عبارت #OurEarth رو جستجو و این تیم رو پیدا کنید (صرفاً جهت اطلاع هم بگم که هیچکدوم از اعضای تیم ها از هویت هم تیمی های خودشون آگاه نخواهند بود، در نتیجه من یا هیچکس دیگری نخواهد توانست از حضور یا عدم حضور یک فرد خاص در یک گروه مطلع بشه) :

آدرس تیم Our Earth در نرم افزار ShareTheMeal

امیدوارم که حداقل تونسته باشم به زعم خودم چند نفر رو علاقه مند کرده باشم به این نرم افزار و ایده ی حاکم بر اون.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۳ ماه مِی سال ۲۰۱۷ میلادی

وی سالها پیش در چنین روزی به دنیا آمد!

I wish you dreams,
numerous dreams,
endless dreams…
and a tremendous will to realise some of them.
I wish you to live with passion and to share your passions.
I wish you to love what should be loved;
I wish you to forgive what should be forgiven;
I wish you to forget what should be forgotten.
I wish you silences and a love of being alone.
I wish you birds’ songs when you wake up.
Flowers blooming and releasing their heavy perfume.
The gentle sound of rain splashing on dry earth.
Sand- and pollen-carrying winds.
And children’s laughs.
I wish you to love being with others.
I wish you to listen and hear other people’s dreams.
I wish you to resist indifference,
violence,
grey moods,
lost friends,
negative virtues,
lack of ethics,
and broken dreams.
I wish you not to sink.
Most of all,
I wish you to be yourself…

(Jacques Brel)

یادداشتی بر آخرین مجموعه ترانه کسری بختیاریان

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

این نوشته صرفاً یک یادداشت شخصی محسوب میشه بر آخرین مجموعه ترانه ی «کسری بختیاریان» و به هیچ عنوان نمیشه اون رو به عنوان نقد و من رو به عنوان منتقد در نظر گرفت. هدف این نوشته صرفاً معرفی بهتر این اثر فوق العاده خوب و بیان نظرات شخصی من بر بعضی از بندهای اون خواهد بود.

کسری بختیاریان متولد بیست و دو آذر سال ۱۳۷۱ و فارغ التحصیل مقطع کارشناسی رشته مدیریت مالی دانشگاه علوم اقتصادی و یکی از شاعران، نویسندگان و ترانه سرایان به نام در ایران محسوب میشه که من هم افتحار دوستی با ایشون رو دارم و خصوصاً از زمان حضورم در کشور آمریکا و عدم دسترسی به اشعار خوب معاصر، لطف ایشون همیشه شامل حال من هست و دائما مشغول کسب فیض از اشعار ایشون هستم. دوستی من و کسری بختیاریان برمیگرده به کارگاههای ادبیات سید مهدی موسوی و حضور یه جوون پر انرژی و به شدت با استعداد که به خوبی میشد براش مدارج ترقی رو متصور شد و در این مدت من به عنوان یک ناظر خارجی، به خوبی تونستم روند خوب پیشرفت ایشون رو نه تنها در فرم و محتوای کارهاش، بلکه در پختگی و شخصیتش هم ببینم و در واقع برای من تبدیل شد به یکی از دوستان عزیزی که قادر بودم باهاش برای مدتی هم که شده از ربات بودن فاصله بگیرم و در خواب های یک ربات زندگی کنم!! (ارجاع)

کسری بختیاریان جزو معدود ترانه سراهای جوان در کشوره که به خوبی میشه در آثارش بهبود و پیشرفت رو مشاهده کرد و روز به روز سعی کرده که با بالا بردن کیفیت آثارش، با افراد خوشنام تری کار کنه و این رو به وضوح میشه در شهرت خواننده هایی که ترانه های ایشون رو خوندن دید، از محمدرضا مقدم و میلاد بابایی گرفته تا محمدرضا گلزار و رستاک حلاج. البته ایشون به جز ترانه در سایر حیطه های ادبی مثل داستان کوتاه، فیلمنامه، غزل، رباعی و شعر سپید هم خودنمایی کرده و آثار با کیفیتی رو با مخاطبین خودش به اشتراک گذاشته و به اعتقاد من “تصویرسازی های بدیع” رو میشه اصلی ترین شاخصه ی مشترک تمامی آثار ایشون دونست. در ادامه براتون یکی از اشعار سپید ایشون رو قرار میدم:


یک
پرسید:”گلوله” یعنی چه!؟
گفتم:
گلوله یعنی: “دوستت دارم اما مطمئنم به تفاهم نمی رسیم”
دختران و پسران زیادی را دیده ام که گلوله خورده اند
پشت میزهای دو نفره ی کافه ها
توی دادگاه خانواده
توی پاگرد های ساختمان دانشگاه
توی ماشین های پشت چراغ قرمز
و
در هر چه محکم تر به هم بخورد
گلوله ها
زخمشان عمیق تر است…
دو
فرمانده نمی فهمد
سربازی که بیش از همه سیگار می کشد
حتما معشوقه ی زیباتری دارد…
سه
صفحه ی حوادث را باز می کنم
بوی باروت پخش می شود
از تمام چاپ خانه های شهر
از میزهای دو نفره ی کافه ها
از دادگاه خانواده
از پاگردهای ساختمان دانشگاه
از ماشین های پشت چراغ قرمز
و
دکه های روزنامه فروشی
هر روز صبح
به چند زبان زنده ی دنیا گلوله می خورند
چهار
فرهنگ لغت را باز می کنم
“بوسه” پیش از “جنگ” آمده
“جنگ” پیش از “مرگ”
من را ببوس عزیزم
پیش از آن که برای یک بوسه “بجنگم”
پیش از آن که برای یک بوسه “بمیرم”…


کسری بختیاریان که در ابتدا با کتاب “انفرادی دو نفره” (لینک خرید) و در همکاری با انتشارات فصل پنجم در سال ۱۳۹۳ رسماً ورود خودش رو به جرگه ی شاعران دارای کتاب اعلام کرده بود، امسال هم با یک همکاری خیلی خوب با انتشارات محترم نگاه، با کتاب ” تن به تن” (لینک خرید) وارد نمایشگاه کتاب شد و با استقبال خیلی خوبی هم مواجه شد که با توجه به شهرت بیشتر انتشارات نگاه و پخته تر شدن آثار کسری، پدیده ی غیر قابل پیش بینی هم نبود. در توصیف کتاب اول کسری یعنی مجموعه “انفرادی دو نفره”، بخش فرهنگ شهر روزنامه همشهری اشاره میکنه که: “واضح‌ترین نکته در مورد آثار این ترانه‌سرای جوان، عاشقانه بودن آن‌هاست اما آنچه انفرادی دونفره را به انتخاب مناسبی برای علاقه‌مندانِ ترانه تبدیل می‌کند، فضاهای به‌شدت امروزی و روزمره‌ای است که در ترانه‌های کتاب ترسیم می‌شوند. در واقع این‌جا قرار نیست برای انتقال مفهوم به دستاویزهای عجیب و ناشناخته تکیه شود و ترانه‌ها دارای تصاویری هستند که تقریبا همه ما به صورت مدام در جریان زندگی با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم: «هر چند که تلخ و غم‌انگیزه/ اما همه به عشق مدیونیم/ موهای تو و گریه‌های من/ ما هر دو بی‌شونه پریشونیم».
در شرایطی که هنوز هم عده‌ای پیچیده‌نویسی را به خودی خود مزیت و برتری می‌دانند، استیلای ساده‌نویسی در ترانه‌های این کتاب، اتفاقی دوست‌داشتنی است. نقطه‌ضعف «انفرادی دونفره» شاید تنوع نه‌چندان گسترده آن و همسان نبودن بند‌ها در چند مورد باشد اما کتاب با ساده‌نویسی و استفاده از تضاد و ترسیم اتفاق‌های شاعرانه، ترانه‌های قابل دفاع زیادی دارد. ترانه‌هایی که ساخته نشده‌اند تا با شعارهایی دوپهلو دکان بسازند. ترانه‌هایی که نیامده‌اند واژه‌ها را بریزند توی تانک و با آن‌ها دنیا را عوض کنند. عاشق که باشی، دنیا خودش عوض می‌شود.”

ایشون در کتاب تن به تن، به خوبی بر این مشکل عدم تنوع در آثار فائق اومده و در فرم های مختلف و بعضاً جدیدتری هم ترانه نوشته و حتی در بعضی از ترانه ها سعی کرده از ساختارهایی مثل چهارپاره که تقریباً حجم زیادی از ترانه های کنونی کشور رو به خودش اختصاص داده، فاصله بگیره و فضاهای جدیدتری رو هم تجربه کنه. فارغ از فرم، ایشون به تجربه ی وزن های عروضی مختلف هم در این کتاب پرداخته و این مساله باعث به وجود اومدن تنوع خیلی خوبی در ترانه های این کتاب شده. البته من معتقدم که این خرق عادت ها باید در ترانه های که توسط خواننده ها خوانده میشن هم به وجود بیان که متاسفانه فضای حاکم بر موسیقی ایران و بحث پرداختن به سلیقه ی مخاطب، بسیاری از ترانه سراها رو از بیان و بروز تمام توانایی خودشون محروم میکنه. دلیل اصلی این تجربه های جدید در کتاب “تن به تن” رو شاید بشه در این نکته دونست که فی الحال میشه کسری بختیاریان رو به عنوان یکی از شاعران شناخته شده ی کشور به حساب آورد (در حالیکه شاید در زمان انتشار کتاب اولش قادر به به کار بردن چنین جمله ای برای ایشون نبودیم) و در نتیجه این باعث شده که ایشون بدون واهمه از عدم استقبال احتمالی، در عین ساده نویسی خاص خودش، به تصویر سازی هایی که شاید لزوماً مورد عامه ی افراد نباشه هم بپردازه. بعضی از بندهای خوب این کتاب رو میشه در ادامه دید:


تو نیستی اما به غیر از تو
چیزی توو ذهن این حوالی نیست
وقتی که رفتی تازه فهمیدم
جایی که خالی باشه خالی نیست…


تا به دریا گفتم که عاشق شدم
اومد جاشو انداخت توو چشم من
اگه راهت افتاد،اگه وقت شد
بیا یه سری هم به دریا بزن


اون خنده های از ته دل
از من چقد دورن عزیزم
غمگین تر از زن های زیبا
مردای مغرورن عزیزم


من و تو باید از هم دور باشیم
یه وقتا گوشی خاموش خوبه
واسه دلتنگیای مرد حتی
یه وقتا گریه زیر دوش خوبه


کتاب در مجموع شامل ۴۳ ترانه ست که در انتهای این متن، اولین شعر از این کتاب به اسم “بابابزرگ” رو قرار خواهم داد و ضمناً میتونید به سبب لطفی که ایشون به من کرده، همین شعر رو با صدای خود ایشون هم در ادامه گوش بدید. این شعر و چندین شعر دیگه از این مجموعه، ساختاری متفاوت از روند موجود در ترانه ی کشور دارن و به توصیف یک روایت یا یک صحنه میپردازن که به شخصه به شدت مورد پسند من هست و فکر میکنم که این ترانه ها که بدون شک بسیار پرمغز تر هستن، با فرکانس خیلی کمی در موسیفی کشور تکرار میشن (البته من خیلی اهل موسیقی پاپ نیستم و در حد خودم، اخرین اثری که در این ژانر شنیدم، قطعه ی گل و خار از شهرام شکوهی بود). یکی دیگه از مسائلی که ترانه های کسری بختیاریان رو به نمونه ی ترانه های جذاب برای مخاطب تبدیل میکنه، تبهر ایشون در غافلگیر کردن مخاطب خصوصاً در مصرع های پایانی هست که این مساله رو شاید مدیون تجربه های خوبش در حیطه ی رباعی هم باشه و در هر حال موجب جلب توجه مخاطب میشه.

در کل با اینکه اصولاً ترانه در شنیده شدنه که جذابیت پیدا میکنه، من معتقدم که این کتاب و بسیاری دیگه از کتاب های ترانه ی کنونی کشور (مثل آثار علی ولی الهی و امین پهلوانزاده) به شدت برای خوانده شدن هم گزینه های مناسب و ارزشمندی محسوب میشن. از همین تریبون برای ایشون و تمامی دوستان شاعر و نویسنده خودم آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم همچنان شاهد درخشیدن شما در عرصه ی ادبیات کشور باشم.


شعر “بابابزرگ” با صدای کسری بختیاریان:


بابا بزرگ به‍‍‍م می‌گفت
پای سفر که وسط باشه
هر دختری چم‍‍دون میشه

بابا بزرگ بهم می گفت
ما بچه های ته خطیم
هرچی نخوایم همون میشه!

انقدر عاشق من بودی
با هر شکوفه، درخت من
یه باغبونو هرس می کرد

پاییز فصل جدایی بود
برگا به جون هم افتادن
هر بغض گریه هوس می کرد

تو آخرین چمدون بودی
روو صندلی عقب مونده
هم مرز پنجره و بارون

من مثل بچه ی کم طاقت
که شیر گرم دلش میخواست
از بهت سینه ی قبرستون

رفتی و منتظرت موندم
رفتن مساوی تنهایی
موندن مساوی مردن بود

تابوت خاطره های ما
با بیست تا جسد غمگین
توو جیب سمت چپ من بود

از ریه هاش که پرسیدم
چی توی خاطرتون مونده
که اینجوری خفه تون کرده

بابا بزرگو نشون دادن
گفتن که عاشق یه زن بود
گفتن نشسته که برگرده…

بابا بزرگ درست می گفت…!


با احترام،
پیمان یوسفی
۲۰ ماه مِی سال ۲۰۱۷ میلادی

مرور خاطرات – سفر به ارمنستان ۱

به هر حال همیشه اولین سفر خارجی برای هر آدمی توام خواهد بود با یه عالمه خاطرات و داستان هایی که بشه بعد ها برای دیگران تعریف کرد. من هم با اینکه اولین سفر خارجیم به منظور مصاحبه ی ویزا در سفارت آمریکا توی ارمنستان بود و عملاً به قصد تفریح نرفته بودم، از این قاعده مستثنی نیستم و این سفر برای من واقعا خاطره انگیز بود هر چند که قبل و در حینش هم حواشی زیادی وجود داشت که باعث شد این سفر بیشتر از یه سفر معمولی برای من باشه.

(در نتیجه این متن صرفاً یه خاطره ی شخصیه و به جز یه توضیح خیلی کمی که در یه قسمتیش در رابطه با دانشگاه پردو دادم، بار محتوایی آنچنانی ای نداره و در صورتی که کارای مهمتری برای انجام دادن دارید، پیشنهاد میکنم اون کار رو بکنید، برای مثال “اینجا” این داستان کوتاه فوق العاده رو از آسیموف بخونید که یه خورده هم به افزایش مطالعه ی ادبی خودتون کمک کرده باشید و امیدوارم نویسنده ی وبلاگش دوباره تصمیم بگیره وبلاگش رو به روز کنه.)

و اما اون خاطره؛ حدودای ماه May سال ۲۰۱۶ یعنی تقریبا سال پیش همین موقع ها بود که کم کم جواب اپلیکیشن های من داشت میومد و فقط دو سه تا دانشگاه مونده بودن که هنوز جواب نداده بودن بهم. توی این بازه ی زمانی من از دانشگاه پردو ادمیشن داشتم ولی فاندم مشخص نشده بود هنوز و میدونستم که استادم از طرف من اپلیکیشن یکی از فلوشیپ های خیلی خوب دانشگاه پردو رو پر کرده ولی راستش خیلی امیدی نداشتم که به عنوان یه دانشجوی اینترنشنال تازه وارد بخوام اون فلوشیپ رو برنده بشم، این در حالی بود که من در این بازه ی زمانی از دو تا دانشگاه دیگه ی آمریکا هم ادمیشن با بورسیه ی کامل داشتم و یه سری هم گزینه توی اروپا و کانادا وجود داشت که من تصمیم گرفته بودم به گزینه های توی آمریکا فکر کنم. در نتیجه یکی از ادمیشن های خودم رو قبول کردم و برای ۲۶ may وقت سفارت گرفتم برای کشور ترکیه. توی اون بازه زمانی ترکیه معمولا ویزای درجا نمیداد و اکثراً کلیرنس میخوردن و منم روی کلیرنس خوردن حساب کرده بودم.

غروب ۱۸ ماه May بود که من با آرش مشغول کار کردن روی وب سایت بیلبورد عمران بودیم که یه ایمیل از دانشگاه پردو دریافت کردم با این مضمون کرده فلوشیپ مذکور رو برنده شدم! و منی که خودم رو آماده کرده بودم که هفته بعدش به قصد نیویورک برم سفارت آمریکا در ترکیه و بلیط خریده بودم و هتل رزرو کرده بودم، الان باید همه چی رو عوض میکردم در عین حال که به شدت هم خوشحال بودم.

به هر حال قدرت انتخاب دیگه ای نداشتم، پردو گزینه ی خیلی بهتری بود خصوصاً اینکه از قبل میدونستم که امیر هم توی پردوئه و شاید میتونستم روی کمکش حساب کنم. در نتیجه باهاش صحبت کردم و اون خیالم رو راحت کرد که پردو بهترین گزینه ی ممکنه برای من. همه این صحبت ها در حالی داشت صورت میگرفت که من آی بیست یه دانشگاه دیگه رو داشتم و قرار بود هفته ی بعد با اون برم و توی ترکیه مصاحبه بشم! در نتیجه سریعاً درخواست پردو رو پذیرفتم و اون دانشگاه رو کنسل کردم به این امید که شاید توی این یه هفته بتونم تلاش کنم که آی بیست دانشگاه پردو به دستم برسه… که بعدها کاشف به عمل اومد که و زهی خیال باطل . . .

من که هنوز وقت سفارتم رو کنسل نکرده بودم، بعد از پیگیری هایی که خودم و امیر انجام دادیم متوجه شدیم که دانشگاه پردو از معدود دانشگاههایی در کشور آمریکا هست که خودش یه اداره ای داره و هر دانشجویی که در این دانشگاه پذیرفته میشه، در ابتدا رزومه ش توسط این اداره چک میشه و در صورتی که مورد تاییدشون باشه، روند صدور آی بیست آغاز میشه، که این فرایند چک کردن (کلیرنس) میتونه از یک هفته تا یک سال هم طول بکشه! (یکی از دوستان من هنوز هم بعد از یکسال آی بیستش تایید نشده و خب اون البته دیگه بیخیال شد و الان توی دانشگاه Iowa داره درس میخونه و خیلی هم آدم موفقیه). همه ی اینها یه معنی تلخ برای من داشت که باید وقت سفارت رو کنسل میکردم. حالا چرا کسنل کردن وقت سفارت انقدر خبر بدی بود؟ از این دیدگاه که در اون بازه ی زمانی به سبب تغییری که در رویه ی گرفتن وقت سفارت صورت گرفته بود، افراد میتونستن حتی بدون داشتن آی بیست هم وقت بگیرن و این باعث شده بود دلال ها و واسطه ها جلو جلو وقت های خالی رو بگیرن و با قیمت های خیلی خیلی زیادی بفروشن و عملا رقابت و استرس خیلی شدیدی برای پیدا کردن وقت سفارت در یکی از کشورهای اطراف وجود داشت.

به هر حال چاره ای نبود و وقتم رو کنسل کردم و امیدوار بودم به اینکه اولا دانشگاه پردو زودتر آی بیست رو به من برسونه و بعد هم بتونم وقت بگیرم. اون موقع ها به سبب ادمین بودن توی یکی از این گروههای بزرگ برای دانشجوهایی که در حال اپلای بودن، حسابی در جریان همه ی اتفاقا بودم و استرس عجیبی حاکم بود بر زندگی من. خلاصه سه هفته گذشت و نه وقت سفارتی باز شد و نه خبری از آی بیست من شده بود. تا اینکه بعد از درخواست های زیادی که دانشجوهای ایرانی به سفارت ها کرده بودن، سفارت آمریکا در ارمنستان تصمیم گرفت ۱۰۰ تا وقت اضافی در حد فاصل ۱ تا ۱۵ جولای باز کنه که از خوش حادثه من در روز ۱۸ June برای ۱ جولای وقت گرفتم در حالیکه هنوز هیچ خبری از آی بیستم نبود!

حجم استرس ها بیشتر شده بود که در حدود روز ۲۰ June از دانشگاه پردو ایمیلی دریافت کردم که تایید شدم و به زودی آی بیستم صادر میشه! که شور و شعف فراوانی رو در منزلگه ما به وجود آورده بود چراکه این قضیه مصادف شده بود با اومدن یکی از بچه های پردو که حدودای ۲۷-۲۸ میخواست بیاد ایران و میتونست به من لطف کنه و آی بیست من رو هم بیاره برام. اما خب همونطوری که همه ی داستان های خوب جهان به همین راحتی به انتها نمیرسن، اینجا هم همین اتفاق افتاد و روزگار لعین بازی موزیانه ی خودش رو ادامه میداد.

دو روز قبل از اینکه دوست من قرار بود بیاد ایران، آی بیست من صادر شد و امیر به من لطف کرد و حدودای ۳ بعد از ظهر به وقت وست لافیت (آخر شب ایران) اون رو تحویل گرفت و ازش عکس گرفت و به من فرستاد. توی هر آی بیست، یه قسمتی وجود داره به اسم remarks (به عکسی که از یکی از صفحات اینترنت برداشتم دقت کنید) که معولا اکثر دانشگاهها یه جمله ی عام رو برای همه دانشجوها در اون مینویسن و خیلی چیز خاصی نیست، مثلا چیزایی مثل اینکه فلانی اینجا قراره مثلا TA یا RA باشه و باید عملکرد خوبی داشته باشه و از اینجور چیزایی که معمولا برای همه ی دانشجوها به کار میره و به همین سبب خیلی مورد مهمی نیست توی آی بیست، اما …

اما دانشگاه پردو چنین رویه ای نداره و اون آفیس مذکور به طور دقیق پیگیری میکنه که حوزه ی تحقیقی شما در چه زمینه ای خواهد بود و خلاصه بررسی میکنه که چه کردید و چه میکنید (معمولا از طریق پیگیری با استاد) و چکیده ی این بررسی ها رو عیناً در قسمت remarks مینویسه!

وقتی امیر عکس آی بیست رو به من فرستاد، من با دوستام توی یه سفره خونه نشسته بودیم و مرور خاطرات میکردیم و من در ابتدا متوجه قسمت remarks نشدم و بعد از مدتی متوجه شدم که توضیحاتی در اون داده شده که لزوماً هیچ ربطی نه به ریسرچ من در گذشته داشته و نه به ریسرچم در آینده و خب حضورش توی آی بیستم یه مورد بی دلیل بود. مثل این میمونست که نوشته شده باشه که فلانی خیلی خوب بلده با چاقو کار کنه و البته نه تاحالا باهاش به کسی آسیب زده و نه قراره که به کسی آسیب بزنه ولی خب اگه بخواد میتونه اینکارو بکنه!! هرچند که این همچنان هم چیز خاصی نبود به سبب گرایش من که Environment  هست و بحث حساسی به حساب نمیاد، ولی خب این چیزی که نوشته شده بود لزوماً درست نبود.

در نتیجه من همون لحظه بر اساس هماهنگی ای که با امیر کردم، با عجز و لابه به استادم ایمیل زدم. در نظر بگیرید که همه ی این اتفاقا داره در ساعت ۴ عصر به وقا وست لافیت در روز دوشنبه میافته، در حالیکه دوست من هم  قرار بود ظهر روز چهارشنبه بیاد ایران و من باید پنجشنبه بعد از ظهر میرفتم ارمنستان که روز بعدش مصاحبه بشم!

استاد من بعد از دریافت ایمیل من بهم حق داد و گفت مسئولی که از اون اداره بهش زنگ زده بوده منظور ایشون رو اشتباه متوجه شده و در نتیجه همه ی سعیش رو میکنه که بتونه این موضوع رو اصلاح کنه و یه آی بیست جدید برام صادر کنه که خب اون روزِ کاری تموم شد و همه ی امیدم به روز بعدش بود.

صبح روز بعد (به وقت وست لافیت) ضمن اینکه من همچنان در حال ایمیل زدن بودم، امیر هم به صورت حضوری رفت که شرایط من رو پیگیری کنه که مسئول مربوطه به امیر گفت که غیر ممکنه که امروز حاضر بشه و بهش بگو وقتش رو کنسل کنه! امیر هم این رو به من انتقال داده بود و در اون لحظه وضعیتم شبیه این شعر یاسر قنبرلو بود:
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش / در لشگر دشمن پسری داشته باشد …

خلاصه منم از امیر تشکر کردم و پیش خودم گفتم یه روز دیگه هم صبر میکنم و بعد در نهایت وقت خودم رو کنسل میکنم چون بدون شک دوستم که قرار بود ظهر روز بعد به سمت تهران بیاد نمیتونست آی بیست من رو بیاره برام.

بازم مثل همه ی داستان های خوب جهان، ماجرا به همین سادگی پیش نرفت و صبح روز بعد به وقت وست لافیت من یه ایمیل دریافت کردم که آی بیست جدیدم آماده شده و به دوستت بگو بیاد بگیره!! منم که داشتم از شدت هیجان سکته میکردم با کلی ایمیل و زنگ امیر رو باخبر کردم که لطف کنه و یه جوری آی بیست رو بگیره و به دوستم که قرار بود یکی دو ساعت بعدش راه بیافته به سمت فرودگاه، برسونه که خوشبختانه همین اتفاق هم افتاد و در آخرین لحظه آی بیست به ایشون و در نهایت به من رسید و من مثل سربازی که از جنگ نجات پیدا کرده باشه عازم ارمنستان شدم با یه عالمه آرزوی موفقیت از طرف دوستان و اطرافیان و یه عالمه از استرس و هیجان…

قسمت دوم این خاطره رو که مربوط میشه به سفر ارمنستان در یک پست مجزا مینویسم…

با احترام،
پیمان یوسفی

دانشگاه هاروارد از نگاه یک دانشجوی دانشگاه پردو!

هفته ی پیش یکی از دانشجوهای استاد من به اسم Jenny برای گذروندن Prelim خودش به اینجا اومده بود. Jenny دانشجوی دانشگاه پردوئه ولی به این سبب که همسرش در حال گذروندن دوره ی post doc در دانشگاه هاروارد هست، الان در حدود یک سال و نیمه که با هماهنگی هایی که استاد من با یکی از اساتید دانشگاه هاروارد به عمل آورده، داره ادامه دوره ی دکترای خودش رو در اونجا و زیر نظر یکی از اساتید اون دانشگاه و استاد من به طور مشترک، میگذرونه. روزایی که اینجا بود و به این سبب که ماشین نداشت، من خیلی باهاش این ور و اونور میرفتم و چندباری هم به اتفاق استادم با هم نهار رفتیم بیرون و خلاصه این مدتی که اینجا بود یه عالمه چیز جدید ازش یاد گرفتم. خوشبختانه Prelim رو هم به خوبی پشت سر گذاشت و مجددا برگشت به بوستون تا دکترای خودش رو ادامه بده. یکی از عمده سوال هایی که من زیاد ازش میپرسیدم، تفاوت های بین دانشگاه پردو و دانشگاه هاروارد بود.

با اینکه عملا دانشگاه پردو در رشته های مهندسی با اختلاف خیلی زیادی از دانشگاه هاروارد قوی تره و رتبه ی خیلی خوبی در آمریکا و جهان داره (منبع ۱ ، منبع ۲، منبع ۳) اما خب هنوز هم دانشگاههایی مثل هاروارد یا سایر دانشگاههای The Ivy League از شهرت خیلی بیشتری برخوردارن و به راحتی حتی میشه اینو توی ایران هم از روی مقایسه تعداد افرادی که اسم مثلا دانشگاه هاروارد، کلمبیا یا پرینستون رو شنیدن با افرادی که اسم دانشگاه پردو رو شنیدن، متوجه شد! به هر حال اومدن Jenny باعث شد که توی این چند روز من خیلی باهاش صحبت کنم و فارغ از چیزای زیادی که توی کارای تحقیقاتی ازش یاد گرفتم، چیزای خیلی زیادی هم ازش در مورد شهر بوستون و دانشگاه هاروارد پرسیدم که جواب هایی که بهم داد خیلی جالب بود از این دیدگاه که خب من خودم هم به راحتی میتونستم اطلاعاتی رو که میخواستم از طریق جستجو در اینترنت به دست بیارم، اما هیچوقت نمیتونستم و نمیتونم از این طریق، به مقایسه این دو دانشگاه بپردازم و نظرات Jenny به عنوان دانشجوی دانشگاه پردو که الان داره در هاروارد درس میخونه، نظرات خیلی خاص تری بودن و به راحتی میشد از این مقایسه چیزای زیادی رو یاد گرفت که من بعضی از اون ها رو اینجا مینویسم. در نتیجه مجددا تاکید میکنم که این اطلاعات Fact نیستن و همشون نظرات یک دانشجوی دانشگاه پردو نسبت به تحصیل در دانشگاه هاروارده که میتونه با حقیقت یا نظرات سایر افراد متفاوت و بعضاً متناقض باشه.

یکی از مواردی که افرادی که توی ایران برای دانشگاههای آمریکا اقدام میکنن یا کردن (از جمله خودم)، هیچوقت در نظر نمیگیرن یا حداقل در درجه ی چندم اهمیت قرار میدن، شهری هست که اون دانشگاه در اون واقع شده و صرفاً رنکینگ دانشگاه و بعضاً فاندینگ مهمترین نقش رو در انتخاب افراد بین گزینه های موجود بازی میکنه. در حالیکه با ورود و آغاز دوران تحصیل در آمریکا متوجه میشید که شهر مذکور از لحاظ جمعیت، جاذبه های موجود، آب و هوا، و … اتفاقا از اهمیت خیلی زیادی برخورداره و شاید در بعضی از موارد حتی بتونه تاثیر مستقیم بذاره روی انتخاب افراد؛ هر چند که واقعا برای کسی که از ایران اپلای میکنه شاید منطقی هم باشه که این رو در اولویت اول خودش نذاره، ولی صرفاً حرفم اینه که این فاکتور هم چیز خیلی مهمیه و نمیشه هم نادیده ش گرفت. در همین راستا Jenny به شدت معتقد بود که شهر ما وست لافیت، به شدت نسبت به بوستون جاذبه های کمتری داره و این باعث میشه شاید بعضی روزها حسابی حوصله ت سر بره که خب من هم باهاش موافقم در بعضی مواقع. Jenny از هوای شهر ما هم راضی نبود و میگفت که اونجا هواش به نسبت بهتر (گرمتر) از اینجائه و یک مقدار میزان غیر  قابل پیش بینی بودنش کمتره، البته من اینو نشنیده بودم و جایی نخونده بودم ولی خب در عدم کیفیت بالای وضعیت جوی شهر ما با Jenny موافق بودم هرچند که شاید اصولاً مقایسه شهر بزرگی مثل بوستون با شهر کوچیکی مثل وست لافیت در ذات، قیاس مع الفارغ باشه ولی خب توجه به بعضی موارد بد نبود. اما در عوض Jenny به شدت از گرون بودن اون شهر مینالید و معتقد بود تفاوت قیمت ها خصوصا در بحث اجاره منزل با اختلاف خیلی زیادی متفاوته و اونجا شاید یه خورده از لحاظ مالی اذیت بشن افراد. به هر حال هر کدوم از این گزینه ها خوبی ها و بدی های خودشونو دارن ولی در نهایت Jenny بوستون رو به اینجا ترجیح میداد خصوصاً به سبب وجود دو دانشگاه هاروارد و MIT در یک محدوده ی نزدیک به هم و فضای خیلی خوب آموزشی ای که به این سبب در اون قسمت از شهر وجود داره و خصوصاً تاکید خیلی زیادی داشت که این فضای آموزشی تاثیر خیلی خوبی در رشد علمی کودکان و افرادی که در معرض این فضا که توام هست با سمینارها و جشن های مختلف، داره.

نکته ی جالب دیگه ای که باعث تعجب من شد این بود که Jenny متوجه شدم که تعداد افرادی که بعد از تحصیلشون قصد دارن پوزیشن آکادمیک پیدا کنن و استاد دانشگاه بشن، در دانشگاه پردو به مراتب بیشتر از دانشگاه هاروارد بوده و اونجا اکثرشون میخوان که بیزنس خودشون رو داشته باشن و این واقعا برای من عجیب بود. Jenny معتقد بود که استاد شدن توی دانشگاه هاروارد خیلی سخته و برای اینکه بتونی از Assistant Professor به Associate Professor ارتقا پیدا کنی واقعا باید یه کار خیلی خفنی کرده باشی (که خودش به چاپ مقاله در Nature یا Science (که آرزوی هز آزاده ای در دنیائه!!) اشاره داشت).

یه موردی که توی صحبت های Jenny بهش اشاره شد این بود که ساختمون های اون دانشگاه خیلی قدیمین و اصلا قابل مقایسه با ساختمونهای دانشگاه پردو (که با رشد روز افزونی هم دارن بیشتر میشن). مورد دیگه ای که باعث تبختر من شده بود این بود که Jenny میگفت که آزمایشگاه ما با اختلاف چندین برابری از تمامی آزمایشگاهایی که اونجا دیده بود مجهز تر و بهتر بوده و اونجا برای پایان دادن یه کار تحقیقی همیشه مجبوره که به چند تا آزمایشگاه مختلف بره در حالیکه ما همه ی اون دستگاهها رو اینجا داریم و شاید همین بحث تجهیزات باعث شده باشه که توی رشته های مهندسی که خب خیلی وابسته به انواع مختلف آزمایش هستن، دانشگاه پردو انقدر رتبه ی خوبی کسب کنه.

دانشگاه هاروارد یک دانشگاه خصوصیه و این یعنی بسیاری از قوانینش به طور کل با قوانین دانشگاههای عمومی ای مثل دانشگاه پردو تفاوت داره و در بعضی موارد محدود تر و در بعضی موارد هم آزادتره که حالا من به طور دقیق به مصداق هاش مثل مالکیت اطلاعات، ممنوعیت و عدم ممنوعیت پاره ای از مسائل و … نمیپردازم.

در کل با تمامی این حرفها و نظرات شخصی و غیر شخصی، چیزی که مهمه اینه که هر کدوم از این دانشگاهها خوبی ها و بدی های خاص خودشونو دارن و در بعضی موارد میشه و در بعضی موارد نمیشه با هم مقایسه شون کرد و باید دید دست سرنوشت انسان رو به سمت کجا میکشونه و مهمه که همونجایی که هست سعی کنه پیشرفت کنه و بهترین باشه. من برای هاروارد اپلای نکرده بودم و اصلا معلوم هم نبود اگر اپلای میکردم ادمیشن میگرفتم یا نه، ولی با فرض اینکه این اتفاق میافتاد، فکر کنم انتخاب بین دانشگاه فعلیم و اونجا تصمیم خیلی سختی میتونست باشه، هر چند که اگر بخوایم بر اساس شهرت حرف بزنیم جوابش مشخصه، اما شاخصه های خیلی مهمتری نسبت به شهرت هم وجود داره. در هر حال من خوشحالم که الان اینجائم و مطمئناً برای post doc به هر دانشگاهی مثل دانشگاه هاروارد هم فکر میکنم ولی تا اون موقع خیلی مونده و فعلا باید روی اهداف کوتاه مدت تر تمرکز کرد.

تابستون شروع شده و من با شدت خیلی زیادی مشغول تحقیقم هستم خصوصاً اینکه در ترمی که گذشت به سبب تعدد دروس اونجوری که میخواستم نتونستم به تحقیقم برسم که باید جبران کنم. هوا رو به گرم شدن داره پیش میره و به نظرم خبر خوبیه با اینکه بعضی از رفقا اینو اصلا قبول ندارن! دو هفته ی دیگه هم قراره بریم کنسرت ابی بزرگ در شیکاگو که من خیلی خیلی براش هیجان دارم و سعی میکنم مختصری از تجربه ش اینجا واسه دل خودم بنویسم که بعدنا بیام بخونمش.

یه پروژه ی جدید در ذهن دارم که به کمک اون قصد دارم با کمک و داوطلبی عده از افراد به افزایش دانش زیست محیطی افراد جامعه در ایران از طریق انتشار یه سری اطلاعات بپردازیم که به زودی بیشتر در موردش توضیح میدم و اینجا لینک فراخوانشو میذارم ولی قبلش لازمه که پروژه های کنونی مثل “زمین ما” (که امیدوارم به زودی بیام و خبر خوب کسب مجوزش رو اینجا با شما شریک بشم) و “رادیو پردو” رو به سرانجام برسونم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۵ مِی سال ۲۰۱۷ میلادی

گفتگو

– خرداد نزدیکه ها.

+ خب؟

– یعنی حرفی نداری؟

+ چه حرفی؟! نه ندارم.

– ولی من تو رو یه جور دیگه ای یادمه.

+ بیا این بحثو بیخیال شیم.

– چرا؟ تو که همیشه عاشق بحث کردن بودی.

+دلیلشو خودت خوب میدونی و الانم نمیدونم چرا داری اصرار میکنی به ادامه دادنش!

– برادر من، تموم شدن اون روزا، بیخیالشون شو، نمیشه که توی گذشته زندگی کرد. باید ببینی الان چیکار میتونی بکنی.

+ حق با توئه.

– خب؟

+ چی خب؟!

– حق با منه که چی؟ تو چیکار میخوای بکنی؟

+ من ولی همچنان میخوام توی گذشته زندگی کنم، به طور دقیق توی ١٩ سالگیم، تقریبا همین روزا.

– چرا انقدر نا امیدی تو آخه.

+ تعریفت از “امید” چیه؟ بهش اعتقاد داری؟

– مسلما، با همه وجودم. بخاطر همینم دارم اصرار میکنم به ادامه این بحث. امید، همه چیه، نباشه نمیشه ادامه داد، الانم خیلی امید دارم به این روزا. امید همه چیه.

+ خب من دیگه ندارمش. توی گذشته، توی ١٩ سالگیم داشتمش، بعد، یه روز از دستش دادم، مفت و مسلم، از دست رفت، یا چه میدونم ازم گرفته شد، فرقی نمیکنه. از اون روز تنها کاری که تونستم بکنم همینه که برگردم و توی روزایی که داشتمش زندگی کنم، که به قول تو بتونم ادامه بدم، حالا تو به من میگی که باید بیخیالش بشم.

– آره، باید بیخیالش بشی.

+ گفتی منو یه جور دیگه ای یادته. فکر میکنی میشم؟

– چی بگم والا.

+ گفتم که، بهتر بود از همون اول هم بحثو شروع نمیکردی…

فداکاریِ اجباری

بین افرادی که در آزمایشگاه ما کار میکنن، یه خانم کره ای و یه خانم چینی هستن که داستان نسبتاً مشترک و خیلی جالبی رو با هم شریک میشن. خانم کره ای اسمش هست Saerom و خانم چینی هم Xeudan, هر دوی اونها دوستهای خیلی خوب من هستن و من خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و میگیرم. هم در موارد علمی و هم موارد غیر علمی. برای مثال، قبل از ورود به آمریکا، من قادر نبودم تفاوت فاحشی بین رویه ی زندگی و فرهنگ مردم آسیای شرقی قائل باشم چراکه نهایت شناخت من از فرهنگ کشورهای اون ناحیه، محدود میشد به آثار سینمایی Kim Ki-duk از کره جنوبی و نوشته های هاروکی موراکامی از ژاپن و چند تا مقاله ی ناواضح هم از وضع زندگی در چین. اما بعد از ورودم به اینجا، به وضوح تونستم این تفاوت رو در رویه های فرهنگی این کشور ها ببینم و این واقعا برای من خیلی جذاب بود. به عنوان تجربه ی شخصی، کره ای ها خیلی راحت تر ارتباط برقرار میکنن و به سبب اینکه یه خورده هم کانسپت های مشترک داریم با هم، معمولا دوست های خیلی خوبی برای هم میشید. در عوض، با اینکه شاید چینی ها یک مقدار تودار تر بشن و بیشتر با هموطن های خودشون بگردن، ولی اون ها هم به همون نسبت انسان های فوق العاده خوب و دارای فرهنگ فوق العاده غنی ای هستن و میشه چیزهای خیلی خیلی زیادی ازشون یاد گرفت. حتی من اخیراً از یکیشون خواستم که من رو با ادبیات کشور چین هم آشنا کنه و به زودی یکی از رمان های معروف ادبیات چین به اسم To Live یا 活着/活著 رو شروع خواهم کرد.

در کل دانشگاه پردو، به سبب تعداد زیاد دانشجوهای بین المللی ای که داره، یه تجربه ی فوق العاده فوق العاده ارزشمند برای شناخت فرهنگ های مختلفه و من خیلی خوشحالم که دوستانم محدوده ی وسیعی از کشورهای جهان از جمله کنیا، ایتالیا، کره جنوبی، چین، تایوان، مالزی، آلمان، جمهوری چک، ترکیه، امارات متحده و آمریکا رو شامل میشه و من توی این مدت تونستم به معنی واقعی کلمه، اشتراک مفهوم انسانیت و رویای عدم وجود مرز و ملیت و صرفاً انسانیتِ محض رو در بسیاری از موارد حس کنم و ازش لذت ببرم.

اما برای اینکه از موضوع دور نشم، به داستان زندگی Saerom و Xeudan اشاره میکنم. Saerom ماه های آخر دکترا رو پشت سر میذاره، همسر ایشون دانشجوی دانشگاه Georgia Tech هست و برای اینکه همدیگه رو ببینن، همسرش یا باید از هواپیما استفاده کنه یا حدود ۱۲ ساعت رانندگی کنه. Saerom حدود ۷ ماه پیش مادر شد و یه دختر خیلی خوشگل به دنیا آورد، ما اینجا براش جشن گرفتیم و روزهای خیلی خوبی بود. اما به سبب مشغله ی طبیعی یک دانشجوی دکترا، مجبور شد فرزندش رو به کره بفرسته و الان دخترش توسط مادر Saerom نگهداری میشه. Xeudan هم حدود یک سال پیش مادر شده در حالیکه همسرش در کانادا درس میخونه و ایشون هم به سبب همون مشغله ها، مجبور به فرستادن فرزندش به چین شده و برای دیدنش لحظه شماری میکنه. راستش حتی نوشتن این چیزها هم باعث میشه مو به تن من سیخ بشه اما همونطوری که به خودشونم گفتم، واقعا و با همه وجودم این میزان از فداکاری رو تحسین میکنم و با اینکه حتی اندکی هم نمیتونم تصور کنم سختی این میزان دوری رو، سعی میکنم بهش فکر کنم و حس کنم که چقدر مفهوم مهاجرت میتونه توام باشه با مواردی که هیچوقت نمیشه بهشون فکر کرد.

چند وقت پیش، داشتم برای دوست دیگه ی کره ایم که برای یک پوزیشن GA اقدام کرده بود، یه ریکامندیشن مینوشتم و به همین بهونه رفتیم با هم یه قهوه ای بخوریم و صحبت رفت به همین سمت. به اینکه هر کدوم از ما برای اینکه در شرایط فعلی خودمون باشیم، خواسته یا ناخواسته چه فداکاری هایی کردیم و چه چیزهایی رو از دست دادیم و اونجا بود که میشد حس کرد که مفهوم مهاجرت چیزی نیست که صرفاً مختص ایرانی ها باشه و در تمامی دنیا و در تمامی ادوار تاریخ وجود داشته و از دیدگاه های مختلفی هم بهش نگاه شده. همینجا توجه به این نکته هم خیلی مهمه که وقتی یه نفر از واژه ی مهاجرت استفاده میکنه، باید از تفاوت فاحش این واژه با واژه تبعید آگاه باشه و حداقل برای من حتی تصور مفهوم تبعید هم کار خیلی سختیه و شاید بهترین کاری که میتونم بکنم همین باشه که آرزو کنم هیچ فردی در هیچ جای دنیا، بدون میل شخصی مجبور به ترک جایگاهی که در اون بزرگ شده و بهش تعلق داره نشه.

اما مهاجرت به معنی آغاز یه مسیر جدید، نوع دیگه ای از نگاه کردن به این مفهوم هست و در اون اهداف و نوع برخوردها تفاوت چشمگیری دارن چراکه فرد خودش چنین تصمیمی رو گرفته و با خودش عهد کرده که تا آخر این مسیر هم چیزهایی که از دست داده رو بپذیره و هم چیزهایی رو که به دست میاره.

ترم دوم هم با همه ی سختی های خودش تموم شد و ایام امتحانات هم پشت سر گذاشته شد. ترم خیلی خیلی سختی بود و تعدد درس هایی که در این ترم داشتم باعث شد حسابی از روند نرمال زندگی خارج بشم ولی خوشحالم که به خوبی پشت سر گذاشته شد و این ترم توام بود با یه سری کار تحقیقی خیلی خوب، یه پوستر خوب که کاندید Audience Choice Award هم شده و امیدوارم که اونو برنده بشه، دو تا ایده که یکیش مربوط میشه به ایران و در مراحل کسب جواز رسمی اون هستیم و یکی از اون ها هم مربوط میشه به دانشگاه پردو که دارم روش کار میکنم و به زودی خبرهاشو اینجا انعکاس میدم.

تابستون در پیشه و من باید یه عالمه کار کنم و خودم رو آماده کنم برای اولین جلسه ی اعضای کمیته ی دکترای خودم که در ماه June برگزار خواهد شد و از همین الان براش هم هیجان دارم و هم استرس. اخیراً هم خوشبختانه یه Travel Grant برنده شدم و اگه اوضاع خوب پیش بره سه روز در ماه November در فلوریدا خواهم بود تا یه وورکشاپ خیلی خوب رو پشت سر بذارم، البته تجربه بهم ثابت کرده که از الان نباید دلمو صابون بزنم و قبلش بهتره با استادم در این زمینه مشورت کنم.

توی یه قسمتی از این متن به بحث تبعید و تفاوت هاش با مفهوم مهاجرت اشاره کردم و این باعث شد یاد این شعر مهدی موسوی بیافتم و بهتر دیدم که اینجا به اشتراک بذارمش:

تبعید، فُرم دیگری از “بَعد” و
مشکوک، شکل تازه ای از “کشک” است!
من که قرار بود قوی باشم
بر روی گونه هام چرا اشک است؟!

تنهایی ام فشرده شده در هیچ
خود را میان آینه می بوسم
بیدار می شوم وسط وحشت
امّا هنوز داخل کابوسم

بیگانه از زمان و زبان هستم
از ارتباط، عاجزم و خسته
باید شروع کرد به پوسیدن
در این اتاقِ کوچکِ در بسته

یک بمبِ منفجر نشده در مرز
یک بسته خاک در چمدان هستم
این بغض نیست، گریه و شیون نیست
من نصف رودهای جهان هستم

حک می کنم به مرحمت چاقو
روی لبانِ غمزده ام خنده!
با داستان مسخره ی تغییر
یا با جوکِ امید به آینده!!

تبعید، قبل و بعد نمی فهمد
پاییزِ ما ادامه ی پاییز است
فرقی نمی کند که کجا هستی
این آسمان، همیشه غم انگیز است

هر گوشه ای که آدمِ غمگینی ست
من شکلی از ادامه ی شب هاشم
این شعر را چرا به شما گفتم؟!
من که قرار بود قوی باشم

درجا زدم، دویده شدم در جا
این قصّه ی همیشگی من بود
بر سنگ قبر کوچک من بنویس:
این لاک پشت، فکرِ رسیدن بود

نمادهای ورزشی در دانشگاه های آمریکا

یکی از چیزهایی که من با ورودم به اینجا خیلی زود متوجهش شدم و البته چند بار هم اینجا بهش اشاره کردم، احساس تعلق خاطریه که فضای دانشگاه به دانشجوهای خودش میده و خب البته بخش مهمی از این تعلق خاطر، فارغ از رقابت علمی شدید در دانشگاههای آمریکا، مربوط میشه به تیم ها و رقابت های ورزشی بین این دانشگاهها که خصوصاً این قضیه در سه ورزش اصلی این کشور یعنی فوتبال آمریکایی، بسکتبال و بیسبال به اوج خودش میرسه. به همین سبب تک تک دانشجوهای دانشگاههای مختلف آمریکا با همه وجودشون طرفدار تیم دانشگاهشونن و غیر ممکنه که حداقل توی این سه تا ورزش، ورزشگاه های دانشگاهها که غالباً خیلی خیلی هم بزرگن و میتونید تصویر سالن بسکتبال دانشگاه پردو رو اینجا ببینید، خالی بمونن.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

در همین راستا، هر دانشگاه یک نماد ورزشی یا Mascot داره که به نوعی یک شخص، حیوان یا شیئی هست که به صورت نمادین برای نشون دادن یک گروه یا یک رویداد با هویت مشترک (در این مثال: دانشگاه) به کار میره. فارغ از نماد ورزشی، هر کدوم از تیم های ورزشی دانشگاههای مختلف، یه اسم ویژه ی خودشون هم دارن که به اون اسم صدا زده میشن که “اینجا” میتونید لیست اون اسامی رو ببنید و در مورد دانشگاه پردو، به این تیم (و در مفهوم مجاز به تمامی دانشجوهای پردو) لقب Boilermakers یا آهنگرها داده شده که من یه خورده جلوتر، داستان جالب این نامگذاری رو هم میگم. در این عکس میتونید تصویری از بعضی از این نماد ها رو برای دانشگاههای مختلف (از جمله پردوی عزیز!) ببینید:

در رابطه با بحث نماد ورزشی، دانشگاه پردو یه خورده عجیب تر از جاهای دیگه ست چراکه این دانشگاه یه نماد official و یه نماد unofficial داره. نماد اصلی اون یه خورده عجیب و غریبه چراکه برعکس سایر دانشگاهها که معمولا (همونطور که توی عکس هم میبینید) از یک حیوون یا انسان به عنوان نماد استفاده میکنن، نماد اصلی دانشگاه پردو یه لوکوموتیو بزرگه که شما خیلی وقتها وقتی توی محیط دانشگاه دارید راه میرید، میتونید ببینید که یه عالمه دانشجو رو سوار کرده و بوق زنان و زوزه کشان! داره حرکت میکنه! اما در عین حال، دانشگاه پردو یه نماد غیررسمی هم داره که اون هم دیگه رسماً الان نماد دانشگاه شده و همه به همون نسبت قبولش دارن (البته روی کاغذ هنوز هم لوکوموتیو مذکور که اسمش هست Boilermaker Special نماد اصلی محسوب میشه) و اسم این نماد غیر رسمی هم هست Purdue Pete که در سال ۱۹۴۰ و در اصل به عنوان لوگو برای University Bookstore که یک سال قبلش تاسیس شده بود، طراحی و به وجود اومده و از سپتامبر سال ۱۹۵۶ هم بُعد فیزیکی پیدا کرده و با اینکه چندین بار تغییرات اساسی در اون داده شده، در تمامی مسابقات ورزشی حضور داره و بخش جدانشدنی دانشگاه پردو محسوب میشه که من یه خورده جلوتر یه خورده بیشتر در موردش توضیح میدم. این عکس رو ببینید بهتر متوجه میشید:

و اما چرا اسم Boilermaker یا آهنگر؟ این قضیه بر میگرده به اکتبر سال ۱۸۹۱ وقتی که تیم فوتبال (آمریکایی) پردو با نتیجه ی ۴۴ بر صفر تیم فوتبال Wabash College رو شکست میده و بعد در روزنامه های محلی به سبب اندام خیلی تنومند و لباس های تیم پردو که به رنگ سیاه و طلایی (رنگهای رسمی دانشگاه پردو) بودن، این اسم بهشون اطلاق میشه و تا الان هم ادامه داشته. اطلاعات خیلی دقیق تر در رابطه با تیتر روزنامه های اون موقع و حوادث مربوط به اون بازی و اون نامگذاری رو میتونید “اینجا” بخونید.

همونطوری که گفتم، در سال ۱۹۴۰ هم در ابتدا Purdue Pete (که البته اون موقع هنوز اسمی نداشته و صرفاً یه لوگو بوده) به منظور لوگوی University Bookstore طراحی میشه و ۵ سال بعد هم در تقویم دانشگاه نشون داده میشه و در سال ۱۹۵۶ هم توسط یک دانشجوی مهندسی مکانیک، پوشیده میشه و صاحبان University Bookstore اسم اون رو Purdue Pete میذارن و البته کسی نمیدونه اسم Pete از کجا اومده و دلیل نامگذاریش چی بوده! اما به هر حال از اون موقع Purdue Pete با چک کش معروفش که نمادی هست از قدرت و استقامت و اشاره ای هم به ابزار کار آهنگرها داره، تا امروز یکی از محبوب ترین شخصیت های دانشگاه هست و هر سال ۶ نفر دانشجو که باید اندام ورزیده و تنومندی هم داشته باشن، وظیفه پوشیدن لباس Purdue Pete رو به عهده دارن که البته این لباس برای تک تک اونها به صورت مجزا طراحی و ساخته میشه.

به جز mascot، هز دانشگاه یه سرود مخصوص خودش هم داره که آهنگ دانشگاه پردو اسمش هست Hail Purdue که در سال ۱۹۱۲ توسط James R. Morrison نوشته و توسط Edward S. Wotawa هم آهنگش ساخته شده و متنش از این قراره:

Hail Purdue
To your call once more we rally,
Alma Mater, hear our praise;
Where the Wabash spreads its valley,
Filled with joy our voices raise.
From the skies in swelling echoes
Come the cheers that tell the tale,
Of your vic’tries and your heroes,
Hail Purdue! We sing all hail!

Chorus
Hail, hail to old Purdue!
All hail to our old gold and black!
Hail, hail to old Purdue
Our friendship may she never lack,

Ever grateful ever true

Thus we raise our song anew,

Of the days we’ve spent with you,
All hail our own Purdue.
When in after years we’re turning,
Alma Mater, back to you,
May our hearts with love be yearning,
For the scenes of old Purdue.
Back among your pathways winding
Let us seek what lies before,
Fondest hopes and aims e’er finding,
While we sing of days of yore.

اینجا هم میتونید این آهنگ رو گوش بدید:

خلاصه که خواسته یا ناخواسته، با حضور در دانشگاههای آمریکا، شما طرفدار پر و پا قرص تیم دانشگاهتون میشید و حتی امکان داره که ریسرچ رو برای ساعاتی رها کنید و برید و به تشویق تیم دانشگاهتون بپردازید.

با احترام،
پیمان یوسفی
۵ مِی سال ۲۰۱۷ میلادی