گوگل ریدر

فکر کنم قضیه برمیگرده به اوایل لیسانس که از حامد در مورد Google Reader شنیدم. البته اون موقع ها خودمم آدم وبلاگ خونی بودم ولی نه به صورت حرفه ای و پیگیر. در ابتدا اصلا سر در نمیاوردم از گودر ولی با توضیحاتی که حامد بهم داد، متوجه شدم که با یک پلتفرم فیدخوان روبروئم که توش میتونم به صورت مستمر در جریان آخرین نوشته های وبلاگ هایی که دوست دارم قرار بگیرم و کلی کار جذاب دیگه ای که من تازه باهاشون آشنا شده بودم. وبلاگ هایی که خودم میخوندم خیلی زیاد نبود و در نتیجه از حامد خواستم که لیست وبلاگ هایی که خودش میخونه رو بهم بده و این شروع یه مرحله ی خیلی جذاب از وبلاگ خوانی بود که در خیلی از موارد حتی از خوندن کتاب هم لذت بیشتری داشت و یادم نمیره که با چه هیجان و استرس باحالی گودر رو باز میکردم و همینکه میدیدم عدد نوشته هایی که به تازگی آپدیت شدن و من باید بخونمشون صفر نیست، انقدر خوشحال میشدم و با هیجان مطالب رو میخوندم که الان که یادش میافتم حسابی به اون روزهای خودم حسودیم میشه. اون موقع ها البته خودمم توی یه وبلاگی که درست کرده بودم با اسم مستعار مینوشتم و انصافاً این اواخر مخاطب های خوبی هم پیدا کرده بودم ولی خب دیگه از یه جایی به بعد همه چی دست به دست هم داد که اون سبک نوشتن برای من ادامه پیدا نکنه.

لیست وبلاگ هایی که میخوندم کم کم داشت بزرگ و بزرگ تر میشد و واقعا فضای عجیب و غریبی در حوزه ی وبلاگ نویسی ایران به وجود اومده بود و گودر باعث شده بود “محتوا” حرف اول رو در جذب مخاطب بزنه و نه هر چیزی به جز محتوا!. خودم میتونم به ضرس قاطع بگم که خیلی از وبلاگ نویس های خوب اون روزا اگه بخوان اقدام کنن به نوشتن کتاب، از بسیاری از کتاب های حال حاضر فضای ادبیات داستانی ایران قوی تر و بهتر خواهند نوشت اما خب حداقل من در جریان نیستم که هیچکدومشون اصلاً به این فکر افتادن تا بحال یا خیر.

اون روزهای خیلی جذاب ادامه داشت تا اینکه گوگل توی سال ۲۰۱۳ اعلام کرد که قصد داره به عمر گودر پایان بده و اونو برای همیشه ببنده و من معتقدم این بدترین اتفاق ده سال اخیر برای ادبیات نوشتاری کشور ایران بود چراکه بعد از اون اتفاق، اپلیکیشن ها و شبکه های اجتماعی ای ظهور پیدا کردن که دیگه محتوا رو شرط اول افزایش مخاطب نمیدونستن و مردم کم کم عادت کردن به نوشته های کوتاه و گاهاً سخیف و عکس و خلاصه هر چیزی که حوصله داشته باشن که توی مثلا ۱۰ ثانیه بهش یه نگاهی بندازن و در نهایت “لایک” کنن. این وسط نویسنده های وبلاگها و وبلاگ خون هایی موندن که دیگه کم کم داشتن از هم دور میشدن و هیچ ابزاری برای ادامه این ارتباط محتوا محور نداشتن به جز چک کردن گاه و بی گاه وبلاگ همدیگه که خب عملا خیلی مشکل بود. با اینکه هیچکس نمیتونست این حقیقت رو بپذیره، اما این اتفاقی بود که افتاده بود و به وضوح میشد ناامیدی رو توی آخرین پست های وبلاگ های خوب اون دوران دید. من خودمم به هر دری زدم که بتونم نسخه های مشابه گودر رو پیدا کنم و در این راستا The Old Reader بهترین وب سایتی بود که من پیدا کردم اما خب این صورت مساله رو عوض نمیکرد و حقیقت چیزی نبود جز افول دوران نوشته های پرمحتوا ولی ساده و ظهور نوشته های صرفاً در طلب جذب حداکثری مخاطب با هر ترفند و تلاشی که میشد به کار برد.

از بین اون وبلاگ ها هنوزم چندتاشون به نوشتن ادامه دادن و من هنوز هم با همون هیجان دوران لیسانس اونا رو میخونم و لذت میبرم از نوشته هاشون اما خب بخش اعظمی از اون وبلاگ ها الان سال هاست که آپدیت نشدن ولی هنوز توی لیست من هستن و هنوز منتظرم که یه روز به وبلاگ خودشون سر بزنن و یه چیزی واسه دل خودشون بنویسن.
اینا اسم چندتا از وبلاگ هایی بود که همیشه میخوندمشون:

KHERS، Marde-Mokhtasar، Mr.Zip & Mrs.ZigZag (که خوشبختانه هنوز هم گاه و بی گاه ولی با قدرت گذشته مینویسه)، اتاق تمام فلزی، بارون درخت نشین، تراموا، توکای مقدس، تِس آپه، حسین وی، در قند قزل آلا، رقص روی سیم های خاردار، زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا، سه روز پیش، سیم، شاخ و دُم، صراحی، مجمع دیوانگان، منصفانه، موریانه های چوبی، مونولوگ، میرزا پیکوفسکی، راننده تاکسی، پیاده رو، نابهنگام، نام من مخمل، وقایع روزانه یک دانشمند، پرنده ی نیمه خودکار (که من عاشق نوشته هاش بودم)، پس لرزه، گاوخونی حسین نوروزی و بانو.

دلم تنگ شده برای اون روزا ولی خب کاریش نمیشه کرد و باید ادامه داد و همچنان اصرار کرد به چیزی که به درست بودنش اعتقاد داری.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۷ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *