همینه آبرو …

میگفت دنیا کلاً جای درست و حسابی ای نیست، از همون اولین روزی که وارد جمع ما شد خیلی آدم عجیب و غریبی بود، یه جوری که توی نگاه اول میتونستی هر حدسی در موردش بزنی به جز اینکه شاگرد اول دانشکده باشه و کلی کتاب ترجمه کرده باشه و این حرفا، من خودم یادمه یه روز بهش گفتم شبیه راننده تاکسی ها میمونه، کلی خندید به حرفم. ما کلاً نمیفهمیدیم چی میگه! بخاطر همینم فک کنم خیلی جدی نمیگرفتیمش. یه روز یادمه توی پارک جلوی دانشکده نشسته بودیم حرف میزدیم، یهو خیلی ناگهانی و بی دلیل برگشت سمت من و گفت “مثلاً همین جمع الانمونو ببین، کنار هم خوشیم، هوای همو داریم، خلاصه که دنیامون خیلی کوچیکه ولی معلوم نیست مثلاً ۱۰ سال دیگه چی میشه و هر کدوممون کجای نقشه ی جغرافیا باشیم”. اسم نقشه ی جغرافیا رو که میشنیدم همیشه خندم میگرفت، فک کنم بخاطر آهنگ داریوش بود. بعدم با اینکه میدونست دوست نداریم که کسی بینمون سیگار بکشه، سیگارشو روشن کرد و یه پک سنگین ازش گرفت و مثل عادت همیشگیش زل زد به دود سیگار یه جوری که نمیتونستی بفهمی الان داره تو رو نگاه میکنه یا اینکه تو فقط توی زاویه دیدش قرار داری و از بین همه ی اون دودها داره یه قسمت دیگه ای از جهانو که تو بهش راه نداری نظاره میکنه. بعدش گفت “فقط وقتی یه نفر نقشه جغرافیا رو توی دستش مچاله کنه، بازم میتونیم کنار هم باشیم…. فقط توی نقشه.” یه جورایی دنیای خودشو داشت و کسی رو راه نمیداد توی دنیاش، یا انگار کسی علاقه ای نداشت با دنیاش آشنا بشه. اما همیشه بهترین بود، با اختلاف هم بهترین بود، مثل رضازاده میموند توی وزنه برداری المپیک، آخرشم که رفت…

مدت زیادی از اون روزا میگذره و بعضی وقتها خیلی یادش میافتم. خصوصاً یاد حرفی که اون روز در مورد نقشه جغرافیا زده بود. درست میگفت. سال ها گذشته و الان واقعا هر کدوممون یه جای نقشه ی جغرافیاییم و دل بستیم به امید دیدن همدیگه ای که شاید تا سال ها هم محقق نشه. خودشم فک کنم الان روزای خوبی داره، هر چی جایزه و مدال و اسکالرشیپ که توی دانشگاهش بود رو برده ولی هنوزم میتونم توی عکسهاش ببینم که داره توی دنیای خودش زندگی میکنه و کسی رو راه نمیده بهش. میگفت “تو هم بخوای نخوای همینی پیمان، یه چی بهت میگم آویزه ی گوشت کن. کلا هر چقدر ایده آل تر بخوای دنیا رو، این لامصب بیشتر ناامیدت میکنه، ولی قشنگیشم به همینه دیگه، که همینجوری به این خواسته ت اصرار کنی و هی دنیا رو بهتر از قبل بخوای”. نمیفهمیدم چی میگه راستش. اون موقع ها اصلاً نه دنیا رو میفهمیدم نه ایده آل گرا بودن رو. ولی اون خوب میفهمید.

احتمالا هیچکسی نمیتونه نقشه جغرافیا رو توی دستش مچاله کنه. یا حتی اگرم بتونه، انقدر غرق شده توی زندگی که دیگه حتی ارزشی هم برای مچاله کردن نقشه جغرافیا قائل نباشه. دنیا، با مفهوم “رفتن” گره خورده و ازش گریزی نیست، باید پذیرفت که در نهایت یا  ترک میکنیم یا ترک میشیم. حالا هر کسی به این “رفتن” یه اسمی میده، من بهش میگم سفر. اینجوری هضم بعضی چیزا آسون تر میشه. احتمالا اگه دنیا با “اومدن” گره میخورد خیلی قشنگ تر میشد، مثل هزاران چیز دیگه ای که وجودشون میتونست دنیا رو قشنگ تر کنه و الان وجود ندارن. اما همین مهمه که متوجه تاثیرمون توی زندگی بقیه و تاثیر زندگی بقیه روی زندگی خودمون بشیم. همین مهمه که تا جایی که میتونیم بهترین ِخودمون توی زندگی بقیه باشیم. حداقل اینجوری وقتی به مفهوم سفر نزدیک میشیم حس بهتری خواهیم داشت، حداقل اینجوری میتونیم امیدوار باشیم یه روزی یه نفر به این فکر کنه که نقشه جغرافیا رو بگیره توی دستش و با همه زورش مچاله ش کنه…

رادیو چهرازی، قسمت ۱۶، پاییز:

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *