این روزها

سرماخوردگی عجیبی اینجا شایع شده و حداقل ۸ تا ۱۰ نفر از اطرافیان من ( و از جمله خودم!) همگی مریض شدیم و من الان دو روزه که زمین گیر شدم توی خونه!. اصولا خونه موندن برای من همیشه جذاب بوده و هست چون میتونستم کتاب بخونم و فیلم ببینم ولی خب این نوع خونه موندن با چیزی که من دارم ازش حرف میزنم زمین تا آسمون تفاوت داره. یادمه تهران که بودم بچه هایی که آمریکا بودن یه تیکه کلام داشتن با این مضمون که هر وقت بیای اینجا و مریض بشی تازه میفهمی تنها زندگی کردن چقدر سخته ولی راستش من باید بگم من خیلی اینو درک نکردم، البته طبیعتاً اینکه با حال نذار مجبور باشی اول طرز تهیه سوپ رو یاد بگیری! و بعد اقدام عملی کنی برای طبخش سختی های خاص خودش رو داره ولی حداقل برای من چیزی نبوده که به افرادی که الان توی ایران هستن و میخوان بیان هشدارش رو بدم. به هر حال سرماخوردگانیم و در این راستا، کجا دانند حا ما سبک باران سالم ها!

سفرمون به فلوریدا کنسل شد چراکه یه بخشی از ریسرچ من منو ملزم به حضور در آزمایشگاه میکنه و این باعث شد که نتونم به فلوریدا برم ولی خب راستش خیلی هم ناراحتش نشدم چون لازم داشتم یه مقدار پول ذخیره کنم برای برنامه هایی که برای تابستون دارم و ترجیح میدم تا قطعی نشده چیزی ازشون نگم. دیروز بعد از مدت ها یه جلسه ی خیلی خوب با استادم داشتم و حس میکنم بعد از مدت ها بالاخره تونستم حس کنم که از فایلی که آماده کرده بودم و خب واقعا براش خیلی خیلی وقت گذاشته بودم، راضی بود و این خیلی انرژی زیادی داده بهم. البته امیر اگه یه روز این قسمت از این نوشته رو بخونه میتونم تصور کنم که چه عکس العملی خواهد داشت که بهتره بهش اشاره نکنم.

هفته دیگه اینجا Spring Break هست و ما برای یه هفته تعطیلیم، البته به طور کلی این تعطیلی برای دانشجوهای مقطع لیسانس هست و برای دانشجوهای ارشد و دکترایی که RA یا TA هستن معنی نداره و اونا ملزم به حضور در آفیس خودشونن اما خب خیلی از استادها به اونا هم اجازه میدن که از این تعطیلی استفاده کنن و اگر برنامه ی مسافرت دارن، بهش بپردازن. البته من چون Fellowship دارم عملا میتونم به راحتی از این تعطیلات استفاده کنم ولی خب هم من و هم استادم میدونیم که این مساله اونجوری که توی کاغذ نوشته شده نیست و من باید به ریسرچ بپردازم که البته من خودمم دوست دارم که این کار رو بکنم و این قسمت هم از اون بخش های امیر خیز هست که بهش اشاره کردم!

پروژه ای که توی ایران شروع کرده بودم و الان میخوام بگم که اسمش هست «زمین ما» به لطف حامد عزیز که مدیریت کار توی ایران رو به عهده گرفته داره خیلی خوب پیش میره و ما تونستیم اعضای هیئت مدیره و بازرسین رو انتخاب کنیم و به زودی کارهای رسمی رو انجام میدیم و فاز دوم پروژه رو استارت میزنم که من واقعا نسبت بهش هیجان دارم و میدونم که میتونم کار بزرگی رو که شروع کنم به مرحله ی اجرایی شدن برسونم و رد مفیدی از خودم توی جامعه به جا بذارم. هر چند که هر تغییری که قراره توی جامعه به وجود بیاد باید از تغییر افراد شروع بشه و منم واقعا به این امر واقفم و دارم روش کار میکنم.

خوشبختانه وضعیت درسی برادر کوچک منم خیلی بهتر شده و همونطوری که ازش انتظار داشتم داره واسه کارهاش برنامه ریزی میکنه و منم سعی میکنم به زعم خودم پیگیر کارهاش باشم و مطمئنم با ادامه ی این روند، مجدداً به چیزی که انتظارش میره، میرسه. به هر حال من که هیچوقت نتونستم توی مدرسه البرز درس بخونم، ولی پویان این کار رو کرده و ضمن حسادت مفرط، بهش افتخار هم میکنم. پویان تنها کسی بود که به صعود بارسلونا بعد از باخت ۴ – ۰ جلوی پاریسن ژرمن اعتقاد داشت و با وجود اینکه حتی منم به این قضیه ایمان نداشتم، همچنان بهش اصرار میکرد و از خوش حادثه، معجزه ی نیوکمپ رقم خورد و صعود کردیم!

هوا داره بهتر میشه و روزا میان و میرن و واقعا هر روز که میاد هیجان خاص خودش رو داره و من تقریبا میتونم بگم که هیچوقت چنین میزانی از تکاپو و قَلَیان زندگی رو در ایران تجربه نکرده بودم که البته نمیخوام بگم مشکل از اونجا بوده و به احتمال خیلی زیاد ایراد از من بوده که شاید هیچوقت در جایگاهی که باید میبودم، نبودم، یعنی یا کوچکتر از مقامی بودم که بهم اطلاق میشد یا بزرگتر از کاری که ازم خواسته میشد و این باعث نوعی خمودگی در من شده بود که اینجا خوشبختانه این مساله وجود نداره و بدون شک دلیلش انجام کاری هست که با تمام وجودم دوسش دارم و اون چیزی نیست جز فرایند تبدیل شد به بزرگترین و بهترین محیط زیستی ای که تواناییش در من وجود داره و خب من از اون قبیل آدمایی هستم که به سبب جاه طلبی زیاد، توقع خیلی بزرگی دارم از خودم و دیگه کاریه که شده و باید به اهدافی که واسه خودم تعریف کردم برسم به هر نحوی که شده.

این روزا که دارم واسه دانشجوهای جدیدی که در سالهای آینده وارد پردو میشن، یه سری متن مینوسیم که در بدو ورودشون بتونه کمک خوبی باشه براشون، یاد روزایی میافتم که ادمین گروه ویزای دانشجویی آمریکا بودم و خاطرات بد و خوبش رو مرور میکنم. روزایی رو یادم میاد که بین مسیر ساختمون تا شرکت و توی ترافیک و وسط همه ی کارهای شخصی، به پیامهای خصوصی ای که بچه های اون گروه که حدود ۲ ۳ هزار نفر هم عضو داشت، بهم فرستاده بودن و سوال های خودشون رو مطرح کرده بودن جواب میدادم و البته خب همیشه یه عده بودن که از دیر جواب دادن یا جواب ناقص دادن گله داشتن ولی خب فک کنم این یکی از خصوصیت های “بعضی” از ما ایرانی ها از جمله خودم باشه که فردی که بهمون کمک میکنه رو کمتر در نظر میگیریم و  همیشه خواسته ی خودمون پر رنگ تر میشه. به قول مارتین سورسکو:

دلم به حال
پروانه‌ها
می‌سوزد،
وقتی چراغ
را خاموش می‌کنم!
و به حال
خفاش‌ها
وقتی چراغ
را روشن می‌کنم!
نمی‌شود
قدمی برداشت,
بدون آن‌که
کسی نرنجد…!

اما خب اون روزا به نوبه خودشون جالب بودن برای من چون میتونستم کمک کنم به آدما و فکر کنم من هیچی به جز این توی زندگیم نخواستم و نمیخوام. البته اون روزها تبعات بدی هم برای من داشت و خب مشغله ی بی نهایت زیاد و کاذب و بعضاً حواشی بی معنی ای که برام به وجود میومد، باعث شد یه خورده خودمم از روند معمول زندگیم فاصله بگیرم و شاید رفتارهایی رو از خودم شاهد بودم که به صورت نرمال از من سر نمیزد. ولی خب بد یا خوب، اون مرحله از زندگی من و آدمایی که توش بودن خیلی وقته که تموم شده و تموم شدن و الان دارم خودم رو برای ابعاد بزرگتری از بزرگ شدن و کمک کردن به آدما آماده میکنم…

با احترام،
پیمان یوسفی،
۹ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *