گوگل ریدر

فکر کنم قضیه برمیگرده به اوایل لیسانس که از حامد در مورد Google Reader شنیدم. البته اون موقع ها خودمم آدم وبلاگ خونی بودم ولی نه به صورت حرفه ای و پیگیر. در ابتدا اصلا سر در نمیاوردم از گودر ولی با توضیحاتی که حامد بهم داد، متوجه شدم که با یک پلتفرم فیدخوان روبروئم که توش میتونم به صورت مستمر در جریان آخرین نوشته های وبلاگ هایی که دوست دارم قرار بگیرم و کلی کار جذاب دیگه ای که من تازه باهاشون آشنا شده بودم. وبلاگ هایی که خودم میخوندم خیلی زیاد نبود و در نتیجه از حامد خواستم که لیست وبلاگ هایی که خودش میخونه رو بهم بده و این شروع یه مرحله ی خیلی جذاب از وبلاگ خوانی بود که در خیلی از موارد حتی از خوندن کتاب هم لذت بیشتری داشت و یادم نمیره که با چه هیجان و استرس باحالی گودر رو باز میکردم و همینکه میدیدم عدد نوشته هایی که به تازگی آپدیت شدن و من باید بخونمشون صفر نیست، انقدر خوشحال میشدم و با هیجان مطالب رو میخوندم که الان که یادش میافتم حسابی به اون روزهای خودم حسودیم میشه. اون موقع ها البته خودمم توی یه وبلاگی که درست کرده بودم با اسم مستعار مینوشتم و انصافاً این اواخر مخاطب های خوبی هم پیدا کرده بودم ولی خب دیگه از یه جایی به بعد همه چی دست به دست هم داد که اون سبک نوشتن برای من ادامه پیدا نکنه.

لیست وبلاگ هایی که میخوندم کم کم داشت بزرگ و بزرگ تر میشد و واقعا فضای عجیب و غریبی در حوزه ی وبلاگ نویسی ایران به وجود اومده بود و گودر باعث شده بود “محتوا” حرف اول رو در جذب مخاطب بزنه و نه هر چیزی به جز محتوا!. خودم میتونم به ضرس قاطع بگم که خیلی از وبلاگ نویس های خوب اون روزا اگه بخوان اقدام کنن به نوشتن کتاب، از بسیاری از کتاب های حال حاضر فضای ادبیات داستانی ایران قوی تر و بهتر خواهند نوشت اما خب حداقل من در جریان نیستم که هیچکدومشون اصلاً به این فکر افتادن تا بحال یا خیر.

اون روزهای خیلی جذاب ادامه داشت تا اینکه گوگل توی سال ۲۰۱۳ اعلام کرد که قصد داره به عمر گودر پایان بده و اونو برای همیشه ببنده و من معتقدم این بدترین اتفاق ده سال اخیر برای ادبیات نوشتاری کشور ایران بود چراکه بعد از اون اتفاق، اپلیکیشن ها و شبکه های اجتماعی ای ظهور پیدا کردن که دیگه محتوا رو شرط اول افزایش مخاطب نمیدونستن و مردم کم کم عادت کردن به نوشته های کوتاه و گاهاً سخیف و عکس و خلاصه هر چیزی که حوصله داشته باشن که توی مثلا ۱۰ ثانیه بهش یه نگاهی بندازن و در نهایت “لایک” کنن. این وسط نویسنده های وبلاگها و وبلاگ خون هایی موندن که دیگه کم کم داشتن از هم دور میشدن و هیچ ابزاری برای ادامه این ارتباط محتوا محور نداشتن به جز چک کردن گاه و بی گاه وبلاگ همدیگه که خب عملا خیلی مشکل بود. با اینکه هیچکس نمیتونست این حقیقت رو بپذیره، اما این اتفاقی بود که افتاده بود و به وضوح میشد ناامیدی رو توی آخرین پست های وبلاگ های خوب اون دوران دید. من خودمم به هر دری زدم که بتونم نسخه های مشابه گودر رو پیدا کنم و در این راستا The Old Reader بهترین وب سایتی بود که من پیدا کردم اما خب این صورت مساله رو عوض نمیکرد و حقیقت چیزی نبود جز افول دوران نوشته های پرمحتوا ولی ساده و ظهور نوشته های صرفاً در طلب جذب حداکثری مخاطب با هر ترفند و تلاشی که میشد به کار برد.

از بین اون وبلاگ ها هنوزم چندتاشون به نوشتن ادامه دادن و من هنوز هم با همون هیجان دوران لیسانس اونا رو میخونم و لذت میبرم از نوشته هاشون اما خب بخش اعظمی از اون وبلاگ ها الان سال هاست که آپدیت نشدن ولی هنوز توی لیست من هستن و هنوز منتظرم که یه روز به وبلاگ خودشون سر بزنن و یه چیزی واسه دل خودشون بنویسن.
اینا اسم چندتا از وبلاگ هایی بود که همیشه میخوندمشون:

KHERS، Marde-Mokhtasar، Mr.Zip & Mrs.ZigZag (که خوشبختانه هنوز هم گاه و بی گاه ولی با قدرت گذشته مینویسه)، اتاق تمام فلزی، بارون درخت نشین، تراموا، توکای مقدس، تِس آپه، حسین وی، در قند قزل آلا، رقص روی سیم های خاردار، زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا، سه روز پیش، سیم، شاخ و دُم، صراحی، مجمع دیوانگان، منصفانه، موریانه های چوبی، مونولوگ، میرزا پیکوفسکی، راننده تاکسی، پیاده رو، نابهنگام، نام من مخمل، وقایع روزانه یک دانشمند، پرنده ی نیمه خودکار (که من عاشق نوشته هاش بودم)، پس لرزه، گاوخونی حسین نوروزی و بانو.

دلم تنگ شده برای اون روزا ولی خب کاریش نمیشه کرد و باید ادامه داد و همچنان اصرار کرد به چیزی که به درست بودنش اعتقاد داری.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۷ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

همینه آبرو …

میگفت دنیا کلاً جای درست و حسابی ای نیست، از همون اولین روزی که وارد جمع ما شد خیلی آدم عجیب و غریبی بود، یه جوری که توی نگاه اول میتونستی هر حدسی در موردش بزنی به جز اینکه شاگرد اول دانشکده باشه و کلی کتاب ترجمه کرده باشه و این حرفا، من خودم یادمه یه روز بهش گفتم شبیه راننده تاکسی ها میمونه، کلی خندید به حرفم. ما کلاً نمیفهمیدیم چی میگه! بخاطر همینم فک کنم خیلی جدی نمیگرفتیمش. یه روز یادمه توی پارک جلوی دانشکده نشسته بودیم حرف میزدیم، یهو خیلی ناگهانی و بی دلیل برگشت سمت من و گفت “مثلاً همین جمع الانمونو ببین، کنار هم خوشیم، هوای همو داریم، خلاصه که دنیامون خیلی کوچیکه ولی معلوم نیست مثلاً ۱۰ سال دیگه چی میشه و هر کدوممون کجای نقشه ی جغرافیا باشیم”. اسم نقشه ی جغرافیا رو که میشنیدم همیشه خندم میگرفت، فک کنم بخاطر آهنگ داریوش بود. بعدم با اینکه میدونست دوست نداریم که کسی بینمون سیگار بکشه، سیگارشو روشن کرد و یه پک سنگین ازش گرفت و مثل عادت همیشگیش زل زد به دود سیگار یه جوری که نمیتونستی بفهمی الان داره تو رو نگاه میکنه یا اینکه تو فقط توی زاویه دیدش قرار داری و از بین همه ی اون دودها داره یه قسمت دیگه ای از جهانو که تو بهش راه نداری نظاره میکنه. بعدش گفت “فقط وقتی یه نفر نقشه جغرافیا رو توی دستش مچاله کنه، بازم میتونیم کنار هم باشیم…. فقط توی نقشه.” یه جورایی دنیای خودشو داشت و کسی رو راه نمیداد توی دنیاش، یا انگار کسی علاقه ای نداشت با دنیاش آشنا بشه. اما همیشه بهترین بود، با اختلاف هم بهترین بود، مثل رضازاده میموند توی وزنه برداری المپیک، آخرشم که رفت…

مدت زیادی از اون روزا میگذره و بعضی وقتها خیلی یادش میافتم. خصوصاً یاد حرفی که اون روز در مورد نقشه جغرافیا زده بود. درست میگفت. سال ها گذشته و الان واقعا هر کدوممون یه جای نقشه ی جغرافیاییم و دل بستیم به امید دیدن همدیگه ای که شاید تا سال ها هم محقق نشه. خودشم فک کنم الان روزای خوبی داره، هر چی جایزه و مدال و اسکالرشیپ که توی دانشگاهش بود رو برده ولی هنوزم میتونم توی عکسهاش ببینم که داره توی دنیای خودش زندگی میکنه و کسی رو راه نمیده بهش. میگفت “تو هم بخوای نخوای همینی پیمان، یه چی بهت میگم آویزه ی گوشت کن. کلا هر چقدر ایده آل تر بخوای دنیا رو، این لامصب بیشتر ناامیدت میکنه، ولی قشنگیشم به همینه دیگه، که همینجوری به این خواسته ت اصرار کنی و هی دنیا رو بهتر از قبل بخوای”. نمیفهمیدم چی میگه راستش. اون موقع ها اصلاً نه دنیا رو میفهمیدم نه ایده آل گرا بودن رو. ولی اون خوب میفهمید.

احتمالا هیچکسی نمیتونه نقشه جغرافیا رو توی دستش مچاله کنه. یا حتی اگرم بتونه، انقدر غرق شده توی زندگی که دیگه حتی ارزشی هم برای مچاله کردن نقشه جغرافیا قائل نباشه. دنیا، با مفهوم “رفتن” گره خورده و ازش گریزی نیست، باید پذیرفت که در نهایت یا  ترک میکنیم یا ترک میشیم. حالا هر کسی به این “رفتن” یه اسمی میده، من بهش میگم سفر. اینجوری هضم بعضی چیزا آسون تر میشه. احتمالا اگه دنیا با “اومدن” گره میخورد خیلی قشنگ تر میشد، مثل هزاران چیز دیگه ای که وجودشون میتونست دنیا رو قشنگ تر کنه و الان وجود ندارن. اما همین مهمه که متوجه تاثیرمون توی زندگی بقیه و تاثیر زندگی بقیه روی زندگی خودمون بشیم. همین مهمه که تا جایی که میتونیم بهترین ِخودمون توی زندگی بقیه باشیم. حداقل اینجوری وقتی به مفهوم سفر نزدیک میشیم حس بهتری خواهیم داشت، حداقل اینجوری میتونیم امیدوار باشیم یه روزی یه نفر به این فکر کنه که نقشه جغرافیا رو بگیره توی دستش و با همه زورش مچاله ش کنه…

رادیو چهرازی، قسمت ۱۶، پاییز:

 

تولد عید شما مبارک !

سال به زودی عوض میشه و وارد سال ۱۳۹۶ میشیم. در واقع این اولین سالی هست که من در کنار خانواده نیستم و طبیعتاً الان میشه زانوی غم بغل گرفت و کنج عزلت اختیار کرد ولی خب اگر قرار بود چنین اتفاقاتی بیافته، از همون اول نباید این مسیر رو شروع میکردم. پس در نتیجه باید خوشحال بود و با انرژی و خوشحالی، سال نو رو شروع کرد و با تلاشی حتی بیشتر از قبل، در راستای رسیدن به هدف ها قدم برداشت.

سالی که گذشت خب بدون شک یکی از بزرگترین و مهمترین سال های زندگی من بود. سالی که توام بود یا یک تغییر بی نهایت بزرگ در زندگی و شروع یک تجربه جدید و هیجان انگیز و البته سخت. یادمه عید پارسال رو به طور کامل درگیر ایمیل ها و استرس های مربوط به ادمیشن گرفتن و نگرفتن و فاندینگ و … بودم و خب این قضیه نذاشت اونجوری که باید از مفهوم عید لذت ببرم ولی خب بد هم نبود. الان که دارم سال گذشته رو نگاه میکنم، میبینم که چقدر بالا و پایین رو پشت سر گذاشتم و چقدر اون روزها توام بوده با شادی و غم و استرس و خلاصه یه عالمه خاطره ی خوب و بد که خب من به صورت کلی از نتیجه ش راضیم. اومدن من به اینجا خاطرات زیادی رو رقم زد که خوشبختانه خیلی هاش رو اینجا نوشتم و بعدها میتونم بیام و تجدید خاطره کنم با خودم. اینجا دوست های خیلی خیلی خوبی پیدا کردم و کنارشون خیلی چیزها رو یاد گرفتم و الان هم با وجود همه ی سختی هایی که قطعاْ وجودشون طبیعیه، یه عالمه کار واسه انجام دادن و تجربه کردن وجود داره که امیدوارم توی سال جدید بتونم از پسشون بر بیام.

سال قبل برای خودم یه سری هدف مشخص کرده بودم که تقریباً اکثر اون ها محقق شدن و این باعث خوشحالی و البته مشخص کردن هدف های بزرگ تر برای سال جدیده که من همین الان هم که دارم اینا رو تایپ میکنم نسبت بهشون خیلی هیجان دارم و امیدوارم و مطمئنم که با تلاش زیاد میتونم بهشون دست پیدا کنم. کمک کردن بدون قید و شرط به انسانیت اونم از هر طریقی که شده و بدون در نظر گرفتن رنگ و نژاد و ملیت و مذهب و زبان، مدت زیادیه که تبدیل به بزرگترین هدف من توی زندگی شده و با همه وجودم در این راستا تلاش میکنم که بتونم بهش دست پیدا کنم. بدون شک توی سال پیش رو، پروژه ی “زمین ما” توی ایران و با لطف و همکاری رفقا و به خصوص حامد عزیز، یکی از اولویت های اصلی من خواهد بود. در کنارش پروژه ی قدیمی خودمون با بچه های شرکت به اسم “بیلبورد عمران” هم مطمئنم که در سال پیش رو موفقیت های بیشتری رو کسب خواهد کرد (دلم واسه روزایی که با آرش (ملقب به زاخی!) سر و کله میزدیم تا بتونیم اون چیزی که دوست داریم رو واسه بیلبورد عمران درست کنیم خیلی تنگ شده، کلا دلم واسه سر و کله زدن با آرش و سر به سرش گذاشتن خیلی تنگ شده، آرش آدم خفنیه، امیدوارم به زودی بازم بتونم در ارتباط باشم باهاش و ببینمش). توی سال جدید باید سعی کنم بیشتر کتاب بخونم و بیشتر از کنار آدم ها بودن لذت ببرم چون در واقع زندگی چیزی جز این نیست. سعی میکنم بیشتر از قبل شاد باشم و در کنارش بتونم تکیه گاه مستحکم تری برای دوستانم باشم. سعی میکنم هر چه بیشتر با فرهنگ های دیگه آشنا باشم و در کنار این آشنایی چیزهای خوبی ازشون یاد بگیرم و بزرگتر بشم. سعی میکنم بیشتر سفر کنم و به معنی واقعی از مفهوم سفر لذت ببرم همونطوری که زندگی رو هم یه سفر میدونم. سعی میکنم سعه صدر داشته باشم و اگر از کسی دلخور شدم فراموش کنم و ببخشم. سعی میکنم دوستان بیشتری پیدا کنم و دوست بهتری برای دیگران باشم و سعی میکنم و سعی میکنم و سعی میکنم…

توی سال جدید برای همه دوستانم و همه ی مردم ایران و جهان آرزوی موفقیت و سلامتی و شادی و نشاط دارم و امیدوارم سالی باشه که توش نه خبری از جنگ باشه نه دشمنی و عناد بلکه سرشار باشه از دوستی و عشق و انسانیت…

با احترام،
پیمان یوسفی
۱ فروردین سال ۱۳۹۶ خورشیدی
۲۰ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

رشته خشکار در آمریکا !!

دیشب با اختلاف یکی از هیجان انگیزترین و خنده دار ترین لحظات زندگی ما شکل گرفت. داستان از روزی شروع شد که یهو فیل ما یاد هندستون کرد و تصمیم گرفتیم رشته خشکار داشته باشیم. حالا در نظر بگیرید کسی که تا الان توی زندگیش رشته خشکار (در بعضی نسخه ها رشته خوشکار یا رشته و خشکار!!) رو فقط ماه رمضون ها میرفته از بازار محل میخریده و میداده مادرش براش طبخ کنه، حالا خودش تصمیم به تهیه رشته خشکار گرفته اونم نه توی تهران و در فراوانی مواد اولیه لازم، بلکه در آمریکا و فراوانی مواد اولیه نالازم!

خلاصه که تصمیمی بود که گرفته شده بود و باید انجامش میدادیم. در نتیجه شروع کردم به جستجو در فضای مجازی در راستای طرز تهیه رشته خشکار و وقتی داشتم میگشتم فقط خدا خدا میکردم که توی طرز تهیه ش یه ماده ی فوق العاده ایرانی نخواد که نشه اینجا پیداش کرد و بازی رو از پیش باخته باشیم. بین توضیحات و لینک های زیادی که وجود داشت، “این” دستور آشپزی رو از بقیه بهتر دیدم و اون رو ملاک قرار دادم. مواد لازم این موارد رو شامل میشد:

آب: ۴ پیمانه
مغز گردو چرخ شده: ۱۰۰ گرم
مغز هل ساییده شده: به میزان لازم
آرد برنج: ۲ پیمانه پلو پز
روغن مایع: برای سرخ کردن
دارچین: یک قاشق مرباخوری
شکر: ۱/۵ پیمانه

از اونجایی که دارچین از قبل داشتیم، در نگاه اول “مغز هل ساییده شده” و “آرد برنج” میتونست دست و دل عاشقان رشته خشکار رو بلرزونه و امیدشونو ناامید کنه ولی با جستجوی بیشتر فهمیدم که آرد برنج یا Rice Flour به راحتی در اکثر فروشگاههای بزرگ مثل Walmart یا Pay Less پیدا میشن. خب این یعنی خان اول رو پشت سر گذاشته بودیم و فقط میموند مغز هل ساییده شده که من حتی نمیدوستم معادل انگلیسیش چی میشه! خلاصه بعد از جستجوی مناسب ، فهمیدم که باید دنبال Ground Cardamom بگردم و متوجه شدم که این هم به راحتی قابل تهیه از فروشگاههای مذکور هست و در اون لحظه ایزد منان را شکر به جای آوردم که ایده ی رشته خشکار در آمریکا رو در نطفه خفه نکرد! اینجا هم تصویری از بخشی از مواد اولیه ای که تهیه شد رو میتونید ببینید:

خوندن دستور آشپزی رو که ادامه دادم، دست روزگار لعین تیر غیب خودش رو به سمتم نشونه رفت و از چنته چیزی رو در آورد که یارای تقابل باهاش رو نداشتم و اون چیزی نبود جز لزوم وجود “شانه ی رشته خشکار” برای تهیه رشته های مذکور. در اون لحظه هایی که زل زده بودم به مانیتور و به انواع شانه های مختلف رشته خشکار نگاه میکردم، احساس رستم دستان رو داشتم در چاه شغاد و غرق در نا امیدی بودم که ناگهان با استعانت از حضرت حافظ و “ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی…” گفتم خب چرا خودمون یه چیزی شبیه به این درست نکنیم؟! مگه ما چِمونه؟!! اینجاست که میگن “نیاز مادر اختراعه!” و ما هم خیر سرمون به عنوان دانشجوهای یه دانشگاه درست و حسابی ضایع ست انقدر زود بیخیال بشیم و این شد که با ایده و اجرای سیامک به این مفهوم دست پیدا کردیم:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

بله طبیعتاً تفاوت های فاحشی با شانه ی اصلی داشت ولی ما امید داشتیم که کار ما رو راه میندازه و البته منم به بابا اینا سپردم که نسبت به تهیه شانه ی اصلی در ایران و فرستادنش به من، اقدامات لازم رو به عمل بیارن که امیدوارم زودتر به ما برسه که ما تولید انبوه رشته خشکار در آمریکا رو آغاز کنیم!

خلاصه، همه چی آماده بود و روی کاغذ چیزی به دیدار رشته خشکار نمونده بود ولی خب به عنوان کسی که بیشتر از ۱۰ ساعت از روز رو مشغول آزمایشهای به اصطلاح علمی هستم، به خوبی میدونستم که چیزی که روی کاغذ به راحتی جواب میده لزوماً در عمل هم به همون آسونی نیست. اما به هر حال، دل رو به دریا زدیم و دیشب به همراه سیامک شروع به کار کردیم و بدون اینکه خودمون بدونیم یکی از خاطره های خیلی باحال زندگی رو برای خودمون رقم زدیم.

ابتدا با تهیه مایع مخصوص رشته شروع شد که ترکیب آب بود و آرد که خب چیزی نداشت و به راحتی درستش کردیم و با وسواس عجیبی روی غلظتش بحث میکردیم که به متعالی ترین ترکیب موجود برسیم! بعد از اون هم گردوی آسیاب شده بود که آسیاب رو هم تازه خریده بودیم و خلاصه مجهز بودیم، حدود ۱۴۰ گرم گردو و دارچین و شکر و پودر هل رو اضافه کردیم و بعد از کلی چشیدن و اضافه و کم کردن مواد، به ترکیب نسبتاً خوبی دست پیدا کردیم.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

دیگه همه چی آماده بود که کار درست کردن رشته و ریختن مواد توی اونها رو شروع کنیم که به نوعی اصلی ترین قسمت کار هم بود. و اینجا بود که روزگار لعین با لبخند زهرآلودی که بر چهره ی کریه خودش ماسیده بود، ما رو با مشکل دیگه ای روبرو کرد و اون عدم توانایی در تهیه رشته بود! البته این شکست با خنده و شادی بسیار و فیلم گرفتن توام محمد از من و سیامک صورت گرفت چراکه هر دفعه روش های مختلف رو امتحان میکردیم و هیچ توفیقی که کسب نمیکردیم هیچی، چه بسا بدتر هم میشد. یک ساعت و نیم از شروع پروسه گذشته بود و ما دستمون به هیچی بند نبود تا اینکه با یه تغییر استراتژیک در شانه ی ابداعی و باز هم با اجرای سیامک، بالاخره موفق به درست کردن رشته ای شدیم که قابل قبول بود و میشد روش حساب کرد.

مواجه شدن با این صحنه موفقیتی رو نوید میداد که تا سالها قرار بود ازش یاد کنیم و بدون شک خواهیم کرد. خلاصه که با روش جدید ادامه دادیم و حدود ۲۰ تا رشته خشکار نسبتاً مناسب درست کردیم که خب برای بار اول نمره قبولی رو به خودش اختصاص خواهد داد و بدون شک در دفعات بعدی بهترش خواهیم کرد.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

خلاصه که خاطره ی خیلی خوبی رقم خورد و ما هم در عین بی جنبگی، شعف و ذوق هزارتا عکس و فیلم گرفتیم و به همه خانواده و خاله و دایی و هر کی که میشناختیم فرستادیم که در خاک آمریکا موفق به درست کردن چیزی شدیم که توی تهران هم خیلی وقت های سال به راحتی گیر نمیاد.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۷ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

آشپزی

این اواخر که داشتم میومدم آمریکا، خانواده خیلی نگران وضعیت تغذیه من در آمریکا بودن و البته حق هم داشتن چراکه خب من توی سال های آخر حضورم در ایران، اصلا فرصت آشپزی نداشتم که حالا بخوام تلاش کنم و یاد بگیرم. البته یه چیزایی بلد بودم ولی خب نه در حدی که بخواد اینجا کمکم کنه. در نتیجه با تجربه ای بسیار اندک در آشپزی، قدم در راه بی برگشت گذاشتیم و رسیدیم به آمریکا!

خب طبیعتاً روزهای اول که به لطف امیر (که من برای همیشه مدیونش هستم و خواهم موند چراکه حتی همین الان هم مثل روزهای اولی که اومده بودم، هوای منو داره و میدونم که میتونم روش حساب کنم و امیدوارم فرصتی پیش بیاد که بتونم جبران کنم براش) و تور آشنایی با شهر که خب شامل رستوران های اون هم میشد، بحث آشپزی مطرح نبود. اما خب کم کم و با شروع مراحل اولیه خرید مایحتاج زندگی، زمزمه هایی از تئوری آشپزی در خونه به گوش میرسید که من هم البته سعی میکردم نشنیده بگیرم! اما خب اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد و من موندم و مواجهه با دیو آشپزی!

ولی چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم این بود که نه تنها من مشکلی با آشپزی نداشته باشم، بلکه در بعضی موارد و غذاها چه بسا اینجا صاحب سبک هم بشم! این واقعا خبر خیلی خوبی بود برای من چراکه اصولا علاقه ی زیادی به غذاهای بیرون ندارم و نمیتونم بیشتر از بحث تنوع، بهشون فکر کنم. یکی از چیزهایی که به من کمک زیادی کرد پلوپز بود که واقعا اگه من یه روزی مخترعش رو ببینم، بدون شک پیش پاش زانوی تلمذ بر زمین میکوبم و تا همیشه مرید مکتبش میشم!. و یک چیز دیگه ای که به شدت تونست به کارم بیاد نگاه کردن و خوندن فیلم ها و متون آموزش آشپزی بود که واقعا کار رو برای من آسون تر کردن. البته این اصلا به این معنی نیست که الان آشپزی خوبی دارم. صرفاً الان به مرحله ای رسیدم که میتونم زنده بمونم! که همینش هم سزاوار ستایشه به نظر من!

اینجا عکس بعضی از غذاهایی که توسط تیم ما طراحی و اجرا شده! رو میذارم تا بلکه سالها بعد بیام ببینمشون یه خورده تجدید خاطره کنم، البته بخشی از این غذاها توسط من تهیه نشده ولی خب من در روند تهیه ش حضور موثری داشتم (همینجا یادم باشه که اگه سال ها بعد اومدم و این متن رو خوندم، ماجرای سوسیس بندری نیما رو به خودم و به نیما یادآوری کنم و بدون شک خیلی بهش خواهیم خندید!) :

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

خلاصه که فارغ از اینکه اینجا رستوران های خیلی زیادی وجود داره و اصولا قیمت غذای رستوران ها با در نظر گرفتن میزان حقوق دریافتی افراد، به نسبت ارزون تر از قیمت غذا توی ایران هست و خیلی ها اینجا بخش زیادی از غذاهای روزانه ی خودشون رو در رستوران ها صرف میکنن، تهیه ی غذا توی خونه طبیعتاً مزایای خاص خودش رو داره (و البته معایب خاص خودش).

برای خالی نبودن عریضه، چند وقت پیش یه سری عکس خیلی خوب از دانشگاه پردو پیدا کردم و قصد داشتم توی دسته بندی “دانشجویان جدید الورود پردو” بذارمش که نشد، در نتیجه اینجا میذارم که داشته باشیمش:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

دم عیده و بچه های توی ایران حسابی سرشون شلوغه و خیلی سخت میشه گیرشون آورد، البته این پست قرار بوده به آشپزی بپردازه، در نتیجه بعداً میام در مورد عید مینویسم!

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۴ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

این روزها

سرماخوردگی عجیبی اینجا شایع شده و حداقل ۸ تا ۱۰ نفر از اطرافیان من ( و از جمله خودم!) همگی مریض شدیم و من الان دو روزه که زمین گیر شدم توی خونه!. اصولا خونه موندن برای من همیشه جذاب بوده و هست چون میتونستم کتاب بخونم و فیلم ببینم ولی خب این نوع خونه موندن با چیزی که من دارم ازش حرف میزنم زمین تا آسمون تفاوت داره. یادمه تهران که بودم بچه هایی که آمریکا بودن یه تیکه کلام داشتن با این مضمون که هر وقت بیای اینجا و مریض بشی تازه میفهمی تنها زندگی کردن چقدر سخته ولی راستش من باید بگم من خیلی اینو درک نکردم، البته طبیعتاً اینکه با حال نذار مجبور باشی اول طرز تهیه سوپ رو یاد بگیری! و بعد اقدام عملی کنی برای طبخش سختی های خاص خودش رو داره ولی حداقل برای من چیزی نبوده که به افرادی که الان توی ایران هستن و میخوان بیان هشدارش رو بدم. به هر حال سرماخوردگانیم و در این راستا، کجا دانند حا ما سبک باران سالم ها!

سفرمون به فلوریدا کنسل شد چراکه یه بخشی از ریسرچ من منو ملزم به حضور در آزمایشگاه میکنه و این باعث شد که نتونم به فلوریدا برم ولی خب راستش خیلی هم ناراحتش نشدم چون لازم داشتم یه مقدار پول ذخیره کنم برای برنامه هایی که برای تابستون دارم و ترجیح میدم تا قطعی نشده چیزی ازشون نگم. دیروز بعد از مدت ها یه جلسه ی خیلی خوب با استادم داشتم و حس میکنم بعد از مدت ها بالاخره تونستم حس کنم که از فایلی که آماده کرده بودم و خب واقعا براش خیلی خیلی وقت گذاشته بودم، راضی بود و این خیلی انرژی زیادی داده بهم. البته امیر اگه یه روز این قسمت از این نوشته رو بخونه میتونم تصور کنم که چه عکس العملی خواهد داشت که بهتره بهش اشاره نکنم.

هفته دیگه اینجا Spring Break هست و ما برای یه هفته تعطیلیم، البته به طور کلی این تعطیلی برای دانشجوهای مقطع لیسانس هست و برای دانشجوهای ارشد و دکترایی که RA یا TA هستن معنی نداره و اونا ملزم به حضور در آفیس خودشونن اما خب خیلی از استادها به اونا هم اجازه میدن که از این تعطیلی استفاده کنن و اگر برنامه ی مسافرت دارن، بهش بپردازن. البته من چون Fellowship دارم عملا میتونم به راحتی از این تعطیلات استفاده کنم ولی خب هم من و هم استادم میدونیم که این مساله اونجوری که توی کاغذ نوشته شده نیست و من باید به ریسرچ بپردازم که البته من خودمم دوست دارم که این کار رو بکنم و این قسمت هم از اون بخش های امیر خیز هست که بهش اشاره کردم!

پروژه ای که توی ایران شروع کرده بودم و الان میخوام بگم که اسمش هست «زمین ما» به لطف حامد عزیز که مدیریت کار توی ایران رو به عهده گرفته داره خیلی خوب پیش میره و ما تونستیم اعضای هیئت مدیره و بازرسین رو انتخاب کنیم و به زودی کارهای رسمی رو انجام میدیم و فاز دوم پروژه رو استارت میزنم که من واقعا نسبت بهش هیجان دارم و میدونم که میتونم کار بزرگی رو که شروع کنم به مرحله ی اجرایی شدن برسونم و رد مفیدی از خودم توی جامعه به جا بذارم. هر چند که هر تغییری که قراره توی جامعه به وجود بیاد باید از تغییر افراد شروع بشه و منم واقعا به این امر واقفم و دارم روش کار میکنم.

خوشبختانه وضعیت درسی برادر کوچک منم خیلی بهتر شده و همونطوری که ازش انتظار داشتم داره واسه کارهاش برنامه ریزی میکنه و منم سعی میکنم به زعم خودم پیگیر کارهاش باشم و مطمئنم با ادامه ی این روند، مجدداً به چیزی که انتظارش میره، میرسه. به هر حال من که هیچوقت نتونستم توی مدرسه البرز درس بخونم، ولی پویان این کار رو کرده و ضمن حسادت مفرط، بهش افتخار هم میکنم. پویان تنها کسی بود که به صعود بارسلونا بعد از باخت ۴ – ۰ جلوی پاریسن ژرمن اعتقاد داشت و با وجود اینکه حتی منم به این قضیه ایمان نداشتم، همچنان بهش اصرار میکرد و از خوش حادثه، معجزه ی نیوکمپ رقم خورد و صعود کردیم!

هوا داره بهتر میشه و روزا میان و میرن و واقعا هر روز که میاد هیجان خاص خودش رو داره و من تقریبا میتونم بگم که هیچوقت چنین میزانی از تکاپو و قَلَیان زندگی رو در ایران تجربه نکرده بودم که البته نمیخوام بگم مشکل از اونجا بوده و به احتمال خیلی زیاد ایراد از من بوده که شاید هیچوقت در جایگاهی که باید میبودم، نبودم، یعنی یا کوچکتر از مقامی بودم که بهم اطلاق میشد یا بزرگتر از کاری که ازم خواسته میشد و این باعث نوعی خمودگی در من شده بود که اینجا خوشبختانه این مساله وجود نداره و بدون شک دلیلش انجام کاری هست که با تمام وجودم دوسش دارم و اون چیزی نیست جز فرایند تبدیل شد به بزرگترین و بهترین محیط زیستی ای که تواناییش در من وجود داره و خب من از اون قبیل آدمایی هستم که به سبب جاه طلبی زیاد، توقع خیلی بزرگی دارم از خودم و دیگه کاریه که شده و باید به اهدافی که واسه خودم تعریف کردم برسم به هر نحوی که شده.

این روزا که دارم واسه دانشجوهای جدیدی که در سالهای آینده وارد پردو میشن، یه سری متن مینوسیم که در بدو ورودشون بتونه کمک خوبی باشه براشون، یاد روزایی میافتم که ادمین گروه ویزای دانشجویی آمریکا بودم و خاطرات بد و خوبش رو مرور میکنم. روزایی رو یادم میاد که بین مسیر ساختمون تا شرکت و توی ترافیک و وسط همه ی کارهای شخصی، به پیامهای خصوصی ای که بچه های اون گروه که حدود ۲ ۳ هزار نفر هم عضو داشت، بهم فرستاده بودن و سوال های خودشون رو مطرح کرده بودن جواب میدادم و البته خب همیشه یه عده بودن که از دیر جواب دادن یا جواب ناقص دادن گله داشتن ولی خب فک کنم این یکی از خصوصیت های “بعضی” از ما ایرانی ها از جمله خودم باشه که فردی که بهمون کمک میکنه رو کمتر در نظر میگیریم و  همیشه خواسته ی خودمون پر رنگ تر میشه. به قول مارتین سورسکو:

دلم به حال
پروانه‌ها
می‌سوزد،
وقتی چراغ
را خاموش می‌کنم!
و به حال
خفاش‌ها
وقتی چراغ
را روشن می‌کنم!
نمی‌شود
قدمی برداشت,
بدون آن‌که
کسی نرنجد…!

اما خب اون روزا به نوبه خودشون جالب بودن برای من چون میتونستم کمک کنم به آدما و فکر کنم من هیچی به جز این توی زندگیم نخواستم و نمیخوام. البته اون روزها تبعات بدی هم برای من داشت و خب مشغله ی بی نهایت زیاد و کاذب و بعضاً حواشی بی معنی ای که برام به وجود میومد، باعث شد یه خورده خودمم از روند معمول زندگیم فاصله بگیرم و شاید رفتارهایی رو از خودم شاهد بودم که به صورت نرمال از من سر نمیزد. ولی خب بد یا خوب، اون مرحله از زندگی من و آدمایی که توش بودن خیلی وقته که تموم شده و تموم شدن و الان دارم خودم رو برای ابعاد بزرگتری از بزرگ شدن و کمک کردن به آدما آماده میکنم…

با احترام،
پیمان یوسفی،
۹ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

برای دانشجویان جدید الورود: حمل و نقل عمومی

اصولاً مفهوم حمل و نقل عمومی توی شهر وست لافیت (و به نوعی تمامی شهر های کوچک در کشور آمریکا که تقریبا شامل اکثر نقاط آمریکا میشه) تفاوت چشم گیری داره با چیزی که توی ایران و خصوصاً توی تهران شاهدش هستید (همینجا یه چیز جالب بگم که اصولا وقتی میاید اینجا از یه جایی به بعد مجبور میشید از فعل های ماضی استفاده کنید برای دورانی که توی ایران بودید و نمیدونید که باید چه حسی نسبت به این قضیه داشته باشید. اما خب زندگی یه سفر خیلی جذابه دیگه، باید سفر کرد و بزرگ شد. این جوری بهش نگاه کنید!). به سبب مساحت خیلی زیادی که شهرهای کوچیک توی آمریکا دارن و جمعیت به نسبت کمترشون نسبت به شهرها، وسائط نقلیه عمومی در مقایسه با شهرهای بزرگی مثل شیکاگو، نیویورک و … پیشرفت آن چنانی ای ندارن و کم کم باید با این قضیه کنار بیاید. در ادامه من به توصیف اجمالی راه های ارتباطی مذکور در شهر وست لافیت میپردازم به این امید که به کار بیاید.

تاکسی:

خیلی ساده اگه بخوام در موردش توضیح بدم، باید بگم “گشتم، نبود، نگرد، نیست!”. برعکس ایران، شما توی شهر وست لافیت چیزی به اسم تاکسی نمیبینید یا حداقل ما ندیدیم تا بحال، البته احتمالا توی فیلمای آمریکایی این تاکسی زرد ها رو دیدید که آدما میرن کنار خیابون و داد میزنن “تاکسیییی” بعد هم یه نفر میاد دربست-وار سوارشون میکنه و …، خب اینا واسه همون فیلماست و اون فیلم ها توی شهرهای کوچیکی مثل وست لافیت فیلم برداری نشدن متاسفانه. تنها چیزی که من تونستم پیدا کنم که شاید یک مقدار به مفهوم تاکسی نزدیک باشه، شماره تلفن و وب سایت یک سری آژانس تلفنی هست که “اینجا“، “اینجا” و “اینجا” میتونید باهاشون آشنا بشید که من تابحال نه خودم ازشون استفاده کردم نه کسی رو دیدم که استفاده کنه. البته در ادامه به موارد دیگه ای اشاره میکنم که به طور کامل کمبود مفهوم تاکسی رو پر خواهد کرد.

اتوبوس:

برای افرادی که توی شهر وست لافیت، به هر دلیلی ماشین ندارن،  کانسپت اتوبوس با اختلاف مهمترین و بهترین وسیله ی نقلیه عمومی محسوب میشه. سیستم اتوبوس رانی اینجا تفاوت ها و شباهت های زیادی با این سیستم توی ایران داره و از اونجایی که بحث اتوبوس حداقل تا قبل از ماشین خریدنتون حسابی یه کارتون میاد، سعی میکنم این قسمت رو با جزییات دقیق تری توضیح بدم. البته اینکه من اشاره به ماشین خریدن میکنم به معنی لزوم مطلق و حیاتی بودن ماشین نیست به هیچ وجه و بسیاری از افراد اینجا حتی در تمام دوره ی دکترای خودشون ماشین نمیگیرن و احساس نیاز نمیکنن بهش؛ به اعتقاد من این مساله به نوع شخصیت افراد، تجربه ی نوع تردد در ایران، فاصله خونه از دانشگاه و … بستگی داره، در نتیجه اگر قصد ندارید ماشین بگیرید اصلا حس نکنید که دارید چیز خاصی رو از دست میدید. بر میگردیم به بحث اتوبوس در شهر وست لافیت. سیستم اتوبوس رانی در شهر وست لافیت توسط CityBus of Greater Lafayette, Indiana که “اینجا” میتونید با وب سایتش، “اینجا” با صفحه ی فیسبوکشون و “اینجا” هم میتونید با مسیرهایی که هر کدوم از خط های این شرکت اتوبوس رانی طی میکنه، آشنا بشید. دونستن این خطوط از این دیدگاه مهمه که شاید توی انتخاب آدرس خونتون هم تاثیر بذاره که سعی کنید خونه تون رو نزدیک ایستگاه اتوبوسی بگیرید که ازش خط اتوبوسی رد میشه که در کمترین زمان ممکن شما رو به دانشکده تون میرسونه.

اینجا میتونید چند تا عکس از اتوبوس های این شرکت در هنگام تردد در شهر رو ببینید:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

و اما یکی از تفاوت های فاحش مفهوم اتوبوس رانی آمریکا و ایران، میزان استفاده از تکنولوژی در سهولت کارهاست. در این مثال خاص و برای اینکه بیشتر توضیح بدم، باید اشاره بکنم که شما برای اینکه بتونید با بیشترین بازده ممکن از سیستم حمل و نقل عمومی در آمریکا (و در این مثال، شهر وست لافیت) استفاده کنید باید حتما دو تا اپلیکیشن رو در گوشی خوتون دانلود کنید:

Bus, for Purdue, Lafayette, and West Lafayette که خب اهمیت آنچنانی نداره و صرفا توش میتونید با مسیرها آشنا بشید و در هر نقطه ی مکانی، نزدیک ترین ایستگاه به شما رو معرفی میکنه (که در یکی از عکس های پایین میتونید مشاهدش کنید)

DoubleMap Bus Tracker  (و نسخه ی دسکتاپ مخصوص دانشگاه پردو: “اینجا“) که مهمترین ابزاری هست که چه در دسکتاپ و چه در گوشی باید ازش استفاده کنید چراکه در این اپلیکیشن از وضعیت مکانی لحظه به لحظه ی اتوبوس ها مطلع میشید و باید بدونید که اتوبوس ها در اینجا به شدت سر وقت عمل میکنن و برای مثال اگر زودتر به یه ایستگاه برسن، انقدر توی اون ایستگاه میمونن تا با برنامه ی زمانی خودشون هماهنگ بشن. در نتیجه شما فقط کافیه اتوبوسی که قراره سوار بشید رو از طریق این ابزار دنبال کنید و به محض رسیدن به ایستگاه، خودتون رو بهش برسونید و با نشون دادن کارت دانشجویی (و بدون پرداخت هیچ گونه مبلغ اضافه!) سوار بشید. اینجا هم یه سری عکس از این اپلیکیشن ها گذاشتم برای خالی نبودن عریضه:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

مترو:

نویسنده با سکوتی معنادار و لبخند مضحکی که بر صورتش ماسیده است، صحنه را ترک میکند!

تاکسی های سفارشی: (!)

حقیقتش اینه که اسم بهتری پیدا نکردم براشون!، دیگه شما به بزرگواری خودتون ببخشید. واسه ما که توی ایران بودیم، اینجور تاکسی ها که الان میخوام در موردشون توضیح بدم هنوز وجود نداشت و در نتیجه وقتی اومدیم اینجا، حیران از پیشرفت تکنولوژی، روزهای زیادی رو در بحر مکاشفت فرو رفته بودیم، اما به احتمال خیلی زیاد، شمایی که الان دارید این متن رو توی ایران میخونید به اندازه کافی با نسخه های کپی شده ی چنین تاکسی هایی مثل Uber و Lyft آشنا هستید و فکر میکنم الان شرکتی به اسم اسنپ لطف کرده و با کپی برداری از Uber در حال سرویس دادن به مردم هست که من اطلاعی ندارم که مفهوم رعایت حق اثر در این زمینه رعایت شده یا خیر ولی امیدوارم که شده باشه.

در هر صورت، این نوع تاکسی ها که چند سالی هم نیست که از ظهورشون میگذره، غالب ترین نوع تاکسی در جاهایی هست که تا بحال من رفتم و خب توی شهر ما وست لافیت هم تمامی افرادی که قصد استفاده از تاکسی رو دارن، از یکی از این دو نرم افزار که میتونید به راحتی از جاهای مختلف دانلودشون کنید، استفاده میکنن. سایت اسنپ توضیحات اندکی در مورد این ها داده که من اون ها رو عیناً اینجا میارم:

اوبر یک شبکه‌ی نوین حمل‌ونقل است که فعالیت رسمی خود را از سال ۲۰۱۰ در سان‌فرانسیسکو شروع کرده و در حال حاضر در ۵۵ کشور و ۲۰۰ شهر دنیا مسافران را در خیابان‌ها جابه‌جا می‌کند. اپلیکیشن اندروید، iOS و ویندوزفون اوبر، مسافران و رانندگان را به‌کمک امکانات موقعیت‌یاب گوشی به یکدیگر وصل می‌کند و هر دو طرف می‌توانند از مکان یکدیگر باخبر شوند. پرداخت در اوبر به‌کمک کارت اعتباری انجام می‌شود که سهم اوبر از این پرداخت، ۵ تا ۲۰ درصد است. سرویس‌های متنوع اوبر در سطوح مختلفی خدمت‌رسانی می‌کنند؛ UberX ارزان‌ترین تاکسی اوبر است که از خودروهای معمولی مثل تویوتا پریوس استفاده می‌کند. Uber Black سرویس اصلی شرکت به شمار می‌رود که کمی گران‌تر است اما خودروهای شیک‌تری را در اختیار مسافران قرار می‌دهد که رانندگانی حرفه‌ای‌تر هم آن‌ها را می‌رانند. Uber SUV سرویس ویژه‌ی اوبر با خودروهای بزرگ است و در نهایت، Uber LUX در صدر خدمات اوبر قرار می‌گیرد که سواری در آن با ماشین‌هایی لوکس هم‌چون پورشه پانامرا و BMW7 انجام می‌شود.

لیفت هم یکی دیگر از شبکه‌های حمل‌ونقل برای ارتباط آسان میان مسافر و راننده است که آن را دو جوان سان‌فرانسیسکویی در سال ۲۰۱۲ پایه‌گذاری کردند. لیفت که خیلی‌ها آن‌ را با نماد ویژه‌اش یعنی سبیل صورتی می‌شناسند، در ۶۵ شهر ایالات متحده‌ی آمریکا فعال است. خدمات لیفت شامل سه دسته است: یکی سرویس عادی و اصلی که در آن کاربر می‌تواند به‌تنهایی یا به همراه حداکثر سه نفر از دوستان خود از یک راننده‌ی شخصی برای سفر برخوردار شود. سرویس بعدی لیفت پلاس است که امکان سواری هم‌زمان ۶ نفر را فراهم کرده تا فضای بیش‌تری در اختیار آن دسته از کاربرانی باشد که می‌خواهند با هم سفر کنند. سرویس دیگر لیفت لاین نام دارد که در آن کاربر می‌تواند سفر خود را با کاربر دیگری در همان مسیر بپیماید. لیفت لاین سفر بسیار ارزانی به کاربران وعده می‌دهد و در حال حاضر در سه شهر نیویورک، لس‌انجلس و سان‌فرانسیسکو فعال است.

طرز کار این نرم افزارها تقریبا مشابه هم دیگه هستن و شما بعد از دانلود نرم افزار، میایست طریقه ی پرداخت رو که یا کردیت و یا دبیت هست (که من اینا رو هم به زودی توضیح خواهم داد) مشخص کنید (که خب شاید به محض ورودتون نتونید این کار رو بکنید ولی به محض افتتحا حساب بانکی قادر به انجام این کار خواهید شد) و بعد از اون و بعد از ورود به برنامه، میتونید از ماشین هایی که در اطرافتون هستند مطلع بشید و فقط کافیه مقصد خودتون رو وارد کنید و با تایید اون، نزدیک ترین تاکسی به مکانی که هستید میاد و شما رو به مقصدتون میرسونه و پول این تردد خود به خود از حساب شما کم میشه و از شما خواسته میشه که به راننده ی مد نظر هم امتیاز بدید. در کل ابزار خیلی خوب و دم دستی هست و بدون شک خیلی به کارتون خواهد اومد.

فکر میکنم این توضیحات تا اینجا کافی باشه و سعی کردم از اطناب سخن و مثلا پرداختن به Zip Car ها یا اتوموبیل های کرایه ای صرف نظر کنم چرا که بعید میدونم برای یک دانشجوی جدید الورود، دونستن اون ها دغدغه باشه و در نهایت و بعد از جا افتادن در محیط جدید، خودشون قادر به پیگیری این امور خواهند شد.

با احترام،
پیمان یوسفی
۸ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

برای دانشجویان جدید الورود: از شیکاگو تا خانه!

اکثر دانشجوهایی که از ایران به قصد دانشگاه پردو میان، Chicago O’Hare International Airport در شهر شیکاگو رو مقصد خودشون انتخاب میکنن، با اینکه شیکاگو در ایالت ایلینوی و در همسایگی ایالت ایندیانا قرار داره، این شهر فاصله ی چندانی با شهر وست لافیت نداره و با تقریبا دو ساعت رانندگی میشه از شیکاگو به وست لافیت اومد،  “اینجا” میتونید بهتر این قضیه رو درک کنید.

نکته ی قابل توجه اینه که باید حواستون باشه که علی رغم اینکه این دو شهر فاصله ی خیلی کمی با هم دارن، ساعت رسمی شیکاگو از CST – Central Standard Time پیروی میکنه در حالیکه شهر وست لافیت از EST – Eastern Standard Time که یک ساعت با تایم زون قبلی اختلاف داره، استفاده میکنه! این به این معنیه که الان که من اینجا مشغول تایپ کردن این متن در ساعت ۲ بعد از ظهر و به وقت وست لافیت هستم، در شیکاگو الان ساعت ۱ بعد از ظهر می باشه!

در نتیجه برای دانشجویی که به فرودگاه میرسیه و کسی هم قرار نیست که بیاد پیکاپش کنه، پیدا کردن راهی که بتونه خودش رو به شهر وست لافیت برسونه میتونه چالش بزرگی باشه که خوشبختانه راههای زیادی برای این قضیه تعبیه شده. به صورت کلی دو راه برای میسر شدن این امر وجود داره، قطار (که درد سر زیادی داره و فرد اول باید خودش رو از فرودگاه به ایستگاه قطار برسونه و … ) و شاتل!. من خودم ایران که بودم نمیدونستم شاتل چیه، در نتیجه برای اون عده ی خیلی کمی که نمیدونن، عکس هاشون رو میذارم:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

در نتیجه چیز خاصی نیست و نسخه خیلی بهتر شده ی همون ون های توی تهران خودمونه که همیشه میشد توی ایستگاههای تاکسی دیدشون. به هر حال، این تنها گزینه ی فردی خواهد بود که قصد داره از فرودگاه شیکاگو (توجه کنید که شما از ترمینال ۵ فوردگاه O’Hare خارج میشید، این اطلاعات برای رزرو شاتل مهمه) به سمت وست لافیت بیاد.

برای این کار، فرد به صورت کلی سه تا گزینه داره و باید از بین این سه شرکت یکی رو انتخاب کنه که من اینجا براتون صفحه رزرو کردن شاتل برای هر کدوم از این شرکت ها و قیمت کنونی رزرو شاتل رو قرار دادم.

Express Air Coach قیمت کنونی رزرو شاتل ۷۱ دلار.

Lafayette Limo قیمت کنونی رزرو شاتل ۶۰ دلار.

Reindeer Shuttle قیمت کنونی رزرو شاتل ۴۸ دلار.

همونطوری که از قیمت ها هم میشه حدس زد، گزینه ی اول، یک مقدار با کلاس تره و حداقل در مورد اون میدونم که اینترنت هم دارن و توی مسیر میتونید به خانواده و رفقا خبر بدید که رسیدید. البته شاید گزینه های دوم و سوم هم داشته باشن که من اطلاعاتی ندارم و قطعاً میتونید توی سایتشون چیزهای خیلی خوبی پیدا کنید. البته در مورد گزینه سوم من نتونستم اطلاعات زیادی پیدا کنم و اکثر بچه ها از گزینه های اول و دوم استفاده کردن و میکنن که این بستگی به زمانی که پروازتون میرسه هم داره چراکه زمانی که شاتل به ترمینال ۵ میرسه (و تا جایی که یادمه، زیر پل و نزدیک ایستگاه تاکسی مستقر میشه) برای شرکت های مختلف، متفاوته و شما باید اونی رو انتخاب کنید که مناسب وضعیت شما باشه.

نکته ی بعدی هم اینه که به عنوان مقصد از شما خواسته میشه که یکی از گزینه هایی که همشون مربوط به نقاط خاصی از شهر وست لافیت میشن رو انتخاب کنید که غالب افراد معمولا PMU یا Purdue Memorial Union رو انتخاب میکنن چون برای آدرس دادن و هماهنگ کردن با دوستانتون، راحت تره. در نتیجه برای تاکید عرض میکنم که شاتل مذکور شما رو تا در خونتون نمیبره و صرفاً به مکان های مخصوصی در شهر وست لافیت منتقل میکنه که از اونجا باید یکی از دوستانتون یا کسی که باهاش هماهنگ کردید، بیاد دنبالتون که مطمئن باشید با مطرح کردن این قضیه در گروه فیسبوک ایرانی های دانشگاه پردو که “اینجا” میتونید آدرسش رو پیدا کنید، بدون شک حتما یک نفر پیدا میشه که بیاد دنبالتون و شما رو به خونه ای که از قبل کارهاش رو کردید (که به وقتش در موردش توضیح میدم) انتقال بده، اما به هر حال اگر کسی نبود و معطل موندید؛ به من خبر بدید قبلش که بتونیم هماهنگ کنیم. برای پرداخت مبلغ شاتل هم لازم هست که یا خودتون PayPal داشته باشید یا از دوستانی که اینجا هستن بخواید که براتون کارهای پرداخت رو انجام بدن که اگه واقعا گشتید و نتونستید کسی رو پیدا کنید به من پیام بدید یه کاریش میکنیم. یه نکته ی دیگه که باید دقت کنید اینه که لزوماً اون لحظه ای که پروازتون به فرودگاه O’hare میرسه، لحظه ای نیست که شما از فرودگاه خارج میشید و حتما قائل به این امر هستید که از اونجایی که برای اولین بار هست که وارد کشور آمریکا میشید، میبایست یک سری از پروسه های اداری رو طی کنید و در نتیجه، برای اطمینان، شاتل مذکور رو برای ۲ الی ۳ ساعت بعد از زمانی که توی بلیطتون ذکر شده رزرو کنید که یه وقت ازش جا نمونید. (البته اگر به هر دلیلی هم جا موندید، نگران نباشید و فقط کافیه بر اساس هماهنگی ای که قبلش با دوستانتون توی اینجا کردید (که بدون شک اگر توی گروه ایرانیان دانشگاه پردو در فیسبوک عضو شده باشید، حتماً عده ی زیادی از دوستان، هوای شما رو خواهند داشت)، ازشون بخواید که ساعت های شاتل ها رو بررسی کنن و اولین شاتلی رو که به سمتتون میاد براتون رزرو کنن، در نتیجه برای همه چی میشه راه حل پیدا کرد و جای نگرانی نیست.)

پ ن. برای دوستانی هم که به هر دلیل قصد دارن از شهر ایندیناپلیس یا Indianapolis International Airport به وست لافیت بیان، این دو شاتل پیشنهاد میشه و میتونید مشخصات کامل رو در وب سایتشون مشاهده کنید:

Lafayette Limo

Star of America

همونطور که در بالا دیدید، شرکت اول برای شیکاگو هم شاتل داره. در کل مشخصات بیشتر این شرکت ها رو میتونید به راحتی توی وب سایتشون هم پیدا کنید و کلا تفاوت چندانی با چیزهایی که در مورد شیکاگو گفته شد، ندارن.

در نهایت میتونید “اینجا” هم اطلاعات نسبتاً خوبی در رابطه با روش های رسیدن به شهر وست لافیت از شهر های اطراف رو پیدا کنید.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱ مارچ سال ۲۰۱۷ میلادی