برای خالی نبودن عریضه!

فردا امتحان دارم. میان ترم درس Environmental Analytical Chemistry ! باید بگم درس سختیه واقعا و بودنش در کنار بقیه کورس هایی که توی این ترم دارم، هفت خان رستم رو تداعی میکنه برام. خصوصاً برای من که پیشینه ی سرشاری از شیمی نداشتم و اینجا کم کم دارم درس ها رو یاد میگیرم کار سخت تر هم هست. حالا امیدوارم که از پسشون بر بیام در نهایت. اما به صورت کلی واقعا نمیدونم چرا گرایش محیط زیست جزو زیر شاخه های عمران هست در حالیکه من معتقدم بچه های مهندسی شیمی میتونن حرف های خوبی توی این زمینه داشته باشن که البته خیلی از دپارتمان های مهندسی شیمیی هم توی ایران و هم توی آمریکا به مسائل زیست محیطی میپردازن ولی خب این گرایش همچنان در غالب دانشگاههای آمریکا (مثال نقض، دانشگاه کالیفرنیا در ریورساید)، جزو زیر شاخه های مهندسی عمران محسوب میشه.

اصولاً مهاجرت مفهوم خیلی غریبیه به نظر من. منظورم اینه که هر چی هم که من اینجا بنویسم و یه فردی توی ایران از آدمای مختلف بشنوه و ببینه و … ، قطعاً زوایای پنهان خیلی خیلی زیادی وجود داره که بدون تجربه ی عملی، نمیشه درکشون کرد. فارغ از بخشی از دانشجوهای ایرانی که اینجا هنوز هم تحت حمایت مالی خانوادشون در ایران قرار دارن و خب شرایط به نسبت خیلی آسون تری رو اینجا تجربه میکنن، اصولاً زندگی توی شرایط دانشجویی در آمریکا به آدم حس خیلی خیلی غریبی از بزرگ شدن و به تنهایی مواجه شدن با دنیا رو میده و فکر کنم از معدود جاهایی توی زندگی باشه که مفهوم “تنهایی” از معنای حقیقی خودش فاصله میگیره و چیز خیلی خوبی تلقی میشه چراکه فرد خواسته و ناخواسته درک میکنه که باید برای آینده میان مدت و یا بلند مدت خودش، تنهایی برنامه ریزی کنه، تنهایی تلاش کنه و تنهایی برای رسیدن بهش بجنگه، یاد میگیره که در فضایی که حد و مرزهایی خیلی خیلی متفاوت تری نسبت به ایران داره و به اصطلاح آزاد تره، چطور با زندگی کنار بیاد و این باعث میشه با زوایایی از زندگی خودش که به سبب محدودیت های موجود نمیتونستن آشکار بشن، آشنا بشه و بتونه کنترلشون کنه. به قول یاسر قنبرلو:

لذت یک نفس رهایی را / در نگاه اسیر باید دید

کوه در رشته کوه بسیار است / کوه را در کویر باید دید

و این یعنی بزرگ شدن، این یعنی تبدیل شدن به فردی که بتونه قابل اتکا باشه برای خودش و دیگران. دکتر مهدی موسوی، استاد همیشه ی من در شعر و ادبیات اخیراً مطلب جالبی در رابطه با تجربه ی زندگیش در کشور نروژ نوشته بود که نکات زیادی رو شامل میشد. هرچند نوع حضور دکتر در کشوری به جز کشور خودش به سب اجبار با آدمایی مثل من خیلی فرق میکنه و احتمالا اگه خودش این متن رو بخونه، یه لبخندی بزنه و این شعر اوستا رو زیر لب زمزمه کنه:

از درد سخن گفتن و از درد شنفتن / با مردم بی درد ندانی که چه دردیست…

خلاصه که تجربه ی عجیبیه و هرچند که من خودم خیلی از این تجربه راضیم ولی بعضی وقتها حس میکنم که شاید این نسخه قابل تجویز به خیلی ها نباشه و برای خیلی ها این تجربه ها فقط منجر به تلخ کامی و سرخوردگی بشه. اما به هر حال زندگی همین رفتن و تجربه کردنه دیگه. به قول ماهی سیاه کوچولو:

من می خواهم بدانم که ،

راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ،

هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ،

یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟…..

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۱ فوریه سال ۲۰۱۷ میلادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *