گفتگو

– زیاد بهش فکر میکنی؟

– به قصه ی ماهی سیاه کوچولو؟

– آره!

– خیلی عجیبه؟

– نمیدونم… شاید.

– آخه میدونی، من با ماهی سیاه کوچولو زندگی میکنم، بعضی وقتها باهاش حرف میزنم، بعضی وقت ها خودش باهام درد دل میکنه، موجود خیلی جالبیه. خاطرات زیادی داره از روزایی که توی مسیر دریا بود، حتی میدونم که خیلی از خاطراتشو به صمد بهرنگی هم نگفت چون نمیخواست هیچکس اونا رو بدونه.

– داری دیوونه میشی فک کنم!

– به قول حسین پناهی، دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟…

– حالا چه خاطراتی رو داری میگی؟

– مثلا یه روز وسطای مسیر دریا بود و حسابی از سختی های راه خسته شده بود که بهش گفتن شاید تا یه مدت زیادی نتونه برگرده و برکه رو ببینه.

– خب؟ چیکار کرد؟

– منم ازش همینو پرسیدم.

– چی گفت؟

– هیچوقت جواب این سوالو نمیده، هر وقت در موردش حرف میزنم با چشمای بزرگش بهم زل میزنه و فک کنم تلخ ترین لبخند دنیا رو تحویلم میده.

– احتمالاً شنیدن همچین خبری باید خیلی سخت باشه.

– آره حتما. البته من میدونم چیکار کرد بعدش. اونی که خبر رو بهش داده بود برام تعریف کرد.

– خب؟

– گفت وقتی ماهی سیاه کوچولو اینو شنید یه لحظه مکث کرد و بعد سرشو آروم برد توی آب و یه مدتی هم اصلا به سطح آب نیومد.

– احتمالا میخواسته تنها باشه.

– احتمالا میخواسته هیچکس اشکاشو نبینه. فک کنم دریا پر از اشک ماهی هایی باشه که وقت و بی وقت دلشون واسه برکه شون تنگ میشه و نمیتونن جلوی اشکشونو بگیرن.

[سکوت]

– خودت خوبی؟

– احتمالا میخوام تنها باشم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *