گفتگو

– زیاد بهش فکر میکنی؟

– به قصه ی ماهی سیاه کوچولو؟

– آره!

– خیلی عجیبه؟

– نمیدونم… شاید.

– آخه میدونی، من با ماهی سیاه کوچولو زندگی میکنم، بعضی وقتها باهاش حرف میزنم، بعضی وقت ها خودش باهام درد دل میکنه، موجود خیلی جالبیه. خاطرات زیادی داره از روزایی که توی مسیر دریا بود، حتی میدونم که خیلی از خاطراتشو به صمد بهرنگی هم نگفت چون نمیخواست هیچکس اونا رو بدونه.

– داری دیوونه میشی فک کنم!

– به قول حسین پناهی، دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟…

– حالا چه خاطراتی رو داری میگی؟

– مثلا یه روز وسطای مسیر دریا بود و حسابی از سختی های راه خسته شده بود که بهش گفتن شاید تا یه مدت زیادی نتونه برگرده و برکه رو ببینه.

– خب؟ چیکار کرد؟

– منم ازش همینو پرسیدم.

– چی گفت؟

– هیچوقت جواب این سوالو نمیده، هر وقت در موردش حرف میزنم با چشمای بزرگش بهم زل میزنه و فک کنم تلخ ترین لبخند دنیا رو تحویلم میده.

– احتمالاً شنیدن همچین خبری باید خیلی سخت باشه.

– آره حتما. البته من میدونم چیکار کرد بعدش. اونی که خبر رو بهش داده بود برام تعریف کرد.

– خب؟

– گفت وقتی ماهی سیاه کوچولو اینو شنید یه لحظه مکث کرد و بعد سرشو آروم برد توی آب و یه مدتی هم اصلا به سطح آب نیومد.

– احتمالا میخواسته تنها باشه.

– احتمالا میخواسته هیچکس اشکاشو نبینه. فک کنم دریا پر از اشک ماهی هایی باشه که وقت و بی وقت دلشون واسه برکه شون تنگ میشه و نمیتونن جلوی اشکشونو بگیرن.

[سکوت]

– خودت خوبی؟

– احتمالا میخوام تنها باشم…

رفیق ِ همیشه …

این ها رو دارم در حالتی مینویسم که یکی از سخت ترین روزهای زندگیم رو پشت سر گذاشتم. این ها رو دارم در حالتی مینویسم که عده ی زیادی از آتش نشان های عزیز تهران، جون خودشون رو برای اطفای حریق ساختمان پلاسکو از دست دادن. این ها رو دارم در حالتی مینویسم که امروز برای چند ساعت طاقت فرسا از حال دوست عزیزم، حامد محمدی، که برای اطفای حریق مذکور اعزام شده بود، خبری نداشتیم و برای یه جمع ۲۰ نفره از بهترین رفیق های دنیا، یکی از سخت ترین لحظه های عمرمون که توام بود با گریه و نگرانی و استرس به وجود اومد. اینا رو دارم در حالی مینویسم که از این سر دنیا مجبور بودم پیگیر وضعیت عزیزانی باشم که نمیتونستم به جز گشتن توی اینترنت، جویای احوالشون باشم. اینا رو دارم با اشکی که توی چشمم حلقه زده و قصد نداره دست از سرم برداره مینویسم.

تمام مدتی که اینجا توی این وبلاگ واسه دل خودم نوشتم و تمام لحظه های زندگیم، همیشه توام بوده با اینکه “یه روزی” برسم به جایی که حس کنم تونستم به انسانیت کمک کنم و یه جورایی قهرمان قصه خودم باشم. همیشه و همیشه به این مفاهیم اشاره کردم و محیط زیست رو برای خودم، راهی میدونم که در نهایت به این مهم دست پیدا کنم. ولی امثال حامد محمدی، همین الانی که دارم اینارو مینویسم، رسیدن به آخر اون مسیری که امثال من قراره یه عمر برای رسیدن به تهش، تلاش کنن. آتش نشان هایی که امروز به اون ماموریت رفتن، فارغ از اینکه جون خودشون رو از دست دادن یا اینکه شاهد مرگ همکاران و عزیزان خودشون بودن، بدون شک قهرمان های قصه نه تنها خودشون، بلکه قصه آدمهایی مثل من هم هستن.

تصور من از آتش نشان بودن، بعد از پیوستن حامد به این سازمان، کاملا تغییر پیدا کرد و با چیزهایی که بهش اشاره میکرد و خاطراتی که از خطرهای موجود در ماموریت هاشون تعریف میکرد، هر لحظه بیشتر حس کردم که آتش نشان بودن خیلی خیلی بیشتر از یه شغل معمولیه و فقط آدمایی که قلب بزرگی دارن میتونن بپذیرن که زندگی خودشون رو به خطر بندازن و برای نجات دیگران متحمل تمام این سختی ها و خطرها بشن.

دوستی من با حامد محمدی، مثل شکل گیری دوستی بچه های ریفیق ۱۴، برمیگرده به اول دبیرستان یعنی بیشتر از ۱۲ – ۱۳ سال پیش. از اون موقع با حامد و رفقا داستان های زیادی داشتیم و خلاصه رفیق بودیم با هم تا اینکه توی سال های اول دانشگاه وقتی من دچار یه مشکل خیلی بزرگ شده بودم، با کمک های زیادش به من بهم یاد داد این قضیه رو که رفیق خوب، رفیقیه که توی سختی ها کنارت بمونه وگرنه که توی شادی ها، هیچکس تنها نمیمونه. از اون روزا به بعد حامد محمدی و جمع کثیری از بچه های ریفیق ۱۴ تبدیل شدن به برادرهایی که خودم انتخابشون کرده بودم. خاطرات بی شماری داریم با همدیگه، انقدر بی شمار که میتونم تا چند ساعت در موردشون بنویسم و حرف بزنم. از روزایی که خسته و ناامید از دنیا، توی سفره خونه آذری توی میدون راه آهن از شرایط زندگی گله میکردم و میخواستم برم از ایران، تا مسافرت هایی که با بچه های ریفیق۱۴ داشتیم و خاطرات بی نظیرش، از روزایی که با موتوری که یه مدتی داشت تهران رو میگشتیم و حرف میزدیم با هم، تا زمانایی که بحث های جدی و کاری میکردیم با هم و حتی همین الان که باعث افتخارمه که دارم یه پروژه خیریه رو در کنار حامد استارت میزنم و خلاصه رفاقت هایی که موندگار شدن و موندگار هم خواهند موند.

امروز لحظه های سختی رو پشت سر گذاشتیم هممون و حتی برای یه لحظه، تصور بروز یه اتفاق برای حامد، هممون رو نابود کرد. خدا رو شکر که اتفاقی نیافتاد براش و خدا به خانواده های عزیزانی که جونشون رو در حادثه امروز از دست دادن، صبر بده و امیدوارم روزی برسه که دیگه شاهد این اتفاق ها نباشیم و توی فضای مجازی عکس ها و فیلم هایی نبینیم از مردمی که به جای کمک کردن به بهبود شرایط، تلاش میکنن که بهترین قاب ممکن رو برای عکس هاشون پیدا کنن و بهترین فضا رو برای سلفی های خودشون مهیا کنن.

با احترام،
پیمان یوسفی

۱۹ ژانویه سال ۲۰۱۷ میلادی

۳۰ دی سال ۱۳۹۵ خورشیدی

حقوق شهروندی

چند وقت پیش توی یکی از جشن های دانشگاه پردو که شامل آواز و سخنرانی و قسمت های مختلف دیگه ای میشد شرکت کرده بودم که یه مساله ای خیلی نظر من رو جلب کرد و همین بهانه ای شد که در مورد این مساله یه چیزای کوچولویی بنویسم. توی اون مراسم و وقتی که افراد در حال آواز خوندن، سخنرانی و یا حتی تئاتر بودن، کنار سِن و در گوشه صحنه، یه خانم پیر که چهره ی خیلی مهربونی هم داشت، همزمان مشغول توضیح دادن مطالب برای فرد ناشنوایی بود که در ردیف اول نشسته بود. البته من در ابتدا متوجه این قضیه نشدم و حتی متوجه نشدم که این خانم در حال ترجمه همزمان برای یک فرد ناشنواست، اما وقتی از دوستم پرسیدم و اون گفت حتما توی این مراسم عده ای ناشنوا وجود دارن و بخاطر اون ها ایشون در حال ترجمه هستن، باور کنید انقدر متاثر شدم و به اون خانم حسودیم شد که باعث شد خیلی به فکر فرو برم. خصوصاً زمانی که متوجه شدم که همه این تدارک ها صرفاً برای یک نفر انسان بیشتر نبوده و چقدر توی ایران این “یک نفر” انسان ها بعضی وقت ها مظلوم واقع میشن.

کشور آمریکا توجه خیلی ویژه ای داره به معلولین و لزوم برابری اجتماعی این عزیزان با سایر افراد جامعه. توی امریکا تقریبا تمام اماکن عمومی ای که برای یک فرد عادی در دسترس هست، برای یک فرد معلول هم قابل دسترسی هست و این عزیزان هم میتونن به نحوی از اون استفاده کنن. حتی تمامی اتوبوس ها و وسایل نقلیه عمومی هم به طرق مختلف “باید” شرایطی رو فراهم کنن که یک فرد معلول هم بتونه ازشون استفاده کنه.
جناب محمد رضا اعلم، توی وبلاگ خودشون اشاره جالبی به این قضیه دارن که من عین عبارت ایشون رو اینجا کپی میکنم:

“جاهای عمومی مثل مراکز ورزشی (Gym) هم حتما محل تعویض لباس و دوش مخصوص معلولین را دارند. ولی چیزی که بیشتر از همه‌چیز توجه ملت رو جلب می‌کنه محل‌های پارکینگ مخصوص معلولین هست. یکی از بزرگترین معضلات در ایالات متحده یافتن جای پارکینگ قانونی است. هرچند جای پارکینگ غیرقانونی زیاد پیدا می‌شه ولی نتایج پارک غیر‌قانونی که همانا tow شدن ماشین توسط کمپانی‌ مربوطه و پرداخت حداقل ۱۰۰ دلار خشکه (در ایالت عزیز ما) و به ازای هر روز ۲۰ دلار هزینه‌ی نگهداری! است بعلاوه جریمه و بالا رفتن بیمه (insurance)، باعث می‌شه که حتی خیال پارک کردن در جای غیر قانونی به ذهن آمریکایی که سهله، ایرانیش هم خطور نکنه. جالبیش اینه که عزیزان کمپانی tow کننده هیچ ربطی به پلیس ندارند و پلیس برای tow کردن هر ماشین یه مقدار پول بهشون می‌ده. اینه که این‌ها هم منتظرند یه بیچاره‌ای یه ثانیه موتور ماشینش رو یه جای غیرقانونی خاموش کنه تا این ماشینش رو ببرند. حالا توی این قحطی پارکینگ یه دفعه می‌بینی سه-چهار جای پارکینگ برای عزیزان معلولخالیست! این محل‌های مخصوص با آرم مخصوصی مشخص می‌شوند و ماشینی که در این مکان پارک می‌کنه یا باید پلاک ماشینش این رو نوشته باشه یا کارت مخصوص شخص معلول را به همراه داشته باشد. البته توجه دارید که این چیزها توی ایران خیلی کار نمی‌کنه، چون از فرداش بازار سیاه کارت معلولین راه می‌افته و ملت همه دوتا ماشین می‌خرند که یکیش پلاک معلول داره و یکیش نداره و امثالهم.”

وبلاگ ایشون رو که به شخصه معتقدم باعث افتخار ایران و ایرانی هستن میتونید در “اینجا” دنبال کنید.

خلاصه در کشور آمریکا واقعا “معلولیت محدودیت نیست” و این عزیزان میتونن به راحتی از حقوق برابر شهروندی خودشون استفاده کنن. من نمیخوام در این زمینه در مورد ایران صحبت کنم چراکه موضوع مبرهنی هست و پرداختنش بهش در نهایت به یه “حیف…” منجر میشه و یه خورده سکوت و بعد هم فراموشی. ولی حداقل وقتی اومدم اینجا، اینو یاد گرفتم که اگر ملاک اجر و قرب انسان ها “انسانیت” باشه، ما توی بسیاری از مسائل خیلی خیلی کار داریم تا بتونیم برسیم به بقیه دنیا و به نوعی انسان بهتری بشیم.

متاسفانه ما ها در بسیاری از مسائلی که غرب رو به سبب اون مسائل سرزنش میکنیم، خودمون ید طولاتری داریم و وقتی از اون فضا خارج میشیم تازه میتونیم این امور رو درک کنیم و بفهمیم چقدر بعضی وقتها بی دلیل دروغ میگیم، سر هم کلاه میذاریم، همدیگه رو قضاوت میکنیم، چشم و هم چشمی داریم و خلاصه بلد نیستیم از زندگی آروم توام با صلح لذت ببریم.

اما خب شاید هر کدوممون باید از خودمون شروع کنیم و این طرز فکر رو به اطرافیان خودمون منتقل کنیم. تا اون روز امیدوارم جهان رو به سوی صلح بره و مردم سرزمین های مختلف در کنار هم و بدون قضاوت های بی دلیل، زندگی و به پیشرفت نژاد بشر کمک کنن…

با احترام،

پیمان یوسفی

۱۶ ژانویه سال ۲۰۱۷ میلادی

شروع ترم و سال جدید

ترم قبل به پایان رسید و تعطیلات بین دو ترم هم تموم شد و این تعطیلات برای من توام بود با یک سفر ۳ روزه به شیکاگو که خب بیشتر سفری بود که به شیکاگو گردی پرداختیم و با چند تا از موزه ها و مکان های توریستی این شهر بیشتر آشنا شدیم. در کل سرمای هوا که برای این موقع از سال نسبتاً طبیعی به نظر میرسه نمیذاشت که به طور کامل بشه به کنکاشت این شهر پرداخت ولی خب به صورت کلی الان دیگه نسبتاً با این شهر آشنائم و فکر کنم توی روزای گرم سال هم حتما چند باری خواهم رفت که بتونم حسابی آشنا بشم با قسمت هایی از شهر که لزوماً توریستی نیستن ولی خب باید رفت و دید.
یکی از موزه های خیلی خیلی جالبی که توی شهر شیکاگو وجود داره، Adler Planetarium هست که “اینجا” میتونید با وب سایت و “اینجا” میتونید با تصاویر این موزه که مربوط میشه به تحقیقات فضایی و نجوم، بیشتر آشنا بشید. از بین تمامی مکان هایی که رفتیم، این موزه برای من رنگ و بوی دیگه ای داشت چراکه در اون به راحتی میتونستی پیشرفت تدریجی علم و تاثیرش در دستاوردهای بشر در شناخت جهان رو ببینی. از اولین تجربیات تحقیقات فضایی کشور آمریکا گرفته تا اولین قدم های یک انسان بر روی ماه که طبیعتاً دیگه گفتن نداره که ایشون، جناب Neil Armstrong دانش آموخته دانشگاه پردو بودن و این چیزی نیست که دانشگاه پردو و دانشجوهای اون به راحتی ازش بگذرن و اینجا هم میتونید عکسهایی از مجسمه یادبود ایشون و ضمناً خودشون در هنگام سخنرانی در روبروی Hall of Engineering که به احترام زحمات و دستاوردهای خارق العاده ایشون، به اسم خودشون هم نامگذاری شده رو در قسمت مرکزی دانشگاه پردو مشاهده کنید:

بازدید از این موزه جذابیت های خاص خودش رو داشت چراکه در اون میتونستی به راحتی با چالش های موجود و سختی ها و استرس های لاینفک تحقیقات فضایی کشور آمریکا آشنا بشی و یه جاهایی از اینکه انسان به سبب پیشرفت علم تونسته و میتونه به کاوش جهان بپردازه احساس غرور کنی به اینکه چقدر به مفهوم علم اعتقاد داری و داری به زعم خودت و در یه زمینه دیگه در اون راستا تلاش میکنی. من اطلاعات چندانی از مسائل مربوط به نجوم و جهان ندارم و درنتیجه قصد ندارم اشاره ای به این مفهوم بکنم، فقط در حد خودم وقتی با مدل سه بعدی ای که از کهکشان هایی که تا به حال در محدوده ی دید بشر بودن ( که بر اساس گفته های فردی که داشت توضیح میداد، بشر تا کنون تنها موفق به رویت تنها حدود ۲۰ درصد از کل جهان شده و سایر نقاط هستی هنوز برای ما ناشناخته هستن) و توسط دانشگاه شیکاگو تهیه شده، روبرو شدم، فقط و فقط داشتم به بی نهایت کوچک بودن انسان در مقایسه با جهان هستی دقت میکردم که به نوع خودش به شدت جالب و تفکر برانگیز بود.

در قسمت دیگه ای از موزه که به فروشگاه اختصاص داشت، من یه تی شرتی رو دیدم که خیلی چشمم رو گرفت و اینجا عکسش رو میذارم. اصولا من علاقه زیادی به اینشتین دارم و طرح روی تی شرت توی اون لحظه و با توجه به چیزهایی که از مفهوم فضا دیده بودم و تاثیر بی بدیل این دانشمند در شناخت بشر از هستی، چیزی نبود که به راحتی بتونم ازش بگذرم.

خلاصه که ما اینو خریدیم و میپوشیم تا زمانی که یکی بیاد بگه اصلا هم قشنگ نیست! در کل سفر خیلی خوبی بود و چیزای زیادی یاد گرفتم و فک کنم برای ترم پیش رو که از پس فردا شروع میشه آماده باشم. ترم بعد درس های خیلی سختی دارم و فارغ از تعداد زیادشون و ریسرچ خودم، در حال مدیریت پروژه خیریه ای هستم که برای ایران در نظر داشتم و خیلی خیلی بهش امیدوارم و معتقدم که به زعم خودم و با همکاری دوستانم میتونیم تاثیر گذار باشیم در این زمینه. این روزا با خیلی از بچه ها در ایران در ارتباطم و هر کدومشون یه بخشی از کار رو به عهده دارن و داریم آهسته و پیوسته در این زمینه جلو میریم.

توی این مدتی که اینجا بودم، خواسته یا ناخواسته تاثیرات زیادی گرفتم از سیستم زندگی آدمای اینجا، نوع نگاهشون به انجام پروژه های کاری و خیلی چیزهای دیگه که راستش در بعضی مواقع باعث شده نتونم با بعضی از افراد توی ایران کار کنم چراکه این تفاوت های دیدگاهی در کار و اولویت بندی زندگی واقعا فاحش شده و خب طبیعیه چراکه ملاک ها و خط قرمز ها و استانداردهای آدما تغییر میکنه به مرور زمان. در کل همچنان در حال یاد گرفتن و بزرگ شدن و تجربه های جدید هستم چون احتمالا معنی زندگی هم همین باشه. اگه تونستید فیلم Hector and the search for happiness رو حتما نگاه کنید. این فیلم خیلی حال خوبی میده به من.

تا بعد.

با احترام،

پیمان یوسفی

۷ ژانویه سال ۲۰۱۷ میلادی

گفتگو

– برمیگردی؟

+ بعداً حرف میزنیم…

– خوبی؟

+ نمیدونم.

– مشکل کجاست؟

+ شعر دوست داری؟

– زیاد

+ میخواست که قهرمان باشه توو دنیا / غماشو توو وجودش غرق می کرد

غمش از جنس دنیا بود اما / غمش با کل دنیا فرق می کرد…

– داری غرقشون میکنی؟

+ بعداً حرف میزنیم.