صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است…

دمای هوای امروز به صورت میانگین، -۶ درجه سانتی گراد بود و به صورت توامان برف میومد و باد به شدت شدیدی هم در حال وزیدن بود که وقتی به صورتت میخورد یاد یه بخش دیگه ای از شعر اخوان میافتادی که میگفت “فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست… حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است…”.  با خوندن این جمله در رابطه با سرمای اینجا شاید خیلی ها بگن که خب این که چیزی نیست!، و دقیقا حق با هموناست چون تمامی ساکنین اینجا هم به اتفاق همین نظر رو دارن و این رو اصلا هیچی نمیدونن!! روزهای سردتری هم در راهه ولی خوشبختانه اینجا به همین نسبت نوع لباس ها تغییر میکنه و با کیفیت بهتری که دارن، مشکلی نخواهد بود.

هفته دیگه هفته امتحاناست و من تا اینجا نمرات خیلی خیلی خوبی توی پروژه ها و میان ترم ها گرفتم و امیدوارم همین روند رو حفظ کنم توی امتحانات نهایی. ترم بعد تعداد واحد های بیشتری خواهم داشت و بر اساس صحبت هایی که استاد من با همکارش به عمل آورده، ترم بعد به احتمال خیلی زیاد برای مدت کوتاهی در دانشگاه فلوریدا یه درسی رو به صورت فشرده خواهم گذروند. اما هنوز چیزی مشخص نیست.

چند روزی هست که با رفیق قدیمی، کسری، توی ایران بیشتر صحبت میکنم. اینکه رفقای شاعر زیاد داشته باشی خوبی ها و بدی های خاص خودش رو داره. طبیعتاً مهمترین خوبیش همین نزدیک بودن به ادبیات کشور هست و خب خبر بدش هم همینه که این جور فضاها واسه من مثل خواب دیدن میمونه برای یه ربات! و خب ربات ها بر اساس قانون حق ندارن خواب ببینن، میتونید قوانین مذکور رو توی کتاب های آسیموف پیدا کنید! کسری کم کم دارم ترانه سرای معروفی میشه و البته واسه من هنوز همون کسرای روزای اول کارگاه مهدی موسویه که یادمه توی اولین جلسه ای که اومده بود توی کارگاه، تنها کسی بود که سفت و سخت روی اعتقادش وایستاده بود که شعر صرفاً یه الهام مطلقه. البته اون موقع جوون تر و کله شق تر از الان بود و هیچ حرفی رو قبول نمیکرد. البته الان نظرش رو در این مورد نمیدونم چون هنوز هم خیلی وقتها اصلا در مورد کیفیت شعرهاش صحبت نمیکنیم با هم. این کارها رو بقیه هم میتونن انجام بدن. بعضی وقتها لازمه یه نفر خودمون رو نقد کنه! خلاصه این روزا منم بیشتر در معرض نقد کردن خودم هستم در رابطه با اعتقادات اجتماعیم و رفتار هام در رابطه های اجتماعی و … . به خصوص که خب بخش قابل توجهی از این اعتقادات توی ایران شکل گرفته و اصلا بعضی از اون ها اینجا توی آمریکا به هیچ وجه جواب نمیده و با اینکه حس میکنی داری به اصولت عمل میکنی، داری باعث میشی سیستم زندگی اجتماعیت دچار چالش هم بشه. مثل اینکه بخوای توی تهران حتما و حتما بین خطوط رانندگی کنی و ندونی که داری ناخواسته با رعایت اصول، سیستم رو به هم میزنی. به هر حال، این جور بحث کردن ها با کسری همیشه خوبه. البته خب همیشه در نهایت به شعر ختم میشه و این هم جزو خوبی های داشتن یه دوست شاعره.

دلم واسه بچه های “ریفیق” خیلی تنگ شده و از اینکه فرصت نمیکنم توی بحث هاشون توی گروه تلگرام شرکت کنم خیلی ناراحتم. اما میبینم که همه شون دارن مدارج موفقیت رو به بهترین نحو ممکن طی میکنن و این باعث خوشحالی منه چون قطعا همه اعضای اون جمع ۱۵ – ۲۰ نفره باید بهترین آدمای دنیای خودشون باشن و هیچوقت نباید تن بدن به سیاه لشگر بودن. باید کاری کنیم که داستان زندگیمون ارزش نوشته شدن و خونده شدن رو داشته باشه و هیچی مهمتر از این نیست که یه اثر خوب در جهان از خودمون به یادگار بذاریم. خلاصه که دلم تنگ شده براشون و خب این هم از تبعات منفی دوریه و نمیشه کاریش کرد. اما خب همینکه میدونم توی زندگیم حداقل ۱۵ نفر آدم وجود دارن که واسه من به عنوان رفیقشون از انجام هیچ کاری دریغ نمیکنن، دلگرمی خیلی بزرگیه.

توی یکی دو هفته گذشته به دعوت استادم چندین تئاتر، کنسرت و تئاتر موزیکال خوب رو دیدم. استاد من واقعا اینجا هوای منو داره و خب من هم به اون نسبت خیلی تلاش میکنم که بهترین باشم. یکی از اون برنامه هایی که توسط استادم و همسرش دعوت شدم مربوط میشد به هشتاد و سومین مراسم Purdue Christmas Show که توی “اینجا” میتونید یه چیزایی در موردش بخونید و قسمت هایی از اون رو ببینید که خب به معنی واقعی کلمه بی نظیر بود. از وقتی اومدم اینجا و بر اساس شرایط محیطی، این احساس “دانشجوی پردو بودن”  خیلی پر رنگ شده و خب واقعاً به عنوان یه دانشجوی دکتری این رو از خودم انتظار نداشتم که هنوز اینجور مسائل واسم دغدغه بشن ولی خب انقدر این قضیه بزرگ هست و بهش پرداخته میشه که واقعا تک تک دانشجوهای پردو به این قضیه اشراف دارن و بهش اشاره میکنن و با افتخار خودشون رو دانشجوی این دانشگاه میدونن، من هم از این قاعده مستثنی نیستم این روزها و با بی جنبگی تمام، برای پلاک ماشینمم چنین محافظی خریدم:

خودم پیشاپیش به بی جنبگی مذکور اشاره کردم که بعدها حرف و حدیثی نمونه 🙂 . البته قطعا این قضیه برای سایر دانشگاهها هم به همین نحو هست و صرفا مختص دانشگاه پردو نیست. در همین مراسم یه خانمی بود که در تمامی این ۸۳ سالی که این برنامه در دانشگاه پردو اجرا شده، حضور داشته و عده ی خیلی خیلی زیادی بودن که بیشتر از ۷۰ سال بود که توی برنامه های این چنینی دانشگاه خودشون شرکت میکنن و ما ها همگی با احترام براشون بلند شدیم و دست زدیم و شاید فکر کردیم به روزی که ما هم در این موضع قرار بگیریم و در کنارش من به این فکر میکردم که چرا این احساس برای دانشگاه های مقطع لیسانس و ارشد من که خب دانشگاه های خوب ایران هم بودن هیچوقت به وجود نیومد و اگر هم به وجود اومد چقدر زود از بین رفت…

این ترم خیلی خیلی زود تموم شد و این زندگی روی دور تند واقعا اینجا قابل حس شدنه و خب از یه دیدگاه هایی خوب و از یه جهاتی هم خوب نیست. شاید یه روز در مورد اثرات این سبک جدید زندگی یه چیزایی نوشتم…

با احترام،

پیمان یوسفی،

۸ دسامبر سال ۲۰۱۶ میلادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *