شیکاگو یا به قول داییِ رضا و احمدرضا، شیگاگو!

یادمه من قرار بود یه چند تا عکس از پدیده Supermoon ِ هفته گذشته بذارم اینجا، بعد همون شب توی اینستاگرام دیدم که تقریبا از هر ۴ دوستی که من عکس هاشونو دنبال میکنم، یک نفر به هر حال یه اشاره ای به این مفهوم کرده و یه عکسی گذاشته ازش و یه شعری هم گذاشته و خلاصه فضای عاشقانه ای رو رقم زده! اصولا بعضی از اسم ها ناخودآگاه منو یاد یه سری بیت ها میندازن و کلمه “ماه” بدون شک توی ذهن من عجین شده با شعر بی نظیر حسین منزوی جایی که میگه: «پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد / که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود…» ، شعر قشنگیه و میتونید نسخه کاملش رو “اینجا” بخونید و اگه دوست داشتید میتونید درمورد رابطه پلنگ و ماه در ادبیات ایران هم جستجو کنید. خلاصه در نتیجه به نظر میرسه که پرداختن من هم به موضوع Supermoon صرفا باعث اطناب میشه و تاثیر آنچنانی ای نداره.

ما به صورت خیلی ناگهانی روز شنبه با امیر تصمیم گرفتیم که روز یکشنبه بریم شیکاگو که هم به یه چند تا کار اداری برسیم و هم اینکه با دوستای قدیمی امیر که قبلا دانشجوی پردو بودن و الان ساکن شیکاگو هستن، تجدید دیداری به عمل بیاریم. در نتیجه شنبه اکثر کارها رو انجام دادیم و قرار شد که یکشنبه ظهر راه بیافتیم. نکته قابل توجه اینه که با اینکه بین شیکاگو و شهر کوچک ما! کلا یک ساعت و نیم فاصله هست، ساعت رسمی شیکاگو از ما یک ساعت عقب تره! که خب این برای ما خبر خوبی بود در اون لحظه. به هر حال یکشنبه صبح مدارک لازم رو جمع آوری و ساعت ۱۲:۳۰ حرکت کردیم.

مسیر توام بود با یه عالمه صحبت کاری و آهنگهای خانمان سوز سیاوش قمیشی و البته امیر یه سری آهنگ از جناب ستار ارائه کرد که خیلی خیلی جالب بود! طبیعتاً پینک فلوید و جیم موریسون هم که این روزها جزو آهنگهایی هست که همیشه و همه جا باید باشه. توی مسیر به راحتی میشد تعریف مشخصی از ایالت ایندیانا به دست آورد و مزرعه های ذرت و توربین های بادی همه جا رو اشغال کردن! حالا بعدا یه متنی در مورد این توربین های بادی مینویسم. اینجا آسمون واقعا چیز جالبیه. خیلی خیلی تمیز و خیلی خیلی نزدیکه!، و در مورد شبِ اینجا نمیدونم چی بگم! زبانم قاصره از وصف زیبایی و عظمت آسمون شب. منو خیلی خیلی یاد آخرین باری میندازه که توی ایران رفتیم کویر مرنجاب و تونستیم یه دل سیر آسمون واقعی رو ببینیم. آسمون، کوه و دریا توی شب عظمت و هیبت عجیب و غریبی رو به آدم القا میکنن که آدم هر لحظه بیشتر پی میبره به کوچک بودن خودش در برابر هستی.

توی مسیر، دوستامون توی شیکاگو زنگ زدن و با در نظر گرفتن اختلاف زمان یک ساعته ی موجود، قرار شد بعد از انجام کارهای خودمون، بریم ببینیمشون و باهاشون یه دوری بزنیم توی مرکز شهر شیکاگو که یکی از قشنگ ترین قسمت های شهری آمریکا محسوب میشه. هوا از وقتی که راه افتادیم سرد بود و وقتی برای بنزین زدن بین راه وایستادیم متوجه شدیم که هوا همچنان در حال سرد شدن هم هست که خب برای من که آدم سرمایی هستم خبر عالی ای نبود!! خلاصه بعد از یه مدت آهنگ گوش دادن و صحبت کردن، کم کم شاخصه ها و علامت های رسیدن به یه شهر بزرگ به چشم میخورد:

که این برای من حالت عجیبی رو به وجود آورده بود چراکه مدت نسبتاً زیادی هست که از فضای شلوغ شهر فاصله گرفتم و کم کم دارم عادت میکنم به زندگی آروم بدون هیاهو و ترافیک شهر. اما خب نمیتونم منکر هیجان خیلی زیادم به سبب دیدن شهر شیکاگو بشم چراکه این شهر واسه من نوستالژی خاصی رو به وجود میاره چون زمانی که دبیرستانی بودم و پلی استیشن ۱ یکی از عناصر تفکیک ناپذیر زندگی بود، بازی Driver رو خیلی دوست داشتم و شهر شیکاگو یکی از مرحله های اصلی اون بازی بود و من همیشه انجام کارهایی که منجر به اتمام اون مرحله میشد رو بیخیال میشدم و با ماشین توی شهر پرسه میزدم! و حالا واقعا داشتم توی همون شهر به ساختمونها نگاه میکردم و توی خیابوناش راه میرفتم.

بعد از انجام کارهای شخصی و خرید های لازم، با ماشین برگشتیم به مرکز شهر و مثل تهران عزیز، مدت خیلی زیادی مشغول پیدا کردن جای پارک بودیم که بالاخره بعد از تلاش های مذبوحانه، یه پارکینگ عمومی پیدا کردیم و با پرداخت ۱۰ دلار، ماشین رو رها به سمت محل قرارمون با دوستانمون راهی شدیم. شیکاگو تقریبا ۳ میلیون نفر جمعیت داره و سومین شهر پرجمعیت آمریکاست. شیکاگو شهر خیلی پرجنب و جوشی محسوب میشه و برای من این قضیه به راحتی قابل حس کردن بود. اما خب باز هم در بسیاری از مسائل به ابرشهری مثل تهران نمیرسه و به نسبت خیلی کوچیکتره. دوستانمون رو دیدیم و بعد از معرفی شدن من و صحبت های اولیه به سمت مرکز شهر راهی شدیم و از کنار رودخونه ای که از داخل شهر میگذره رد میشدیم و من با بی جنبگی مفرط، آسمون و زمین رو نگاه میکردم و عکس میگرفتم و با وجود سرمای زیاد هوا، از جنب و جوش حاکم بر شهر و ساختمون های واقعا زیبا و بلند شهر لذت میبردم.

برج جناب ترامپ هم به نوبه خودش و فارغ از زیباییش این روزها به یکی از نکات جالب این شهر تبدیل شده و الحق و الانصاف معماری فوق العاده زیبا و موقعیت مکانی خیلی خوبی هم داشت. هوای سرد شیکاگو و خب کمبود وقت من و امیر، به ما اجازه نمیداد که به همه جاذبه های این شهر بپردزایم و عملا قرار هم نبود که چنین اتفاقی بیافته. برای مثال اونجا میتونستی با پرداخت ۳۵ دلار، سوار قایق های موجود در رودخونه بشی و مسئول قایق با عبور از هر ساختمون و منطقه، تاریخچه و نقاط عطف اونها رو برای دیگران توضیح میده که خب سرمای هوا ما رو از چنین امکانی بازداشت و دفعات بعدی حتما اینو امتحان میکنم.

با در نظر گرفتن اینکه ما از قصد نهار نخورده بودیم و به دوستامونم گفته بودیم که نهار نخورن، مسیرمون رو به سمت یکی دیگه از جاذبه های توریستی شهر شیکاگو تغییر دادیم و راهی شدیم به سمت محلی که میتونستیم Chicago Style Pizza یا به نوعی Chicago Deep Dish Pizza سفارش بدیم. پروسه سفارش غذا و آماده شدنش بالغ بر ۵۰ دقیقه طول کشید و بعد از ۵۰ دقیقه، با چنین پدیده ای مواجه شدیم:

photo_2016-11-21_23-00-03

که به طرز فجیعی بزرگ و جالب بود و ما ۴ نفر دو تا سفارش دادیم و فقط تونستیم نصفشو بخوریم و نصفه دیگه موند برای وعده های بعدی. البته طعم پیتزا توی آمریکا به مقدار زیادی با پیتزای توی ایران متفاوته و من شخصاً پیتزای ایران رو بیشتر میپسندم ولی خب گویا به مرور زمان به این طعم نسبتا متفاوت خو خواهم گرفت. خلاصه بعد از صرف غذا و خروج از رستوران مربوطه، سرمای هوا باعث شد که با تاکسی به سمت ماشینمون برگردیم و حدودای ساعت ۸ شب بود که از دوستانمون خداحافظی کردیم و راهی شهر کوچک خودمون شدیم.

این سفر تجربه جالبی بود چراکه حس کردم بعد از سه چهار ماه زندگی آروم توی یه شهر کوچیک، که من واقعا دوسش دارم، تجربه هیجان یه شهر بزرگ میتونه خیلی جذاب باشه و انرژی خوبی به آدم بده. نکته ای که داشتم بهش فکر میکردم اینه که انسان چقدر راحت به همه چی خو میگیره و خودشو وفق میده با شرایط جدید و چه بسا لذت هم میبره ازش. این منو یاد یه قسمتی از کتاب “دوستش داشتم” از خانم “آنا گاوالدا” (توضیحات بیشتر: “اینجا“) میندازه که میگفت:

“زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .”

با احترام

پیمان یوسفی

۲۲ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *