کتاب، کتاب، کتاب…

یکی از مواردی که به راحتی میشه توی زندگی بعضی از ایرانی های اینجا دید، اینه که “بعضی” هاشون صرفاً جهت همسان شدن با جامعه آمریکا، کارایی رو انجام میدن که چه بسا هیچ لذتی هم ازش نمیبرن و فقط معتقدن این میتونه توی این پروسه آداپته شدن کمکشون کنه! نمیدونم البته، شاید من یه مقدار تازه واردم و بعدنا خودمم به همون گروه بپیوندم و به این حرفها بخندم. اما خب حداقل الان توی دنیای من، کار درست اینه که بری بگردی و نسخه ی آمریکایی همون کارایی رو پیدا کنی که توی ایران ازشون لذت میبردی و توی اون فضا سعی کنی با فرهنگ یه کشور دیگه آشنا و باهاش آداپته بشی. و برای من، این یعنی هر چیزی که به کتاب و ادبیات و فیلم ربط داشته باشه!

در این راستا امروز با کایل رفتیم یکی از کتاب فروشی های بزرگ شهر لافایت به اسم Barnes & Noble (اینجا). واقعا تجربه خوبی بود و خیلی خیلی ازش لذت بردم. به صورت کلی این کتاب فروشی خیلی خیلی شبیه شهر کتاب توی تهران میمونه، هر چند که من راه رفتن توی خیابون انقلاب و خریدن کتاب رو خیلی بیشتر از شهر کتاب دوست داشتم، ولی خب نمیتونم منکر خوبی های اونجا هم بشم. به هر حال، با کایل تو طول هفته در مورد اینکه چی میخوایم بخریم و چقدر پول بدیم و … حسابی بحث کرده بودیم ولی خب بازم بیشتر از چیزی که تصور داشتیم خریدیم!

تقریبا طرفای ساعت ۶:۳۰ بود که بعد از تقریبا ۱۵ دقیقه رانندگی رسیدیم و وقتی وارد مغازه شدم، یه لحظه حس کردم الان توی ایرانم و اونجا بود که داشتم به این فکر میکردم که چقدر ادبیات و اصولا هنر میتونه کمک کنه به عدم وجود مرزهای خودساخته ی انسانی! در ابتدا قصد داشتیم که چند تا فیلم از The Criterion Collection بخریم چون ۵۰ درصد تخفیف داشت و به جز این مساله، این مجموعه ها بی نظیرن واقعا. اگه دوست داشتید میتونید سرچ کنید و در موردشون بخونید. کایل ۶ تا فیلم خرید و من فقط راضی شدم به فیلم Mulholland Drive از جناب دیویدد لینچ که خب البته قبلا دیده بودمش ولی نه با مستندات و کیفیتی که میشه توی این مجموعه ها پیدا کرد. کلا دیوید لینچ رو توصیه میکنم! یه اتفاق جالبی هم افتاد این بود که یه جا هر چی میگشتیم نمیتونستیم یه فیلم رو پیدا کنیم و حتی مسوول بخش هم نمیتونست کمکمون کنه، تا اینکه یه مشتری دیگه وقتی صدای ما رو شنید راهنماییمون کرد که کجا این فیلم رو دیده و به این سبب تونستیم فیلم مذکور رو پیداش کنیم و مدیر مغازه به ایشون ۲۰ درصد تخفیف دادن به سبب این کمک. در نهایت هم که من یه نیم ساعتی بین قفسه کتابها گشتم و در نهایت کتاب Robot Visions از آسیموف رو که قبلا نسخه فارسیش رو با اسم “ربات خواب میبند” خونده بودم، خریدم. کتاب بی نظیریه و خیلی از ایدئولوژی های حدود سن ۲۰ سالگی از زندگی من با خوندن همچین کتابهایی شکل گرفته بود.

زندگی همچنان با دور تند جریان داره. نسبت به روزهای اول خیلی راحت تره ولی خب همچنان درس ها زیادن، که خب این چیزی نیست که بتونه تاثیری روی من بذاره چون من همه تلاشمو میکنم که بهترین ورژن خودم باشم توی زندگیم، و هنوز خیلی راه دارم که برسم به این هدف. تا اون روز هی میام اینجا مینویسم و مینویسم تا بالاخره بیام به عنوان اخرین پست این وبلاگ بنویسم که تونستم اونی بشم که میخواستم! که خب خیلی راه طولانی ای به نظر میرسه!

با احترام،
پیمان یوسفی
۴ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *