استقرار

الان دقت کردم که توی چند تا مطلب قبلی ای که نوشتم، خیلی به این اشاره کردم که “هوا داره سرد میشه”!، اما خب جالب اینجاست که هوا داره گرم میشه! البته قطعا یه چیز کاملا مقطعیه و زمستان سختی در پیش روئه. گفتم زمستان و یاد شعر “آواز سگ ها و گرگ ها” از مهدی جان اخوان ثالث افتادم که اگه خواستید، میتونید “اینجا” بخونیدش. اتفاقا جالب شد که یاد این شعر افتادم، خصوصاً بند آخرش که از زبون گرگ ها میگه:

درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد…

اینجا که اومدم، خیلی بیشتر از قبل این شعر توی ذهنم مرور شد و میشه، چون به هر حال اینجا پایبند موندن به هر چیزی که اسمشو معیار و أصل میذاری، میتونه سخت تر از ایران باشه، منظورم اینه که اینجا اگه معیارهای خودتو حتی به صورت مقطعی نادیده بگیری، احتمالا خیلی زندگی لذت بخش تری رو تجربه خواهی کرد و اینو به راحتی میتونی توی زندگی “بعضی” از اطرافیانت ببینی. اما به قول یکی بچه ها؛ آدم به همین معیارها آدمه دیگه!. اینجور اتفاقا که بهشون توی لفافه اشاره کردم فرکانس خیلی کمی برای دانشجوهای ایرانی داره، اما خب به صورت کلی برای همه ایرانیها، شاید اینجوری نباشه. هر چند که شاید اصلا یه روزی به این نتیجه برسم که این من بودم که داشتم اشتباه میکردم.

دارم از موضوع خارج میشم، البته عملا موضوع خاصی مد نظر ندارم ولی خب قصد داشتم یه خورده در مورد خودم، به خودم در آینده، گزارش بدم. میخوام بهش بگم که اوضاع حسابی مرتبه و کم کم دارم به طور کامل مستقر میشم، البته هنوزم خیلی جاها کمیتم لنگ میزنه و به کمک بقیه احتیاج دارم ولی در کل اوضاع خوبه، خیالت راحت!!، امیدوارم که تو هم که توی آینده داری اینو میخونی اوضاعت مرتب بوده باشه و البته اون موقع ورزش رو جدی تر از الان من پیگیر باشی. البته نمیدونم پائولو رو یادته یا نه، از بچه های عمران که با دکتر رائو کار میکرد، ایتالیایی الاصل بود. امروز باهاش صحبت کردم و شاید به زودی با جمعشون یه سالنی رفتیم و یه فوتبالی زدیم، احتمالا الان خودت میدونی که واقعا اینکار عملی میشه یا نه، من که امیدوارم بشه. منم با دکتر رائو صحبت کردم تقریبا و تقریبا اوکی شو گرفتم، خودت میدونی دارم در مورد چی حرف میزنم دیگه! احتمال داره خونمو عوض کنم چون اینجایی که هستم یه خورده زیادی خوبه و طبیعتاً کرایه ش هم بیشتر از بقیه ست، البته خب خوبی های خودشو داره اما برای منی که بخش زیادی از روز رو توی آفیس هستم، داشتن یه خونه بیش از حد خوب، خیلی توجیه پذیر نیست. حالا تا ببینم چی پیش میاد. آخر هفته میخوام برم کتاب فروشی توی شهر لافایت که یه سری کتاب و فیلم بخرم، عملا هیجان خیلی زیادی دارم برای اینکار چون یاد روزایی میافتم که توی مغازه های انقلاب میگشتم تا بتونم یه کتاب درست و حسابی پیدا کنم، حتی یادمه (که احتمالا خودتم یادته) که هر کاری کردم نتونستم نسخه انگلیسی کتاب بادبادک باز رو پیدا کنم و آخرش با کلی واسطه و بدختی، یه نفر واسم از سوریه خرید و آورد و اون موقع ۸۰ هزار تومن واسه کتابی که نسخه فارسیش ۱۲ هزار تومن بود پول دادم، اما خب یادته که، کتاب فوق العاده ای بود و ارزششو داشت.

پاییز اینجا خیلی عجیب و غریب قشنگه، رنگ درختها از قرمز تا زرد تغییر میکنه و ترکیب رنگ عجیب و غریبی رو میسازه، حالا تصور کنید که از تهران یهو وارد همچین فضایی بشید و توش زندگی کنید. تجربه عجیبیه واقعا. البته خب خیلی از خوبی های زندگی توی یه شهر بزرگ مثل تهران رو هم نمیتونیم اینجا داشته باشیم، ولی من که تا الان خیلی راضی بودم از این تغییر بزرگ در شرایط زندگی. حالا تا آینده…

با احترام،

پیمان یوسفی

۱ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *