بحران کمبود آب در ایران و باورهای غلط!

چند وقت پیش توی وبلاگ “مجمع دیوانگان” یه مطلب جالبی در مورد بحث کمبود آب در کشورهای در حال توسعه مثل ایران میخوندم که به زعم خودم خیلی جالب و قابل تامل بود و باعث شد که بخوام توضیحات خیلی کمی در این زمینه ارائه بدم و قسمت هایی از همون مطلب رو هم اینجا بذارم. توی فضاهای رسانه ای ایران، خیلی راحت میتونیم با جملاتی نظیر اینکه “سهم مصرف آب شیرین ایران دو برابر متوسط جهانی است” و … مواجه بشیم و توی تمام این اخبار، شهروندان ایرانی مقصر اصلی مصرف بی رویه آب شیرین در کشور هستن. حتی برای اثبات این مدعا به رده بندی کشور ها بر اساس سرانه مصرف آب شیرین توسط The World Factbook اشاره میشه که “اینجا” و “اینجا” میتونید به ترتیب نسخه فارسی و انگلیسیشو ببینید و صرفاً برای نشون دادن رده بندی کلی، اسکرین شات نسخه انگلیسی رو اینجا میذارم ولی پیشنهاد میکنم خود صفحات رو باز کنید تا بتونیم روش بحث کنیم:

همونطوری که مشخصه، ایران از بین ۱۷۰ کشور موجود، رتبه ۱۱ رو در کل مصرف آب شیرین در سال به خودش اختصاص داده که خب با توجه به وضعیت بارندگی و کمبود آب توی ایران، این رتبه فاجعه محسوب میشه. اما وقتی به کشورهایی که سرانه مصرف بالاتری نسبت به ایران دارن، نگاه میکنیم، یه جای کار میلنگه! چون اصلا نمیشه دسته بندی مشخصی از اون کشور ها ارائه کرد چراکه هم کشورهای پیشرفته ای مثل آمریکا و ژاپن توشون قرار دارن و هم کشورهایی مثل ازبکستان و تایلند و اندونزی. پس به نظر میرسه شاخص کل مصرف به صورت کلی نمیتونه توسعه یافتگی یا عدم توسعه یافتگی کشور ها رو نشون بده. اما خب به هر حال چیزی که هست اینه که به صورت کلی ما در رتبه ۱۱ قرار داریم که واقعا عدد ترسناکیه و فکر میکنم بعضی وقتها به جای تمرکز ۱۰۰ درصد بر روی موضوعات سیاسی ایران و جهان!، لازمه که به این موارد هم فکر بشه و راه چاره ای اندیشیده بشه براش.

اما خب مقصر این اتفاق چه کسانی هستن؟  بر اساس رسانه های آگاه و ناآگاه کشور!، این شهروندان ایرانی هستن که با مصرف دوبرابر میانگین جهانی! باید خودشون رو مورد عتاب قرار بدن. «اما» یه نگاهی به درصدهای موجود توی رده بندی مذکور، خیلی چیزها رو در این زمینه روشن میکنه!. با نگاه مجدد به این دسته بندی میبینیم که ۹۱ درصد سهم مصرف آب شیرین کشور ایران، مربوط میشه به بخش “کشاورزی” و اگر لیست مذکور رو بر اساس سهم مصرف کشاورزی مرتب کنیم میبینیم که رتبه ایران عدد از ۱۱ به ۳۱ تغییر پیدا میکنه. اما حالا با نگاه به کشورهایی که در این زمینه پرمصرف تر از ایران هستن، قسمت های ناگفته ی زیادی مشخص میشه و بحث توسعه یافتگی و عدم توسعه یافتگی نقش خودش رو بیشتر و بیشتر نشون میده. بخشی از این کشورهایی که رتبه بالاتری رو دارند (که یعنی حتی از ایران هم در بخش کشاورزی سهم بیشتری رو از کل مصرف کشور شامل میشن) عبارتند از: ترکمنستان، قزاقستان، تاجیکستان، سومالی، میانمار، اریتره، بنگلادش، نپال، نیجر، هایتی و … و دیگه هیچ خبری از کشورهای توسعه یافته ای مثل آمریکا و ژاپن و … نیست.

آرمان امیری در همین رابطه مینویسه: آمریکا با ۱۶۰۰ مترمکعب در سال، بیش از ۵۰ درصد سرانه ایران مصرف آب دارد، اما در ایران ۹۱ درصد این مصرف در بخش کشاورزی هدر می‌رود، در حالی که در آمریکا این عدد فقط ۴۱ درصد است و در کانادا فقط به ۱۲ درصد می‌رسد! در نقطه مقابل، بخش مصرف خانگی در ایران تنها ۷ درصد از کل سرانه مصرف را به خود اختصاص داده است. از این لحاظ ما جزو ۴۰ کشور پایین جهان قرار داریم! این عدد برای اتریش ۳۵ درصد، سوییس ۲۴ درصد، بریتانیا ۲۲ درصد، کانادا ۲۰ درصد، فرانسه ۱۶ درصد و آمریکا ۱۳ درصد است. (در عین حال برای افغانستان و پاکستان و ترکمنستان هرکدام ۲ درصد است!)

با بررسی این عددها، میشه به راحتی دید که در بسیاری از کشورهای پیشرفته دنیا، سرانه مصرف خانگی آب شیرین چند برابر ایرانه ولی به صورت کلی رتبه بهتری در کل سرانه مصرف آب در دنیا دارن و دلیل این قضیه فقط برمیگرده به هدر رفت آب در بخش کشاورزی در ایران و سایر کشورهای در حال توسعه! (که ای کاش میشد به صورت ۱۰۰ درصد مطمئن بود از اطلاق واژه “در حال توسعه”). نکته حائز توجه بعدی اینه که در حالیکه تمامی آب هایی که به منازل ایرانی ها میرسه آب شرب هستن، در کشورهای پیشرفته از آب‌های غیرآشامیدنی برای بسیاری از کارها نظیر شست و شو یا باغبانی استفاده میشه و آب شرب صرفا به منظور آشامیدن به کار میره. این نکته زمانی اهمیتش بیشتر میشه که بخش قابل توجهی از همین آب شرب، در اثر سیستم های لوله کشی ضعیف توی ایران، کاملا هدر میره و اصلا به شهروندها نمیرسه!! (برای مثال “اینجا” این خبر رو بخونید!)

با وجود اینکه این شهروندهای کشورهای در حال توسعه مثل ایران هستن که همیشه مورد شماتت قرار میگیرن که در حال مصرف بی رویه هستن، باید پذیرفت که در سطح کلان، این دولت ها هستن که مسئول (اگر از واژه مقصر استفاده نکنیم) وضع موجود هستن و میبایست با تغییر رویه و فکر اساسی در این رابطه، به حل این معضل بپردازن چراکه خواسته یا ناخواسته تبعات کمبود آب روز به روز بیشتر و بیشتر داره خودش رو در زندگی هموطن های ما نشون میده و اگر کاری صورت نگیره، شاید حتی فرصت پشیمونی هم پیش نیاد.

با احترام،

پیمان یوسفی

۲۸ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی

شیکاگو یا به قول داییِ رضا و احمدرضا، شیگاگو!

یادمه من قرار بود یه چند تا عکس از پدیده Supermoon ِ هفته گذشته بذارم اینجا، بعد همون شب توی اینستاگرام دیدم که تقریبا از هر ۴ دوستی که من عکس هاشونو دنبال میکنم، یک نفر به هر حال یه اشاره ای به این مفهوم کرده و یه عکسی گذاشته ازش و یه شعری هم گذاشته و خلاصه فضای عاشقانه ای رو رقم زده! اصولا بعضی از اسم ها ناخودآگاه منو یاد یه سری بیت ها میندازن و کلمه “ماه” بدون شک توی ذهن من عجین شده با شعر بی نظیر حسین منزوی جایی که میگه: «پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد / که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود…» ، شعر قشنگیه و میتونید نسخه کاملش رو “اینجا” بخونید و اگه دوست داشتید میتونید درمورد رابطه پلنگ و ماه در ادبیات ایران هم جستجو کنید. خلاصه در نتیجه به نظر میرسه که پرداختن من هم به موضوع Supermoon صرفا باعث اطناب میشه و تاثیر آنچنانی ای نداره.

ما به صورت خیلی ناگهانی روز شنبه با امیر تصمیم گرفتیم که روز یکشنبه بریم شیکاگو که هم به یه چند تا کار اداری برسیم و هم اینکه با دوستای قدیمی امیر که قبلا دانشجوی پردو بودن و الان ساکن شیکاگو هستن، تجدید دیداری به عمل بیاریم. در نتیجه شنبه اکثر کارها رو انجام دادیم و قرار شد که یکشنبه ظهر راه بیافتیم. نکته قابل توجه اینه که با اینکه بین شیکاگو و شهر کوچک ما! کلا یک ساعت و نیم فاصله هست، ساعت رسمی شیکاگو از ما یک ساعت عقب تره! که خب این برای ما خبر خوبی بود در اون لحظه. به هر حال یکشنبه صبح مدارک لازم رو جمع آوری و ساعت ۱۲:۳۰ حرکت کردیم.

مسیر توام بود با یه عالمه صحبت کاری و آهنگهای خانمان سوز سیاوش قمیشی و البته امیر یه سری آهنگ از جناب ستار ارائه کرد که خیلی خیلی جالب بود! طبیعتاً پینک فلوید و جیم موریسون هم که این روزها جزو آهنگهایی هست که همیشه و همه جا باید باشه. توی مسیر به راحتی میشد تعریف مشخصی از ایالت ایندیانا به دست آورد و مزرعه های ذرت و توربین های بادی همه جا رو اشغال کردن! حالا بعدا یه متنی در مورد این توربین های بادی مینویسم. اینجا آسمون واقعا چیز جالبیه. خیلی خیلی تمیز و خیلی خیلی نزدیکه!، و در مورد شبِ اینجا نمیدونم چی بگم! زبانم قاصره از وصف زیبایی و عظمت آسمون شب. منو خیلی خیلی یاد آخرین باری میندازه که توی ایران رفتیم کویر مرنجاب و تونستیم یه دل سیر آسمون واقعی رو ببینیم. آسمون، کوه و دریا توی شب عظمت و هیبت عجیب و غریبی رو به آدم القا میکنن که آدم هر لحظه بیشتر پی میبره به کوچک بودن خودش در برابر هستی.

توی مسیر، دوستامون توی شیکاگو زنگ زدن و با در نظر گرفتن اختلاف زمان یک ساعته ی موجود، قرار شد بعد از انجام کارهای خودمون، بریم ببینیمشون و باهاشون یه دوری بزنیم توی مرکز شهر شیکاگو که یکی از قشنگ ترین قسمت های شهری آمریکا محسوب میشه. هوا از وقتی که راه افتادیم سرد بود و وقتی برای بنزین زدن بین راه وایستادیم متوجه شدیم که هوا همچنان در حال سرد شدن هم هست که خب برای من که آدم سرمایی هستم خبر عالی ای نبود!! خلاصه بعد از یه مدت آهنگ گوش دادن و صحبت کردن، کم کم شاخصه ها و علامت های رسیدن به یه شهر بزرگ به چشم میخورد:

که این برای من حالت عجیبی رو به وجود آورده بود چراکه مدت نسبتاً زیادی هست که از فضای شلوغ شهر فاصله گرفتم و کم کم دارم عادت میکنم به زندگی آروم بدون هیاهو و ترافیک شهر. اما خب نمیتونم منکر هیجان خیلی زیادم به سبب دیدن شهر شیکاگو بشم چراکه این شهر واسه من نوستالژی خاصی رو به وجود میاره چون زمانی که دبیرستانی بودم و پلی استیشن ۱ یکی از عناصر تفکیک ناپذیر زندگی بود، بازی Driver رو خیلی دوست داشتم و شهر شیکاگو یکی از مرحله های اصلی اون بازی بود و من همیشه انجام کارهایی که منجر به اتمام اون مرحله میشد رو بیخیال میشدم و با ماشین توی شهر پرسه میزدم! و حالا واقعا داشتم توی همون شهر به ساختمونها نگاه میکردم و توی خیابوناش راه میرفتم.

بعد از انجام کارهای شخصی و خرید های لازم، با ماشین برگشتیم به مرکز شهر و مثل تهران عزیز، مدت خیلی زیادی مشغول پیدا کردن جای پارک بودیم که بالاخره بعد از تلاش های مذبوحانه، یه پارکینگ عمومی پیدا کردیم و با پرداخت ۱۰ دلار، ماشین رو رها به سمت محل قرارمون با دوستانمون راهی شدیم. شیکاگو تقریبا ۳ میلیون نفر جمعیت داره و سومین شهر پرجمعیت آمریکاست. شیکاگو شهر خیلی پرجنب و جوشی محسوب میشه و برای من این قضیه به راحتی قابل حس کردن بود. اما خب باز هم در بسیاری از مسائل به ابرشهری مثل تهران نمیرسه و به نسبت خیلی کوچیکتره. دوستانمون رو دیدیم و بعد از معرفی شدن من و صحبت های اولیه به سمت مرکز شهر راهی شدیم و از کنار رودخونه ای که از داخل شهر میگذره رد میشدیم و من با بی جنبگی مفرط، آسمون و زمین رو نگاه میکردم و عکس میگرفتم و با وجود سرمای زیاد هوا، از جنب و جوش حاکم بر شهر و ساختمون های واقعا زیبا و بلند شهر لذت میبردم.

برج جناب ترامپ هم به نوبه خودش و فارغ از زیباییش این روزها به یکی از نکات جالب این شهر تبدیل شده و الحق و الانصاف معماری فوق العاده زیبا و موقعیت مکانی خیلی خوبی هم داشت. هوای سرد شیکاگو و خب کمبود وقت من و امیر، به ما اجازه نمیداد که به همه جاذبه های این شهر بپردزایم و عملا قرار هم نبود که چنین اتفاقی بیافته. برای مثال اونجا میتونستی با پرداخت ۳۵ دلار، سوار قایق های موجود در رودخونه بشی و مسئول قایق با عبور از هر ساختمون و منطقه، تاریخچه و نقاط عطف اونها رو برای دیگران توضیح میده که خب سرمای هوا ما رو از چنین امکانی بازداشت و دفعات بعدی حتما اینو امتحان میکنم.

با در نظر گرفتن اینکه ما از قصد نهار نخورده بودیم و به دوستامونم گفته بودیم که نهار نخورن، مسیرمون رو به سمت یکی دیگه از جاذبه های توریستی شهر شیکاگو تغییر دادیم و راهی شدیم به سمت محلی که میتونستیم Chicago Style Pizza یا به نوعی Chicago Deep Dish Pizza سفارش بدیم. پروسه سفارش غذا و آماده شدنش بالغ بر ۵۰ دقیقه طول کشید و بعد از ۵۰ دقیقه، با چنین پدیده ای مواجه شدیم:

photo_2016-11-21_23-00-03

که به طرز فجیعی بزرگ و جالب بود و ما ۴ نفر دو تا سفارش دادیم و فقط تونستیم نصفشو بخوریم و نصفه دیگه موند برای وعده های بعدی. البته طعم پیتزا توی آمریکا به مقدار زیادی با پیتزای توی ایران متفاوته و من شخصاً پیتزای ایران رو بیشتر میپسندم ولی خب گویا به مرور زمان به این طعم نسبتا متفاوت خو خواهم گرفت. خلاصه بعد از صرف غذا و خروج از رستوران مربوطه، سرمای هوا باعث شد که با تاکسی به سمت ماشینمون برگردیم و حدودای ساعت ۸ شب بود که از دوستانمون خداحافظی کردیم و راهی شهر کوچک خودمون شدیم.

این سفر تجربه جالبی بود چراکه حس کردم بعد از سه چهار ماه زندگی آروم توی یه شهر کوچیک، که من واقعا دوسش دارم، تجربه هیجان یه شهر بزرگ میتونه خیلی جذاب باشه و انرژی خوبی به آدم بده. نکته ای که داشتم بهش فکر میکردم اینه که انسان چقدر راحت به همه چی خو میگیره و خودشو وفق میده با شرایط جدید و چه بسا لذت هم میبره ازش. این منو یاد یه قسمتی از کتاب “دوستش داشتم” از خانم “آنا گاوالدا” (توضیحات بیشتر: “اینجا“) میندازه که میگفت:

“زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .”

با احترام

پیمان یوسفی

۲۲ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی

 

گزارش هفتگی و معرفی یک اپلیکیشن

اینجا نقش دنیای مجازی توی زندگی ایرانی ها خیلی خیلی پر رنگ تر میشه، حالا طبیعتاً این قضیه هم خوبی های خاص خودش رو داره و هم بدی های خودش رو. از خوبی هاش میشه به این اشاره کرد که خب مفهوم ارتباطات خیلی راحت تر شده و با یه تقریب خوبی میشه گفت که قدرت پیگیری زندگی و اخبار آدمای عزیزی که ازت دور هستن، به راحتی وجود داره. و به نظر من قسمت بد ماجرا هم همون “تقریب خوب”ی هست که بهش اشاره کردم، چون به همون نسبتی که میتونی در ارتباط باشی باهاشون، به همون نسبت هم در معرض این حقیقت که ازشون دور هستی و شاید کم کم داری واسشون کم رنگ میشی، قرار میگیری. اما خب حقیقت زندگی مگه جز اینه؟ “رفتن” با هر تعریف و نمادی که بهش اشاره بشه، چیزیه که هممون بهش ناگزیریم و باید عواقبش رو بپذیریم. مهم اینه که مطمئن باشیم که داریم توی مسیر درستی قدم برمیداریم و این اطمینان هم برمیگرده به خود آدم. اینکه خودش مطمئن باشه که داره درست حرکت میکنه تا برسه به هدفی که میخواد.

در راستای تاثیر زیاد فضای مجازی بر ایرانی های اینجا، پدیده اعتیاد به گوشی همراه، اگه بیشتر از ایرانی های توی ایران نباشه، به نظر من کمتر هم نیست و در مواقعی خود من هم از این قاعده مستثنی نیستم متاسفانه. اما چند وقت پیش که ایران بودم، توی وبلاگ “یک پزشک” یه مطلبی رو خونده بودم که توش یه اپلیکیشن رو معرفی کرده بود. اون موقع خیلی توجهی نکردم بهش تا زمانی که اینجا مجددا یاد اون افتادم و نصبش کردم و به شدت چیزیه که کمک کرده و میخوام یه مقدار در موردش صحبت کنم.

اسم این اپلیکیشن هست Forest و اینجا میتونید با وب سایت این اپلیکیشن آشنا بشید و این هم تصویری از فضای کلی این هم تصویری از فضای این اپلیکیشن:

3-14-2016-9-56-06-am

طرز کار این اپلیکیشن بسیار ساده ست، شما مدت زمانی رو که میخواید روی کار یا درستون تمرکز کنید براش مشخص میکنید و با شروع زمان، درخت شما شروع به رشد کردن میکنه و شما دیگه حق ندارید از محیط نرم افزار خارج بشید و در غیر این صورت، درخت شما خشک میشه و میمیره! با هر بار استفاده از این روش و با توجه به میزان زمانی که به کار یا درستون اختصاص دادید، یه میزان امتیاز میگیرید که میتونید با این امتیازها انواع مختلفی از درخت ها و … رو بخرید و آزاد کنید؛ اما چیزی که این اپلیکیشن رو برای من متمایز میکنه، اینه که در صورت رسیدن به امتیاز ۲۵۰۰ (من الان ۶۴۹ امتیاز دارم!) شما قادر هستید با انتخاب یه گزینه، “واقعا” یک درخت بکارید! در حقیقت گروه عملیاتی این اپلیکیشن از طرف شما در مناطق خاصی از دنیا یک درخت خواهند کاشت:

real_tree_share

که این به شدت برای من که خب خودم رو یه environmentalist میدونم ایده جذاب و شایسته ی احترامی بود و کمترین کاری که میتونستم بکنم این بود که اون رو به بقیه معرفی کنم تا ضمن افزایش بازده کاری، به نوبه خودمون به محیط زیست هم فکر کرده باشیم.

در راستای همین هدف های محیط زیستی که شاید همین الان هم برای یه سری از حتی دوستانم، خیلی بی معنی و “مسخره بازی” باشه، تصمیم گرفتم که چند کتاب انگلیسی زبان در زمینه محیط زیست رو که به صورت عمومی (و نه صرفا آکادمیک) به مشکلات پیش رو و راههای رویارویی با اونها میپردازه، به زبان فارسی ترجمه کنم که فارغ از جامعه آکادمیک، حداقل یه تعداد اندکی از عامه مردم هم دسترسی داشته باشن به کتاب های دسته اولی که اینجا به وفور چاپ و “خونده” میشه. هر چند که این شاید تاثیر وسیعی نذاره اما خب هر کسی به اندازه تواناییش باید کمک کنه و فعلا این یه شروع هست برای من. در حال حاضر، این دو کتاب رو تهیه کردم و به نظرم یکی از اونها مناسب هست برای ادامه دادن بحث ترجمه، اما خب فعلا انتشارات این کتاب پاسخ من رو در راستای کسب اجازه از اون ها به من نداده و تا اون موقع هم صبر خواهم کرد و هم از استادم خواهم خواست که شاید بتونه کتاب جذاب تری رو در اختیار من بذاره که شاید اون گزینه بهتری باشه برای جذب توجه عمومی، تا ببینیم چی پیش میاد.

photo_2016-11-14_16-01-10

باید بپذیریم که تبعات مسائل بین المللی محیط زیستی، بدون شک شامل کشورهایی مثل ایران هم خواهد شد و چه ما بخوایم و چه نخوایم روزی خواهد رسید که باید باهاش روبرو بشیم. در نتیجه افزایش دانش عمومی در این زمینه اولین قدم برای فرهنگ سازی ابتدایی ترین مسائل مربوط شهرنشینی محسوب میشه. برای یه مثال خیلی پیش پا افتاده، یه فرق عمده ای که اینجا با ایران داره اینه که اینجا فقط هفته ای یک بار، زباله های هر خونه توسط ارگان مربوطه (که یه شرکت خصوصی هست) جمع آوری میشه، و بر اساس مطالعاتی که میتونید توی کتاب های “مدیریت پسماند” نتایجش رو ببینید؛ فرکانس جمع آوری زباله توسط نهاد های مذکور، رابطه مستقیم داره با میزان زباله تولیدی خانوارها، این یعنی در ایران، چون ما میدونیم که هر شب زباله هامون جمع آوری خواهد شد، ناخواسته بیشتر از حالتی که میدونستیم مثلا هفته ای یک بار زباله ها جمع آوری خواهد شد، زباله تولید میکنیم! (در آینده بیشتر در مورد معضلات مدیریت پسماند شهری در ایران صحبت میکنم). همین اتفاق های کوچیک و فرهنگ سازی های معمولی که البته حاکی از یک زیرساخت به شدت قوی هست، میتونه تفاوت های بزرگ بین کشورهای توسعه یافته و رد حال توسعه رو مشخص کنه.

از هفته گذشته یادگیری زبان اسپانیایی رو شروع کردم!، این جزو هدف هایی بود که دو سال پیش برای خودم تعیین کرده بودم و الان وقتش بود که بهش بپردازم. البته متاسفانه توی دانشگاه، کلاسی که از اول همه چی رو توضیح بده وجود نداشت و در نهایت با پرس و جو و پیدا کردن چند تا دوست اسپانیایی زبان، دارم زیر نظر اونا خودم مطالعه رو ادامه میدم تا زمانی که به حدی برسم که بتونم کلاس های دانشگاه در این زمینه رو ادامه بدم. و واقعا باید بگم به شدت زبان شیرینی و حداقل شنیدنش که به شدت لذت بخشه!

امروز که دارم اینارو مینویسم، قراره ما هم مثل ایران شاهد بزرگ ترین ماه در آسمون باشیم که اینجا آخرین بار این اتفاق در سال ۱۹۴۸ میلادی افتاده و خب این به نوبه خودش جذابه واقعا و اگر شد حتما در آینده عکس هاش رو میذارم. فعلا باید درس بخونم چون ۳ روز دیگه بازم امتحان دارم!

با احترام،

پیمان یوسفی

۱۴ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی

معماری و نما

purdue2015-25

این ساختمون که اسمش هست University Hall قدیمی ترین ساختمون دانشگاه پردو و یکی از ۶ ساختمونی هست که با تاسیس دانشگاه پردو ساخته شده. به نوعی شروع فرایند ساختنش برمی گرده به سال ۱۸۷۴ و البته در سال ۱۹۶۱ ترمیم شده و در حال حاضر دپارتمان تاریخ در این ساختمون قرار داره. نکته جالب در مورد این ساختمون اینه که توی دانشگاه پردو، هیچ ساختمون دیگه ای حق نداره از این ساختمون ارتفاع بیشتری داشته باشه! و در صورتی که ساختمونی این قانون رو نقض کنه (مثل ساختمون دپارتمان ریاضی) کد پستی متفاوتی نسبت به سایر ساختمون های دانشگاه پردو خواهد داشت. ضمناً جناب John Purdue، موسس دانشگاه پردو، هم وصیت کردن که بعد از مرگشون، جسدشون روبروی این ساختمون دفن بشه که همین اتفاق هم افتاده و اینجا میتونید تصویر مجسمه ای که به احترام ایشون ساخته شده رو ببنید:

9405969134_8b65e52a1e_b

مجسمه ایشون روبروی University Hall نماد خیلی معروفی از دانشگاه پردو هست و تقریبا کمتر دانشجویی توی این دانشگاه هست که کنار جناب Purdue ننشسته باشه! و عکس نگرفته باشه که خب منم از این قاعده مستثنی نیستم! ایشون و اصولا هر کسی که در پیشرفت فضای علمی اینقدر بزرگ منشانه و دست و دلبازانه عمل کردن، همیشه شایسته ستایش و ماندگاری در تاریخ هستن و امیدوارم ما هم یه روزی بتونیم لیاقت ماندگاری در تاریخ از جنبه خوبش رو داشته باشیم.

حالا که در مورد این قضیه صحبت شد، به این عکس ها از ساختمون های دانشگاه پردو توجه کنید:

با اینکه محوطه دانشگاه پردو خیلی خیلی بزرگه و همونطوری که گفتم توی آمریکا مفهوم دانشگاه از شهر جدا نیست و طبیعتا حصار و حراستی! وجود نداره، یه چیزی توی همه این عکس ها هست که مشترکه و اون معماری و نمای ساختمون هاست که با آجرهای زرشکی و مشکی از شهر متمایز هستن. حتی ساختمون های جدیدی هم که در حال ساخت هستن و تعدادشون هم اصلا کم نیست از این قاعده مستثنی نیستن و باید این سبک معماری و نما رو حفظ کنن. من توی دانشگاه تهران و علم و صنعت درس خوندم و حداقل سایر دانشگاه های تهران مثل شریف و امیرکبیر و بعضی از دپارتمان های خواجه نصیر رو هم به کرّات دیدم و چیزی که به زعم خودم میتونم بگم اینه که به هیچ وجه نمیتونم یه معماری و نمای خاص به هر کدوم از این دانشگاه ها نسبت بدم و فکر میکنم بتونم این جمله رو به اکثر (و اگه نگم همه) دانشگاههای ایران هم تسری بدم، البته توی دانشگاه تهران هنوز میشه نماهای مشترکی رو پیدا کرد ولی خب همچنان نمیشه یه نظر کلی داد. شاید این اصلا چیز مهمی نباشه اما من فکر میکنم همین چیزهای کوچیک (و مثل اینها سرود هر دانشگاه و نماد ورزشی و …) باعث میشه مفهوم دانشگاه ها نسبت به هم مستقل باشن و دانشجوها با تعلق خاطر زیادی دوران دانشجویی خودشون رو طی کنن، این چیزیه که اینجا به شدت مشخصه و حداقل من توی تهران نه خودم اهلش بودم و نه خیلی شاهدش بودم. این قضیه رو حتی وقتی ارمنستان هم بودم به راحتی توی نماهای شهریش درک میکردم و وقتی با تهران مقایسه ش میکردم تفاوت های فاحشی به چشمم میومد. شاید همین دقت کردن به چیزای کوچیک باعث اتفاقات بزرگ بشه، هر چند که اکثر این حرفها نیازمند یه زیر ساخت قوی و از پیش تعریف شده ست که خب برای خیلی از دانشگاه ها و شهرها دیر به نظر میرسه. اما خب شاید یه روز…

با احترام،

پیمان یوسفی

۶ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی

کتاب، کتاب، کتاب…

یکی از مواردی که به راحتی میشه توی زندگی بعضی از ایرانی های اینجا دید، اینه که “بعضی” هاشون صرفاً جهت همسان شدن با جامعه آمریکا، کارایی رو انجام میدن که چه بسا هیچ لذتی هم ازش نمیبرن و فقط معتقدن این میتونه توی این پروسه آداپته شدن کمکشون کنه! نمیدونم البته، شاید من یه مقدار تازه واردم و بعدنا خودمم به همون گروه بپیوندم و به این حرفها بخندم. اما خب حداقل الان توی دنیای من، کار درست اینه که بری بگردی و نسخه ی آمریکایی همون کارایی رو پیدا کنی که توی ایران ازشون لذت میبردی و توی اون فضا سعی کنی با فرهنگ یه کشور دیگه آشنا و باهاش آداپته بشی. و برای من، این یعنی هر چیزی که به کتاب و ادبیات و فیلم ربط داشته باشه!

در این راستا امروز با کایل رفتیم یکی از کتاب فروشی های بزرگ شهر لافایت به اسم Barnes & Noble (اینجا). واقعا تجربه خوبی بود و خیلی خیلی ازش لذت بردم. به صورت کلی این کتاب فروشی خیلی خیلی شبیه شهر کتاب توی تهران میمونه، هر چند که من راه رفتن توی خیابون انقلاب و خریدن کتاب رو خیلی بیشتر از شهر کتاب دوست داشتم، ولی خب نمیتونم منکر خوبی های اونجا هم بشم. به هر حال، با کایل تو طول هفته در مورد اینکه چی میخوایم بخریم و چقدر پول بدیم و … حسابی بحث کرده بودیم ولی خب بازم بیشتر از چیزی که تصور داشتیم خریدیم!

تقریبا طرفای ساعت ۶:۳۰ بود که بعد از تقریبا ۱۵ دقیقه رانندگی رسیدیم و وقتی وارد مغازه شدم، یه لحظه حس کردم الان توی ایرانم و اونجا بود که داشتم به این فکر میکردم که چقدر ادبیات و اصولا هنر میتونه کمک کنه به عدم وجود مرزهای خودساخته ی انسانی! در ابتدا قصد داشتیم که چند تا فیلم از The Criterion Collection بخریم چون ۵۰ درصد تخفیف داشت و به جز این مساله، این مجموعه ها بی نظیرن واقعا. اگه دوست داشتید میتونید سرچ کنید و در موردشون بخونید. کایل ۶ تا فیلم خرید و من فقط راضی شدم به فیلم Mulholland Drive از جناب دیویدد لینچ که خب البته قبلا دیده بودمش ولی نه با مستندات و کیفیتی که میشه توی این مجموعه ها پیدا کرد. کلا دیوید لینچ رو توصیه میکنم! یه اتفاق جالبی هم افتاد این بود که یه جا هر چی میگشتیم نمیتونستیم یه فیلم رو پیدا کنیم و حتی مسوول بخش هم نمیتونست کمکمون کنه، تا اینکه یه مشتری دیگه وقتی صدای ما رو شنید راهنماییمون کرد که کجا این فیلم رو دیده و به این سبب تونستیم فیلم مذکور رو پیداش کنیم و مدیر مغازه به ایشون ۲۰ درصد تخفیف دادن به سبب این کمک. در نهایت هم که من یه نیم ساعتی بین قفسه کتابها گشتم و در نهایت کتاب Robot Visions از آسیموف رو که قبلا نسخه فارسیش رو با اسم “ربات خواب میبند” خونده بودم، خریدم. کتاب بی نظیریه و خیلی از ایدئولوژی های حدود سن ۲۰ سالگی از زندگی من با خوندن همچین کتابهایی شکل گرفته بود.

زندگی همچنان با دور تند جریان داره. نسبت به روزهای اول خیلی راحت تره ولی خب همچنان درس ها زیادن، که خب این چیزی نیست که بتونه تاثیری روی من بذاره چون من همه تلاشمو میکنم که بهترین ورژن خودم باشم توی زندگیم، و هنوز خیلی راه دارم که برسم به این هدف. تا اون روز هی میام اینجا مینویسم و مینویسم تا بالاخره بیام به عنوان اخرین پست این وبلاگ بنویسم که تونستم اونی بشم که میخواستم! که خب خیلی راه طولانی ای به نظر میرسه!

با احترام،
پیمان یوسفی
۴ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی

استقرار

الان دقت کردم که توی چند تا مطلب قبلی ای که نوشتم، خیلی به این اشاره کردم که “هوا داره سرد میشه”!، اما خب جالب اینجاست که هوا داره گرم میشه! البته قطعا یه چیز کاملا مقطعیه و زمستان سختی در پیش روئه. گفتم زمستان و یاد شعر “آواز سگ ها و گرگ ها” از مهدی جان اخوان ثالث افتادم که اگه خواستید، میتونید “اینجا” بخونیدش. اتفاقا جالب شد که یاد این شعر افتادم، خصوصاً بند آخرش که از زبون گرگ ها میگه:

درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد…

اینجا که اومدم، خیلی بیشتر از قبل این شعر توی ذهنم مرور شد و میشه، چون به هر حال اینجا پایبند موندن به هر چیزی که اسمشو معیار و أصل میذاری، میتونه سخت تر از ایران باشه، منظورم اینه که اینجا اگه معیارهای خودتو حتی به صورت مقطعی نادیده بگیری، احتمالا خیلی زندگی لذت بخش تری رو تجربه خواهی کرد و اینو به راحتی میتونی توی زندگی “بعضی” از اطرافیانت ببینی. اما به قول یکی بچه ها؛ آدم به همین معیارها آدمه دیگه!. اینجور اتفاقا که بهشون توی لفافه اشاره کردم فرکانس خیلی کمی برای دانشجوهای ایرانی داره، اما خب به صورت کلی برای همه ایرانیها، شاید اینجوری نباشه. هر چند که شاید اصلا یه روزی به این نتیجه برسم که این من بودم که داشتم اشتباه میکردم.

دارم از موضوع خارج میشم، البته عملا موضوع خاصی مد نظر ندارم ولی خب قصد داشتم یه خورده در مورد خودم، به خودم در آینده، گزارش بدم. میخوام بهش بگم که اوضاع حسابی مرتبه و کم کم دارم به طور کامل مستقر میشم، البته هنوزم خیلی جاها کمیتم لنگ میزنه و به کمک بقیه احتیاج دارم ولی در کل اوضاع خوبه، خیالت راحت!!، امیدوارم که تو هم که توی آینده داری اینو میخونی اوضاعت مرتب بوده باشه و البته اون موقع ورزش رو جدی تر از الان من پیگیر باشی. البته نمیدونم پائولو رو یادته یا نه، از بچه های عمران که با دکتر رائو کار میکرد، ایتالیایی الاصل بود. امروز باهاش صحبت کردم و شاید به زودی با جمعشون یه سالنی رفتیم و یه فوتبالی زدیم، احتمالا الان خودت میدونی که واقعا اینکار عملی میشه یا نه، من که امیدوارم بشه. منم با دکتر رائو صحبت کردم تقریبا و تقریبا اوکی شو گرفتم، خودت میدونی دارم در مورد چی حرف میزنم دیگه! احتمال داره خونمو عوض کنم چون اینجایی که هستم یه خورده زیادی خوبه و طبیعتاً کرایه ش هم بیشتر از بقیه ست، البته خب خوبی های خودشو داره اما برای منی که بخش زیادی از روز رو توی آفیس هستم، داشتن یه خونه بیش از حد خوب، خیلی توجیه پذیر نیست. حالا تا ببینم چی پیش میاد. آخر هفته میخوام برم کتاب فروشی توی شهر لافایت که یه سری کتاب و فیلم بخرم، عملا هیجان خیلی زیادی دارم برای اینکار چون یاد روزایی میافتم که توی مغازه های انقلاب میگشتم تا بتونم یه کتاب درست و حسابی پیدا کنم، حتی یادمه (که احتمالا خودتم یادته) که هر کاری کردم نتونستم نسخه انگلیسی کتاب بادبادک باز رو پیدا کنم و آخرش با کلی واسطه و بدختی، یه نفر واسم از سوریه خرید و آورد و اون موقع ۸۰ هزار تومن واسه کتابی که نسخه فارسیش ۱۲ هزار تومن بود پول دادم، اما خب یادته که، کتاب فوق العاده ای بود و ارزششو داشت.

پاییز اینجا خیلی عجیب و غریب قشنگه، رنگ درختها از قرمز تا زرد تغییر میکنه و ترکیب رنگ عجیب و غریبی رو میسازه، حالا تصور کنید که از تهران یهو وارد همچین فضایی بشید و توش زندگی کنید. تجربه عجیبیه واقعا. البته خب خیلی از خوبی های زندگی توی یه شهر بزرگ مثل تهران رو هم نمیتونیم اینجا داشته باشیم، ولی من که تا الان خیلی راضی بودم از این تغییر بزرگ در شرایط زندگی. حالا تا آینده…

با احترام،

پیمان یوسفی

۱ نوامبر سال ۲۰۱۶ میلادی