کوه به کوه نمیرسه …

گفت «مهاجرا قبل از هر چیزی، اول سایه ی خودشونو از دست میدن!» اینارو که میگفت اصلا به من نگاه نمیکرد. یه عادت عجیبی داشت که هر بار میرفتیم اون کافه، زل میزد به لیوان آبجویی که سفارش داده بود و سعی میکرد تا جایی که میتونه لیوان رو کج کنه اما آبجوها نریزن. گفتم «یعنی چی سایه ی خودشونو از دست میدن؟! بین این همه مورد مثل خانواده و وطن و هویت و این حرفا، تو میگی مهاجرا سایه شونو از دست میدن!؟» همینجوری که داشت با لیوانش ور میرفت گفت «همه اینایی که گفتی تو سایه ی آدما خلاصه میشه؛ همون سایه ای که ماها خیلی وقته از دست دادیم». صدای آهنگی که توی سالن پخش میشد حسابی عصبیم کرده بود. گفتم «بریم بیرون یه قدمی بزنیم؟ اینجا خیلی شلوغه» هیچی نگفت. وقتایی که اینجوری میشد نباید خیلی سر به سرش میذاشتی ولی خب اون روز خیلی حالش گرفته بود و من دلیلشو نمیدونستم. برای اینکه حرفو ادامه داده باشم پرسیدم «از لیلا چه خبر؟ آپدیت جدیدی نگرفتی ازش؟ کِی میاد؟» بازم هیچی نگفت، فقط حس کردم فشار دستش روی لیوان آبجو بیشتر شده و دیگه انگار حوصله کج کردن لیوان رو هم نداشت. دیگه ادامه ندادم. گوشیمو برداشتم و یه نگاهی به اخبار انداختم. با خوندن اخبار حس کردم انگار دنیا کم کم داره از خبرای خوب خالی میشه و یه روزی میرسه که همه خبرای دنیا بین بد و بدتر بودن با هم رقابت میکنن. سر و صدای سالن داشت خیلی اذیتم میکرد و نمیتونستم ساکت بمونم، اونم که هنوز سرش پایین بود. گفتم «ولی دنیا رو بدجور گُه گرفته ها…» انگار صدای من یهو از اعماق یه دنیای دیگه کشیدش بیرون و تا اون لحظه هیچکدوم از حرف های قبلی منو اصلاً نشنیده بود. سرشو آورد بالا و دیدم چشماش خیس خیسه. از ترس خشکم زد!، گفتم «چی شده؟!!، چرا داری گریه میکنی؟» لبخند زد! یه جوری انگار داشت تلاش میکرد جلوی بغضشو بگیره ولی خب بغض بالاخره یه راهی پیدا میکنه تا خودشو آزاد کنه. با دستاش صورتشو خشک کرد و هی سعی میکرد نگاهشو ازم بدزده. گفتم «جون به لب شدم لامصب، چیزی شده؟» با همون لبخندش گفت «یادته میگفتن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه؟… این ضرب المثلارو واسه مهاجرا نساختن… ماها به هم نمیرسیم» من حسابی نگران بودم، به اندازه کافی  از شرایطی که توش قرار داشتم، اعصابم خورد بود. گفتم «این مسخره بازیا چیه خب؟ دارم ازت میپرسم چی باعث شده که داری وسط این همه آدم گریه کنی؟ مست هم که نیستی بخوام فک کنم بخاطر اونه» ولی اون انگار اصلا نه به شلوغی اطرافش توجه داشت نه حتی به صحبت های من، گفت «مهاجرا سایه ندارن. مهاجرا هیچی ندارن…» من فقط میخواستم حرف بزنه. میدونستم حالش که اینجوری میشه، بدترین اتفاق اینه که بره توی لاک خودش، سعی کردم یه جوری فقط بحث رو ادامه بدم، گفتم «از سایه ها که میگی یاد رمان رضا قاسمی میافتم، همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها، خوندیش دیگه؟» هیچی نگفت ولی میدونستم که خونده. تقریبا غیر ممکن بود که من کتابی رو خونده باشم که اون نخونده باشه. توی روزای خوبش، بحث کردن در مورد کتاب ها و نویسنده ها از هر چیز دیگه ای براش جذاب تر بود و انقدر با اشتیاق در مورد این چیزا حرف میزد که برای یه لحظه هایی نمیتونستی باور کنی که این همون آدمیه که هر هفته میاد گوشه ی این کافه میشینه و با یه لیوان آبجو خلوت میکنه. پرسیدم «میخوای بیشتر توضیح بدی؟» گفت «همه چی یه معامله ست… هر کسی توی این دنیا یه چیزی رو میده تا یه چیز دیگه ای به دست بیاره. ما هم معامله کردیم، هممون، ما مهاجرا… ماها سایه هامونو فروختیم تا خودمون توی اون مملکت تبدیل به سایه هاشون نشیم. حالا اینجاییم، آزاد و رها داریم بین مردمی که سایه هاشونو نفروختن قدم میزنیم. میدونی… آدمی که سایه نداره، نه به دنیای سایه ها تعلق داره نه به دنیای آدم هایی که با سایه هاشون زندگی میکنن. تنهاست…» حسابی دلش پر بود و من هنوز نمیدونستم که چی شده، خیلی عجیب حرف میزد، دوباره پرسیدم «جانِ من اگه چیزی شده بهم بگو، من واقعا نگرانم» ته مونده ی آبجوشو سر کشید و انگار داشت صبر میکرد که اون یه خورده الکل توی آبجو بتونه اثر کنه. گفت «سایه ی من لیلا بود که اونجا جا گذاشتمش… لیلا رو بین سایه ها جا گذاشتم و خودم اومدم اینجا… شدم یه مهاجر تنها که دلش واسه سایه ش تنگ شده…» گفتم «خب حالا چی شده مگه؟ اونم داره تلاش میکنه که بیاد دیگه… خیلی زود دوباره همدیگه رو میبینید» خیلی حالش بد به نظر میرسید، واقعا نگران شده بودم. سرشو انداخته بود پایین و هق هق گریه میکرد و میشنیدم که زیر لب داره یه چیزی رو تکرار میکنه، چند نفر توی میز کناری متوجه گریه هاش شده بودن، سعی کردم بهشون لبخند بزنم و بگم که نگران نباشن و چیز خاصی نیست. به سمتش نزدیک شدم تا دقت کنم ببینم چی میگه، دیدم آروم داره شعر منزوی رو زیر لب زمزمه میکنه «عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد… عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد…عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد…» نمیدونستم چی بگم. یه چیزایی از اطراف شنیده بودم که لیلا نمیتونه بیاد و همونجا با یکی آشنا شده ولی الان دیگه میتونستم حدس بزنم چی شده… انگار لال شده بودم… به ضرب المثلی که گفته بود فکر میکردم… آدم به آدم میرسه… به اطراف نگاه کردم… اون طرف تر دیدم چندتا جوون داشتن با هم شوخی میکردن و میخندیدن، سرم داشت منفجر میشد، لیوانای آبجو رو بالا آورده بودن و بلند بلند با آهنگ توی کافه همخونی میکردن. همه شونم سایه داشتن…

سفر به پاکستان زیبا قبل از پایان ویزا

ویزام ۱۳ جولای تموم شد. فلذا تا اطلاع ثانوی نمیتونم از خاک شریفه‌ی آمریکا خارج بشم. اما خوشبختانه این شانس رو داشتم که قبل از پایان ویزا، یک سفر دو هفته ای به کشور پاکستان برای انجام یه پروژه زیست محیطی داشته باشم که به معنی واقعی کلمه جهان بینی من رو نسبت به مردم تغییر داد. سفر بی نهایت خوبی بود و بدون شک اگر توانش رو داشتم، حتی شاید قبل از ایران؛ باز هم میرفتم اونجا. نمیخوام خیلی دچار اطناب بشم چون به اندازه کافی توی این پست در موردش توضیح دادم:

Country of Hope and Development: My Experience of Visiting Pakistan!

یا:

Country of Hope and Development: My Experience of Research in Pakistan!

حالا شاید بعدنا لابه لای بقیه حرفا یه اشاره هایی به این سفر کردم.

روزهای خیلی پر التهابی دارم این روزا و همه چی درگیر شده با ریسرچ و درس ها و اخبار بد ایران و چیزهای این چنینی. حالا امیدوارم به زودی بتونم بیام اینجا یه خورده خطاب به خودم درد دل کنم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۴ جولای ۲۰۱۸

یوز ایرانی و عقاب آمریکایی، دو روایت از مقابله با انقراض گونه های ملی

روایت تاثیر بشر در انقراض گونه های زیستی، قصه‌ی پر غصه ای‌ست که سالهاست نه تنها در ایران، بلکه در صدر اخبار غالب کشورهای دنیا قرار دارد. بر اساس آمار ارائه شده توسط برنامه زیست محیطی سازمان ملل، زمین در معرض انقراض گسترده‌ی گونه های زیستی قرار دارد به نحوی که بر اساس تخمین دانشمندان، روزانه ۱۵۰ تا ۲۰۰ گونه‌ی زیستی اعم از گیاهان، حشرات، پرندگان یا پستانداران، منقرض میشوند! این عدد ۱۰۰۰ برابر بیشتر از نرخ طبیعی و عملاً بحرانی ترین شرایطی ست که زمین از زمان انقراض دایناسورها در ۶۵ میلیون سال پیش، تجربه کرده است. امروزه حدود ۱۵ درصد از پستانداران و ۱۱ درصد از پرندگان در دسته بندی گونه های در معرض انقراض قرار دارند.

کشور ایران نیز از این قاعده مستثنی نبوده و امروزه بیش از ۷۴ گونه‌ی زیستی در ایران، در لیست قرمز اتحادیه جهانی حفاظت از طبیعت  قرار دارند. در میان تمامی گونه های زیستی در حال انقراض در ایران، یوزپلنگ آسیایی (نام علمی Acinonyx jubatus venaticus) که به یوز ایرانی نیز شهرت دارد، در سال های اخیر سهم بیشتری از اخبار و توجهات را به خود اختصاص داده و در برخی از دیدگاه ها، تبدیل به نماد ملی کشور در مبارزه با انقراض گونه های زیستی شده است. نمود علنی این موضوع را میتوان در درج تصویر این جاندار بر روی پیراهن های ورزشی تیم ملی قوتبال ایران، مشاهده کرد.

با این وجود، خبرها حاکی از این است که هم اکنون تنها فقط چند ده قلاده از یوز ایرانی در ایران یافت می شود که بیشتر آنها در بیابانهای مرکزی ایران و نیز در نواحی خشک بین مرز ایران و پاکستان زندگی می کنند. تخریب زیستگاه یوزپلنگ آسیایی به وسیله احداث جاده و معدن، چرای بی رویه دام های اهلی و نیز شکار طعمه های حیوان (و البته خود حیوان) از جمله مهم ترین خطراتی است که زندگی این گونه ی ملی را در ایران تهدید می کند.

از سال ۱۳۸۰ پروژه ای با نام پروژه حفاظت از یوزپلنگ آسیایی تعریف شده است که با همکاری سازمان حفاظت محیط زیست و بخش برنامه ریزی برای توسعه سازمان ملل در حال اجرا بوده که هدف از آن نجات یوزپلنگ ایرانی می باشد. سازمان های ملی و بین المللی متعددی از جمله پانترا، انجمن حفاظت از حیات وحش، صندوق حفاظت از یوزپلنگ، گروه متخصصین گربه سانان اتحادیه جهانی حفاظت از طبیعت، انجمن یوزپلنگ ایرانی و انجمن طرح سرزمین با این پروژه همکاری می کنند. با این حال، مرتضی اسلامی دهکردی، مدیرعامل انجمن یوز ایرانی، در نشست خبری دهمین گرامیداشت روز یوزپلنگ ایرانی چنین گفته است: «بر خلاف چیزی که تصور می‌شود، اوضاع یوزپلنگ ایرانی خیلی نگران کننده شده است.» وی با اشاره به کاهش نسبی جمعیت ماده‌ها توضیح داد: «در سال ۹۲ مجموعا از ۲۰ یوز تصویربرداری کردیم که ۷ یوز ماده یعنی ۳۵ درصد جمعیت در میان آنها بود.» اسلامی افزود: «در فاز دوم یعنی طی سال ۹۳ و ۹۴ از ۲۳ یوز تصویربرداری شد که در آن میان تنها ۴ یوز ماده داشتیم، اما با تلف شدن ۲ یوز ماده، الان در کل کشور فقط ۲ یوزپلنگ ماده شناسایی شده و یوزپلنگ یک قدم تا انقراض فاصله دارد». هر چند ذکر این نکته در این مجال حائز اهمیت است که در میان کارشناسان، اختلافات گوناگونی در رابطه با دقت روش های سرشماری گوشتخواران با تراکم جمعیتی پایین (از جمله یوز ایرانی) که توسط دوربین های تله ای صورت میپذیرد، وجود دارد و عدم مشاهده یوز در دوربین های مذکور را نمیتوان قاطعانه به کاهش جمعیت آنها نسبت داد. اما در هر حال، در نگاه تمامی کارشناسان و فعالان حیات وحش در این حوزه، «بحرانی» بودن شرایط مربوط به یوز ایرانی، مورد مشترکی‌ست که همگان بر آن اجماع نظر دارند.

اما خطر انقراض نماد ملی یک کشور، صرفاً مختص کشور ایران نبوده و در دهه های گذشته، موارد این چنینی زیادی در سطح بین الملل مطرح شده است که شاید بتوان مهمترین آن را خطر انقراض عقاب سرسفید یا عقاب گَر (نام علمی: Haliaeetus leucocephalus) در کشور آمریکا نام برد. در اواخر قرن بیستم، این پرنده در محدوده کشور آمریکا در خطر انقراض قرار گرفت در حالی که تعداد آن‌ها در آلاسکا و کانادا زیاد شده بود. با تمهیدات صورت گرفته توسط دولت فدرال و مردم کشور آمریکا، در سال‌های بعد، جمعیت عقاب‌های سرسفید در آمریکا افزایش یافت و در ۲۸ ژوئن سال ۲۰۰۷ از فهرست حیوانات در معرض خطر انقراض خارج شد.

این مقاله سعی دارد به طور اجمالی اقدامات به عمل آمده توسط سیستم حاکمه و مردم کشور آمریکا به منظور جلوگیری از خطر انقراض عقاب سر سفید را مورد بررسی قرار داده و تلویحاً آن را با شرایط کنونی در کشور ایران مقایسه کند.

شروع داستان:

در سال ۱۷۸۲ که کشور آمریکا، عقاب سرسفید را به عنوان نماد کشور خود برگزید، هرگز تصور نمیکرد که روزی این گونه زیستی که در آن روزها هزاران جفت از آنها در آسمان این کشور پرواز میکردند، در خطر انقراض قرار گیرند. با اینکه در سال ۱۹۴۰، قوانینی مبنی بر ممنوعیت شکار این پرنده در کشور آمریکا وضع گردید، فرایند کاهش جمعیت عقاب سرسفید با شتابی گسترده، تا جایی ادامه یافت که در سال ۱۹۶۳، تنها ۴۸۷ جفت از این گونه در کشور آمریکا یافت شده بود. این اتفاق، زنگ خطری ملی را در کشور آمریکا به صدا در آورد و در نهایت منجر به اضافه شدن نام این پرنده به لیست گونه های در معرض خطر در سال ۱۹۶۷ و سپس لیست گونه های در خطر انقراض در سال ۱۹۷۲ گردید. روایت تلاش به منظور مقابله با انقراض عقاب سرسفید، از این نقطه، شتاب دو چندانی به خود گرفت و با عزم عمومی مردم و دولت همراه گردید.

ریشه یابی دلایل:

عمده غذای عقاب سرسفید را ماهی ها تشکیل میدهند و در نتیجه، این گونه از عقاب ها غالباً در نزدیکی دریاچه ها و رودخانه ها زندگی کرده و در اطراف این مکان ها به لانه سازی و تولید مثل روی می‌آورند. البته به جز ماهی، عقاب های سرسفید، از سایر پرنده های آبی، لاک‌پشت، خرگوش، مار و سایر حیوانات کوچک جثه تر نیز تغذیه میکنند. با در نظر گرفتن هرم غذایی و محل زندگی عقاب های سرسفید، تحقیقات گسترده ای در رابطه با شناسایی علل کاهش جمعیت این پرندگان، به عمل آمد که نتایج این تحقیقات، نقش عمده ای در موفقیت های بعدی طرح مبارزه با انقراض عقاب سرسفید ایفا نمود. مهمترین دلایل کاهش جمعیت عقاب های سرسفید به شرح زیر ذکر گردیدند:

  • تخریب زیستگاه پس از تخریب جنگل های بکر در کشور آمریکا
  • کاهش برخی از طعمه های عقاب سرسفید (مانند پرنده های دریایی و اردک ها) به سبب شکار بی رویه این پرنده ها
  • شکار خود عقاب ها به سبب تصور نادرست تهدیدآمیز بودن این پرنده ها برای حیوانات اهلی و دام

با این وجود، فارغ از دلایل ذکر شده فوق (که دارای شباهت زیادی با دلایل ذکر شده برای کاهش جمعیت یوز آسیایی در ایران نیز هستند)، نتایج تحقیقات، پرده از عامل مهمتری در خطر انقراض عقاب های سرسفید برداشت.

پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵، استفاده از آفت کش DDT  (dichlorodiphenyltrichloroethane) برای مقابله با آفت ها و حشرات در اقصی نقاط جهان و از جمله کشور آمریکا، شدت گرفت. با وجود تاثیر مثبت DDT در مبارزه با آفت ها، اثرات مخرب زیست محیطی این ماده تا زمان انتشار کتاب  Silent Spring توسط Rachel Carson (که در ایران با نام «بهار خاموش» توسط انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد و با تلاش عبدالحسین وهاب زاده و همکاران به فارسی ترجمه شده‌ است.) به درستی شناخته نشده بود. بررسی ها در این راستا نشان داد که DDT به مانند بسیاری دیگر از مواد شیمیایی، پس از مصرف، وارد آب های سطحی و غیر سطحی شده و در نهایت در بافتهای بدن جانداران آبی از جمله ماهی ها، تجمع میکند. تحقیقات دانشمندان نشان داد که حضور DDT  در رژیم غذایی عقاب های سرسفید که از ماهی های به عنوان اصلی ترین منبع غذایی بهره میبردند، سبب مسموم شدن این موجودات و عدم توانایی آنها در فرایند تولید مثل گردیده است.

تلاش برای بهبود:

پس از مشخص شدن دلایل اصلی کاهش جمعیت عقاب های سرسفید و تبعات فاجعه آمیز رفتارهای بشر در انقراض این گونه های ملی، اذهان عمومی و دولت آمریکا در صدد جبران مافات برآمده و در نهایت، سازمان حفاظت از محیط زیست آمریکا در سال ۱۹۷۲ در حرکتی انقلابی (و در آن زمان، بحث برانگیز) استفاده ازDDT  در کشور آمریکا را  به طور کامل ممنوع کرد. این تصمیم با حمایت دولت و سپس مردم، گام بسیار بزرگی در بهبود وضعیت عقاب های سرسفید محسوب میشد.

در کنار تصمیم منع استفاده از DDT در آمریکا و توامان افزایش تلاش ها برای بهبود کیفیت آب های سطحی و طبعاً آبزیان، بسیاری از زیستگاههای عقاب های سرسفید نیز، به لیست مناطق حفاظت شده اضافه و هرگونه شکار این عقاب ها ممنوع و مجازات های بسیار سنگینی برای آن وضع گردید. این تصمیم ها در نهایت منجر به افزایش جمعیت و در نهایت بهبود وضعیت بسیار وخیم عقاب های سرسفید در کشور آمریکا گردید.

امروزه با وجود اینکه عقاب سرسفید از لیست گونه های در خطر انقراض در کشور آمریکا خارج شده است، اما تمامی قوانین و لایحه های مربوط به حفاظت از این گونه زیستی و زیستگاه آن همچنان ادامه داشته و هرگونه اقدام تهدید آمیز بر جمعیت عقاب سرسفید، تبعات قانونی شدیدی را در پی خواهد داشت. مردم و دولت کشور آمریکا، همواره از داستان بهبود دوباره اوضاع عقاب های سرسفید به عنوان یک موفقیت ملی یاد میکنند.

نکاتی برای تفکر:

همانطور که ذکر گردید، در بحث یوز ایرانی، تقریباً غالب دلایل تاثیرگذار در کاهش جمعیت این گونه‌ی زیستی، کاملا مشخص و عبارتند از تخریب زیستگاه به سبب حضور انسان، چرای بی رویه دام های اهلی، شکار طعمه های حیوان و البته متاسفانه شکار خود حیوان. در مقایسه با شرایط مشابه در آمریکای دهه شصت میلادی، همین فهم دقیق از عوامل موثر بر کاهش جمعیت یوز ایرانی، خبر بسیار مسرّت بخشی‌ست که بخش اعظمی از آن را مرهون تلاش های محققین و فعالان محیط زیست کشور هستیم. اما با این وجود، شاید بتوان مهمترین تفاوت (و یا رمز موفقیت یا عدم موفقیت) این گونه تلاش ها را در وفاق ملی و تصمیمات بالادستی در مقابله با خطر انقراض این گونه ها دانست.

بخشی از این تفاوت را بدون شک میتوان در اختلافات فرهنگی این کشورها در میزان ارزش نهادن به نماد های ملی نیز جستجو کرد. با وجود اینکه در سال های اخیر، در فضاهای مختلف، دائماً به یوز ایرانی و حواشی مربوط به آن اشاره میگردد و به لطف آموزش های سازمان های مردم نهاد و فعالان حوزه محیط زیست در جامعه، یوز ایرانی، حالا نماد شناخته شده ای برای مبارزه با مفهوم انقراض در ایران شده است، اما شاید هنوز نیز نتوان نتیجه گرفت که ایرانیان، یوز ایرانی را آن‌گونه که مردم کشور آمریکا عقاب سرسفید را نماد ملی کشور خود میدانند، نماد کشور ایران بدانند. این تفاوت را به راحتی میتوان در سبک زندگی و حضور عکس و نماد این گونه ها در زندگی عامه مردم این دو کشور، مشاهده نمود در جاییکه تصاویر عقاب سرسفید حتی در صفحات گذرنامه آمریکاییان نیز به چشم می‌خورد. در نتیجه، به همان نسبت، طبیعی‌ست که شاهد عزم ملی کمتری در مبارزه‌ی مستمر با کاهش جمعیت یوز ایرانی باشیم.

در کنار این تفاوت فرهنگی، داستان مبارزه با کاهش جمعیت عقاب های سرسفید در کشور آمریکا، به خوبی نقش موثر نهاد های تصمیم گیرنده‌ی دولتی و غیر دولتی را مشخص کرده است. این در حالیست که در ایران، اولویت های بنیادی تری همچون شرایط سیاسی و اقتصادی بر تخصیص بودجه و زمان به مبارزه با انقراض یوز ایرانی سایه افکنده است. شاید به همین سبب باشد که با وجود تلاش های شبانه‌روزی فعالان محیط زیست و محیط‌بانان غیور ایرانی، هنوز هم از گوشه و کنار، خبرهایی مبنی بر ادامه روند تخریب زیستگاه و شکار این حیوانات، شنیده میشود که بدون شک بدون عزمی راسخ از جانب مردم و نیز اولویت‌دهی سیستم های تصمیم گیرنده در حمایت از گروه‌های فعال و نیز وضع قوانین سفت و سخت تر، شاید هرگز نتوان به این مهم دست یافت.

چه باید کرد؟

آموزش: این واقعیتی انکار نشدنی است در تمامی ادوار تاریخ، خواسته‌ی عمومی مردم در نهایت قوای تصمیم گیرنده را مجاب به اقدام عملی کرده است. حال اینکه چگونه میتوان جامعه را نسبت به نیازهای اولیه و دغدغه های اصلی خود آگاه نمود، بدون شک تنها در مفهوم آموزش عمومی خلاصه میگردد. حمیدرضا میرزاده، خبرنگار و فعال محیط زیست در وب سایت شخصی خود، در این زمینه اینگونه مینوسید: «تجربه‌های موفق حفاظت در سراسر جهان نشان داده که علاقه قلبی افراد جامعه نسبت به یک گونه، راه را برای حفاظت آن گونه هموار می‌کند و این علاقه، تنها با آموزش از درون جامعه (نه آموزش از سوی دولت‌ها) به دست می‌آید. افراد جامعه هستند که به یکدیگر اعتماد دارند و از طریق این اعتماد، آموزش عمومی موثر امکان پذیر می‌شود. یوزپلنگ یکی از این نمونه‌ها در ایران است که البته، هنوز در نیمه راه است…»

تامین امنیت زیستگاه‌های یوز ایرانی: با اینکه هر کدام از زیستگاه‌های یوز ایرانی، خصوصیات مختص خود را دارند، اما امنیت این زیستگاه‌ها در برابر شکار غیر مجاز و حضور انسان به منظور بهره برداری از زمین و چرای دام، امری‌ست که لزوم آن در تمامی زیستگاه‌های این حیوان، از واجب ترین اقدامات به حساب می‌آید. بدون شک این‌گونه تصمیم ها نیازمند اقدام بالادستی از سوی دولت و نهاد های ذی‌ربط در این زمینه است که علی رغم تلاش های به عمل آمده، به نظر می‌رسد همچنان نیاز نگاه ویژه مسئولین به این موضوع احساس می‌شود. صرفاً  به منظور نشان دادن اهمیت چنین تصمیمات بالادستی، میتوان به اقدام اخیر دولت استرالیا در فنس کشی محوطه‌ ای ۹۴ کیلومتر مربعی به منظور حفاظت از نوع خاصی از گونه‌ی ملی کیسه دار به نام marsupial در برابر حملات گربه هایی که تا کنون منجر به انقراض بیش از ۲۰ گونه محلی در این کشور شده اند، اشاره نمود.

حمایت از فعالان محیط‌زیست و سازمان های مردم نهاد: در تمامی مثال های موفق مبارزه با انقراض گونه های زیستی، گروههای متخصص غیردولتی، پررنگ ترین و اصلی ترین نقش را به عهده گرفته اند چراکه موضوع کاهش جمعیت یک گونه‌زیستی با وجود اینکه شاید در مواردی به سادگی ریشه یابی ‌گردد، نیازمند دانش تخصصی ویژه و در نظر گرفتن تمامی موارد و زنجیره های نادیدنی در این موضوع می‌باشد. این امر، بدون شک تنها با حضور گروههای فعال محیط زیست و سازمان های مردم نهاد متخصص در این امر میسر میگردد. در سال های اخیر، با اینکه افراد و گروههای بسیار زیادی در این زمینه به تلاش خالصانه و بی منت پرداخته اند، همچنان نیاز بسیار زیادی به حمایت ویژه دولت در تخصیص بودجه و فضای تحقیق و تلاش به این افراد دیده می‌شود.

منابع:

۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۶ ژوئن سال ۲۰۱۸ میلادی

۲۰ عبارت متداول برای پایان بندی ایمیل های انگلیسی زبان

چند وقت پیش داشتم توی لینکدین میگشتم که چشمم به این مقاله کوتاه خورد و صرفاً برای اینکه اینجا یه چیزی نوشته باشم، اینجا میارمش تا شاید به کار کسی بیاد. اصولا نوشتن یک ایمیل به زبان انگلیسی، میتونه چالش های خاص خودش رو داشته باشه و در مواردی میتونه وقت خیلی زیادی رو طلب کنه. حتی در مواردی، عدم توجه به ساختار زبان انگلیسی و چگونگی و چرایی بعضی از عبارت ها، باعث میشه به هیچ وجه نتونیم منظور خودمون رو به فرد گیرنده ایمیل انتقال بدیم. این قضیه خصوصا برای دانشجوهای ایرانی ای که به تازگی از ایران خارج میشن، مهم تر هم جلوه میکنه چراکه تقریبا غالب ارتباطات حرفه ای این عزیزان در بستر ایمیل صورت خواهد پذیرفت. یکی از بهترین راه های افزایش بهره وری و انتقال مفهوم در فرستادن ایمیل، استفاده از اصطلاحات خاصی هست که میشه در قسمت های مختلف یه متن از اون ها استفاده کرد و اینکه شما در ایمیل های خودتون دائما از اون عبارت ها استفاده کنید، نه تنها مشکلی نداره بلکه کمک میکنه که به مرور، به ساختار حرفه ای تری در ایمیل دادن دست پیدا کنید.

یکی از مهمترین دسته از این عبارت های مذکور، مواردی هست که در پایان هر ایمیل به کار میرن و به نوعی شما با اون عبارات، متن ایمیل رو جمع بندی میکنید و یه جورایی خداحافظی میکنید. اینکه بدونیم دقیقا استفاده از چه عبارتی در چه فضایی، بهترین و بیشترین تاثیر رو داره، نیازمند تمرین و دسته بندی عبارات و جملاته که در ادامه اون ها رو دسته بندی میکنم.

عباراتی برای بیان تشکر و قدردانی:

Thank you for your help. / time / assistance / support-
I really appreciate the help. / time / assistance / support you’ve given me-
Thank you once more for your help in this matter-

عباراتی برای اشاره به ارتباط مجدد در آینده:

I look forward to hearing from you soon / meeting you next Tuesday-
I look forward to seeing you soon-
I’m looking forward to your reply-
We hope that we may continue to rely on your valued custom-
We look forward to a successful working relationship in the future-
Please advise as necessary-
I would appreciate your immediate attention to this matter-

عباراتی برای نشان دادن آمادگی شما برای کمک:

If I can be of assistance, please do not hesitate to contact me-
If you require any further information, feel free to contact me-
If you require any further information, let me know-
Please feel free to contact me if you need any further information-
Please let me know if you have any questions-
I hope the above is useful to you-
Should you need any further information, please do not hesitate to contact-
me
Please contact me if there are any problems-
Let me know if you need anything else-
Drop me a line if I can do anything else for you-

با احترام به نویسنده متن،
پیمان یوسفی
۱۱ ژوئن سال ۲۰۱۸ میلادی

میدونی چیه؟ من بعضی وقتا به این فکر میکنم که یه سری چیزا توی زندگی دست به دست هم دادن…

دم رفتن رفتیم فرودگاه پیشش، یه جورایی هممون پکر بودیم از رفتنش. میگفت «بابا فاز خداحافطی نگیرید. اصن مرگم همینه دیگه، همیشه پیش فرض آدما این بوده که فلانی “باید حضور داشته باشه”، اما الان باید سعی کنن این پیش فرض رو عوض کنن به فلانی “میتونه حضور نداشته باشه”» بهش گفتیم «دم رفتنی تو هم چیز بهتری گیر نیاوردی بگی بهمون؟ بعدشم تو که قرار نیست بمیری راحتمون کنی!! قراره بری اونور درس بخونی برگردی» انگار منتظر بود کلمه «برگردی» از دهنم خارج بشه، یه لبخندی زد که احتمالا فقط اینشتن میتونست شبیهشو داشته باشه وقتی که داشت از نسبیت میگفت و اطرافیاش میگفتن داداش پروپوزالو بنویس فاند این پروژه رو بگیریم دانشجوهامون بدون فاند نمونن! یه جور لبخندی که بخواد بگه شما هیچ ایده ای از چیزایی که توی ذهن من هست ندارید، یه نگاه عاقل اندر سفیهی هم تحویلمون داد و زل زد به تابلوی پروازای فرودگاه. ما هم دست و پا میزدیم که فضا رو یه جوری تلطیف کنیم که کسی به رفتن و “نبودنش” فکر نکنه. میتونم قسم بخورم که وقتی به تابلوی پروازای خیره شده بود، زیر لب گفت «برگردم»…

به اطرافم نگاه کردم. فرودگاه کلا جای خسته ایه. مردم حوصله ندارن. هر کی یه گوشه نشسته بود و به چشمای خسته و خوابالود به یه سمتی خیره شده بود. چند تا بچه هم داشتن واسه خودشون بازی میکردن بدون اینکه بدونن جدایی و غربت و اختلاف زمان اصلا چه معنی ای دارن. اونورتر یه دختر و پسر جوون همدیگه رو بغل کرده بودن و در حالی که چشمای جفتشون پر خون بود، هی همدیگه رو میبوسیدن و با صدای بلند گریه میکردن. انگار فهمید که دارم بهشون نگاه میکنم، اومد کنارم و بهم گفت «دقت کردی فرودگاه امام  تنها جاییه که میتونی معشوقه ی خودتو در ملا عام ببوسی و هیچکس هم بهت گیر نده؟ انگار که بقیه مردم حتی مامورای امنیتی فرودگاه هم میدونن که قضیه چیه، میدونن که الان وقتش نیست. الان این دو نفر خودشون به اندازه کافی غم دارن، دیگه ما به غماشون چیزی اضافه نکنیم.» قشنگ حرف میزد لامصب و همین باعث میشد که حس کنم بیشتر دلمون تنگ میشه براش. بهش گفتم «تو چی؟ غم خاصی داری وقت رفتن؟ دلت واسه وطن تنگ نمیشه؟ به قیافه منحوست که نمیخوره غمگین باشی» بازم همون لبخند همیشگی رو تحویلم داد و گفت «با فاضل جواب بدم یا صائب؟» این کاراش همیشه کفریمون میکرد، اما خب دم رفتنش بود باید رعایت میکردم، گفتم «چه میدونم بابا، فاضل»، یه مکثی کرد و در حالیکه سعی میکرد نگاهشو بدزده ازم، زیر لب خوند «شادم تصور میکنی وقتی ندانی / لبخندهای شادی و غم فرق دارند»

دیگه دم دمای رفتن بود. ما سعی کردیم یه خورده فاصله بگیریم ازش که بتونه با خانواده ش خداحافظی کنه. مادرش خیلی گریه میکرد ولی باباش یه لبخند آرومی روی صورتش بود، انگار که داشت تلاش میکرد کسی حال واقعیشو نفهمه، اما چشمای قرمزش همه چی رو لو میداد. معلوم بود داره سعی میکن مادرشو آروم کنه ولی خیلی موفق نبود. خلاصه بعد از همه ی این ماجراها، از گیت رد شد و ما از پشت شیشه ها میدیدیمش که داره میره. اما یهویی انگار یه چیزی یادش اومده باشه، برگشت و به ما اشاره کرد که بیایم اون سمت که بخواد بهمون چیزی بگه. منم به بچه ها گفتم که داره صدامون میکنه و رفتیم کنار دری که برای خروج طراحی شده بود و دیدیم داره با مامور فرودگاه بحث میکنه که بتونه یه لحظه خارج بشه و مامور فرودگاه بهش اجازه نمیداد. نهایتاً برگشت سمت ما و گفت این برگه رو میدم به این آقا، هر وقت پرواز کردم، بازش کن و بخون. اون مامور برگه رو داد بهم و اونم با یه لبخند خیلی گنگ، بهمون احترام نظامی گذاشت و رفت…

صبر کردیم تا همه برن، روی یه صندلی نشسته بودم و زل زده بودم به تاکسی های بیرون فرودگاه که منتظر مسافر بودن. هوا هم یه گرگ و میش عجیبی بود. هواپیماش پرواز کرد و وقتی داشتم از فرودگاه خارج میشدم، برگه ای که بهم داده بود رو باز کردم. توش نوشته بود:

فراموشت نمی‌کنم وطنم
چون گور کنی سالخورده
که خاک را فراموش نمی‌کند
وطنم آن روز خواهد رسید
که تو را با وسعتی چون گذشته در آغوش بگیرم
نه با مشت خاکی که مادرم در چمدانم گذاشت
خاکی که برای سلامتی‌ات
مشت بالا آورده بود
وطنم
می‌خواهم برایت آواز بخوانم
اما هیچ پرستویی در حال کوچ
سرود ملی نمی‌خواند…

برگه رو مچاله کردم توی جیبم و رفتنم بیرون تا توی هوای سرد و هیاهوی بیرون فرودگاه گریه م گم بشه. رفت… میدونستم دیگه هیچوقت قرار نیست ببینمش… میدونستم باید فرضمون رو عوض کنیم به “فلانی هم رفت…”

برای دانشجویان جدید الورود: لافیت و وست لافیت، شهرشناسی ۱۰۱

(این متن در ماه مارس سال ۲۰۱۸ میلادی نوشته شده (نویسنده در همین تریبون نوروز سال ۱۳۹۷ رو هم به همگان تبریک و تهنیت عرض میکنه)، در نتیجه اگر آیندگان این متن رو میخونن، قائل به این موضوع باشن که پیشرفت های شهری و فرهنگی شهرهای آمریکا و بخصوص شهر وست لافیت؛ اونقدری سریع هست که شاید بخشی از مواردی که من در متن بهشون اشاره کردم، در آینده ی دور دیگه اصلاً مصداق نداشته باشه، اما فکر میکنم هنوز هم بشه به کلیات نوشته هام استناد کرد)
چند وقت پیش یک عزیزی کامنت گذاشته بود که در رابطه با شهر لافیت و وست لافیت و مردمش و فرهنگش و … توضیح بدم. به نظرم پرداختن به این قضیه و توصیف این قضیه خصوصا برای دوستانی که توی ایران هستن به شدت سخته چراکه قبلش باید چندین و چند کتاب نوشت در رابطه با تفاوت های ساختاری و ماهوی و فرهنگی و آب و هوایی و اقتصادی و … بین کشور آمریکا و ایران و بعد  هم همین تفاوت ها در قسمت های مختلف کشور آمریکا خصوصا منطقه Midwest که دانشگاه پردو در اون قرار داره، اما به هر حال، سعی میکنم توی این متن تا یه حدی به جواب سوال اون عزیز بپردازم بلکه شاید به بقیه دانشجویان جدید الورود هم کمکی بشه که بدونن قراره کجا بیان و یه دید کلی داشته باشن ازش. توی این پست صرفا به توضیحات کلی این شهرها میپردازم و در آینده سعی میکنم به طور جزئی تر به مراکز مهم شهر و … در یک پست مجزا، اشاره کنم.

من توی این مدتی که اینجا بودم؛ چندین شهر بزرگ و کوچیک آمریکا رو دیدم و قبل از شروع متن، میخوام شهرهای آمریکا رو بر اساس چیزی که میخوام در متن بهش بپردازم، دسته بندی کنم. این دسته بندی هیچگونه پایه ی علمی و آماری ای نداره و صرفاً نظر شخصی منه و با این کار صرفاً میخوام یه دید اولیه ای بدم به دانشجوهای جدید الورودی که از ایران میخوان بیان دانشگاه پردو.

نکته ی خیلی خیلی مهم در این دسته بندی اینه که بر خلاف ایران که اکثریت امکانات رفاهی در شهرهای بزرگ و در مواردی فقط در پایتخت جمع شدن، در کشور آمریکا، تقریبا تمامی این امکانات، همه جا به صورت مساوی تقسیم شده و در نتیجه، افراد در شهرهای خیلی خیلی کوچیک هم از امکانات فرهنگی و رفاهی مشابهی بهره میبرن. البته طبیعتاً با توجه به جمعیت و اندازه شهر، کمیت این مراکز میتونن متفاوت باشن اما از لحاظ میزان کیفیت، هیچ تفاوتی با هم ندارن. دسته بندی شهرها:

گروه ۱ : شهرهای خیلی بزرگ مثل نیویورک، شیکاگو، سن فرانسیسکو، بوستون و … که تعدادشون خیلی هم زیاد نیست و میشه به راحتی همشون رو لیست کردن. تکلیف این شهرها حسابی مشخصه و همه ی شاخصه های خوب و بد شهرهای بزرگ (مثل تهران) رو به نحوی یدک میکشن.

گروه ۲ : شهرهای بزرگ مثل میلواکی، ایندیاناپولیس، بافلو و … که تعداشون یه خورده بیشتر از شهرهای گروه اوله و عملا همه شاخصه های شهرهای گروه ۱ رو دارن، اما خب یک مقدار از لحاظ مساحت و جمعیت کوچک ترن.

گروه ۳: شهرهای متوسط مثل Ann Arbor که یه خورده تفکیکشون از شهرهای گروه ۲ سخته اما خب هنوز هم شهرای نسبتا بزرگی محسوب میشن و هدفم از ذکر کردنشون این بود که دانشجوهای جدید دانشگاه پردو، قائل به اختلاف سطح گروه ۲ و گروه ۴ باشن.

گروه ۴: شهرهای کوچک مثل همین لافیت و وست لافیت خودمون که حالا در ادامه بیشتر در موردشون توضیح میدم.

گروه ۵: شهرهای خیلی خیلی کوچک که دیگه عملا حالت روستایی پیدا میکنن و کمتر دانشگاهی هست که در این مناطق بنا شده باشه، در نتیجه من از توصیف بیشترشون خودداری میکنم.

همونطور که قبلا هم در پست در رابطه با حمل و نقل و خرید ماشین ذکر کرده بودم، بر عکس تصوری که با دیدن فیلم های هالیوودی از کشور آمریکا در ذهن ما شکل میگیره، بخش غالب کشور آمریکا با توجه به وسعت زیادش، به شهرهای گروه ۳ تا ۵ اختصاص داره، شهرهایی معمولا با مساحت خیلی زیاد و تراکم جمعیتی پایین و در نتیجه، اون ساختمون های بلند مرتبه و شهرهای متراکم، لزوما قابل تعمیم به همه جای آمریکا نیست.

در دسته بندی من، شهر لافیت و وست لافیت در گروه ۴ قرار دارن تا دانشجوهای جدید الورود بدونن که قرار نیست مثل مردم شیکاگو یا نیویورک، با آسمان خراش های بزرگ و ترافیک و … روبرو بشن و انتظار یه شهر کوچیک دانشجویی رو داشته باشن. البته خود این قضیه هم نیازمند موشکافی بیشتره. همونطور که متوجه شدید من «لافیت» و «وست لافیت» رو معمولا همه جا با هم و در یک سبد قرار میدم و این به این سببه که این دو شهر، صرفا با یه رودخونه از هم جدا شدن و شاید بشه گفت اصلا یه شهر باشن. هرچند که تفاوتهای بزرگ فرهنگی زیادی بینشون هست که به زودی بهش میپردازم. به این عکس دقت کنید تا متوجه موقعیت مکانی لافیت و وست لافیت باشید (کلا برای اینکه بتونید عکس ها رو در اندازه بهتر ببینید، میتونید در یک tab دیگه بازشون کنید). توی عکس سعی کردم به صورت حدودی، موقیت کمپس دانشگاه پردو رو هم نشون بدم که دید بهتری بهتون بده.

همونوطور که توی عکس میبینید، این دو شهر توسط رودخونه معروف Wabash از همدیگه جدا شدن اما در هر حال ارتباط تنگاتنگی با هم دارن و خیلی وقتها با هم در یک سبد قرار داده میشن. اما به هر حال؛ همونطور که میبینید، لافیت وسعت بیشتری نسبت به وست لافیت داره و عملا دارای شاخصه های شهری بیشتری نسبت به وست لافیت هست. همینجا شاید بد نباشه که بگم که دانشگاهی مثل دانشگاه پردو با این وسعت و امکانات و ساختمونهاش، اصلا نمیتونه توی شهری مثل وست لافیت نباشه! این دانشگاه با اینکه همینجوریش هم خیلی بزرگه، هر روز داره رشد میکنه و هر روز شما شاهد ساخته شدن ساختمون های جدید و خیلی بزرگ در گوشه و کنار دانشگاه هستید. در حالیکه در شهرهای بزرگ و متراکمی مثل شیکاگو، قطعا دانشگاهی مثل پردو، نمیتونه به وجود بیاد چراکه با محدودیت های زیادی روبرو میشه. خیلی ها دانشگاه پردو و شهر وست لافیت رو اصلاً یکی میدونن و این موهبت، ضمن کمک به رشد شهر وست لافیت، به پردو هم این امکان رو داده و میده که امپراطوری خودش رو مستحکم تر کنه!

در ادامه سعی میکنم یه چند تا فیلم آپلود کنم از فضای کلی این شهر ها، تا یه حدودی از معماری و فضای این دو شهر دستتون بیاد تا بعد بتونیم یه خورده بیشتر در مورد موارد مختلف دیگه صحبت کنیم.

یه سری توضیحات کلی در رابطه با شهر لافیت:

این ویدئو مربوط میشه به گشت و گذار با ماشین توی حوالی شهر لافیت:

اینم یه سری عکس از دانشگاه پردو برای اینکه فضای بحث یه خورده مطبوع تر بشه:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

در همین راستا این فیلم ها هم از کمپس دانشگاه پردو، خالی از لطف نیست:




این ویدئو هم از گشت و گذار در یه روز برفی توی کمپس پردو، با در نظر گرفتن اینکه الان میخوام در مورد آب و هوا توضیح بدم، بد نیست:

خب از هر چه بگذریم، سخت دوست خوش تر است و حالا بپردازیم به سایر موارد مثل آب و هوای این شهرها…

سرتونو درد نیارم، آب و هوای هیچ شهری در منطقه Midwest در کشور آمریکا خوب نیست! اینجا شما زمستون های خیلی سرد و تابستون های بعضاً خیلی گرمی رو تجربه خواهید کرد. البته برای تک تک این هواها، تمهیدات لازم از قبیل لباس و … اندیشیده میشه و در نتیجه شما رو از زندگی نرمال منحرف نخواهد کرد، اما در هر حال میخوام به دانشجوهای عزیز جدید الورود این رو قبل از ورودشون بگم که توقع آب و هوای معتدل و پایدار کالیفرنیا رو هم نداشته باشید! البته این به پیشینه افراد هم بستگی داره. من خودم توی تهران بزرگ شدم، اما باز با این حال، از آب و هوای اینجا خوشم میاد، اما خب خیلی ها رو هم میشناسم که خوششون نمیاد! این هم شاخصه های آب و هوایی شهر وست لافیت در ماههای مختلف سال ۲۰۱۷ هست که به خوبی نشان دهنده ی مواردی که ذکر کردم هست (میتونید عکس رو بزرگ کنید)

خب حالا که این همه از آب و هوای بد این وست لافیت گفتیم، جا داره که در بعضی از موارد هم ازش تعریف کنیم و از خوبی هاش بگیم. یکی از شاخصه های خیلی مهم و تفاوت های بزرگ شهر لافیت و وست لافیت در مفهوم «امنیت» خلاصه میشه و این قضیه اتفاق شگفت انگیزی رو رقم میزنه. همونطوری که در نقشه هم دیدید و من هم ذکر کردم، دو شهر لافیت و وست لافیت عملا چسبیدن به هم و فارغ از نامگذاریشون، در خیلی از متون، کاملا یکی در نظر گرفته میشن، اما حقیقت اینه که این دو شهر در مواردی اصلا یکی نیستن و یکی از مهمترینِ اون موارد، سطح سواد اجتماعی و طبعاً تبعات بعد از اون یعنی میزان بزه و جرم در این دو شهر هست. این قضیه رو وقتی بهتر درک میکنید که از شهر وست لافیت فقط با ۵ دقیقه رانندگی وارد لافیت میشید و کم کم متوجه تفاوت ها بین رفتار و گفتار مردم میشید. دلیل این امر هم خب به شدت واضحه: دانشگاه پردو! غالب افرادی که در شهر وست لافیت زندگی میکنن یا دانشجوئن یا به هر حالی یه جوری با سیستم دانشگاه پردو در ارتباطن، در نتیجه خواسته یا ناخواسته، نزدیکی زیادی با قشر تحصیلکرده ی جامعه دارن، در حالیکه در شهر لافیت این قضیه مصداق نداره و افراد به شغل های صنعتی و … مشغولن و رابطه لزوما تنگاتنگی با علم ندارن (و خب لازم هم نیست که به این مساله اشاره کنم که احتمال حضور آدم های تنگ نظر و نژادپرست در این جور شهرها خیلی بیشتر از شهری مثل وست لافیت با بی نهایت آدم اینترنشناله). در تایید این قضیه، مالیات خیلی زیادی هست که دانشگاه پردو به ایالت ایندیانا پرداخت میکنه تا سهم بیشتری از خدمه پلیس رو در شهر داشته باشه و این باعث شده، گشت های پلیس دائما در شهر و خصوصا در کمپس دانشگاه در حال عبور باشن که نتیجه ی این امر، داشتن فضایی به شدت امن تر از کمپس حداقل خیلی دیگه از دانشگاههایی هست که من دیدم و اتفاقا در شهرهای بزرگ هم قرار دارن. این موضوع امنیت در شهر و کمپس خیلی بیشتر از اینکه نوشته های من بتونن نشون بدن، اهمیت داره و اینکه در شهر وست لافیت و کمپس دانشگاه پردو، این میزان امنیت بالا وجود داره، موهبت بزرگیه که وقتی میرید توی شهرهای بزرگتر با شاخص های جرم بالاتر، بهش پی میبرید. حالا برای اینکه این اختلاف در شاخص جرم در شهر لافیت و وست لافیت رو نشونتون بدم، میخوام که به عکس زیر نگاه کنید که این شاخص رو با میانگینش در کشور آمریکا مقایسه کرده و در اون به راحتی میتونید اهمیت یه کمپس امن رو درک کنید.

در کل، مردم منطقه میدوست، مردم خیلی خیلی خون گرمی هستن، منظورم اینه که خیلی هاشون، هیچ کدوم از پیچیدگی های مردم شهری رو ندارن و مفاهیمی مثل خانواده، دین، زندگی با قناعت و مهربانی و … توی اولویت های اول زندگیشون قرار داره. البته طبیعتاً در هر سیستمی، استثنائاتی هم وجود داره که نه میشه انکارشون کرد نه میشه بهشون استناد کرد، اما غالب برخوردهای شما با مردم، بدون شک همراه هست با مهربانی، لبخند و احترام متقابل که منجر میشه احساس خوبی بهتون دست بده.

بیشتر از این نمیخوام بنویسم، به عنوان سخن آخر، میخوام بگم که همه چی به خود آدم و سطح انتظارات و نوع زندگیش بستگی پیدا میکنه. من بیست و چند سال در یکی از پر تراکم ترین شهرهای دنیا زندگی کردم و بدون دود و ترافیک و ساختمون و سر و صدا و … حس میکردم یه چیزی کم دارم، اما وقتی اومدم اینجا و طبیعت بکر، هوای تمیز، آسمون آبی و بی نهایت زیبای اینجا رو در کنار مردمش دیدم، الان دیگه مطمئنم که نمیتونم توی یه جایی مثل تهران زندگی کنم. در نتیجه میخوام دانشجوهای جدید الورود رو خطاب قرار بدم و ضمن تبریک زیاد بهشون، بگم که مطمئن باشید که برای دانشجوی پردو بودن، شهر وست لافیت، تمامی شرایط لازم رو فراهم میکنه که بتونید دانشجوی خوبی باشید.

سعی میکنم در آینده و یک پست مجزا، به طور دقیق تر در رابطه اماکن و مراکز مهم وست لافیت بنویسم، تا اون موقع باید بپردازم به پروپوزال و ریسرچ و دومین جلسه با اعضای کمیته دکترام.

مجددا سال نو مبارک،
با احترام،
پیمان یوسفی،
۲۳ مارس سال ۲۰۱۷ میلادی

غذای ایرانی در غربت

یادمه قبلا یه اشاره ای به این مساله کرده بودم ولی خب به بهونه ای که جلوتر بهش میپردازم، حس کردم دوباره در موردش یه صحبتی بکنم. ایرانیایی که میان آمریکا، یه سری اتفاقات و مناسبت ها و موارد جدید به زندگیشون اضافه میشه. توی ایران یه سری مراسم خاص مثل نوروز و یلدا و … داشتن که اینجا هم با حفظ سمت، مراسم دیگه ای مثل کریسمس، Independence Day، و چیزای دیگه به تایم لاین زندگیشون اضافه میشه. توی ایران فسنجون و کباب و قیمه توی فهرست غذاهای مورد علاقه شون بود و اینجا چیزایی مثل غذاهای مکزیکی و هندی و آسیای شرقی هم بهش اضافه میشه.

آخر ِ آخر این متن، یه پاراگراف رو مینویسم که قراره با «اما…» شروع بشه…

در راستای همین بحث غذاهای ایرانی ای که مطرح شد، به جز برای ایرانیایی که توی شهرهای بزرگی مثل لس آنجلس و نیویورک زندگی میکنن، و خصوصاً برای دانشجوهایی که خب وقت خیلی زیادی هم برای فراهم کردن مواد اولیه و پروسه ی زمان بر غذاهای مطبوع ایرانی ندارن، اصولاً دسترسی به خیلی از غذاهای ایرانی، اونقدر ها هم کار آسونی نیست. من خودم توی روزای اولی که اومده بودم وست لافیت و اون موقع ها گوشت میخوردم، به ندرت پیش میومد که با امیر یه غذای ایرانی درست و حسابی دست و پا کنیم و به قول امیر «لَذَّتشو ببریم!» اما خوشبختانه بعد از مدتی با پدیده ای آشنا شدیم که بعد ها متوجه شدم که مختص شهر کوچیک ما نیست و توی خیلی از شهرهای کوچیک و بزرگ آمریکا هم وجود داره: «آشپزخانه های خانگی»!

از شانس خوب ما ایرانیا، خانم هایی که بعضیاشون خانه دار هستن و همسرشون مشغول به کار یا دانشجوست و یا خانم هایی که خودشون دانشجو هستن، شرایطی رو فراهم کردن که با پختن غذا و تبلغیش در پلتفرمهایی مثل تلگرام، روزانه یا چند روز یه بار، غذاهای مختلفی رو با قیمت های نسبتاً معقول به فروش میرسونن و این برای ایرانی هایی که دلشون واسه خیلی از غذاهای سنتی خودشون تنگ شده بود و به هر دلیلی نمیتونستن داشته باشنش، نعمت خیلی بزرگی محسوب میشه.

توی شهر ما هم خوشبختانه دو مورد از این موارد هست و با اینکه خب گوشت، بخش لاینفکی از غذاهای ایرانیه و این باعث میشه که من لزوماً مخاطب پر و پا قرص این آشپزخونه ها نباشم، اما وجودشون به نوبه ی خودش دلگرمی بزرگیه و ایرانی های پردو رو که دارن در ریسرچ و کار مدفون میشن، تبدیل کرده به ایرانی هایی که دارن توی ریسرچ و کار (و این روزها، برف) مدفون میشن ولی به غذای ایرانی دسترسی دارن! یه سری از عکس های غذاهایی که اینجا به فروش میرسه رو میذارم برای جذابیت بخشی به یک متن غیر جذاب، من در همین تریبون از آشپز این غذاها نهایت تشکر رو دارم.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

پس اوضاع همچینم بد نیست گویا! غذاهای ایرانی که هست، مراسم ایرانی هم که داریم، اینترنت هم که دم دسته و به راحتی میشه با ایران در ارتباط بود و خلاصه که ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده!

اما… حقیقت اینه که ایرانیایی که یه عالمه چیز جدید به زندگیشون اضافه شده، با این قضیه هم کنار اومدن که عملا دیگه نه به طور کامل اون چیزای قدیمی رو دارن، و نه همه جوره خودشونو متعلق به چیزای جدید میدونن. نه عید نوروزی که ساعت ۶ صبح روز سه شنبه ای که ۲ ساعت بعدش باید برن ریسرچ کنن، لزوماً براشون مثل تعطیلات نوروز توی ایرانه و نه سالروز استقلال کشور آمریکا که باعث رشد علمی و غیر علمیشون شده با همه وجود خوشحالشون میکنه. نه با غذای مکزیکی و هندی و چینی حس نیازشون به غذاهای ایرانی ارضا میشه و نه غذاهای خوش طعم و بوی آشپزخونه های ایرانی واسشون تداعی کننده ی غذاهای خونه ی خودشونه…

زندگی همینه دیگه… هر تصمیمی تبعات خوب و بد خودشو داره. اینجور موقع ها، فقط ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی حال آدمو خوب میکنه و قدمشو برای مسیری که انتخاب کرده استوار تر:

من می خواهم بدانم که،
راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا،
هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ،
یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟ …

با احترام،
پیمان یوسفی
۸ فوریه سال ۲۰۱۸ میلادی مصادف با یه روزی در احتمالاً بهمن ماه سال ۱۳۹۶خورشیدی!

تفاوت های ما بیش از شباهت هاست، باور کن…

هفته ی اولی که اومده بودم ایران، یه take home exam داشتم که باید توی ایران روش کار میکردم و عملا ۵ روز فرصت داشتم تا انجامش بدم و تعطیلات من از بعد از فرستادن اون شروع میشد به نوعی. اون روزا به سبب دور زدن قانون طبیعت و زیر پا گذاشتن یه اختلاف زمان هشت ساعت و نیمه، به شدت جت لگ داشتم و این باعث شده بود که هم خیلی خواب آلود باشم و هم خیلی سر درد داشته باشم در حالیکه باید تمرکز میکردم روی امتحانم و در عین حال هم به اهل خونه میرسیدم.

یک روز بعد از اینکه رسیدم، وقتی داشتم توی اینترنت دنبال میزان حلالیت نفتالن! برای یکی از سوال های امتحان جستجو میکردم، یهو متوجه شدم که اینترنت خونه قطع شده. من که به اندازه کافی به سبب جت لگ و نخوابیدن و سرعت پایین اینترنت اعصابم خورد بود، دیگه واقعا نمیدونستم چیکار کنم و از کوره حسابی در رفته بودم. چند دقیقه بعد کاشف به عمل اومد که کلا تلفن خونه قطع شده و این مربوط میشه به کل محله ی ما. بعد از بررسی هایی که کردم متوجه شدم یکی از مسوولین محترم مخابرات مشغول کار بر روی یکی از سیستم های سیم کشی تلفن سر کوچه بود و این باعث قطع شدن تلفن کل محله شده بود. وقتی رفتم باهاشون صحبت کردم و سعی هم داشتم که کنترل خودمو حفظ کنم، ایشون گفتن که این قسمتی از بهبود سیم کشی هاست و حداقل هم سه روز طول میکشه!! و من متعجب و حیران که چطور چنین چیزی امکان داره که بدون هماهنگی چنین اتفاقی بیافته. حالا خوشبختانه به لطف حمید، این چند روز رو توی دانشگاه امیرکبیر گذروندم و قضیه در مجموع حل شد. هرچند که چالش گذر از سد حراست برای ورود به دانشگاه خودش داستان جالب دیگه ای بود.

دیروز این نامه رو از شرکتی که متولی حامل های انرژی در شهر ما هست، دریافت کردم:

که خب وقتی خوندمش متوجه شدم که داشتن خبر میدادن که به زودی، پرسنلشون برای بهبود سیستم هاشون در محل حاضر میشن و …

معمولا این نامه ها خیلی مهم نیستن و کسی نگهشون نمیداره. اما امروز وقتی نامه رو باز کردم، یاد اون روز توی ایران افتادم و داشتم به این فکر میکردم که رفاه و رضایت از شرایط میتونه چقدر مربوط بشه به چیزهای کوچیکی که اصلا به چشم نمیان ولی عدم وجودشون میتونه یه جوون تحصیلکرده رو طوری عصبانی کنه که از مسیر منطق فاصله بگیره.

در راستای ادامه ی صحبت های بی ربط، چند روز پیش یک متنی رو خوندم در کانال تلگرام جناب محمد حسین کریمی پور که از ایشون “هیچ” شناختی ندارم و صرفاً نوشته شون برام جالب بود و اینجا اون متن رو عیناً کپی میکنم:

دیشب پریشب، مصاحبه سردار حسین سلامی پیرامون وضعیتِ دفاعی کشور را دیدم. من او را در زمان جنگ شناختم. دانشجوی مهندسی داوطلب جوانی بودم که تازه پایم به جبهه باز شده بود. سلامی امّا، فرمانده معتبر جا افتاده ای بود. به یادم مانده چون خلیق و افتاده و اهل منطق بود. آداب معاشرت می دانست و مثل افسران ارتش مرتّب و خوش لباس بود. این کهنه سربازِ جنگ ، شایسته احترام ایرانیان است. سلامی بارزترین چهره اهلِ فکر و درس و بحث سپاه و فرمانده سابقِ دافوس و نیروی هوایی و جانشینِ فعلیِ فرماندهی کلّ است.

در سخنانِ سرتیپ سلامی دو نکته، برایم عجیب بود. اوّل، میزانِ اغراق ایشان در دستاوردهای صنایع دفاعی بود. سردار، محصولاتِ ما را در صنعت پهپاد، همطراز شاگرد اوّل این رشته در دنیا (آمریکا) و در سامانه های دفاع ضدّ هوایی، برتر از شاگرد اوّل آن رشته در دنیا (روسیه) خواند. راستش من یکّه خوردم. خود باوری خوبست اما کسی که پیشه اش استراتژی است، اگر از حقیقت فاصله بگیرد، خطر تولید خواهد کرد.
مطلبِ دوم، اصرار سردار بر کاربردِ معادلِ انگلیسیِ کلمات ساده ای چون هدف، خطا و غربی سازی بود. سلامی تمام عمرش در ایران بوده و طبعا فقرِ لغتِ فارسی ندارد. تیمّن و تبرکِ مکررِ یک سپاهی به زبان دشمن، در برنامه ای که مخاطبانش یکسره فارسی زبانند، غیرِ قابلِ هضم و آزارنده بود.
آن شب، ژنرالِ کهنه کار ایرانی را آنقدر که دوست داشتم، حرفه ای و اقناع گر نیافتم و خیلی پکر شدم. او راویِ روایت ناهوشمندِ و غیر جذابِ رسمی بود. ظهورِ حرفه ای و هوشمندِ نیروهای مسلح در افکارِ عمومی، مایه دلگرمی دوست و حذَرِ دشمن و بخش مهمّی از بنیه دفاعی ما است.

دیروز صبح ، کلیپِ سخنانِ دکتر کاوه مدنی در کنفرانس مدیریت شهری به دستم رسید. قبلا مطالبی ازو خوانده بودم امّا او و اندیشه هایش را خوب نمی شناختم. گفت پس از پانزده سال تحصیل در خارجه، چند ماهیست به ایران بازگشته و در سازمان محیط زیست مشغول است. منکه در خُماری تجربه دیشبِ سردار بودم ، دو نکته توجهم را جلب کرد. اول آنکه درست عکسِ سلامی، مدنی خیلی نگران بود. او ضعف ها و چالش های حوزه کارش و کشورش را می دید و به دنبال چاره بود. نکته دوم آنکه جوانِ از فرنگ برگشته، جز عبارت ” دی اکسید کربن” که معادل فارسی ندارد، تا جایی که به خاطر دارم، کلمه ای غیر فارسی به کار نبرد. او فارسی را سَره، فاخر و با افتخار به کار گرفت، گزافه نگفت و منطق سخنانش محکم بود. حس می کردی گرچه جوان و کم تجربه است ولی خوب می بیند، منصف، تحلیل گر و چاره اندیش است.

این دو ایرانیِ محترم و مفید، از دونسلِ مختلف، در عرصه هایی متفاوت و با پیشینه مغایرند. نمی توان یک به یک به مقایسه توانِ حرفه ای آنها پرداخت. اما هر یک ، به وضوح، نماینده یک جریان فکری قابل تمایزند.

دو گانه سلامی-مدنی مرا رها نمی کند. خاستگاه و تربیت من بیشتر نزدیک به حاج حسین است و نه آقا کاوه . اما بعد از چهل سال سپردنِ مملکت به ما سلامی ها ، فکر می کنم خوبست آدمهایی مثل من کمی از گفتن، گفتن و باز هم گفتن بکاهند و بسیار بیشتر گوش فرا دهند.

دریای خروشانِ ایران موج می زند. پیر یا جوان، کم نیستند مدنی هایی از نحله ها و عقاید مختلف که در آبهای نزدیک و دور سفرها کرده اند، دانشهای تازه، حرفهای نو و اندیشه های راهگشا دارند. تشنگیِ ما با آموختنِ و کاربردِ کلماتِ انگلیسی رفع نخواهد شد.
فراتر از زبانِ دنیا، محتاج فهمِ فرهنگ، منطق و مکانیسمِ کارکردِ جهانیم. ما نسلِ فسیل های تمامیت خواه، محتاج درک دیگرانیم، دیگرانی که در داخلِ مرزها و بسیار مردمانی که خارج مرزهایمانند. گرچه هنوز دنیایِ بیرون را – لااقل در روایت رسمی مان- انکارمی کنیم ، امّا کنجکاوی، شیفتگی و اعجابمان نسبت به آن را نمی توانیم پنهان کنیم.

من از احترام به پیرمردهایِ ایرانی بالاخص کهنه سربازان نمی کاهم امّا چشم امیدم – آنچه از امیدم باقیست- به جوانهاست. جوانهایی که “فرزندِ زمان خویشتن” اند. چشم هایی دارند که می بیند، گوش هایی دارند که می شنود و مثل ما اسیر روابط و قبایل و اوهام نیستند. به جوان هایی که از بیماری جزم خالی و از معجزه پرسش و برکتِ تردید، پر اند.
سلام بر ” ایرانِ جوان” !

با احترام،
پیمان یوسفی
۶ فوریه سال ۲۰۱۸ میلادی