غذای ایرانی در غربت

یادمه قبلا یه اشاره ای به این مساله کرده بودم ولی خب به بهونه ای که جلوتر بهش میپردازم، حس کردم دوباره در موردش یه صحبتی بکنم. ایرانیایی که میان آمریکا، یه سری اتفاقات و مناسبت ها و موارد جدید به زندگیشون اضافه میشه. توی ایران یه سری مراسم خاص مثل نوروز و یلدا و … داشتن که اینجا هم با حفظ سمت، مراسم دیگه ای مثل کریسمس، Independence Day، و چیزای دیگه به تایم لاین زندگیشون اضافه میشه. توی ایران فسنجون و کباب و قیمه توی فهرست غذاهای مورد علاقه شون بود و اینجا چیزایی مثل غذاهای مکزیکی و هندی و آسیای شرقی هم بهش اضافه میشه.

آخر ِ آخر این متن، یه پاراگراف رو مینویسم که قراره با «اما…» شروع بشه…

در راستای همین بحث غذاهای ایرانی ای که مطرح شد، به جز برای ایرانیایی که توی شهرهای بزرگی مثل لس آنجلس و نیویورک زندگی میکنن، و خصوصاً برای دانشجوهایی که خب وقت خیلی زیادی هم برای فراهم کردن مواد اولیه و پروسه ی زمان بر غذاهای مطبوع ایرانی ندارن، اصولاً دسترسی به خیلی از غذاهای ایرانی، اونقدر ها هم کار آسونی نیست. من خودم توی روزای اولی که اومده بودم وست لافیت و اون موقع ها گوشت میخوردم، به ندرت پیش میومد که با امیر یه غذای ایرانی درست و حسابی دست و پا کنیم و به قول امیر «لَذَّتشو ببریم!» اما خوشبختانه بعد از مدتی با پدیده ای آشنا شدیم که بعد ها متوجه شدم که مختص شهر کوچیک ما نیست و توی خیلی از شهرهای کوچیک و بزرگ آمریکا هم وجود داره: «آشپزخانه های خانگی»!

از شانس خوب ما ایرانیا، خانم هایی که بعضیاشون خانه دار هستن و همسرشون مشغول به کار یا دانشجوست و یا خانم هایی که خودشون دانشجو هستن، شرایطی رو فراهم کردن که با پختن غذا و تبلغیش در پلتفرمهایی مثل تلگرام، روزانه یا چند روز یه بار، غذاهای مختلفی رو با قیمت های نسبتاً معقول به فروش میرسونن و این برای ایرانی هایی که دلشون واسه خیلی از غذاهای سنتی خودشون تنگ شده بود و به هر دلیلی نمیتونستن داشته باشنش، نعمت خیلی بزرگی محسوب میشه.

توی شهر ما هم خوشبختانه دو مورد از این موارد هست و با اینکه خب گوشت، بخش لاینفکی از غذاهای ایرانیه و این باعث میشه که من لزوماً مخاطب پر و پا قرص این آشپزخونه ها نباشم، اما وجودشون به نوبه ی خودش دلگرمی بزرگیه و ایرانی های پردو رو که دارن در ریسرچ و کار مدفون میشن، تبدیل کرده به ایرانی هایی که دارن توی ریسرچ و کار (و این روزها، برف) مدفون میشن ولی به غذای ایرانی دسترسی دارن! یه سری از عکس های غذاهایی که اینجا به فروش میرسه رو میذارم برای جذابیت بخشی به یک متن غیر جذاب، من در همین تریبون از آشپز این غذاها نهایت تشکر رو دارم.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

پس اوضاع همچینم بد نیست گویا! غذاهای ایرانی که هست، مراسم ایرانی هم که داریم، اینترنت هم که دم دسته و به راحتی میشه با ایران در ارتباط بود و خلاصه که ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده!

اما… حقیقت اینه که ایرانیایی که یه عالمه چیز جدید به زندگیشون اضافه شده، با این قضیه هم کنار اومدن که عملا دیگه نه به طور کامل اون چیزای قدیمی رو دارن، و نه همه جوره خودشونو متعلق به چیزای جدید میدونن. نه عید نوروزی که ساعت ۶ صبح روز سه شنبه ای که ۲ ساعت بعدش باید برن ریسرچ کنن، لزوماً براشون مثل تعطیلات نوروز توی ایرانه و نه سالروز استقلال کشور آمریکا که باعث رشد علمی و غیر علمیشون شده با همه وجود خوشحالشون میکنه. نه با غذای مکزیکی و هندی و چینی حس نیازشون به غذاهای ایرانی ارضا میشه و نه غذاهای خوش طعم و بوی آشپزخونه های ایرانی واسشون تداعی کننده ی غذاهای خونه ی خودشونه…

زندگی همینه دیگه… هر تصمیمی تبعات خوب و بد خودشو داره. اینجور موقع ها، فقط ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی حال آدمو خوب میکنه و قدمشو برای مسیری که انتخاب کرده استوار تر:

من می خواهم بدانم که،
راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا،
هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ،
یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟ …

با احترام،
پیمان یوسفی
۸ فوریه سال ۲۰۱۸ میلادی مصادف با یه روزی در احتمالاً بهمن ماه سال ۱۳۹۶خورشیدی!

تفاوت های ما بیش از شباهت هاست، باور کن…

هفته ی اولی که اومده بودم ایران، یه take home exam داشتم که باید توی ایران روش کار میکردم و عملا ۵ روز فرصت داشتم تا انجامش بدم و تعطیلات من از بعد از فرستادن اون شروع میشد به نوعی. اون روزا به سبب دور زدن قانون طبیعت و زیر پا گذاشتن یه اختلاف زمان هشت ساعت و نیمه، به شدت جت لگ داشتم و این باعث شده بود که هم خیلی خواب آلود باشم و هم خیلی سر درد داشته باشم در حالیکه باید تمرکز میکردم روی امتحانم و در عین حال هم به اهل خونه میرسیدم.

یک روز بعد از اینکه رسیدم، وقتی داشتم توی اینترنت دنبال میزان حلالیت نفتالن! برای یکی از سوال های امتحان جستجو میکردم، یهو متوجه شدم که اینترنت خونه قطع شده. من که به اندازه کافی به سبب جت لگ و نخوابیدن و سرعت پایین اینترنت اعصابم خورد بود، دیگه واقعا نمیدونستم چیکار کنم و از کوره حسابی در رفته بودم. چند دقیقه بعد کاشف به عمل اومد که کلا تلفن خونه قطع شده و این مربوط میشه به کل محله ی ما. بعد از بررسی هایی که کردم متوجه شدم یکی از مسوولین محترم مخابرات مشغول کار بر روی یکی از سیستم های سیم کشی تلفن سر کوچه بود و این باعث قطع شدن تلفن کل محله شده بود. وقتی رفتم باهاشون صحبت کردم و سعی هم داشتم که کنترل خودمو حفظ کنم، ایشون گفتن که این قسمتی از بهبود سیم کشی هاست و حداقل هم سه روز طول میکشه!! و من متعجب و حیران که چطور چنین چیزی امکان داره که بدون هماهنگی چنین اتفاقی بیافته. حالا خوشبختانه به لطف حمید، این چند روز رو توی دانشگاه امیرکبیر گذروندم و قضیه در مجموع حل شد. هرچند که چالش گذر از سد حراست برای ورود به دانشگاه خودش داستان جالب دیگه ای بود.

دیروز این نامه رو از شرکتی که متولی حامل های انرژی در شهر ما هست، دریافت کردم:

که خب وقتی خوندمش متوجه شدم که داشتن خبر میدادن که به زودی، پرسنلشون برای بهبود سیستم هاشون در محل حاضر میشن و …

معمولا این نامه ها خیلی مهم نیستن و کسی نگهشون نمیداره. اما امروز وقتی نامه رو باز کردم، یاد اون روز توی ایران افتادم و داشتم به این فکر میکردم که رفاه و رضایت از شرایط میتونه چقدر مربوط بشه به چیزهای کوچیکی که اصلا به چشم نمیان ولی عدم وجودشون میتونه یه جوون تحصیلکرده رو طوری عصبانی کنه که از مسیر منطق فاصله بگیره.

در راستای ادامه ی صحبت های بی ربط، چند روز پیش یک متنی رو خوندم در کانال تلگرام جناب محمد حسین کریمی پور که از ایشون “هیچ” شناختی ندارم و صرفاً نوشته شون برام جالب بود و اینجا اون متن رو عیناً کپی میکنم:

دیشب پریشب، مصاحبه سردار حسین سلامی پیرامون وضعیتِ دفاعی کشور را دیدم. من او را در زمان جنگ شناختم. دانشجوی مهندسی داوطلب جوانی بودم که تازه پایم به جبهه باز شده بود. سلامی امّا، فرمانده معتبر جا افتاده ای بود. به یادم مانده چون خلیق و افتاده و اهل منطق بود. آداب معاشرت می دانست و مثل افسران ارتش مرتّب و خوش لباس بود. این کهنه سربازِ جنگ ، شایسته احترام ایرانیان است. سلامی بارزترین چهره اهلِ فکر و درس و بحث سپاه و فرمانده سابقِ دافوس و نیروی هوایی و جانشینِ فعلیِ فرماندهی کلّ است.

در سخنانِ سرتیپ سلامی دو نکته، برایم عجیب بود. اوّل، میزانِ اغراق ایشان در دستاوردهای صنایع دفاعی بود. سردار، محصولاتِ ما را در صنعت پهپاد، همطراز شاگرد اوّل این رشته در دنیا (آمریکا) و در سامانه های دفاع ضدّ هوایی، برتر از شاگرد اوّل آن رشته در دنیا (روسیه) خواند. راستش من یکّه خوردم. خود باوری خوبست اما کسی که پیشه اش استراتژی است، اگر از حقیقت فاصله بگیرد، خطر تولید خواهد کرد.
مطلبِ دوم، اصرار سردار بر کاربردِ معادلِ انگلیسیِ کلمات ساده ای چون هدف، خطا و غربی سازی بود. سلامی تمام عمرش در ایران بوده و طبعا فقرِ لغتِ فارسی ندارد. تیمّن و تبرکِ مکررِ یک سپاهی به زبان دشمن، در برنامه ای که مخاطبانش یکسره فارسی زبانند، غیرِ قابلِ هضم و آزارنده بود.
آن شب، ژنرالِ کهنه کار ایرانی را آنقدر که دوست داشتم، حرفه ای و اقناع گر نیافتم و خیلی پکر شدم. او راویِ روایت ناهوشمندِ و غیر جذابِ رسمی بود. ظهورِ حرفه ای و هوشمندِ نیروهای مسلح در افکارِ عمومی، مایه دلگرمی دوست و حذَرِ دشمن و بخش مهمّی از بنیه دفاعی ما است.

دیروز صبح ، کلیپِ سخنانِ دکتر کاوه مدنی در کنفرانس مدیریت شهری به دستم رسید. قبلا مطالبی ازو خوانده بودم امّا او و اندیشه هایش را خوب نمی شناختم. گفت پس از پانزده سال تحصیل در خارجه، چند ماهیست به ایران بازگشته و در سازمان محیط زیست مشغول است. منکه در خُماری تجربه دیشبِ سردار بودم ، دو نکته توجهم را جلب کرد. اول آنکه درست عکسِ سلامی، مدنی خیلی نگران بود. او ضعف ها و چالش های حوزه کارش و کشورش را می دید و به دنبال چاره بود. نکته دوم آنکه جوانِ از فرنگ برگشته، جز عبارت ” دی اکسید کربن” که معادل فارسی ندارد، تا جایی که به خاطر دارم، کلمه ای غیر فارسی به کار نبرد. او فارسی را سَره، فاخر و با افتخار به کار گرفت، گزافه نگفت و منطق سخنانش محکم بود. حس می کردی گرچه جوان و کم تجربه است ولی خوب می بیند، منصف، تحلیل گر و چاره اندیش است.

این دو ایرانیِ محترم و مفید، از دونسلِ مختلف، در عرصه هایی متفاوت و با پیشینه مغایرند. نمی توان یک به یک به مقایسه توانِ حرفه ای آنها پرداخت. اما هر یک ، به وضوح، نماینده یک جریان فکری قابل تمایزند.

دو گانه سلامی-مدنی مرا رها نمی کند. خاستگاه و تربیت من بیشتر نزدیک به حاج حسین است و نه آقا کاوه . اما بعد از چهل سال سپردنِ مملکت به ما سلامی ها ، فکر می کنم خوبست آدمهایی مثل من کمی از گفتن، گفتن و باز هم گفتن بکاهند و بسیار بیشتر گوش فرا دهند.

دریای خروشانِ ایران موج می زند. پیر یا جوان، کم نیستند مدنی هایی از نحله ها و عقاید مختلف که در آبهای نزدیک و دور سفرها کرده اند، دانشهای تازه، حرفهای نو و اندیشه های راهگشا دارند. تشنگیِ ما با آموختنِ و کاربردِ کلماتِ انگلیسی رفع نخواهد شد.
فراتر از زبانِ دنیا، محتاج فهمِ فرهنگ، منطق و مکانیسمِ کارکردِ جهانیم. ما نسلِ فسیل های تمامیت خواه، محتاج درک دیگرانیم، دیگرانی که در داخلِ مرزها و بسیار مردمانی که خارج مرزهایمانند. گرچه هنوز دنیایِ بیرون را – لااقل در روایت رسمی مان- انکارمی کنیم ، امّا کنجکاوی، شیفتگی و اعجابمان نسبت به آن را نمی توانیم پنهان کنیم.

من از احترام به پیرمردهایِ ایرانی بالاخص کهنه سربازان نمی کاهم امّا چشم امیدم – آنچه از امیدم باقیست- به جوانهاست. جوانهایی که “فرزندِ زمان خویشتن” اند. چشم هایی دارند که می بیند، گوش هایی دارند که می شنود و مثل ما اسیر روابط و قبایل و اوهام نیستند. به جوان هایی که از بیماری جزم خالی و از معجزه پرسش و برکتِ تردید، پر اند.
سلام بر ” ایرانِ جوان” !

با احترام،
پیمان یوسفی
۶ فوریه سال ۲۰۱۸ میلادی

پایان ترم – تعطیلات – ایران – ترم جدید

بعد از مدت ها دوباره فرصتی شد تا اینجا یه چیزایی بنویسم. یه مدت زیادی خیلی فرصت نمیشد که بنویسم و اگرم وقتی پیدا میشد معمولا باید صرف کارهای دیگه ای میشد. به هر حال ترم قبل با تمام سختی های خودش تموم شد. توام شدن دو تا کورس خیلی سخت و یه ریسرچ خیلی سخت تر و در کنارشون TA بودن، در مجموع روزهای خیلی شلوغی رو به وجود آوردن که در نهایت تجربه های خیلی خوبی بودن.

ترم قبل اولین تجربه ی من به عنوان TA در کشور آمریکا بود که به نوبه ی خودش به شدت سخت و در عین حال به شدت هیجان انگیز بود. از آماده کردن و تدریس موارد آزمایشی گرفته تا تصحیح ریپورت ها و رفع اشکال هایی که میکردیم. این مسئولیت بزرگی که یه استاد باید نسبت به دانشجوهاش داشته باشه چیزی نبود که توی ایران یاد گرفته باشم و اینجا این قضیه و یاد گرفتنش به شدت برای من خبر خوبی محسوب میشد. اینم عکسی از من در کنار دانشجوهام که چهره ی من به راحتی گویای کم خوابی و خستگی اون روزهای سخت ولی پر از هیجان هست:

در مجموع روزهای خیلی خوبی بودن و با اینکه معتقد بودم و هستم که عملکردم میتونست به غایت بهتر باشه اما خوشبختانه در نهایت نمره های خیلی خیلی خوبی توی ارزیابی نهایی از دانشجوها گرفتم و از اون مهمتر، پیدا کردن یه عالمه دوست جدید بود که حتی الان هم که حدود ۲ ماه از ترم قبل گذشته، هنوزم بعضیاشون میان آفیسم و با هم در مورد موارد مختلفی مثل تحصیلات تکمیلی و GRE و رشته های مختلف و … صحبت میکنیم و از اینکه میبینم میتونم توی این مسیر کمکشون کنم حس خیلی خیلی خوبی بهم دست میده. توی آخرین روز کلاس هم چندتاشون یه جورایی سورپرایزم کردن و در نهایت این کارت تشکر و کارت استارباکس رو بهم دادن که برای خودم ارزش خیلی زیادی داشت و داره و واقعا باعث خوشحالیم بود:

در ترم قبل، من اولین جلسه ی کمیته ی دکترای خودم رو که قبلاً یه خورده اینجا درموردش حرف زده بودم هم تشکیل دادم و با اینکه اعضای کمیته ی ۴ نفری من به نوعی از سخت گیر ترین و البته در عین حال معروف ترین استادای گرایش ما هستن و من حسابی نسبت به این قضیه نگران بودم، خوشبختانه خیلی خوب پیش رفت و الان در راستای بحث های مطرح شده مشغول انجام یه سری امور هستم که خب سختن و هیجان انگیز. یه اتفاق خیلی خوب دیگه ای که افتاد این بود که من در کمال ناباوری تونستم جایزه Andrews Environmental Travel Grant رو برنده بشم که برای کسی که دانشجوی سال دومه خیلی معمول نیست و این خبر خیلی بیشتر از خودم، استادم رو خوشحال کرده بود و در کل اون روز، روز خیلی خوبی بود.

و اما از همه ی اینا مهمتر، سفر حدود یک ماهه ی من به ایران بود که بالاخره محقق شد و توام بود با چندین و چند اتفاق بزرگ و کوچیک که هم شاد بود و هم غمگین که سعی میکنم برای گزارش دهی به خودم توی آینده، اینجا یه خورده در موردش حرف بزنم.

  • مردم ناشاد

از آخرین باری که من ایران رو دیده بودم حدود یک سال و ۷ ماه اینا میگذشت، در نتیجه نه خودم و نه هیچ ناظر خارجی ای انتظار مشاهده ی تغییرات زیادی توی تهران و ایران برای من نداشت (البته به جز جای خالی پلاسکو توی قلب تهران و جای خالی اون آتش نشان های قهرمان توی قلب ماها). اما با این اوصاف و متاسفانه چیزی که به شدت به چشم من میومد و هر کاری میکردم نمیتونستم بهش فکر نکنم دیدن مردمی بود که شاد نبودن. مردمی که نسبت به یک سال و هفت ماه پیشش که من به زندگی کنارشون عادت داشتم، ناامید تر بودن و حتی الان نوشتن این جمله ها باعث میشه بهشون فکر کنم و انگار یه نفر مشت انداخته و داره قلبمو با همه زورش توی مشتش فشار میده. نمیدونم، شاید حضورم اینجا توی جامعه ای که لبخند و شادی توی زندگی مردم خیلی مشهود تره، باعث شده بود که این موارد بیشتر به چشمم بیان یا شاید واقعا توی این یک سال و هفت ماه چیزهایی هم عوض شده باشن. نمیدونم. ای کاش که اوضاع بهتر میشد هر چند که تو گفتی جنگل اندیشه ها آبستن مردی ست …

  • ریفیق۱۴

دوستای صمیمی من… برادرهایی که من همیشه خودمو یکی از خوش شانس ترین آدم هایی میدونستم که چنین آدمایی رو اطراف خودم داشتم. سفر اخیرم توام شد با دیدارهای خیلی زیاد با بچه های گروه ریفیق۱۴ و جالب اینکه جز حامد، هیچکس از سفر من اطلاعی نداشت و اولین بار سورپرایز خیلی خوبی رو تونستیم رقم بزنیم. بچه ها هر کدوم توی زندگی خودشون آدمای خیلی خیلی موفقین و باعث میشه شخصا حسابی بهشون افتخار کنم. روزهای خوبی رو توی این یک ماه با هم گذروندیم و خاطره های خوبی رو به وجود آوردیم. البته یه حقیقت تلخ برای کسایی که میان توی آمریکا وجود داره که شاید خیلی در موردش حرف زده نشه ولی خب وجود داره. بچه هایی که میان امریکا و میدونن که شاید تا مدت نامعلومی نتونن برگردن به کشورشون، از یه جایی به بعد حس میکنن که به سبب عدم حضور فیزیکیشون، شاید دیگه نمیتونن مثل گذشته، واسه دوستاشون، دوست خوبی باشن، حداقل این چیزی بود که من حسش کردم توی این مدت. شایدم طبیعی باشه به هر حال، باید با تبدیل شدن به یه دوست مجازی! کنار اومد. توی سفرم به ایران هم میتونستم نمود های این قضیه رو بیشتر حس کنم. بچه ها زندگی خودشونو دارن، خیلی هاشون ازدواج کردن و در حال ساختن زندگی رویایی خودشونن و دیگه مثل قبل نمیتونن در جوار دوستاشون باشن، دایره ی دوستان و اطرافیانشون افزایش پیدا کرده و همه ی اینا، باعث میشد بعضی وقتها حس کنم که شاید دیگه منم خیلی اینجا جا نشم بینشون خصوصا اینکه کار و زندگیم دیگه اونجا نبود و یهو وارد شده بودم به زندگی در حال جریان دوستام. اما در کل، هنوزم کنارشون همه چی لذت بخش بود و حسابی خوش گذشت، بخصوص که حضورم توام شد با مراسم عروسی حامد و افتخار ساقدوشی ای که نصیب من شد و یه شب فوق العاده بی نظیر برای هممون رقم خورد.

  • تاثیر تکنولوژی

بدون شک ایران نسبت به آخرین باری که اونجا بودم، شاهد تغییرات شدیدی توی بحث تکنولوژی و تاثیرش در رفاه جامعه ست که به نوبه ی خودش خیلی خبر خوبی بود.  از تاکسی های اینترنتی گرفته تا استفاده از نقشه و خرید آنلاین و … . توی این مدت هم من یه چندباری از سرویس اسنپ و تپسی (البته از طریق گوشی دوستان) استفاده کردم و سعی میکردم با پرسیدن سوالای مختلف از راننده ها، از شباهت ها و تفاوت های این پلتفرمها با نمونه ی مشابه خارجیشون یعنی اوبر و لیفت آگاه بشم که در کل خیلی تجربه ی خوبی بود و خوشحالم که شاهد چنین اتفاقاتی توی ایران بودم.

  • آلودگی، زلزله، اعتراض

من احتمالا توی بدترین شرایط ممکن وارد ایران شدم و اینم خب از شانس من بود که حضورم توی تهران توام شد اولا با آلودگی غیر قابل تحملی که به شدت اذیتم میکرد (ای وای از اهواز… ای وای) و بعد هم زلزله هایی که حسابی ترسناک بود و بعد هم که خب ناآرامی هایی که اقصا نقاط شهر میشد دید. چیزی که درمورد زلزله ها خیلی خیلی به چشم میومد یکی آماده نبودن سیستم برای مواجهه برای این روزها بود و متاسفانه به همون نسبت عدم وجود رحم و عطوفت و همکاری بین مردم در شرایط بحرانی و لحظه های خاص بود که حداقل برای من خیلی دردناک بود که خب البته شاید نباید زود قضاوت کرد و نیازمند بررسی بیشتره. اما در هر حال انشالله که شاهد چنین اتفاقاتی نباشیم هرگز.

  • قوانین و فرهنگ رانندگی

در مورد بحث رانندگی توی ایران برای افرادی که به رانندگی اینجا عادت میکنن، قبلا شنیده بودم ولی واقعا باورم نمیشد که این بتونه روی منم تاثیر بذاره!! تا جایی که حتی دوستانم فکر میکردن که من دارم شلوغش میکنم ولی انصافا و به معنی واقعی کلمه من قادر به رانندگی توی تهران نبودم! در حالیکه حداقل ۸ سال اونجا رانندگی کرده بودم ولی واقعا شلوغی شدید تهران، نوع حرکت ها، مراودت ها، نور بالازدن و همه و همه، باعث شده بودن که من حس کنم که ترجیح میدم اصلا رانندگی نکنم و این خیلی جالب و باعث خجالت بود برای من.

  • شمال

توی این سفر تونستم برای ۳ روز به روستای پدری و نهایتا شهر انزلی برم که شاید بگم جزو بهترین روزهای سفرم به ایران به حساب میومد. انزلی تغییر نکرده بود. هنوز همون بود. با همون هوای بارونی، آسمون ابری، بوی ماهی، مرغای دریایی، مردم پر هیجان، حضور ملوان بندانزلی توی زندگی مردم!. هنوزم بهترین شهر ایران برای زندگی کردنِ من همین انزلیه و دلم براش خیلی تنگ میشه. شاید بخاطر همینه که شهر میلواکی رو اینجا خیلی خیلی دوست دارم.

  • کتاب، کتاب، کتاب

این به نوبه ی خودش بزرگترین چالش من در سفر به ایران بود. من به طرز فجیعی عاشق کتابم. درسته که اینجا توی آمریکا عملا هیچ کتاب انگلیسی زبانی نیست که پیدا نشه و منم با خوندن کتابهای انگلیسی هیچ مشکلی ندارم و خیلی هم ازشون لذت میبرم، اما حقیقت اینه که خیلی وقتها دل ادم لک میزنه واسه یه کتاب شعر یا یه رمان به زبان فارسی که خب اینجا خیلی خیلی سخت گیر میاد و خیلی از چیزایی که من میخوام هم اصلا گیر نمیاد. خلاصه این سفر باعث شد که من تا میتونم کتاب بخرم و بخرم و بخرم که به جایی رسید که در نهایت با خودم ۸۴ جلد! کتاب آوردم و حتی با اینکه یه عالمه اضافه بار داشتم حاضر نشدم حتی از یکیشونم دل بکنم و تونستم همشونو با خودم بیارم (در حدی که توی جیبامم کتاب جیبی گذاشته بودم!) و الان که به کتابخونه م توی اتاقم نگاه میکنم به قدری به وجد میام که زبانم از توصیفش قاصره. اما انصافا چیزی که متوجه شدم اینه کتاب توی ایران در مقایسه با میزان حقوق افراد، خیلی گرونه و البته شاید این نظر شخصی من باشه ولی حداقل برای من که واقعا محسوس بود و ناراحت کننده.

خلاصه که سفر نسبتاً خوبی بود و با اینکه نتیجه ی توامان همه ی اون اتفاقها باعث شده بود که شاید لزوما تا اطلاع ثانوی ترجیح بدم که همینجا بمونم، اما خب تونستم اهل خانواده رو ببینم و ضمن استراحت و پیگیری یک سری از پروژه ها، آماده بشم برای ترمی که الان دارم درس هاشو میخونم و مسیری که باید ادامه بدم، امیدوارم که فرصت بشه که اینجا هم بیشتر بنویسم و شاید از تجربه هایی بگم که به درد یه سری از آدما بخوره.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۳ ژانویه سال ۲۰۱۸ میلادی

بربری، سنگک، شیرمال و سایر ایرانی های آمریکایی شده!

وقتی وارد آمریکا شدم، یه چیزی که از همون روزهای اول متوجهش شدم، این بود که توی آمریکا میتونم تقریباً اکثر مواردی رو که توی روزای آخر حضورم توی ایران فکر میکردم دیگه نمیتونم ببینمشون، (به نحوی) داشته باشم، از انواع ادویه ها و سبزی ها گرفته تا غذاها و دسر ها، «اما» در عین حال که میشد و میشه حس کرد که به تمامی اجناس کاملا ایرانی دسترسی دارم، میشه گفت که دسترسی هم ندارم! که الان بیشتر توضیح میدم. البته کلا هر چیزی که من میگم مربوط میشه به منطقه ی جغرافیایی ای که درش قرار دارم و برای مثال، برای دوستانی که توی شهری مثل لس آنجلس زندگی میکنن، شاید تقریباً هیچکدوم از مواردی که من بهش اشاره خواهم کرد مصداق نداشته باشه.

فارغ از وجود وب سایت صدف، توی شهری که ما هستیم، یه فروشگاه عربی وجود داره به اسم خیبر، ایشون:

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

که ضمن فروش بسیاری از اجناس عربی، بخشی از اجناس ایرانی مثل بعضی از کنسروها، پنیر، نون، ادویه و … رو هم به فروش میرسونه، صاحب مغازه این جنس ها رو از فروشگاههای ایرانی موجود در شیکاگو تهیه میکنه و این امر باعث میشه که به بسیاری از این موارد، بدون نیاز به حضور در شیکاگو، دسترسی داشته باشیم. اما باز با این حال، همیشه مواردی هست که حتی فروشگاه های ایرانی توی شیکاگو هم به ندرت داشته باشن، هر چند که طبیعتاً این موارد جزو همون مواردی هستن که اصولا به ندرت هم بهشون نیاز میشه و در نتیجه کلا مورد خاصی نیست.

با وجود همه ی این دسترسی های نصفه نیمه، یه چیزی رو نمیشه انکار کرد و اون اینه که با اینکه خیلی از جنس های ایرانی امریکایی شده، همون ظاهر و شکل و شمایل همتایانشون توی ایران رو حفظ کردن، اما معمولا داری همون طعم و مزه نیستن، هرچند که صحبت، صحبت بیابان است و لنگه کفش…

در همین راستا، اخیراً یه گروه ایرانی در یکی از ایالت های مجاور، کاری رو شروع کردن که شخصاً مراتب تشکر و احترام منو بر انگیخته. این افراد با استفاده از یه گروه در اپلیکیشن تلگرام، شر ایطی رو فراهم کردن که افراد میتونن نسبت به خرید اجناسی از قبیل نون سنگک، بربری، شیرمال، خرما و … اقدام کنن و این دوستان هر دو هفته یه بار موارد سفارش داده شده رو میارن وست لافیت و ما میریم تحویل میگیریم. طبیعتاً برای دوستانی که توی ایران هستن یا در شهرهای بزرگ آمریکا زندگی میکنن، این خیلی موضوع پیش پا افتاده و خنده داری به نظر میرسه ولی خب درد کشیده ها میتونن درک کنن اهمیت چنین موهبتی رو! 🙂

ما هم خلاصه هفته پیش دل رو زدیم به دریا و انواع نون ها رو گرفتیم و در کنار لوبیا پلویی که درست کرده بودم و کدو و ماست و خیار و … تا یه چند روزی جو خیلی ایرانی ای توی خونه حاکم بود.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

این ترم هم با همه سختی های خودش، تقریباً داره تموم میشه و باید کم کم خودمو آماده کنم برای ترم بعد و کارهای جانبی ای که توی این ترم نتونستم انجامشون بدم. هوا هم که طبیعتاً در حال سرد شدنه و نوید زمستان عجیب و غریبی رو میده که خدا به خیر بگذرونه. هر چند که فکر کنم بعد از یک سال و نیم، کم کم دیگه عادت کرده باشم به مواجهه با چنین مواردی…

به بهانه انتصاب دکتر کاوه مدنی

چند هفته پیش دوستم توی تلگرام یه پیامی رو بهم فوروارد کرد. متن پیام حاکی از این بود که دکتر کاوه مدنی با حکم معاونت ریاست جمهور به سمت معاون بین‌الملل، نوآوری و مشارکت فرهنگی اجتماعی سازمان حفاظت از محیط زیست ایران منصوب شد. معمولاً با توجه با اختلاف زمان هشت ساعت و نیمه ی ایران و اینجا، من خیلی از پیامهایی رو که از ایران دریافت میکنم، وقتی از خواب بیدار میشم سریع میخونم و غالباً هم خبرهایی که در رابطه با محیط زیست ایران دریافت میکنم باعث نمیشن که روز عالی ای رو شروع کنم! اما خب بازم خوبه که در جریان باشم. روز قبل از دریافت این پیام از دوستم، پیامی دریافت کرده بودم در راستای بلاهایی که سر فلامینگوهای دریاچه بختگان اومده بود و نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم و حالا حساب کنید بعدش قرار بود برم آفیس و ریسرچ کنم! در همین راستا و به همین نسبت هم وقتی پیام مربوط به سمت جدید جناب دکتر کاوه مدنی رو دریافت کردم با همه وجودم خوشحال بودم و الان حسابی در موردش حرف خواهم زد.

به نظر من، افرادی که برای ادامه تحصیل میان آمریکا، توی تحمل سختی های زندگی و قوی تر شدن، ناخواسته خیلی خیلی بیشتر از نسخه ی مشابه خودشون توی ایران پیشرفت میکنن (منظورم در مقایسه با خودشون وقتی که توی ایران بودن هست). منطقی هم هست چون باید تنهایی با مشکلات روبرو بشن و توی یه جو اکادمیک خیلی خیلی رقابتی، خودشونو اثبات کنن. بخاطر همینم هست که مواردی مثل دستورات مهاجرتی و ویزا و هزاران هزار مشکل دیگه ای که برای آدمایی مثل من به وجود میاد، تاثیر خیلی زیادی در ادامه ی مسیری که آغاز کردیم نداره و همچنان ادامه میدیم تا بزرگ و بزرگ تر بشیم درحالیکه میبینم دوستانم توی ایران حتی نگران تر از امثال من برای آینده هستن، اما…

اما… اما آیا این به این معنیه که این اتفاقا و حرف ها و سختی ها، «هیچ» اثری روی آدمایی مثل من نداره؟، مشخصاً تاثیر میذاره و نمیشه کلا نادیده ش گرفت اما خب یه جورایی اینجا یاد میگیری که با ناله کردن و غصه خوردن به جایی نمیرسی و باید مسیری که شروع کردی رو با قدرت بیشتر ادامه بدی، اما خب بعضی وقتها با چیزایی توی این مسیر روبرو میشی که خب انتظارشو نداری. منظورم مواجه شدن با مواردی هست که نمیتونستی انتظار داشته باشی شامل حال تو هم بشه. مثلا وقتی اون دوست بزرگوار توی ایران و توی لینکدین خودش، یه نامه ی سرگشاده نوشته بود خطاب به افرادی که برای ادامه تحصیل یا به هر دلیل دیگه از ایران میرن و این افراد رو بندگانی در دستهای «اربابان غربی» خطاب کرده بود، یا وقتی یک دوست بزرگوار دیگه ای در یه صحبت تلفنی این آدما (از جمله من) رو «وطن فروش» نامگذاری کرد، و هزاران هزار مورد مشابه دیگه… نمیتونم بگم که حداقل برای ساعاتی فکرم رو مشغول نکرده بود. دستورات مهاجرتی و دوری از خانواده و … هیچوقت نتونستن و نمیتونن من رو حتی برای لحظه ای از مسیری که انتخاب کردم، ناامید کنن ولی صحبت ها و نظرات این چنینی که همیشه هم وجود دارن و نمیشه کاریشون کرد، بعضی وقتها واقعا ناراحت کننده ست. در رابطه با ریشه یابی چنین حرف هایی خیلی نمیتونم چیزی بگم یا نمیخوام چیزی بگم چون شاید از مسیر منطق خارج بشم و اوصافی رو به این افراد نسبت بدم که به حق نباشه، اما در مورد خودم و خیلی از افرادی که اینجا دیدم، میتونم بگم از خیلی از آدمایی که توی ایران هستن، بیشتر دغدغه کمک کردن به اون جامعه رو دارن. چیزی که خیلی از افراد توی ایران نمیدونن یا نمیخوان قبول کنن اینه که تحصیل و طبیعتاً حضور در کشوری مثل آمریکا برعکس تصوری که یدک میکشن به هیچ وجه «عشق و حال» نیست. هر تصمیمی که گرفته میشه تبعات خوب و بد خودش رو داره و تحصیل در آمریکا هم فارغ از فرصت های زیادی که برای افراد به وجود میاره، مستثنی از این تبعات بد نیست. همه ی اینا رو گفتم که این رو تصور کنید که فردی مثل من که داره با همه مشکلات مسیر دست و پنجه نرم میکنه و در کنار همه ی سختی ها، همیشه یک تا دو ساعت از روز رو تخصیص داده به تعریف و اجرای هر نوع پروژه ای برای کمک به کشورش، در انتها با جمله ی «وطن فروشایی که دارن عشق و حال میکنن»! روبرو بشه. اما خب به قول حضرت صائب: از مردم دنیا طلب هوش مدارید / بیداری این طایفه، خمیازه ی خواب است… و با این حرفا نه اون آدما از عقایدشون دست میکشن و نه تغییری در رویه ی زندگی من به وجود میاد (همون حضرت صائب در جای دیگه ای میفرمایند: امید دلگشایی داشتم از گریه ی خونین / ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید!)

با این وجود همیشه دیدن افرادی که با تحصیل در دانشگاههای خیلی خیلی بهتر از دانشگاه های ایران، تونستن و میتونن حتی بیشتر از افراد توی ایران برای ایران تاثیر گذار باشن، باعث مباهات من میشه. از امثال دکتر ظریف در محافل سیاسی گرفته تا همین خبر اخیر و انتصاب دکتر مدنی به سمت معاون بین‌الملل، نوآوری و مشارکت فرهنگی اجتماعی سازمان حفاظت از محیط زیست ایران. اطلاعات کامل در مورد ایشون رو میشه در صفحه ی ویکیپدیا و در وب سایت شخصیشون مطالعه کرد. من شخصاً نسبت به ایشون شناختی ندارم و چه بسا در بسیاری از موارد معتقد به اعتقاداتشون هم نباشم ولی در این موضوع شکی ندارم که ایشون یکی از شایسته ترین افراد برای سمتی که انتخاب شدن هستن. به عنوان فردی که در دانشگاههای خوب آمریکا درس خوندن و تدریس کردن و به عنوان استاد فعلی Imperial College لندن، بدون شک میتونن نقش پر رنگی در بهبود سیستم بیمار مدیریت زیست محیطی کشور بازی کنن. دیدن این افراد همیشه به من انرژی داده و میده به حدی که از چند وقت پیش تصمیم دارم در کنار دکترای مهندسی عمران، یه مدرک کارشناسی ارشد هم در رشته Environmental Policy  از College of Liberal Art دانشگاه Purdue بگیرم و بر اون اساس برای آینده ی علمی خودم برنامه ریزی کنم. در این راستا هم خوشبختانه صحبت های خوبی با یه سری از اساتید اون دپارتمان به عمل آوردم و باشد که اتفاق های خوبی در این راستا بیافته.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۴ اکتبر سال ۲۰۱۷

تابستان خود را چگونه گذراندید؟ پاییز چطور؟ با بحران آب در ایران چه باید کرد؟!

توی تابستونی که گذشت، من ۹ واحد Research داشتم که خب این یعنی عملا من تمام تابستون رو درگیر تحقیقات علمی بودم! اما خب همه چی خوب بود و یه مقاله خوب نوشتیم و الان هم بالاخره داریم روی Review Paper ئی که یکی از همکارای استادم ایده شو مطرح کرده بود کار میکنیم که خب همه ی اینا باعث میشن که حداقل به صورت علمی از تابستون گذشته راضی باشم. موارد غیر علمی و پروژه ها همچنان به کندی پیش میرن ولی خب نهضت همچنان ادامه داره!

با همه ی این حرفها، خوشبختانه حدفاصل ۱ تا ۱۴ ماه گذشته رو فرصت پیدا کردم که یه خورده مسافرت کنم که خب تجربه های خیلی خوبی بودن. توی این فرصت تونستم شهرهای شیکاگو (ایلینوی)، ایندیاناپلیس (ایندیانا)، میلواکی (ویسکانزین) و سن فرانسیسکو (کالیفرنیا) رو ببینم. هر کدوم از این شهرها جذابیت های خاص خودشون رو داشتن و با اینکه در نگاه اول سن فرانسیسکو گزینه ی جذاب تری به نظر میرسه، برای من میلواکی شهر بسیار زیبا تر و آروم تری به نظر اومد. به نوعی توی میلواکی میتونستم اکثر مواردی رو که از شیکاگو انتظار دارم داشته باشم درحالیکه اون شلوغی و ترافیک شیکاگو رو درش نمیدیدم. البته همچنان هم به نظر من مرکز شهر شیکاگو زیباترین و چشم نواز ترین شهریه که من توی زندگیم دیدم و اصلا نمیخوام سن فرانسیسکو رو باهاش مقایسه کنم که توهین محسوب میشه بهش. سن فرانسیسکو یه شهر توریستی خیلی متفاوت از شهرهایی که من دیده بودم بود، اگه بخوام توی چند تا کلمه توصیفش کنم میگم سرشار از رنگ! از معماری ساختمون ها گرفته و تا رنگ و زبان مردم، از توریست های اروپایی و آسیایی گرفته تا محله ی چینی ها و حتی بی خانمان های خیلی خیلی زیادی که حضورشون به شدت به چشم میاد و حس دوگانه ای از دلسوزی و ناراحتی رو به آدم القا میکنن. خیلی از جاذبه های اصلی این شهر رو تونستم ببینم و به عنوان یه مهندس عمران، دیدن Golden Bridge حس غرور خیلی خیلی زیادی بهم القا میکرد حتی با اینکه دیگه گرایشم محیط زیسته و از دوران ساخت و ساز خیلی فاصله دارم. اینم یه چندتا عکس از این سفرها که بعدنا یاد خودم بمونه.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

خلاصه سفر خوبی بود و تجربه های خوبی کسب کردم که باشد که توشه ی راه کرده باشم برای مسیر سخت در کمین! که اتفاقا بحث مسیر سخت در کمین که مطرح شد، باید اشاره ای کنم به ترمی که الان سه هفته ست شروع شده و من توی زندگیم انقدری که توی این سه هفته کار کردم، کار نکرده بودم! این ترم من ۲ تا درس خیلی خیلی سخت دارم به اسم های Environmental Organic Chemistry و Advanced Hydrogeology که واقعا خیلی وقت گیر و سختن و در عین حال در درس Environmental soil Chemistry هم TA هستم که هفته ای یک بار باید یک آزمایشگاه رو بچرخونم و lecture بدم برای دانشجوهایی که غالباً در مقطع کارشناسی هستن. در کل تجربه ی خیلی جالبیه و در عین سخت بودن دارم ازش لذت میبرم.

هفته ی پیش توی همین درس Hydrogeology قرار شده بود که هر فرد در یک صفحه در رابطه با چرخه ی آب شیرین در شهر یا کشور خودش توضیح بده. همون روز به استاد این درس که در committee دکترای من هم هست ایمیل زدم و ازش خواستم که بتونم یه lecture ده دقیقه ای در رابطه با بحران آب در ایران بدم که ایشون هم به شدت استقبال کردن و منم شروع کردم به آماده سازی های لازم. هر چقدر که بیشتر میخوندم در این رابطه بیشتر حالم گرفته میشد و حتی آخر هفته ی پیش تصمیم گرفتم که بیخیال این قضیه بشم ولی چون به استادم قول داده بودم، ادامه دادم. دیروز روزی بود که باید lecture رو ارائه میدادم. یه پاورپوینت ۱۲ اسلایده که در ابتدا به شرایط اقلیمی ایران میپرداخت، بعد به نوآوری های ایرانی ها در استفاده ی پایدار از آب های زیرزمینی به وسیله ی قنات ها و در نهایت شرایط کنونی… . سخت ترین جای کار برای من همین شرایط کنونی بود چون یه جورایی باید سعی میکردم که بغض نکنم و در مورد این موارد حرف بزنم. اما خب به اینجاش که رسیدم دیگه واقعا نشد…

این که میبینی که تصمیمات کلان مدیریتی و عدم توجه به عواقب زیست محیطی تصمیمات چطور تونسته و داره باعث نابودی شرایط اقلیمی یه مملکت میشه، چیزی نیست که نشه براش ساعت ها گریه کرد و دنبال راه چاره بود. با اینکه همیشه مردم مقصر “هدر دادن” آب شناخته میشن ولی خب حقیقت اینه که ۹۲ درصد آب شیرین در ایران توسط بخش کشاورزی مورد مصرف قرار میگیره و متاسفانه عدم بازدهی در سیستم های آبیاری و عدم شناخت صحیح مسئولین از انتخاب و کشت محصولات بدون در نظر گرفتن مفاهیمی مثل آب مجازی و آب سبز، داره روز به روز منجر به بدتر شدن شرایط میشه. مثلا به این گراف یه نگاهی بکنید که داره درصد برداشت سالانه ی آب از منابع آب شیرین کشورها رو از حدود سال ۱۹۷۰ تا حدود ۲۰۱۴ نشون میده که من ایران و آمریکا رو آوردم و میتونید توی وب سایت بانک جهانی خودتون سایر کشور ها رو هم بررسی کنید:

ایران از ۳۵ درصد در سال ۱۹۷۷ الان رسیده به ۷۵ درصد. ضمناً این عدد به بخار شدن آب از منابع آبی هم اشاره نمیکنه و صرفاً مصرف شهری، کشاورزی و صنعتی رو نشون میده. این یعنی ما سالانه ۷۵ درصد از منابع آب شیرین اون سال رو صرف مواردی میکنیم که از بازده ی بسیار پایینی هم برخوردارن.

از این درد دل ها زیاده و وقت کم. باید به کارها رسید و بزرگ و بزرگ تر شد.

با احترام،
پیمان یوسفی
۷ سپتامبر سال ۲۰۱۷ میلادی

یک سال گذشت . . .

۱۴ آگوست سال ۲۰۱۶ وارد آمریکا شدم. یک سال پیش. یک سال گذشت در حالیکه برای من انگار همین دیروز بود که وارد شیکاگو شدم و به امیر پیام دادم که دارم میام و امیر هم اومد و پیکاپم کرد و بعد هم رفتیم Egyptian و کلی حرف زدیم و خاطراتی رو که بخش زیادیش هم مربوط بود به عمو رضا (مرحوم دکتر رضا عباس نیا، استاد و رییس دپارتمان مهندسی عمران دانشگاه علم و صنعت) با هم مرور کردیم. روز خیلی عجیبی بود اون روز. همه ی احساس ها توی هم آمیخته شده بودن، هیجان و ترس، استرس و شادی، خستگی و شادابی، خواب و بیداری… . توی مسیر به جاده ها و مناظر نگاه میکردم و هنوز نمیتونستم باور کنم که توی آمریکائم. هزاران مایل دورتر از جایی که توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم. قبل از اومدنم تصور خاصی از آمریکا نداشتم ولی خب بازم همه چی جالب بود بود برام. ماشینا، اتوبانا، شیکاگو با برج های سر به فلک کشیده ش، مزرعه های ذرت توی مسیر ایندیانا، آسیاب های بادی، مردم …. همه چی فرق داشت، انگار این تفاوتها توی همه چی داشتن غیر مستقیم بهم میگفتن که تو هم بعدنا با اینی که الان هستی خیلی فرق خواهی کرد. الان میتونم حرفشونو تصدیق کنم.

من خیلی زودتر از دانشجوهای عادی ای که وارد پردو میشن، جا افتادم، که خب نیازی به توضیح نیست که دلیل این موضوع هم امیر بود و حمایت هاش توی روزا و ماه های اول. خیلی از سختی های عادی یه دانشجوی تازه وارد رو تحمل نکردم و این توی پیشرفتم خیلی تاثیرگذار بود. اتفاقا همین الان هم بهش پیام دادم و جفتمون باورمون نمیشد که دقیقا یک سال از اون روزا میگذره. اینجا به طرز باورنکردنی ای همه چی خیلی زود میگذره. به خودت میای و میبینی آخرای دکترائه و باید واسه بعدش برنامه ریزی کنی. خلاصه من همیشه به امیر مدیونم و خوشحالم که الان روزای خیلی خوبی داره و به زودی هم میبینمش.

یک سال گذشته رو که مرور میکنم، یه عالمه اتفاقای خوب و بد رو میبینم که همشون مثل پستی ها و بلندی های یه مسیر خیلی طولانی میمونن که از ۱۴ آگوست سال ۲۰۱۶ شروع شدن. مسیری که قراره تهش برسه به مقصدی که توی اون حس کنم تونستم در حد خودم به انسانیت کمک کرده باشم. مسیری که توش با یه عالمه آدم جدید آشنا شدم و از هر کدومشون یه چیزی یاد گرفتم. چیزایی که بعضیاشون شیرین بودن و بعضیاشون تلخ ولی در مجموع باعث شدن حس کنم که بزرگ تر شدم. این داستان کوتاه رو که قبنا با حمید در موردش زیاد حرف میزدیم، این روزا خیلی مرور میکنم:


روزی مرد جوانی در میانه ی شهری ایستاد و ادعا کرد زیباترین قلب دنیا را دارد . جمعیت زیادی دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ی او نگاه می کردند و همه تصدیق می کردند که قلب او به راستی زیباترین و بی نقص ترین قلبی است که تا کنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر از جمعیت به تعریف از قلب خود می پرداخت که ناگهان پیرمردی جلوتر از جمعیت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .» سکوتی برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود .
قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود ، اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط قلب پیرمرد شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .
مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند قلب زیباتری دارد !
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرده خندید و گفت : « سر شوخی داری ؟ قلبت را با قلب من مقایسه کن ! قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است ! »
پیرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر میرسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد … تو نخواهی دانست که هر زخمی یادگار مهر کسی است که من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده ، قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برایم بسیار عزیزند ، چرا که یادآور عشقی زیبا هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ا م اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ! اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز یاد آور یک دلدادگیه من اند و من همه در این امیدم که آنها روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال می بینی که زیبایی واقعی چیست … ! »
مرد جوان چند لحظه بی هیچ سخنی او را نظاره کرد ، در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود ، سمت پیرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستانی لرزان ، به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آنرا گرفت و در قلبش جای داد و او نیز بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان قرار داد .
مرد جوان به قلبش نگریست ، سالم نبود ، اما او و جمعیت همگی اذعان داشتند که از همیشه زیباتر بود …


توی سال گذشته و با شروع نوشتن این وبلاگ، سعی کردم با نوشتن یه سری تجربیات و نکات تا جایی که میشه شرایط رو برای دانشجوهای جدید تر آسون تر کنم تا شاید بعدنا اونا هم همین کار رو برای بقیه انجام بدن. هر کسی توی زندگیش یه هدفی رو انتخاب و براش تلاش میکنه. ثروت، شهرت، شغل مناسب، …، همه ی این هدفها  تا جایی که مخل زندگی هیچ انسانی نشن، خیلی خیلی قابل احترامن، اما من مدت زیادیه که ثروت و شهرت و کار خوب و پوزیشن علمی و … رو از لیست هدفهای اصلیم خط زدم و فقط میخوام به آدما کمک کنم، هیچ فرقی هم نمیکنه تحت چه عنوان و منسبی باشه. البته طبیعتاً به شدت شعاری به نظر میرسه ولی خب کاریش نمیتونم بکنم و راهی ندارم جز اینکه اثباتش کنم به خودم و به همه. بعضی وقتها واقعا به سرم میزنه که بعد از دکترام، وسایلمو جمع کنم و برم سمت مناطق دور افتاده آفریقا و اونجا یه مدرسه دایر کنم، یا یه حرکت زیست محیطی رو توی مناطق محروم دنیا رهبری کنم یا چه میدونم، هر چیزی که بهم حس مفید بودن رو بده.

توی سال گذشته، پروژه ی خیریه ای رو برای ایران شروع کردم که بعد از حدود ۸ ماه، هنوز هم در مسیر صعب العبور گرفتن مجوز قرار داره و دیگه امید زیادی بهش ندارم. خوشبختانه پروژه ی ترجمه ی جمعی رو استارت زدیم و امیدوارم تا ۶ الی ۸ ماه دیگه موفق به چاپ کتابش بشیم. پروژه رادیو پردو هم همچنان در حال آماده سازیه. پروپوزال یکی دیگه از پروژهای من هم که داره توسط یه گروهی توی پردو ازش حمایت میشه آماده شده، این پروژه تا به امروز بزرگترین کاری هست که من برای حفاظت از محیط زیست تصور کردم و خیلی امیدوارم که عملی بشه. حس میکنم توی سال گذشته تلاش هایی کردم که احتمالا امسال نتیجه بعضی از اونا رو خواهم دید و باید صبر کرد و دید.

هنوز هم شنیدن داستان زندگی مردم، درس گرفتن از اونا و استفاده کردن از اونا برای بهتر شدن، جالب ترین قسمت این روزا واسه منه. اینجا مهمترین چیزی که فهمیدم اینه که مرز و ملیت و زبان و مذهب هیچوقت نمیتونن جلوی موفقیت یک انسان رو بگیرن و انسان ها فقط با توجه به توانایی ها و قابلیت هاشون دسته بندی میشن، نه هیچ چیز دیگه ای.

ریسرچ من توی سال گذشته موضوعات مختلفی رو شامل میشد ولی خوشبختانه الان به طور کامل مشخصه و من به شدت نسبت بهش هیجان دارم و بدون شک میتونم تاثیر مستقیمش رو در بهبود شرایط زیست محیطی یک منطقه از جهان ببینم. البته طبیعتاً بیشتر نمیتونم در موردش توضیح بدم ولی حتما بعدها بیشتر بهش اشاره خواهم کرد.

ترم جدید داره شروع میشه و هنوز هم خاطره های سال قبل توی ذهنم مرور میشن. یک سال گذشته و الان دیگه خیلی چیزا فرق کرده، هدف هام مشخص تر شدن، استقامتم بیشتر شده، به نداشتن ها و نبودن ها عادت کردم و خلاصه با همه وجود آماد و هیجان زده م برای ادامه ی مسیر…

بازم اینجا مینویسم تا حداقل به خودم گزارش داده باشم، برای همه بهترینارو آرزو میکنم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۱۴ آگوست سال ۲۰۱۷ میلادی

گزارش به آینده

۱. چند ماه پیش بالاخره بعد از اصرار های فراوان من و انکارهای فراوان استادام، تونستم راضیشون کنم که ترم بعد در یکی از درس هایی که یکی از استادام درس میده، Teaching Assistant بشم. اصرار زیاد من از این بابت بود که میدونم که اگه این ترم TA نشم دیگه فرصتش پیش نمیاد چراکه بخش زیادی از کار من مربوط میشه به ریسرچ و RA شدن و در نهایت دانشگاه پردو رو بدون تجربه تدریس ترک خواهم کرد. این شد که اصرارها جواب داد و خوشبختانه در ترم پیش رو من TA درس Environmental Soil Chemistry خواهم بود. درسی که به شدت توام هست با کارهای آزمایشگاهی و عملا کار سختی پیش رو دارم ولی خب انقدر براش آماده و هیجان زده م که حتی اگه استادم کلا همه چی رو هم بسپره به من، بازم مشکلی نخواهد بود. البته خب احتمالا خیلی ها معتقد باشن که اینکه Research Assistant بودن رو حتی برای یک ترم رها کنی و بری TA بشی اصلا لزومی نداره و به سختیش نمیارزه. اما خب من معتقدم که میارزه! از طرفی، TA شدن توی دانشگاه پردو به همین راحتی هم که به نظر میاد نیست و اولین مرحله ش به عنوان یه دانشجوی اینترنشنال اینه که باید ثابت کنی که وضعیت زبانت و علی الخصوص Speaking در سطح قابل قبولی هست. حالا تعریف سطح قابل قبول چیه؟ یعنی حداقل نمره ی Speaking شما در آزمون تافل باید ۲۷ باشه و اگر نباشه باید یه آزمون Speaking مشابهی رو در دانشگاه پردو بدی که در ادامه بهش میپردازم. نمره ی speaking من توی تافل شده بود ۲۵ و کمترین نمره ی من در مقایسه با نمره ی سایر اسکیل های من بود که خب مهمترین دلیلش عدم تمرین من به جهت آماده شدن برای آزمون تافل بود (فارغ از اینکه به عنوان یه آدم ایده آل گرا؛ معتقدم هنوزم سطح speaking خوبی ندارم). در نتیجه بر اساس نمره ی تافل، لازم بود که من هم در Oral English Proficiency Program – OEPT دانشگاه پردو شرکت کنم. ثبت نام در این امتحان از طریق دپارتمان صورت میگیره و در وب سایتشون (اینجا) دو تا امتحان آزمایشی هم بود که با بررسی اون متوجه شدم که فارغ از توانایی speaking، به نوعی میزان دانش و آمادگی شما برای TA شدن هم مورد سوال قرار میگیره. برای مثال از شما پرسیده میشه که فرض کنید یکی از دانشجوها به آفیس شما میاد و ازتون در رابطه با مشکلی که با استادش داره سوال میپرسه و شما باید بگید که به چه نحوی به این دانشجو کمک خواهید کرد! و سوالات این چنینی دیگه که حتما باید بدونید که بهترین جواب ممکن چیه و تازه بعدشه که باید بتونید اون جواب خوب رو به درستی بیان کنید و نمره ی خوبی کسب کنید. به هر حال چیز خاصی به نظر نمیومد و منم یکی از این امتحان های آزمایشی رو بررسی کردم و دو هفته پیش رفتم امتحانش رو دادم. خلاصه هفته پیش به من خبر داده شد که نمره ی قبولی این امتحان رو گرفتم و نمیدونم چرا استادم از منم خوشحال تر بود! البته حدس میزنم دلیلش دانشجوهای اینترنشنال سابقش باشن که شاید سطح زبانشون در ابتدا اونقدری خوب نبوده که این امتحان رو قبول بشن و در نتیجه تا زمانی که این امتحان رو پاس نشن نمیتونستن TA بشن. سیستم نمره دهی این امتحان رو میتونید “اینجا” ببینید. افرادی که نمره شون یه مقدار کمی کمتر از نمره ی قبولی میشه باید یه کورس ۵ واحدی زبان رو بگذرونن و افرادی که نمره شون خیلی خیلی پایین تر میشه باید ۶ ماه تا یک سال صبر بکنن و دوباره امتحان بدن که خب شانش TA بودن رو از دست میدن. در کل امتحان سختی نیست و مدلش مثل همون تافله و خوشبختانه از پسش بر اومدم.

۲. ساخت و ساز عجیبی در سطح دانشگاه پردو در حال انجام شدنه و انواع مختلف ساخت و ساز ها رو هم شامل میشه. از اصلاح سیستم های زیر زمینی و آسفالت گرفته و تا ساختن ساختمون های جدید و من عملا مطمئنم که یه نفر ۵ سال دیگه بیاد و کمپس دانشگاه پردو رو ببینه، در بسیاری از موارد اصلا باورش نمیشه که این همون پردوی پنج سال پیشه. اما خب این ساخت و ساز ها تبعاتی هم داشته و مهمترینش اینه که خیلی از خیابون ها بسته شده یا میشن و خیلی وقتها پیدا کردن بهترین مسیر ممکن واقعا سخت میشه. اما خب احتمالا نتیجه ش خیلی خوب خواهد شد. و خب به عنوان کسی که با ساختمون سازی در ارتباط بودم، دیدن ساختمون های در حال ساخت واقعا واسم جذابه و چیزی که به وضوح به چشم میاد، سریع و دقیق بودن ساخت و سازهاست. کارگرها راس ساعت ۸ کارشونو شروع میکنن و راس ساعت ۵ کارشون تموم میشه. شاید مهترین تفاوت اصلی کار کردن در کشور آمریکا و ایران، «بازده کاری» یا «وقت مفید» کار کردن باشه و این عدد در کشور آمریکا به طرز باورنکردنی ای بیشتر از ایرانه (این عدد در کشور ایران، به طرز باور نکردنی ای کمتر از آمریکاست!).

۳. پروژه رادیو پردو همچنان ادامه داره و یه تغییر ساختاری مهم درش به وجود آوردم و به زودی جلسات محتوا رو برگزار خواهم کرد. امیدوارم که اونطوری که مد نظرم هست پیش بره و افرادی که فکر میکنم، همکاری کنن و کارها جلو بره. کارهای طراحی وب سایتش هم داره از طریق آرش و من صورت میگیره و فکر میکنم تا هفته بعد بتونیم نسخه local host رو داشته باشیم و روش کار کنیم که قطعا خبرهاش رو اینجا میدم. در همین راستا هم چند روز پیش توی جلسه ای که با Purdue Foundry داشتم و البته در مورد یه پروژه دیگه داشتم ازشون اطلاعات کسب میکردم؛ رادیو پردو رو هم مطرح کردم و اونا هم به شدت از کارم حمایت کردن و به عنوان یه پروژه ی دانشگاهی، خیلی ازش راضیم و بخش زیادیش رو هم مرهون حضور آرش هستم بدون شک. به هر حال به زودی در این راستا هم خبرهایی رو اعلام میکنم.

۴. مجدداً و به لطف پیگیری های احمدرضا وحامد توی ایران، داریم پروژه ی “زمین ما” رو پیگیری میکنیم و بعد از اون هم کارهای جدی ترش مثل طراحی وب سایت و طراحی فرایندش رو جلو میبریم که خوشبختانه #ریفیق۱۴ حامی پروژه ست و این یعنی من هیچ غمی ندارم. هنوز مشکلات زیادی سر راه هست که خب باید کم کم یه چاره ای براشون اندیشیده بشه تا در نهایت بتونیم این پروژه رو عملی کنیم. چند ماهه که داریم تلاش میکنیم که بتونیم این کار رو بکنیم و هر بار یه مانعی پیدا میشه.

۵. در راستای پروژه ترجمه گروهی که نسبت به اونم خیلی هیجان دارم، سه روز پیش با یکی از اعضای موسسه Worldwatch Institute اسکایپ داشتم و بعد از اینکه فرایند مذکور رو بهشون توضیح دادم و هدف از انجام چنین کارهایی رو گفتم؛ به طرز عجیبی ازم حمایت کردن و الان در حال رایزنی هستیم که من اجازه رسمی ترجمه ی کتابشون به زبان فارسی رو داشته باشم. متاسفانه با توجه به عدم وجود قانون کپی رایت، خیلی از افراد، به راحتی هر کتابی رو که دوست دارن ترجمه میکنن و خیلی وقتها حتی بدون اشاره ی درست و حسابی به نویسنده ی اصلی کتاب، اون رو به فروش میرسونن، فارغ از اینکه اصلا از نویسنده کتاب یا انتشاراتش اجازه ترجمه و چاپ رو نمیگیرن. البته همین پروسه ی گرفتن مجوز رسمی هم کار آسونی نیست واقعا، من خودم دو کتاب دیگه هم تا الان مد نظرم بوده ولی به سبب عدم موافقت انتشاراتشون، نتونستم ازشون اجازه ی رسمی رو بگیرم و در نتیجه ترجمه اون کتاب ها کنسل شدن، اما خب همچنان نهضت ادامه داره! (هر کسی هم که مایل به همکاری و پیگیری کارها هست، میتونه به من پیام بده و با کمال میل حضورش رو ارج خواهم نهاد!)

۶. یه پروژه ای هست که خیلی دوست دارم انجامش بدم ولی به یه گروه اپ نویس احتیاج دارم و تقریبا ۳۰ هزار دلار خرج داره واسم که خب از اونجایی که من اینقدر پول ندارم فعلا، سکوت میکنم و از کادر خارج میشم!

۷. دکتر صادق زیبا کلام، اخیراً و به بهانه درگذشت مریم میرزاخانی، مقاله ای نوشته به اسم “وطن آنجاست کسی را با کسی کاری نباشد” که خوندنش خالی از لطف نیست.

۸. روز ۱۴ آگست که حدوداً ۲۰ روز دیگه ست، مصادف با روزیه که من وارد آمریکا شدم. یک سال گذشت و حالا به وقتش در موردش مینویسم اما واقعا به طرز باورنکردنی ای سریع گذشت و این چیزی بود که از همون روزهای اول همه بهم میگفتن که توی آمریکا زندگی خیلی خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی سریع میگذره، البته من فکر میکردم که توی ایران هم همینطور باشه ولی بهم اثبات شده که اینجا خیلی سریع تر از تصورم بود.

۹. کم کم ترم جدید هم داره شروع میشه و باید خودمونو واسش آماده کنیم که خب اونم یه مکافاتیه واسه خودش! البته خوشبختانه الان دیگه من حسابی به سیستم خو گرفتم و عملا دیگه عادی شده این موارد ولی خب به هر حال باید بیشتر از قبل تلاش کنم تا بتونم به مواردی که مد نظرم هست برسم. احتمالا تا یک ماه دیگه هم یکی از مقاله هام رو سابمیت میکنم تا ببینیم چه پیش خواهد آمد. فکر میکنم این یک سالی که گذشت، آماده سازی های خوبی در موارد علمی و غیر علمی به وجود آوردم که به زودی نتایج این آماده سازی رو در زندگی علمی و غیر علمیم خواهم دید. باید صبر کرد و دید.

۱۰. اخیراً شروع کردم به خوندن کتاب “خاطرات و تالمات مصدق” که به دست خودشون نوشته شده و به کوشش دوستشون “ایرج افشار” انتشار پیدا کرده. قسمتی از توصیف این کتاب رو که در فضای مجازی میشه پیداش کرد، اینجا میارم: “کتاب «خاطرات و تالمات مصدق» به قلم ارزشمند دکتر «محمد مصدق» و به کوشش «ایرج افشار» تدوین شده است. مقدمه‌ای از «غلامحسین مصدق» نیز در ابتدای اثر آورده شده است. این اثر، دو کتاب با عنوان‌های«شرح مختصری از زندگی و خاطراتم» و «مختصری از تاریخ ملی شدن صنعت نفت در ایران» را دربردارد که دکتر مصدق آن‌ها را در روزهای زندان لشکر دوم زرهی و سکونت مقید و اجباری در احمدآباد نوشته و به یادگار گذاشته است که به عنوان سند تاریخی منتشر شده است. در یادداشت آغاز کتاب به قلم ایرج افشار، ایران‌شناس برجسته آورده شده: «کتاب اول “شرح مختصری از زندگی و خاطراتم” در بیست و چهار فصل نگارش یافته و شرح سرگذشت دوران جوانی و روزگار تحصیل و سپس تصدی چند مقام دولتی را دربردارد و مصدق در آن کوشیده است حوادث مهم دوران زندگی خویش را تا پایان ایام تصدی وزارت امور خارجه در سال ۱۳۰۲ بنویسد. کتاب دوم “مختصری از تاریخ ملی ‌شدن صنعت نفت در ایران” از سه بخش تشکیل شده است. بخش اول مشروحه‌ای است با عنوان “تصدی مقام نخست‌وزیری”، بخش دوم لایحه‌ی دیوان عالی کشورست و بخش سوم “عرض جواب به فرمایشات اعلی‌حضرت همایون شاهنشاه” نام دارد و عبارت است از پاسخ به آن قسمت از مطالب کتاب “ماموریت برای وطنم” که ذکر مصدق در آن‌ها شده است.» کتاب خاطرات و تالمات مصدق، از سوی انتشارات «علمی» منتشر شده و در اختیار مخاطبان قرار گرفته است.” کتاب خیلی عجیبیه. مصدق مرد بی نظیری بوده و همیشه یکی از بزرگترین آدمهایی بوده که من توی زندگیم بهش اشاره میکردم و به همین سبب لازم بود که به صورت دقیق تری باهاش آشنا بشم و واقعا دارم از خوندن این کتاب لذت میبرم.

با احترام،
پیمان یوسفی
۲۲ جولای سال ۲۰۱۷ میلادی